یک هفته تعطیلات خالص.

4شنبه صبح. دیروز کلاس پر. زنگ زدن گفتن جای3باید5آنلاین باشی گفتم باشه. بعدش ساعت از2گذشته بود که زنگ زدن گفتن کلاس نیست. گفتم آخ جون درسم بمونه واسه شنبه ارائه بدم گفتن نه شنبه هم کلاس نیست کلا تا آخر هفته اول کلاس نیست. یعنی شنبه آینده و3شنبه آینده پر رفت تا اون یکی شنبه. خدا شاهده دیروز چند لحظه بعد از اون تماس مفهوم سکته از خوشحالی رو درک کردم. باورت بشه یا نشه حس کردم سینم سنگین زد و1خورده انگار، … ترسیدم بلند شدم رفتم پی کارم خخخ. الان هم خیلی یواش این شوکه شیرین رو قورتش دادم که خطرناک نباشه. به هر حال الان حله.
امروز دلم خواست تا دیر وقت توی تخت بمونم. بلند هم که شدم دلم خواست هیچ کار مشخصی نکنم. بشینم روی راحتی به تاب خوردن و پیامهای جوک مسخره خوندن و ول چرخیدن و بیکار گشتن. الان هم نشستم اینجا1خورده مهره میبافم1خورده ازینا اینجا مینویسم تیمتاک هم بازه رفتم داخل سنگر خودم و اون موزیک همیشگی رو زدم بخونه. قهوه هم درست کردم سرد بشه برم سراغش. دیشب از خوشی این تعطیلات کوچولوی ناگهانی اونقدر ذوقزده شدم که بلند شدم حسابی خوردم. بعدش هم خخخ تا صبح خوابهای عوضی دیدم. الان فقط نشستم بدون هیچ تصوری از نظم و برنامه و قاعده. باز از اتاق زدم بیرون. کامپیوتر روی اوپن. خودم روی میز غذاخوری با وسایل هنر پهن شده که نصف میز رو گرفته. مادرم امروز عصری میاد دادش میره هوا خخخ. پریروز میگفت خدایی اینجا رو اینجوری نکن اگر چیزی هم گذاشتی ول نکن بمونه جمعش کن. خخخ جمعش میکنم مادرم که بیاد برمیدارمشون میرم داخل اتاق ولی الان اینجا قلمرو خودمه خخخ. حس و حال قاعده های بی نتیجه رو ندارم. مادرم قواعد رو میخواد و من خخخ حسش نیست که بخوامشون. در خیلی موارد دیگه این مدلیه. من قواعد خودم رو دارم و از بعد از عید96قواعد شخصیم رفتن داخل بسته بندی به خاطر مادرم. ولی میبینم این هم بهش اونقدری که باید آرامش بده نمیده و فقط آرامش خاطر من رفت به ناکجا خخخ. بیخیال. شاید1400سالی باشه که همه چیز عوض شد کی میدونه! واسه من96یکی از پیچهای سفت روی جاده عمرم بود. واقعا کی میدونه! شاید1400هم یکی از این پیچها درش باشه. بدم نمیاد که باشه. از این جاده بی منظره و دست اندازهای1نواختش خسته شدم. قهوه ام سرد شد. برم برش دارم بیارمش اینجا الان میام.
خوردمش تموم شد. من باز قهوه میخوام. خوشم میاد1نوشیدنی دم دستم باشه با جرعه های کوچولو حالش رو ببرم. همه رو خوردم باید یکی دیگه درست کنم. به نظرم بد نیست بیخیالش بشم. زیادیش واسه من مثبت نیست.
خدایا1چیزهایی رو داره سخت میشه بدون کمک پیش ببرم. راهنما لازمه. سعی میکنم تمام موارد از یاد رفته رو به خاطر بیارم ولی در انجامش گاهی گیر میکنم. شاید چون در اون لحظه ها به جای تمرکز صد درصد روی مواردی که در حال انجامش هستم این تصور دردناک قاطی تمرکزم میشه که چه قدر جای خالی راهنمایی که باید باشه و دفعه پیش بود و حالا نیست تاریکه. واقعا سعی میکنم این تاریکی تلخ رو نبینم ولی درست لحظه هایی که نباید میبینمش و درست زمانی که باید خیالم بهش نباشه چنان دردی به سینم میده که اضافه اش به صورت آه از حنجره ام و اضافه ترهاش به شکل قطره های داغ کوچولوی شبیه هم از چشمهام میان بیرون. بعدش میریزن روی صفحه ی تمرکزم که باید خشک باشه و خیسش میکنن و لکش میکنن و چروکش میندازن و مچاله اش میکنن و باطلش میکنن و تمام. اه لعنتی! برمیگردم.
هی! چیزی نیست! همه چیز آرومه. من هم الان اینجام.
دستم درد میکنه. واقعا لازمه من1مدتی کامل مرخص باشم از همه موارد. عمراً! من نمیتونم بیدار باشم و روی این پا بلند نشم و با این دست کاری که دلم میخواد رو نکنم. تایپ نکنم مهره نبافم و خلاصه در آرامش مرده وار باقی بمونم تا دستم و پام درست بشن. وووییی!
این روزها حقه های کثیفی میزنم. دارم سعی میکنم اوضاع رو به سمتی که به نظرم درست میاد بفرستم. مادرم رو تشویقش میکنم روی مواردی متمرکز بشه که به من کمک میکنن در سینیگردهای این اواخر برنده باشم. هنوز که به جایی نرسیدم. فعلا2تا تیر توی آستینم داشتم. در حال امتحان کردنشونم. یکیشون شاید زودتر جواب بده که به هدف میرسه یا نه و واسه تست عملی دومیش باید تا اون طرف عید منتظر بشم. خدایا منو ببخش ولی تو میدونی که من نیتم،… اه بیخیال.
عجب این عید عجیبه! سال پیش هم همین مدلی بود ولی امسال انگار1جوریه. انگار واسه من عجیبیه امسالش بیشتر دیده میشه. عید در قرنطینه کرونایی و، … هی بیخیالش1هفته تعطیلی رو عشقه! بعد از حدود3سال1هفته تعطیلی مطلق. جدی بعد از مهر97من تعطیلات مطلق نداشتم و چه قدر عجیب! اما کاری نمیشه باهاش کنم. نمیشه بزنم بیرون. نمیشه برم هیچ کجا. نمیشه برم سفر یا حتی1سفره خونه معمولی اطراف شهرم. فقط باید بمونم خونه. خخخ واسه چی خیلی بدم نیومده! البته اگر دستم در انتخاب موارد عشق و حال باز بود بیشتر خوش میگذشت ولی خب این هم بد نیست واقعیتش خیلی هم آخ جونه خخخ! هی ممنون! یوهو خخخ!
به تبریکهایی که دیروز از واتس بهم رسید جواب ندادم. اعتقادی به تبریک امسال ندارم. درضمن فرستنده ها هم از نظر خودم نه آشنا بودن نه نزدیک. پس جواب پر. بله درست تصور کردی من مودب نیستم. همینه که هست. مشکل کجاست؟ این مدل و اخلاق و رفتار خودمه. به کسی هم دردسر نمیده. پس مشکلی نیست. پس حله.
افراد تیم هات گوش کن دارن جمع میشن تا واسه امشب فیکس بشن. خدا قوت بچه ها دیشب حسابی کولاک کردید! آفرین!
این روزها به طرز بسیار مشهودی حس جدا بودن از جهانه اطرافم رو دارم. انگار این حاشیه نشینیم رو بیشتر از هر زمان دیگه ای دارم حس میکنم. اذیتم نمیکنه فقط1جور عجیبیه واسم. بلد نیستم توضیحش بدم انگار از جنسش تعجب میکنم. طبق معمول همون توصیف آشنای از نظر خودم گویا در این موارد. 1جوریه. بدجوری1جوریه. 1جور خیلی عجیب که بلد نیستم حتی واسه خودم درست توضیحش بدم.
دیشب خوابهای بی سر و بیخ زیاد میدیدم. البته ناپرهیزیهای فوق شدید دیشبم درش بی اثر نبودن. اما در هر حال میدیدم که خخخ ولش کن چیزهای مسخره ای میدیدم. ولی اگر1درصد تعبیر داشته باشن، … اوه خداجان! تعبیر ندارن. ندارن. تعبیر ندارن!
پول میخوام. از اون زیادهاش خخخ. کاش دستم میرسید1خورده گیر میآوردم! فعلا که معطل حقوق این ماهیم که اداره هنوز بهمون لطفش نکرده. خدایا پول و مدرک و همه رو ولش کن1کلید بده! خب بده! قربون قدرتت برم تو که ازت برمیاد بده خب!
خب بسه. دستم درد میکنه واقعا دردش جفنگه. خودم هم از نشستن خسته شدم. بذار بلند شم1چرخی بزنم هم دستم دردش کمتر بشه هم خودم خستگیم بره. میخوام مهره ببافم. کاش استادم تکلیفهای پیشرونده تری بهم میداد! خدایا باید بجنبم ولی نمیشه. دستم! باقیش باشه بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *