یک روز آرام.

صبح شنبه. دلم میخواد متن بنویسم از اون خرچنگیهای غمگین ولی نمیادش خخخ. نه چیزی نشده فقط من همچنان انگار روی زغال ولو شدم و1خورده از سکونِ زمان حرصی ام و1خورده نمیدونم سر چی نمیتونم آروم بشینم درس بخونم و1خورده، … دلتنگ، … چیزه. میگم که، دیگه چه خبر!
دیشب بخش بزرگی از درسم رو خوندم ولی الان هم باید درست بخونم ولی نمیفهمم واسه چی هی میخونم هی حواسم پرواز میکنه میره. خب نرو دیگه بیا بشین روی درسم امروز کلاس دارم آخه!
باید به کانون زنگ بزنم. شیطونه میگه بلند شم بزنمها! وایستا میزنم حالا.
خوابهای دیشبم رو دوست نداشتم. امروز آروم شروع شد. هی اگر مدرسه باز بود امروز باید ماسک میزدم شیلد میذاشتم روی سرم میرفتم مدرسه و شلوغی بچه هایی که دنیاشون شبیه اکثریت نیست و شلوغیهای همکارها که جهانشون شبیه من نیست و اینهمه به اضافه تنگی نفس زیر ماسک و شیلد و ترس از کرونا و خدایا شکرت!
1سرگرمی مسخره جدید پیدا کردم که البته اونقدر جذاب نیست که تمام زمانم رو بگیره ولی چند دقیقه ای مشغولم کرد و نگهش داشتم واسه زمانهایی که هیچ چیز جذاب دیگه ای دم دستم نیست. رفتم نرم افزار شیپور رو نصب کردم و آگهیهای فروشش رو میخونم. خیلی واسم جالب بود که ملت چه ها که واسه فروش اونجا نمیذارن. تا الان هر چیزی که تصورش بره دیدم که زدن واسه فروش. بعدش البته شماره تلفن خواست که عضو بشم اگر اشتباه نکنم که ندادم. من که فعلا نمیخوام چیزی بفروشم بلد هم نیستم اونجا عکس و آگهی بزنم فقط رفتم تماشا.
نمیشه جای فردا شب امشب به استاد هنر پیام بدم که پس فردا کلاس هست یا نه؟ نمیشه من جای1جلسه2جلسه در هفته برم تا زودتر تایم امتحان برسه؟ نمیشه من زودتر این مدرکها دستم باشن؟ اه لعنتی من باید زودتر اقدام میکردم این چه وضعشه؟ حالا هم پیش میرفت اگر اینهمه زمان واسه هیچ چی تلف نمیشد و نشه. اینجا ایران است. چی میشد اگر این، … بیخیال با این گفتن‌ها که چیزی عوض نمیشه اینجا به جای آب شن جریان داره من هم بد نیست به جای اینکه با نق زدن زمان و توان تلف کنم دنبال راه حل خروج از شن باشم. چه فایده داره که این رو هی یادآوری کنم واسه خودم؟ فعلا که هیچ راهی نیست جز اینکه تمام زورم رو جمع کنم و داخل شن شنا کنم تا برسم. شاید چیزی به پایان راه نمونده باشه و من چه قدر تمام جونم از این شنای طولانی پرفشار خسته شده! خدایا بیموقع بریده نشم از شدت خستگی! فقط1خورده دیگه! نمیتونم به خدا دیگه نمیتونم! فقط1خورده دیگه! فقط1خورده دیگه! فقط1خورده دیگه1خورده دیگه! خدایا کمکم کن!
امروز بیشتر به آدمیزاد رفتم. شبیه آدمها همراه بابا زمان شدم نه همینطوری کشکی. دوست داشتم این شروع رو. کمی بوی نظم زندگی آدمها رو میداد. تایم ولگردیهام تموم شدن. کاش سر این نظم نسبی بمونم! واقعا لازمه که بمونم!
وسط بوی قهوه و بوی اون دستگاه کوچولو شناورم. فضا پر از بوی آشناییه که وایی چه هوا دلم میخواد تکرار اون خاطره ها رو! خدایا اگر مصلحت میبینی که انجام و اجرا بشه لطفا دیگه این راه رو کوتاه کن و اگر مصلحت به انجام و اجراش نیست لطفا باز هم این راه رو کوتاه کن! خدایا باور کن خسته شدم از بس روی هوا موندم. میشه اجازه بدی فرود بیام؟ خدایا لطفا!
این مدلی نمیشه. بلند شم1زنگ به کانون بزنم. الان که بزنم باید معجزه بشه که همین امروز جوابم رو بگیرم وگرنه باید اونقدر بزنم تا مشخص بشه کجای داستانم. خدایا من مدرکم رو می خوام!
ساعت1دقیقه از10گذشت. اوه پیامک روی گوشیم. حتما ویبهداشته که ازم ممنون شده چون دیروز بیرون نرفتم. شاید هم بانک ملت باشه که میگه1بخش دیگه از وام بزرگم رو صاف کرده. بذار ببینم کیه و بعدش هم برم سر زنگ و درس و ووویییی سرده پیش از تمام اینها توقف این سرما. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *