باید بجنبم.

صبح جمعه. همه چیز آرومه. مادرم اون طرف داره به مواردی که سرگرمش میکنن میرسه. مواردی از قبیل آشپزی و تمیزکاری و نمیدونم چیچی. زمانی اصرار داشتم کمکش کنم ولی الان ندارم. حس میکنم ناخودآگاهش از کارهای منزل حس رضایت بیشتری داره. من اینجا درگیر درسم. کلاس فردا. هنوز خیلی درس دارم که بخونم. خیالی نیست هنوز خیلی هم مونده که جمعه تموم بشه. از5تا مبحثی که باید ارائه بدم یکیش رو تقریبا خوندم تموم شده و فقط مونده تکرار و باز تکرارش تا سریع بشم. بقیه رو باید بخونم. بدک نیست من بجنبم.
کاهش وزنم دوباره راه افتاد. خیلی یواشه ولی هست و امروز صبحی کلی حالم رو جا آورده. اگر با همین فرمون پیشش ببرم زودتر از زمانی که تصور میکردم به جایی که باید برسم میرسم و اون لباسهای بایگانی شده از کاورها میان بیرون. آخ جون!
داخل تیمتاکم. کاناله بی صدا. آدیو خراب شده و مطمئنم کسی کارش به اینجا نمی افته چون نمیتونه با پلیر خراب چیزی گوش کنه. برای درک اینکه من واسه چی اینجا نشستم درس میخونم و برای چی این پنجره رو نمیبندم دیگه تلاش نمیکنم. برای درک اینکه اگر میخوام با بچه ها باشم واسه چی نمیرم بینشون و عوضش اینجا تنها نشستم هم همینطور. برای درک این موارد زمان ندارم. زمانم، درکم، تمرکزم، من لازمشون دارم. برای موارد مهمتر، بسیار مهمتر لازمشون دارم.
نمیفهمم سر چی1حس عجیبی دارم. تا جایی که میدونم به معیار منطق پیشآمدی که اوضاع رو زیاد عوض کنه دسته کم فعلا محتمل نیست تا چند ماه دیگه. پس من واسه چی حس میکنم1زلزله‌ی حسابی نزدیکه و باید بجنبم؟ دیشب سر این جنبیدنه داشت خوابم میبرد. اونقدر خسته بودم که آخرش رو خیلی خاطرم نیست. به خودم که اومدم مادرم داشت صدام میزد که پاشو دختر جان پاشو برو بخواب باقیش بمونه واسه فردا. گفتم مادری من باید ترجمه کنم. من باید بجنبم. مادرم میگفت الان زمان وایستاده تو هم داری میجنبی بسه مریض میشی بلند شو بلند شو برو بخواب الان که کرونا داره همه چیز رو همه جای دنیا دوباره میبره عقبی و ملت رو بیچاره کرده تو هم به اندازه بجنب. الان هم دیره بلند شو بخواب خودت رو مریض میکنی. مادرم میگفت و میگفت و من وسط مه خواب‌رنگی که بغلم کرده بود و داشت کلفتتر میشد فقط1جمله توی سرم میچرخید. باید بجنبم. باید بجنبم. باید، …
امروز صبح هم که بلند شدم حس کردم چه قدر کار دارم! باید بجنبم! هی! چی داره میشه؟ شاید هم اصلا هیچ چی نمیشه و من بیخودی هیجان گرفتدم. نمیدونم ولی فعلا حس میکنم که باید بجنبم. دیروز دیوانه وار داستان ترجمه کردم. سایتهای انگلیسی رو امتحان کردم. سری داستانهای بعدی رو آماده کردم که بپرم سر ترجمه کردنش. و1سری کار های غیر درسی مزخرف دیگه هم کردم که نمیتونم بیخیالشون بشم. مادرم هم خوشحال شد هم دلواپس. البته بیشتر خوشحاله و خدا رو شکر! ولی من باید بجنبم. خدایا این واسه چی اومده توی سرم؟
اگر استاد هنر کلاس رو باز کنه2شنبه هنر. خدایا1کاری کن بتونم درست درمون ببافم. بشه که با مفتول و هویه درست و حسابی کنار بیام. و بشه که فنی حرفه ای به مروارید بافی به نام تراشه بافی مدرک بده و بشه که من بی دردسرهای معمول نابیناها در این کشور گل و بلبل امتحان بدم و مدرکهام رو بگیرم. آخ لعنت به این داستان توجیه و منشی و بله اینجا ایران است! لعنتی!
این هفته1کسی بهم گفت من جات بودم مدرک مترجمی زبانم در دانشگاه آزاد رو میگرفتم. گفتم ببین اینجا ایرانه. اصلا در خودم نمیبینم باز کنکور و دردسرهای منشی گرفتن و توجیه استادهای محترم که نمیدونن با من چیکار کنن و تهیه منابع و به خدا که اگر اینجا ایران نبود و این دردسرهای مضاعف که حسی فوق استرس رو بهم تزریق میکنن نبودن میکردم ولی الان، … کاش میتونستم!
به شدت در کامپیوتر عقبم. ای کاش زمان داشتم تا با بچه ها سال گذشته امتحان آیسیدی ال رو میدادم. بعد از مدرکهای هنری اگر خدا بخواد باید عجله کنم. مباحث7گانه رو بخونم و ببینم چه مدلی میشه مدرکش رو جور کرد. خوشم نمیاد از این قصه های مدرک. کاریش نمیشه کرد باید بجنبم.
این هفته باید به کانون زنگ بزنم ببینم با مدرک آخرم چه میشه کرد. پیش از عید زدم گفتن بعد از عید. فردا بعد از عیده. هی من مدرکم رو میخوام!
امروز سعی کردم مادرم رو قانع کنم که از فکر فروش ییلاقی‌جاتش بیاد بیرون. موفق نبودم. چند روز پیش هم اطراف سینیگرد چایی سعی کردم متقاعدش کنم که بعضی زمانها ما بدون اینکه بدونیم با زندگی لج میکنیم و میگیم اگر فلان امکان رو داشتم فلان کار رو میکردم در حالی که نمیکنیم اگر امکانش باشه پس تو هم بیا بیخیال کاری که اگر میشد نمیکردیش بشو و اجازه بده هم خودت راحت و رها باشی هم من از این اسم بلاتکلیف و حالا ببینیم وضعیتم تا فلان زمان چی میشه دربیام تو الان که من بغلدستت نشستم رضایت نمیدی از ترس کرونا تا سوپری سر کوچه برم خودت میری امکان نداره بتونی تحمل کنی من جایی باشم که دستت نرسه و خودت برگردی سر همین نقطه که الان2تاییمون نشستیم. این شدنی نیست نکن. من گفتم و مادرم طبق معمول متقاعد نشد. خب من سعیم رو کردم هنوز هم دارم سعیم رو میکنم ولی تا اینجا که موفق نبودم و با توجه به اینکه طرفم مادرمه به شهادت تجربه و به تأیید افرادی جز خودم موفق نخواهم شد. نمیدونم ولی فعلا باید بجنبم.
مادرم هنوز اون مغازه‌ی عطر و کرم رو خاطرش هست و اون مغازه هنوز باز نشده. هی کاش بشه چیزهای با حال داخلش گیرم بیاد خخخ! جون به جونم کنن بزرگ نمیشم. بذار شناسنامه‌ی کزاییم هرچی میخواد بگه. من حسش نمیکنم.
دیروز و دیشب تمام حواسم رو چک کردم. حسهام همه به شدت بیدارن. ظاهرا فقط منتظر1اشاره بودن که تمامشون نه تنها بیدار بلکه به شدتی عجیب تند و تیز بشن. اونقدر آتیشی که گاهی ازشون میترسم. من هنوز به شدت میخوام. هنوز به شدت زنده‌ام و هنوز به شدت میتونم واسه مواردی که دلم میخوادشون آتیشی بشم. خواهندگیها هنوز چنان در وجودم شعله میکشن که از قیافه‌ی عرق کرده و سرخم و از ضربان نبضم و از پیشونی داغم میپاشن بیرون. خدایا خیال میکردم دیگه تموم شدن. ابدا تصور نمیکردم این لایه خاکستر به این کلفتی نتونسته باشه خاموششون کنه. نمیدونم این مثبته یا منفی. منفی یا مثبت، من اینم. و الان باید بجنبم. بله حسابی خواهانم که مثل فشنگی که شلیکش کردن از لوله در برم و پرواز کنم به طرف هرچی که میخوام. شاید به هدف برسم شاید هم اوضاع مدل دیگه‌ای بشه. ولی الان اصل خودمم. من میخوام و به چه شدتی هم میخوام و این یعنی من بسیار بیشتر از تصور خودم زنده هستم.
دیرم شده. باید درس بخونم. باید بجنبم. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *