3شنبه‌ی رنگی‌رنگی.

بعد از ظهر3شنبه. آخجون دیروز2تا سنجاقسر کوچولو رو درست کردم. سنجاقها ساده بودن من بهشون گل زدم. گلهایی با اشکی و مروارید4صورتی و8طلایی. واسشون1گل بس بود. حالا1جفت سنجاق مروارید نشان دارم. خیلی کوچیکن. واسه بغل مو. خخخ ما اینجا بهشون میگیم سوسکه. نخند! به من چه توی زبون ما اینجوریه! مگه من این زبون رو نوشتم؟ ای بابا! خلاصه این2تا سوسکه خخخ، خب باشه این2تا سنجاقسر حالا کلی با حال شدن. راست میگم قشنگ شدن خیلی قشنگ. هی! اگر به هوای گذشته بودیم و میشد که بزنم بیرون و بیان خونمون مهمونی میتونستم کلی به بچه های اطرافم عیدی بدم! به نظرم خوشحال میشدن. بله درسته فراموش نکردم که از سر و کار داشتن با بچه ها لذت نمیبرم ولی دوستشون دارم. خیلی زیاد. البته از دور و به شرط اینکه باهاشون مستقیم طرف نباشم. از خوشحال کردنشون عشق میکنم. میدونم چیزهایی که درست میکنم میتونست دختر کوچولوها رو خوشحال کنه. کاش هنوز هم میشد! نمیشه. حالا کروناست که فرمان میده. همه طایفه ما داخل خونه ها زندانی شدیم و نقطه های اتصالمون شده گوشیهامون. بقیه رو نمیدونم. تا جایی که شنیدم مردم بیخیال کرونا شدن و از خونه ها زدن بیرون و همه جا میرن. من نمیرم. باقی اقوامم هم شبیه من موندن کنج قرنطینه هاشون. امسال من به هیچ بچه ای عیدی نمیدم. امسال بچه ها توی خونه هاشون موندن و قصه های کرونایی از پدر و مادرهاشون میشنون تا یادشون باشه که اون بیرون چیز وحشتناکی به انتظار بچه های بی ماسک نشسته تا بیمارشون کنه. کرونا خطرناکه و من دلگیر. دلگیر، دلواپس، و خسته.
هی! واسه چی من هرچی میگم عاقبتش میرسه به نق؟ بیخیال بابا! سنجاقسرهای منو عشقه خخخ. عیدی هم نمیدم تمامشون مال خودم. اصلا یعنی که چی! بچه های این دوران سنجاقسر دوست ندارن ولی من دوست دارم. یوهووو خخخ. حالا1دونه سنجاقسر دیگه دارم. چه طرحی بزنم بالاش که قشنگ بشه؟ از اونهمه گیره و شونه و سنجاقی که داشتم فقط همین1سنجاقسر فسقلی یا همون سوسکه واسم مونده. مروارید اشک هم دیگه اصلا ندارم. کاش1طرحی هم روی این بزنم خاطرم جمع بشه خخخ. ستهایی که تا الان درس گرفتم رو هم حسابی بافتم. مخصوصا دستبندهای مدل به مدل رو. کاش چندتا پلاک دیگه هم داشتم با مهره های ریزتر و حلقه دستبند پلاک میبافتم! البته درسی که من گرفتم مال پلاکیهای نخیه ولی کی میتونه جلوی منو بگیره که پلاکیهای حلقه ای نبافم؟ آآآییی نفسکش! خخخ ولی نه پلاک دارم نه حلقه. همه تموم شدن. وووییی! تازه قلاب گوشواره هم دیگه ندارم. قو و سنجاقک ته گوشواره هم همینطور. سنگ دستبندهام هم تموم شدن. فقط نخ دارم و کش بنفش و چندتا قفلهای بزرگ و کوچیک و1مقدار میخ کوتاه و1عالمه تراشه های کوچولو. آخه با اینها چیچی میشه بزنم؟ فقط رومیزی و دیگه نمیدونم چیچی. شکلک نق.
طبق معمول داخل کانال بی حرف تیمتاک نشستم. 1نت دیگه از یکی دیگه از کیوکاردها برداشتم. هفته‌ی آینده کلاس اسکایپم شروع میشه. کلاس هنر میره واسه بعد از عید. چه بد!
در همسایگی مادرم1مغازه‌ی عطر و کرم فروشی هست که صاحبش1آقای جوونه ولی میخواد کارش رو جمع کنه. مادرم میگه1زمانی که این آقاهه مغازه رو باز کرد بیا بریم1سری ازینا واسه خودت بخر. گفتم نمیخوام فعلا واسم چندتا رسیده دارم لازم نمیشه پول خرج کنم. مادرم مزیتهای این ولخرجی رو واسم شمرد و دیدم بد نمیگه. اولا اونجا خلوته کسی نیست میشه من ماسکم رو بردارم بو کنم و انتخاب کنم و خطری تهدیدم نکنه. دوما داخل سال که شلوغتر میشه اگر چیزی بخوام یا باید خودم برم که نمیرم، یا مادرم بره جای من انتخاب کنه که اولا به دلخواهم درنمیاد دوما خطرناکه. اگر الان بجنبم میتونم کلی واسه تمام سالم چیزمیز بخرم و با توجه به اینکه کرونا ظاهرا دستبردار نیست و مشخص نیست من تا کی زندانی باشم دیگه لازم نیست در طول سال گیر این چیزها بمونم. نمیدونم چندماً این آقاهه داره مغازه‌اش رو جمع میکنه اینطوری من هم خودم به نفعم میشه چون زیاد خرید میکنم و تخفیف میگیرم هم به کار این بنده خدا حتی شده1قدم کوچولو سرعت میدم. تازه با این پرواز قیمتها خدا میدونه1ماه بعد واسه1شیشه عطر زپرتی من چه قدر بیشتر از الان باید بپردازم. خلاصه که کاش آقاهه زودتر مغازه‌اش رو باز کنه!
عاقبت با مادرم در مورد خخخ سالاد به توافق رسیدم. اعتراف میکنم که وقتی حرفش رو میزدم تمام تنم از تصور جویدن اون محتوای خوشمزه مورمور میشد ولی خخخ جا نزدم و حالا قراره بعد از تعطیلات1خیز دیگه بردارم به شرط اینکه فعلا برنامه ریزی خیزم بیشتر از2هفته رو شامل نشه. خدایا این واقعا مزه‌اش بد نیست ولی، … آخ خدا تصور کن تمام مدت جز این مجاز به خوردن چیزی نباشی و نمک ممنوع سس هم ممنوع نون هم اصلا حرفش رو نزن و اگر خیلی لازمت شد سر ظهر1کف دست نون توست یا از اون نونهای کوچولوی ورم کرده که وایی چه خوشمزه هستن ولی خخخ اندازه‌ی1انگشت شصت کلفتن و بیشتر از3تا مجاز به خوردنشون نباشی. وایی سرم سوت کشید میشه دیگه نگم؟ هی بیخیال عوضش کلی سریع میام پایین. هرچند میترسم الان به اون سادگی نباشه چون میگن هرچی پیشتر بریم فشردگی سلولهای نمیدونم چیچی بیشتره و از بین بردن وزن اضافی سختتره ولی، … هی! بیخود میگن. من نمیگم. من پدر این اضافات لعنتی رو درمیارم. من از پسش برمیام. من سلامتم رو دوباره پس میگیرم. من دوباره به وزن پیش از مهر97برمیگردم. من دوباره چابک میشم. من باز هم خودم میشم. از مهر99تا الان کلی پیش رفتم. باز هم پیش میرم. من در نوروز1401در موقعیت20ایستادم. تردید ندارم. من پریسام. و تازه جنگم رو با این رسوبات وحشتناکی که در این3سال رشد کردن و جسم و روانم رو پوشوندن شروع کردم. من از تمامشون میبرم. من نمیبازم!
تلاشهام در جهت انحراف و انصراف نیت مادرم از مواردی که میخواد انجام بده نتیجه نداد. برعکس اینجا1چیزهای مسخره پیش اومد که سفتتر به موارد سخت امکان چسبیده و میگه باید بشه که بشه. دیروز هوا خخخ رعد و برق داشت من زیاد چیزی نگفتم. خدایا آخه من چی بگم! اصلا به من چه! بذار هر کسی دلش میخواد واسه رسیدن به هر چیزی عشقشه تلاش کنه فقط کاش من هم میشد که واسه رسیدن به چیزی که میخوام1جونی بکنم. راه بازه ولی مادرم میگه ریسکش بدجوری بالاست و به دردسرش نمی ارزه و، … جدی من واسه چی گیر دادم به این؟ یعنی واقعا اینهمه ارزش داره؟ این لعنتی فقط1کلمه هست خب واسه چی باید وزنش اینهمه سنگین احساس بشه روی سطح این، … هی! بیخیال فعلا که من اینجا ولو هستم تا هفته های آینده هم1طوری میشه دیگه.
مادرم عاقبت میخواد بره دیدن خاله ها و، … حس توضیحش نیست ولی شیطونه میگه من هم برم دیدن کافه فال و خخخ. ولی این واقعا خطرناکه. کافه و داستانهاش. و البته کرونا! وایی خداجان به شدت میترسم از گرفتار شدن به این. بهم میگن فوبیا گرفتی. بابا به خدا این ترسه فوبیا نیست اینها واسه چی نمیبینن که مردم دارن میمیرن؟ به من میگن ببین همه مردم زدن بیرون دارن زندگیشون رو میکنن تو بیخودی عمرت رو میبازی کرونا تا5سال دیگه نمیره و تو ول معطلی.شاید درست بگن ولی من واقعا هیچ حال نمیکنم با این ویروس دیوونه تموم بشم. ازش چیزهای ترسناکی شنیدم. که با وجود دستگاه اکسیژن به زجر تنفسی می افتم و، … خدایا لطفا! از تصورش نفسم میگیره. من از این مدل رفتن میترسم. از اینکه نشه نفس کشید. خفه شدن بدجوری ترسناکه. خوشم نمیاد. وایی خدا داره اذیتم میکنه میشه دیگه نگم؟ آخ نفسم! جدی این، … خدایا نمیخوام ادامه بدم!
گاهی که حالم روی مودش نیست از دست اطرافیانم حرصی میشم که به توضیح خودشون بر حسب ضرورت میرن بیرون و خخخ به من میگن نرو. الحق که گوش میدم و نمیرم ولی حرصم درمیاد. الان هم خخخ تصور اینکه مادرم میره جایی که میخواد بره و من واسه1گشت کوچولو هم بیرون نمیرم که هم خودم در امان باشم هم اونها دلواپس نباشن عصبانیم میکنه. حس میکنم بقیه خودخواهن و نمیبینن که من چه قدر خسته میشم خخخ. اینطوری نیست واقعا نباید اینطوری ببینم ولی گاهی، … هی اگر برید بیرون من، … نمیرم بیرون ولی کارهایی هست که دلم بخوادشون و، … واقعا دلم میخوادشون؟
مادرم حقه‌ی معده دردم رو تقریبا فهمید. سر1اتفاق مسخره دستم تقریبا رو شد و گفت پس اینهمه مدت گفتی معده دردت میشه که ایز گم کنی؟ داستان پرهیزکار شدنت چیه؟ خواب دیدی؟ همه این طرفی شدن تو تازه راه اون طرفی رو پیش گرفتی؟ خب بگو من بدونم جریان چیه؟ گفتم هیچ چی به جانه خودم معده دردم میشه. خخخ من گفتم و اون باورش نشد و از اون روز هر دفعه میگه تو که مشخص نیست سر چی الکی میگی معده دردت میشه و نمیگی واقعا داستانت چیه. حالا بگو ببینیم چی شده؟ و من هر دفعه حرف رو عوض میکنم یا میخندم و، … ای خدای من آخه من چی میشه بگم بهشون؟ چی میشه بگم آخه؟ خدایا ببین با این صبوری و سکوتت حالا چی شد؟ آخه مگه من جاده شناس بودم؟ چند دفعه رفته بودم این راه ها رو؟ واسه چی هیچ چی نگفتی؟ آخه من الان، … وایی خداجان! خاک بر سرت پریسا!
باز من ترمز بریدم. هی بیخیال بذار فکر کنم اگر مادرم اینها برن دیدن اقوام من چه مدلی تفریح کنم که خیلی ناکام نباشم! خخخ بزنم بیرون؟ نه کرونا اون بیرونه. از اوکالا نامجاز بخرم و بعدش بزنم توی سرم که ای وایی چه کاری کردم؟ هوممم. بدک نیست. بساط هوا کردنه مه سفید رو بچینم و حالش رو ببرم و بعدش تا فردا عصر بگم آخ سرم آخ سرم؟ این هم بدک نیست ولی آخ از کوفتگی و سردرد بعدش! انگار جهانه اطرافم از دود درست شده تا فردا عصر که حالم جا بیاد خخخ. یا اینکه بشینم به1طرح جدید فکر کنم و چندتا نت دیگه بردارم تا دفعه های بعدی و هفته های بعدی کارم سبکتر باشه. این از همه امنتره. به نظرم بد نیست من1مدت دیگه روح پدرسوخته ام رو مهار کنم. هی من که حدود3سال این کار رو کردم فقط چند ماه دیگه تاب بیارم چیزی نمیشه که! مثلا اینکه متمرکز بشم روی گرفتن مدارک هنرم و ادامه زبان خوندنم و این واقعا اندازه ی دوران وحشتناکی که طی کردم سخت نیست. فقط من تحملم تموم شده و بد نیست ظرفیتم رو تعمیرش کنم و چند ماه دیگه آروم و سر به راه بمونم. بعدش، … نمیدونم بعدش چی میشه. ولی بعدش من مدرکهام رو جمع کردم و میتونم بگم خب من مشقم رو انجامش دادم. حالا دیگه حله! البته تا اون زمان مهرماه میاد و باید برم مدرسه اگر من اون زمان هنوز، … خدایا مهرماه من کجام! خدایااااا!
بیخیال بابا! عید که بره حرکت شروع میشه. به نظرم سکون مواردی که باید پیش برن اذیتم میکنه. ایشالا درست پیش میرن. هرچند اینجا ایرانه و ووووییییی. به عنوان مثال از همین الان واسه آزمونهای کتبی فنی حرفه ای فکرم درگیره توجیه عزیزان فنی حرفه ای و منشی و و و و و خدایا چه قدر بدم میاد از تصورش! این هم بیخیال چیزی که هنوز پیش نیومده رو فایده نداره بهش فکر کنم. زمانش که برسه بهش فکر میکنم. چاره هم همونجاست باید منتظر بشم.
مادرم واسه رفتن تردید داره. از من میپرسه و زمانی که بهش میگم اگر من بودم شخصا میترسیدم و نمیرفتم دلیل میاره واسم. خخخ بهش میگم عزیزه من تو از من نظر پرسیدی نمیگم تو نرو ولی من شخصا اگر بودم امکان نداشت خطر کنم و نمیرفتم. خب چی بگم! منصف باشم. بنده خدا گناه داره. دلش میخواد بره. آخه چی بگم من واقعا سعی کردم منطق رو معیار بذارم و واقعا از نظرم این ترسناکه. از طرفی مادرم واقعا دلش میخواد بره. سعی میکنم به مراعات دلش بگم میشه آدم بره و خیلی مواظب باشه ولی نمیگم چون میدونم این حرف باطله. کرونا شوخی سرش نمیشه. ماسک هم داخل جمعیت کمکی نمیکنه. امنترین راه خونه موندنه و اگر بخوام منطقی توصیه کنم میگم رفتن خطرناکه. کاش میتونستم چیز دیگه ای بگم! کاش میتونستم! خدایا کاش میتونستم! طفلک مادرم! خدایا کاش میتونستم!
اتاق بغلی همچنان بحث رفتن یا نرفتنه. من گفتنیها رو گفتم. با خودشون. کاش منصرف بشن! خدایا این واقعا خطرناکه کاش مادرم بیخیالش بشه! فعلا که ظاهرا امنه. خخخ نتیجه اینکه من هم انتخاب تفریحاتم رو بیخیال میشم و میرم که ادامه ی سر به راهیم رو همچنان کمابیش در پیش بگیرم و وایی خداجونم دلم میخواد برم بازار و چه قدر دلم میخواد خرید و تحقیق و لمس و انتخاب و وووووییییییییییی!
بسه دیگه خیلی نوشتم. خسته شدم. پراکندگی خرچنگیهام هم زیاد شده دیگه حس ادامه نیست. بذار جمعش کنم. ولی هی! هویه. کلی اطلاعات تئوری ازش میدونم از بس گشتم و یافتم خخخ خدایا دلم آگاهی عملی میخواد نمیشه1مطلع ببره نشونم بده من با لمس و انتخاب1دونه بردارم بیارم بذارم زیر تختم تا نوبت جنگمون با هم برسه؟ حال نمیکنم عاقل بشم دیوونه هم خودتی. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *