لعنتی!

جمعه شب. قرصهام تموم شدن. از فردا میتونم از دستشون خلاص باشم. دیشب و امروز و امشب هرچی دستم رسید خوردم. اگر ازم بپرسی دقیقا چیها بودن کامل خاطرم نیست. فقط خوردم بلکه اون جهنم2قدم بره عقب که نرفت و نتیجه اعتراض معده ی بیچاره ام بود و هنوز هست. دقیقا هرچی دستم رسید خوردم. فقط خوردم. فقط خوردم! لعنتی!
اگر این پای بی معرفت بازی درنیاره فردا شب تردمیل از سر. آخ جون شبانه روز بدون قرص! پادرده تخس! واسه چی نمیره؟ لعنتی!
اینترنت قطع شده. با مدم ور میرم. قطع وصل قطع وصل قطع وصصصصصلللللل! لعنتی!
آخ خدا اینها چی بودن الان خوردم؟ میگم جای تمام این چیزها اگر1کوچولو، … بیخیال. اصلا خوب کردم! ولی آیی دلدرد! هنوز شدید نیست ولی، … لعنتی!
مادرم اومدش. شکر خدا حسش بهتر شده. هنوز1دقیقه نشده که در مورد مشتری جدید ییلاقی‌جات صحبت کردیم. خدایا الان من با این چیکار، … هی! من هیچ غلطی نمیکنم. دیگه بسه! حالم از این تاب خوردنه به هم خورده! دیگه بسه! لعنتی!
کرونا رسما گند زد به همه چی. میگن از فردا10روز تعطیل. کجاها تعطیل؟ کاش کلاس هنر من تعطیل نشه! این کلاس هم چه قصه ای شده! هی! اینو تعطیلش نکنید! من باید سریعتر تمومش کنم! باید! باید! لعنتی!
پول میخوام. از اون درشتهاش! گیرم نمیاد! لعنتی!
دلم میخواد کار با نرم افزار شیپور رو بلد بشم. دلم میخواد کلاسم سریعتر پیش بره. دلم میخواد به جای هفته ای1جلسه2تا برم و مثل فشنگ پیشش ببرم. دلم میخواد این حرکت مورچه ای مایل به سکون سریعتر بشه. دلم میخواد این سیر سریعتر بره. دلم میخواد اون کانون سایتش رو درست کنه تا مدرکم رو بگیرم ازش. دلم میخواد فنی حرفه ای بفهمه تا سر ماجرای امتحان و منشی دردسر نداشته باشم. دلم میخواد از این توقفهای مدل ایرانی وسط کارم نبود و اوضاع این مدرکهای وامونده سریعتر جور میشد. دلم میخواد تردمیل زدنم متوقف نشده بود دلم میخواد اینهمه نزده بود به سرم و هرچی دستم رسید رو نخورده بودم دلم میخواد الان دلدرد نداشتم دلم میخواد قرصم سریعتر ته کشیده بود دلم میخواد1چیزی کمک میکرد سریع از شر این اضافه نکبت خلاص میشدم دلم میخواد در جریان رفع زنگ زدگیهای قابلیتهام اینهمه بلا سرم نمیومد دلم میخواد پام اینهمه بد نفله نمیشد که هنوز درد کنه دلم میخواد، … لعنتی!
وارد1جور تونل غیر رسمی شدم انگار. تقریبا با هیچ کسی حرف نمیزنم. اگر بزنم خیلی خیلی کم. نه اینکه با کسی قهر باشم. فقط انگار زورم نمیرسه که دلم شکستنه سکوتم رو بخواد. حس توصیف حسم نیست. تمام استخونهای روانم تیر میکشه و هرچی رگ و مویرگ داشت انگار کشیدن تا پارهشون کنن. ولی نتیجه بدک نیست. بوی برد میاد. یک مثبته مشکی. مشکی به رنگ تیره ی شب. از پس این هم برمیام. بله برمیام ولی، … لعنتی!
ساعت داره میره به طرف11شب و بد نیست من دست بردارم از این نوشتن. بذار1خورده دیگه درس بخونم. فردا کلاس دارم. اسکایپ. این روزهایی که گذشت تمام ذهنم شبیه جسمی که تا خورده زدنش نیمه فلج بود. امروز هرچی میکردم حس نداشت مطلب رو بگیره. باید بیشتر بخونم. فردا گرفتار میشم. دیره. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *