موج سیاه.

عصر2شنبه. واسه کلاس فردا در حال درس خوندنم. شنبه حسابی بد ظاهر شدم با اینکه حسابی تمرین کرده بودم. استاد آخر کلاس گفت تو خیلی خسته ای. بعد از کلاس استراحت کن. چرت بزن. خستگی در کن. چی باید بهش میگفتم؟ اینکه خوابم نمیاد و اینکه داری میبینی موج سیاه آشناییه که گاهی میاد و اگر نجنبم موجودیتم رو درو میکنه و باید منتظر بشم تا نتیجه ی لعنتیش بره؟ نگفتم. ولی موج سیاه اومد و حسابی هم شدید بود. این گاهی میادش. گاهی شدیدتره گاهی هم ضعیفتر. اگر اولش به خودم بجنبم و تا اوج نگرفته بتونم خودم رو جمع کنم از سرم رد میشه و حله. اگر همون اول شروعش از دستم در بره و بیفتم دیگه رفتم تا زمانی که خودش فروکش کنه. این دفعه بدجوری شدید بود. آخرین دفعه ای که به این شدت کوبیدم زمین اواخر98و اون2هفته ی نکبت بود و بعد از داستان ابطال اون آیلتس مسخره. خیلی بد بود ولی گذشت و تموم شد و از اون زمان هر دفعه میومد اونهمه شدید نبود جز ایندفعه که هم غافلگیرم کرد هم خستم کرد و عاقبت هم ضربم کرد. دیشب نیمه شب1کسی پیدام کرد و سعی کرد کمک کنه. بعضی آدمها خیلی گناه دارن. سعی میکنن به همه کمک کنن. هرچی هم بهشون میگی ببین بنده ی خدا تو نیومدی به جهان که رابینهوده همه باشی تو حواست به خودت باشه بذار بقیه خودشون با موجهاشون طرف بشن گوش نمیدن. شاید نمیتونن گوش بدن. طفلکیها! خلاصه اون بنده خدا سعی کرد کمک کنه و من واقعیتش از معصومیت تلاشهای اون بیشتر از افسردگی خودم دردم اومد و صداش رو درنیاوردم ولی اگر به کسی نگی نمیتونستم اشکهام رو متوقف کنم که از کنار گیجگاهم تشریف نبرن توی گوشهام و موهام رو خیس نکنن. حس بلند شدن نداشتم حالش هم نبود کله بچرخونم که بریزه روی بالش اصلا دلم نخواست مو و گوش خودمه.
موج سیاه هنوز روی مد کامل ایستاده و کاش دیگه بره خسته شدم. این عوضی کل نظم و نظام روح و جسمم رو ریخت به هم و الان من بیشتر درگیر میشم با این، … اه آخه واسه چی زن باید دلواپس اینهمه چیز باشه؟ گندش بزنن!
کلاس هنر این هفته پر. شنا داخل شن نفسم رو گرفته. هیچ چی خیال پیش رفتن نداره. و من از اینهمه سکون چنان خسته شدم که حس میکنم جهان به بنبست خورده. من همیشه به ضرب مصلحت خونواده کمتر از اندازه ای که دلم خواسته پریدم. هی! این رو به1کسی گفتم طرف اونقدر خندید که نزدیک بود خفه بشه. چیش شده بود؟ وسط نفس گرفتنهاش هی میگفت آخ بیچاره پریسا آخ طفلک معصومِ از ماجرا جا مونده چه ناکام هم شدی قربونه دلِ حرکتخواهِ ناکامت برم چه دردی کشیدی چه جوری تحمل میکنی آخه تو مصیبتت بدجوری درد داره و و و و و . . . . . خلاصه اونقدر خندید و خندید تا هم کفرم رو درآورد هم به خنده انداختم. خب باشه اصلاحش میکنم. من همیشه به مصلحت و مصلحتبینی خونواده سختتر از چیزی که دلم خواسته پیش رفتم و خدایی اگر این حس و حالشون نبود و این مصلحتبینیشون رو در زمانی که هنوز زورش میرسید درصدی شلتر میکشیدن چه بسا که اوج گرفتنهام در راهی متفاوت صورت میگرفت و شاید الان، … اه ولش کن اصلا نمیدونم چی میشد نشد دیگه! اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم الان! نمیدونم چی توی سرم بود که بگم ولی یادمه داشتم میگفتم سکون اذیتم میکنه. خلاصه شاید به جایی که دلم میخواست برسم نرسیدم حالا دلیلش رو بیخیال چون گذشت و تموم شد ولی اینهمه سکون هم خیلی زیادیه. من هیچ زمانی نتونستم سکون رو تحمل کنم. حتی اگر شده بود اشتباهی میرفتم، که رفتم خیلی هم رفتم، ولی بی حرکت نبودم. و الان حس سکون به شدت داره روی اعصاب و روانم فشار میاره و این موج سیاه عوضی سنگینیش رو داد به این فشار و نتیجه شده اینکه با سر خوردم زمین و نمیتونم خودم رو جمع کنم.
تمام هفته ای که تا اینجا سپری کردم1جهنم سرد بود. شبیه یخ وا دادم1گوشه. هیچ موضوعی مورد علاقه من نیست. از هیچ بحثی استقبال نمیکنم. به هیچ چیزی تمایل ندارم. دلم هیچ چیزی نمیخواد جز اونهایی که در دسترسم نیستن. هیچ موضوعی، … هی! من به هنر تمایل دارم. الان دلم میخواد بلند شم با برگ لاله ریزهایی که از خیلی قدیم از دوران پیش از کما واسم مونده و پیداشون کردم و1سری برگ سبز که اصلا مال لاله بافتن نیستن1گل ترکیبی ببافم و بعدش هم بلند شم اون دستبند که طرحش رو آزمایشی داشتم واسه اولین دفعه میبافتم، همون که درست سر دونه ی آخر سیم از وسطش پاره شد و زحمتهای1روز کاملم رو فرستاد به ناکجا رو از اول ببافم و با1روش جدید کار رو ساده تر کنم. من هنوز از تعطیل شدن کلاس هنر حرصی ام و این یعنی دلم میخواد اتصال دونه های خوشه انگوری و کار با مفتول رو پشت سر بذارم و وارد مبحث هویه بشم و بعدش این کلاس که تموم شد خیز بردارم واسه گل چینی. گیریم که فنی حرفه ای بخواد داخل1خواب جهنمی بمونه من با مدرک یا بی مدرک این هنرها رو میخوام و البته مدرکشون رو هم میخوام ولی منتظرش نمیمونم پیش میرم تا مدرکه هم برسه. آخ خدا درس دارم وگرنه بلند میشدم میرفتم بالای سر اون برگهای پراکنده از گلهای مختلف و گلهای ترکیبی هم برگهای قدیمیم مصرف میشدن هم من گلهای ترکیبی میبافتم و این درس، … هی! درس! درسم موند! فردا شب میبافم الان1خورده بخونم بعدش تردمیل و اوخ درسم موند! من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «موج سیاه.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پری
    پدربزرگ هم رفت و …
    کاش دیگه بره این لعنتی
    کاش …
    واقعا بیچاره اون یه کسی ها که فکر میکنن میتونن کمک کنن و گاهی چقدر بد شکست میخورن
    و ناچارن عقب بکشن
    با استادت موافقم پریسا
    همیشه و همیشه نباید به کاری که هدفه چسبید استراحت و بیخیالی گاهی هم بد نیست تو برنامت باشه
    از این کلاس ساعت ده اومدی تا 2 استراحت تمرین هست درس هست گور باباشون بیخی یه کم کتب متفرقه گوش کن یه چی بخور موسیقی و هزار چی دیگه
    (حتی هم زدن آب شکر)
    بخدا اینقده سخت گرفتن به خودتم درست نیست
    بیشک اینقده پیشرفت کردی که به راحتی و گاهی یه جستجو کوچیک یه متن ترجمه کنی
    با چند ساعت خودت بودن آسمون و زمین جا به جا نمیشن
    حالا کاری به اون روز و اون ماجرا ندارم بکل میگم
    امیدوارم الان بهتر و عالیتر شده باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. دوست من! خدا پدربزرگ رو رحمت کنه! روحش شاد! امروز این دومیه. مادر یکی از همکارهام هم رفت و من صبحی شنیدم. فقط تونستیم تسلیت بفرستیم واسش. حتی نمیشه بریم دیدنش. حتی نمیتونم دستش رو بگیرم توی دستم. کاش این کابوس بیداری هرچه سریعتر از دنیای ما بره بیرون! به خاطر پدربزرگ ناراحت نباش ابراهیم. ما به اون طرف معتقدیم. اون الان حس بهتری داره. بهتر از مایی که اینجا روی خاک با1ویروسه دیوانه گیر کردیم. چی بگم ابراهیم! چی میشه گفت جز تسلیت و دعا و امیدی که من هنوز دارمش. تو هم از دستش نده! این روزها موندنی نیستن. تموم میشن. و ما باید باشیم و در انتهای این جهنمه مجسم آخر قصه رو به هم تبریک بگیم. مواظب خودت باش دوست من. خیلی مواظب باش. این شبها میگذرن. مطمئن باش. مطمئن باش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *