خدایا بگو کدوم طرف؟

صبح شنبه. مطمئن نیستم امروز کلاس هست یا نه. به استاد اسکایپ پیام دادم ازش پرسیدم جواب نداد. در هر حال من دارم درس میخونم. چیزی از دست نمیدم زبان خوندن بخشی از زندگیم شده و طوری نیست اگر کلاس نباشه و من درس بخونم ولی بد نیست بدونم ساعت3آنلاین باشم یا نه. فعلا که جواب نداده اگر تا حدودهای ساعت3جواب نگرفتم باید به1کسی زنگ بزنم. داخل اتاق اسکانم سنگر گرفتم. اون بیرون زندگی عادی در جریانه. بحثهایی که من ازشون چیزی سرم نمیشه و واقعیتش دلم هم نمیخواد که بشه. برام جذاب نیست در مورد چیزی بدونم که هیچ نقشی در تغییرش ندارم. بذار هرچی میشه بشه. خودم رو عشقه.
باید درسم رو بیشتر تمرین کنم. برنامه های دراز‌مدت و دست‌نیافتنی توی سرم ضربان دارن. نمیتونم متوقفشون کنم. نمیتونم سیرشون رو تسریع کنم. نمیتونم سر در بیارم که اصلا قراره شدنی بشه یا نه. نمیتونم هیچ کاری در موردش کنم. نمیتونم از سرم پاکشون کنم. خدایا!
اون یکی هفته کرکره‌ی زندگی کامل میره بالا. الان نصفه رفته بالا و من باید دولا دولا وارد بشم. فقط کلاس اسکایپ. نه کلاس هنر نه کلاس اینترنتی نه مدرسه و راستی هفته‌ی آینده مدرسه حضوریه یا اینترنتی؟ قاعدتا اینترنتیه ولی از اونجا که اینجا ایرانه و هیچ چیزی مایه‌ی تعجب نیست، حیرت نمیکنم اگر نصفه شب شنبه‌ی آینده وزیر بگه بلند شید ماسکتون رو بزنید بپرید پشت خاکریزهای سنگر آموزش که دیر کردیم. به نظرم نمیگن ولی همچنان اینجا ایرانه. این چیه! متن در تلگرام واسه ترجمه؟ هی! من تکی می‌ترسم خیتی بالا بیارم. فست دیک بیا کمک! الان میام.
اوه این دیگه چی بود! اعلامیه توزیع واکسن! ممنونم فست دیک مهربون چندتا کلمه جدید هم بلد شدم که ای کاش یادم بمونه!
ساعت از10گذشت بذار1دفعه دیگه کیوکاردهام رو بگم و این عبارتهای6تایی و اوه اون برنامه در مورد روزولت. وایی نه! باز هم روزولت! وووییی! بابا روزولت به من چه!
رفتم به ملل زنگ زدم. خانمه میگه کلاسها از امروز تشکیل میشن. خب من که از دیشب دارم میخونم پس چیزی از دست ندادم. آخ جون!
نمیدونم پریشب چی سر خودم آوردم که نمیشه بدون اینکه آخ بگم پام رو بذارم زمین. خدایا یادم نیست من چیکار کردم! پام درد میکنه شدید! خودمونیم این مدل تفریح کردن اصلا مثبت نیست به هیچ کسی توصیه نمیکنمش. من هم بهش خوردم کاریش، … یعنی خب شاید کاریش بشه کرد ولی من از محدودیتها خسته شدم. هر طرف میچرخم عوامل بازدارنده به وفور موجودن. کرونا. خطر. شب و چشمهای لعنتی. استانداردهای جهانه اکثریت عاقلها. عرف اجتماع خودم. اجتماعی که من انتخابش نکردم و نتونستم ازش بزنم بیرون و الان گیر کردم داخلش. سلامتی جسم. و1000تا عامل عوضیه دیگه که تمومی ندارن. و این وسط تنها چیزی که خیالی بهش نیست سلامت روانه. وسط اینهمه نکنها و نروها و نخواهها کسی شبیه من باید1غلطی کنه و میکنه. نتیجه میشه پریشبه من که کم مونده بود خودم رو نفله کنم. بله میدونم این از نظر عموم منطق نوجوونهاست ولی بذار باشه به جهنم من به هیچ قیمتی حاضر نیستم شبیه عاقلهای افتاده‌ای رفتار کنم که مدل قدم برداشتنشون رو با شناسنامه هاشون ست میکنن و کارشون حسابی درسته. بذار پذیرفته نباشه و نباشم من اینم خیال هم ندارم تصور کنم که تغییر به مدل عقل سالمندی لازمه. ولی با تمام اینها نمیشه ندیده بگیرم که مواردی از جمله لذتهای مهآلود پریشبی اصلا مثبت نیستن. نشون به اون نشونی که تمام شب گفتم آخ و دیروز هم گفتم آخ و الان هم نمیفهمم چه بلایی سر خودم آوردم که پدرم در اومد و به خدا پام به شدت درد میکنه. شاید خوردم زمین. شاید هم به جایی زده باشم. خاطرم نیست. آخه کی با1مشت مه سفید همه چیز یادش میره؟ خدایی آنتیکی هستم واسه خودم! واقعا که! آخ پام! ولش کن بیخیال.
مادرم خیالهای بزرگی داره که توی سر من جا نمیشن. بهش میگم بیخیال شو نمیشه. بهش میگم باور کن شدنی نیست نمیکنه. و منه در به در این وسط موندم روی هوا. واقعیتش بدم نمیاد این داستان1طرفه بشه تا بتونم برنامه های کوچولوی لذتبخشم رو پیاده کنم ولی هر طرف میخوام بچرخم1شاید بزرگ مقابلم هست که اجازه نمیده چیزی رو در زندگیم دستکاری کنم. هر طرفی این فرمون رو بچرخونم بسته به فرداهاییه که نرسیدن و خدایا بگو کدوم طرف؟
دلم1پوله گنده میخواد. اگر داشتم خخخ تکلیفم مشخص میشد. از هیچ راهی نمیشه من دستم به همچین چیزی برسه. حتی اگر دزد هم میشدم این مدل دزدی کار دستهای پرزور و گردنهای کلفته که هیچ کدومش مال من نیست خخخ. مدیونی اگر خیال کنی این رو نباید میگفتم و گفتم!
تا جایی که به من مربوطه از انتظار به شدت خسته شدم. دلم میخواد هرچی میخواد بشه سریعتر مشخص بشه و تمام. حالم از این حالا ببینیم چی قراره بشه و شاید تا اون زمان چنین و چنان باشه و باشی به هم خورده. دلم میخواد صاف بگم تابستون امسال میخوام فلان کار رو کنم و واقعا کنم. ولی الان، … اه متنفرم!
ساعت داره11میشه. درس. امروز کلاس دارم. البته اگر استاد دم آخر کنسلش نکنه. خیالی نیست ولی من باید درس بخونم. دیر کردم. عمری اگر باشه بعد میام. اوه ساعت! درس! دیرم شد! من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *