ستاره کوچولوهای رنگارنگ من! میشه برگردید؟

صبح3شنبه. کلاس بعد از ظهر. این دفعه دیگه به احتمال قریب به یقین نمی‌پره. می‌پره؟ نه نمی‌پره.
یک نوشته خوندم که بدجوری ساده بود. اونقدر که دستم میخارید دستکاریش کنم و جای چندتا کلمه چندتا دیگه بذارم ولی نوشته مال من نبود. امانتی بود که باید میفرستادمش جایی. خوندم و بسته‌بندی های لازمه رو انجام دادم و فرستادمش جایی که باید میرفت و دستکاریش هم نکردم و حل شد ولی، … گریه ام انداخت. نه خیلی شدید. فقط در حد ابر و شبنم نامحسوس. خیلی ساده، خیلی روون، خیلی معصوم، حقش رو فریاد زده بود. حقی که احتمال رسیدن بهش برای این چلچله‌ی زخمیِ معصوم خیلی از مال بقیه کمتره. بله برای اکثریت این بیشتر محتمله. واسه خیلیها شاید اصلا در نظر نیاد ولی، … چه معصومانه دلها و آرزوها و رویاها فدای تقدیر میشن! آخه برای چی؟ خدایا امروز ازت نمیپرسم. جواب ندادنت بدجوری اذیتم کرده. نه واسه خودم. من دارم به سکوتت عادت میکنم. ولی این جوونه‌ی سرسبز دیروزهای خودمه. چه قدر خوب بود این ناآگاه بودنم! نمیدونستم خدایا! نمیدونستم صبرت و سکوتت اینهمه شدیدتر از بقیه مخلوقاتت آوار میشن روی رویاهای کوچیکه من! نمیدونستم این آوار اینهمه سنگینه. نمیدونستم!
زمانی که یواش یواش زیر فشار و سنگینیِ این آوارِ نفرین خورد میشدم، زمانی که صدای شکستن تک تک استخون‌های روحم رو، جوونیم رو، رویاهام رو میشنیدم، زمانی که ذره ذره، به تلخیه زهری که قطره قطره از نوک1تیر نازک زهری وارد1زخم و وارد جریان خون و وارد شریانها میشه، از مدل مروت و عدلت آگاه میشدم، زمانی که داشتم میفهمیدم، آخ که می‌فهمیدم! آخ که چه دردی داشت! آخ چه دردی!
اون زمان دعا کردم که خدایا هیچ کسی بعد از خودم این رو تجربه نکنه! و حالا میبینم که بعد از خودم ده ها و ده ها نفر دارن تجربه اش میکنن! دردم اومد. این نوشته ی کوچولوی ساده که لازم داشت من خیلی جاهاش رو دستکاری کنم و جای چندینتا کلمه رو با چندینتای دیگه عوض کنم که قشنگتر بشه، دلم رو فشار داد و پشت پلکهام رو خیس کرد. اگر تنها بودم حتما گریه میکردم. کاش نمیخوندمش! کاش هرگز نمیدونستم! کاش هیچ کجای عمرم نمیفهمیدم! کاش این جوونه ی سبز کوچولو و جوونه های سبز کوچولوی دیگه هرگز نمیفهمیدن، که تبر مدتهاست به ریشه ی تقدیرشون خورده. فقط زمان میبره فهمیدنش! خدایا خیلی، …! باز من حرصی شدم. بیخیال. بیخیال تو که آفریدی دردت نمیاد من واسه چی باید دردم بیاد؟ اصلا چه فایده داره که من دردم بیاد و بگم؟ تو در هر حال در سکوت تماشا میکنی. بیخیال. این هم بیخیال. بیخیال!
درس امروز رو چندین بار خوندم و کلاس نبود. حسش نیست شبیه آدم بخونمش. تقریبا بلدم همه رو جز اون کنفرانس آخریه. اَییی باز موضوعش سیاسیه و روزولت. آقا خوشم نمیاد این روزولت به من چه اصلا موضوعات سیاسی پسند من نیستن این روزولت پدرم رو درآورده چندتا کنفرانس ازش حفظ کردم توضیح دادم باز این در مورد اینه وووییی خدایا گناه دارم دیگه! منه در به در هم که خدا نکنه از1چیزی رسما خوشم نیاد بترکونم خودم رو نمیتونم درست درمون سرش بند بشم الان این رو باید بلد بشم حسش نیست خب. یعنی واقعا نیستها! از اون حسش نیستهای عجیب قریب که به ضرب کمربند هم زورم نرسیده خودم رو بچسبونم به یاد گرفتنش. خدایا باید بخونمش این مدلی نمیشه!
دیروز کلی کمد و کشوهای دراور رو تمیز کردم. تازه نصفش انجام شد. برنامه ای واسش نداشتم مادرم رفته بود سراغ ظرفها داشت بالا پایینشون میکرد من هم همینطوری رفتم سراغ کمد نمیدونم دنبال چیچی بودم اون چیزه رو گیرش آوردم و به خودم که اومدم دیدم دارم وسیله دستکاری میکنم و خلاصه اگر واقعا بخوام بشینم به تمیزکاری اساسی حسابی زمان میبره ولی باور کن تا همینجا هم کلی چیزها کلی عوض شد خخخ. حس خوبی داد بهم. نتیجه رو دوست داشتم.
کمی تا قسمتی بیمارم. هفته ی تاریکه دیوونه! ترسناکه. خیلی آروم واردش شدم، ولی الان پیش نمیرم و فقط حالم یعنی حال جسمم هیچ درست نیست. خوشم نمیاد! کاش درست بشه!
همچنان آخ پام. اون مدل دردش که اول کار داشت سر به سرم می‌ذاشت دیگه رفته الان1مدل، … حس میکنم از بی تحرکی استخون‌هام معترضن. راه که میرم درد ندارم زمانی که نشستم یا ولو شدم درد میاد و زمانی که میخوام بلند شم باید2دقیقه بگم آخ آخ تا بتونم شبیه آدم سر پا وایستم راه بیفتم. این چه مسخره بازیه؟ خدایی از بس حرکت نکردم همین مدلی موندم. اولا داخل خونه، دوما کلاس و همه جا با آژانس، سوما کرونا و باز هم داخل خونه، اه لعنتی! خدایا متنفرم! این داخل حرکت نیست. اون بیرون امن نیست. کاش بشه از اینجا بزنم بیرون به مقصد1جای امن! بزنم بیرون؟ واقعا میخوام بزنم بیرون؟ واقعا؟ اوه نه! نه نمیخوام! وایی خداجان!
داخل داستان پدر خونده خونده بودم1بچه ی بیمار که دوست نداشت لمس بشه1جعبه داشت که داخلش با بالش و آستر حسابی نرم شده بود این بچه میرفت داخل این جعبه بعدش اونجا1گیره بود گیره رو میکشید جعبه نمیدونم چه مدلی جمع میشد بچه گیره رو ول میکرد جعبه رها میشد بچه بهش میگفت مامانه بغل کن. داخل1صحنه میگفت من مامانه بغل کنم رو میخوام. هی! من یکی از اون جعبه ها دلم میخواد! باور کن خیلی میخوام! خخخ امروز صبحی گفتم دلم ازینا میخواد مادرم گفت بیا من بغلت کنم گفتم نه نمیخوام اولا توی بغلت جا نمیشم دوما بغل نمیخوام من از این جعبه ها دلم میخواد. توضیح ندادم. خندیدم و رفتم سر درسم. یعنی الان سر درسم هستم! گندش بزنن! خب چیکار کنم جعبه گیرهدار دلم میخواد وایی میخوام خیلی میخوام به خدا میخوام خدا میخوااااام هم سردمه هم تمام جونم کوفته شده از بس این وامونده نافرمه و خدایا من بدجوری خون توی رگهام کم دارم این چه وضعشه این درمونها و قرصها پس چه غلطی میکنن من کسر خون دارم رفع هم نمیشه عجب گیری کردم ای بابا!
سعی میکنم حواسم بیشتر به محله باشه. خیلی از فضای مواظبت جدا موندم. قواعد عوض شدن و من واقعا خیلی چیزها رو بلد نیستم. باید بلد بشم. کرختم واسه اقدام و واسه بیشتر بلد شدن. خدایا اعصاب و روان خوابزده ام باید بیدار بشن! کاش میشد بگم خدایا بیدارشون کن! نمیگم چون نمیکنی!
داخل سرم دنبال امکان اونبازیه کوچیک و آشنای خودم میگردم. سخته. این روزها سخته. بازیه منو خاطرت هست؟ همون که در زمانهای خاکستری توی سرم دنبال1ستاره ی رنگی و روشن هرچند کوچیک میگشتم که بشه منتظرش باشم و از رسیدنش لذت ببرم و ذوق کنم! مثلا هفته‌ی آینده قراره برم سفر. یا کوچیکتر. آخر هفته قراره با بچه ها بریم بیرون. یا باز هم کوچیکتر. این5شنبه جمعه تعطیلات آخر هفته‌ی بدون تکلیف و تمرینی دارم. کوچیکتر. اون هفته میرم بازار عطر مورد علاقه ام رو می‌خرم. باز هم کوچیکتر. فردا شب که تنها هستم1سفارش حسابی از بیرون میدم میشینم پای اینترنت و کتاب و همراه ایسپیک حالش رو میبرم و وایی چه کیفی داره! و بیشمار کوچیکهای این مدلی که کمک میکردن. واقعا کمک میکردن. اما اینروزها این کوچیکهای رنگارنگ رو پیداشون نمیکنم. من که همیشه دوستشون داشتم پس واسه چی از زندگیم رفتن؟ هی کوچیکهای رنگی رنگی میشه برگردید؟ بدون شماها خیلی، … خدایا! خاکستریه این زمان خیلی تیزه. من نمی‌فهمم. آخه چه جوری دلت میاد؟
ساعت3دقیقه از12گذشت. برم درس بخونم. احتمالا امروز دیگه کلاس برپاست. دیر کردم. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *