روی ریل5شنبه آخر سال با سرعت نرمال زندگی.

بعد از ظهر5شنبه. چه داغ هم هست! هی! هوا صدام میکنه که بزنم بیرون. از اون روزهاییه که اگر دلواپسیه دلواپسیه مادرم نبود، … مادرم. امروز میاد اینجا. احتمالا شب پیشم بمونه. این هوا، … خدایا اون بیرون، … هی! بسه دیگه!
امشب شب آخر هات گوش کن. بچه ها2شب پیش از کولاک رد شدن و قیامت کردن! خدایی حرف نداشتن. امشب هم میدرخشن. زنده باشید هاتی ها آفرین! این دفعه انگار1جور عجیبی این برنامه حرارت داره. دوست دارم اینهمه سرزندگی داخل هات گوش کن عیدانه ی این دفعه رو. خدایا این تیم رو همیشه سلامت و متحد و موفق نگهشون دار!
امروز هم بدون نظم زندگی ول گشتم. خوش گذشت ولی به نظرم از شنبه دیگه چندان موافقش نباشم. تعطیلی رو حسابی میخوام ولی به نظرم فردا جمعه آخرین روز ولگردی کاملم بشه. من نمیتونم1هفته کامل از درسم جا بمونم. بد نیست اون هفته بدون دلواپسی درس و کلاس نت برداریهای هفته بعدی رو انجام بدم. ولی آخ که امروز چه میچسبید1سفره خونه، … آه خدایا بسه!
بیشتر تکلیفهای کلاس هنر رو انجام دادم. الان دارم دستبندهای1شکل میبافم تا1مدل گره متحرک رو تمرین کنم. گندش بزنن سخته. الان دیگه میتونم بزنم ولی نمیفهمم واسه چی اینهمه سفت میشن. واقعا باید سفت باشن یا من بد میبافمشون؟ دلم میخواد واسه خرید موارد لازمه خودم میرفتم. دنبال چیزهایی که میخوام میگشتم و پیداشون میکردم. دلم میخواست میرفتم بیرون. اون بیرون خیلی چیزها هست که دلم واسه انجامشون تنگ شده. حتی1خرید معمولی به دلخواه خودم. آخ از دست این ویروس فسقلی! خخخ ولی با اینهمه هنوز دلم واسه رفتم به محیط کارم تنگ نشده. خب چیکار کنم دلم نمیخوادش. جدی دل منو بیخیالش ولی خطرناکه کاش فعلا همچنان بسته نگهش دارن من خیلی میترسم.
استاد هنر میگفت به بیناهای کلاس خیاطی1سری درسها رو آنلاین میده. میگفت یاد نمیگیرن و حواسشون نیست. خدایا واسه این کار من فقط1جفت چشم کم داشتم. عشقش رو دارم حواسش رو هم همینطور غیرتش رو هم همینطور انگیزه اش رو هم همینطور فقط اگر میتونستم این درسهای دیداری رو ببینم! آخ که اگر میشد من ببینم! بیخیال نمیشه دیگه! کاریش نمیشه کرد. طوری نیست من تا اینجا رو بدون دیدن رفتم. سخت بود و کند ولی زندگی پیش رفت و من هم پیش رفتم. ولی جدی کاش، … اه! بیخیال!
دلم میخواد برم بیرون راه بیفتم داخل مغازه ها و در مورد دوست بدذات و آتیشیم هویه اطلاعات عملی گیر بیارم. من1مدلش رو میشناسم دلم میخواد برم بپرسم مدلهای دیگه هم داره یا نه. شکلهای دیگه چی. مثلا1چیزی شبیه چسب حرارتی یا چسب تفنگی های خودمون که میله های لحیم از عقب بره داخلش و با1چیزی شبیه ماشه1خورده1خورده از نوک داغش بیاد بیرون و لحیم، … تو به چی میخندی؟ گندت بزنن!
با این وضعیت ناپرهیز ملت بعد از عید کرونا حسابی خوش به حالش میشه. کاش اینجوری نشه ولی شواهد به من چیزهای ترسناکی میگن. اطرافم چندان اثری از مراعات نیست و من واقعا ترجیح میدم کمتر بدونم چون حسابی ترسناکه. خدایا کمک کن!
داخل تیمتاک بچه های هات گوش کن به شدت گرفتارن. از کنار زمین تماشا میکنم و تشویق میکنم و دعا میکنم و، … هرچی بیشتر و بیشتر تسلیم توفانی میشم که بغلم کرده و نامحسوس از جهانی که میشناسم دور و دورتر میبردم و، … خدایا! …
هوا که گرمتر بشه مادرم باید بره1سر به ییلاقات بزنه. به ارتفاعات. سعی کردم از داستان فروش اونجا منصرفش کنم ولی مادرم اگر1چیزی رو بخواد نمیشه کاریش کنم. تا بهش نرسه خاطر جمع نمیشه. من اصرار کردم که نفروش و اون دلیل آورده که باید بفروشه. سکوت کردم و سپردم به بابا زمان. چی میتونم بگم! نه حسش هست نه توانش. بذار اون و برادرم هرچی دلشون میخواد کنن. اصلا به من چه! تا جایی که من و حصارهام تهدید نشیم به خودشون مربوطه. بدی ماجرا اینجاست که نوبت حصارهای من هم خواهد رسید اگر این مدلی پیش بره. خدایا من حوصله زلزله ندارم1چیزی بگو باشه؟
چند وقت پیش کسی میگفت در فلان مورد به قصد پیروزی نرفتی واسه همین نتونستی کاریش کنی. گفتم نه نرفتم. قطعا اگر به قصد پیروزی میرفتم میشد کاریش کنم. ولی برای پیروزی باید جنگید و من در این مورد نمیتونم بخوام که بجنگم. زمانی کسی میگفت آدمی اگر بخواد تقریبا هر کاری رو میتونه کنه. ولی اصل اینه که بدونیم چه قدر از کارهایی که میتونیم کنیم رو مجازیم که انجام بدیم. فراموش نکنیم که تواناییهای ما برای انجام مواردی که از دستمون برمیاد معیار درستی واسه انجامشون نیست. اون1کسی درست میگفت. بله میشد که من بجنگم و پیروز باشم. ولی این پیروز شدن قیمتش خیلی گرونتر از ارزشش میشد. من نمیخوام. به قصد پیروزی نرفتم و نتونستم درستش کنم. شاید هرگز نتونم ولی، … تا حالا که خدا و بابا زمان و باقی مأمورهاش خودشون حلش کردن شاید بعد از این هم خدا دلش نیاد بفرستدم داخل دردسر. کی میدونه! هی! بیخیال. من هنوز خدایی دارم که هرچند ساکت اون بالا نشسته به تماشا، ولی من باورم نمیشه بیخیالم شده باشه. نمیگه ولی من میدونم مواظبمه. نمیفهمم ولی میدونم گاهی بنبست‌ها هم از طرفش مأمور میشن که مواظبم باشن تا دست دردسر بهم نرسه. از سکوتش حرصی میشم و هوارم درمیاد ولی میدونم که هست و حواسش هست. کاش سکوتش رو میشکست! کاش باهام حرف میزد. گاهی وسط سرمای خاکی خیلی خیلی بد حس غربت میکنم. گاهی عجیب آرامشی رو میخوام که به1زبونِ خاکی‌فهم از طرف خوده خودش بهم برسه و سکوتش در این زمینه کمکی نمیکنه. خدایا کاش باهام حرف میزدی! ای کاش!
واتس! برمیگردم.
چیزی نیست کارت تبریکه. گوشیم هم حسابی سیر شده برش داشتم.
مادرم میگه تابستون باید بریم سفر. سفر؟ وووییی! بیخیال کو تا تابستون و کو تا سفر! کرونا و دردسرهای سفر و، … خدایا میگم چیزه. میگم که میشه ما، … وایی خداجونم تمام روانم از انقباض درد میکنه اینو نمیخوام. خدایا! میدونی چیه؟ وووییی!
بسه دیگه. ساعت داره3میشه. دلم میخواد1چیزی جدا از این گره های کوفتی ببافم. با تراشه هایی که ازشون زیاد دارم. به جای چرت نویسی بلند شم برم1خورده جوک بخونم. هی آخجون کلی جوکهای بی مزه ی نخونده دارم. من رفتم. آخ جون. دیوونه هم خودتی. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «روی ریل5شنبه آخر سال با سرعت نرمال زندگی.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    آخرین پنجشنبه های سال رو دوست ندارم
    حس بدی بهشون دارم

  2. پریسا می‌گوید:

    میفهمم. خیلی تلخن. انگار جنس تلخیشون از1مدل تاریک متفاوته. هرچی میکنی شیرینتر بشن حس گرد و خاکیش نمیره!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *