جام عوض شده درس نمیفهمم!

شب2شنبه. امروز جلسه آخر کلاس هنرم پیش از عید بود. خدایا واسه چی هیچ کسی عجله نداره؟ فنی حرفه ای خیالش نیست. مربی من آرومه. همه چیز آرومه جز من که به شدت در حال فشار آوردن روی پدال لحظه هام که سریعتر دستم به مدارکم برسه و میبینم که هیچ فایده ای نداره. بابا زمان همچنان بیخیال و سرخوش عصا میزنه و پیش میره و به تعجیل من میخنده.
باید واسه کلاس فردا درس بخونم. دارم میخونم ولی، … امشب کمی زیادتر سخته. مسخره هست ولی، … چیزی نشده. جام عوض شده درس نمیفهمم. از روی اون مبل همیشگی اومدم جای دیگه. کلا از اون اتاق اومدم اتاق دیگه. داخل پذیرایی روی مبل بودم. تمام این مدت. فقط جام رو داخل اتاق عوض کرده بودم. اینهمه ماه و سال من بودم و اون اتاق و مبلهایی که در1نوبت عوض شدن. الان اومدم اتاق بغلی. تختم اینجاست. یک صندلی از گوشه اتاق برداشتم کشیدم پایینِ تخت و میز کامپیوترم رو به رو و کیبورد اکسترنالم بغلم و در حال نوشتن. کاغذهام روی تخت هستن و خودم نشستم روی این صندلی و اوه خدا من جام رو میخوام اینجا درس نمیفهمم! حس میکنم درصد بزرگی از شبانه روزم تکون خورده. البته این مدلی بیشتر به خط قاعده نزدیکه. این مدلی درست تره ولی من الان جام عوض شده و حسابی گیر کردم. درس نمیفهمم. نمیشه امشب برم سر جای همیشگی درسم رو بخونم فقط واسه خواب بیام این طرف؟ بابا سخته اینجا درس نمیفهمم آخه!
خخخ عجب ماجرایی دارم من! ملت جای خوابشون عوض میشه درگیر میشن من جای درسم. کلا همه چیزم عوضی شده. جای درسم جای خوابم و وووییی!
هی! درست میشه. درست میشم. باید همینجا بمونم. حل میشه. ولی خدایی راست میگم اینجا سرده. این اتاق1در چوبی به1بالکن خیلی کوچیک داره که البته دره بسته هست و2تا پنجره هم داره که البته اونها هم بسته هستن ولی سرده. اون طرف گرمتره نمیشه من امشب، … نه! نه نمیشه! باید همینجا بمونم و درس بخونم و درس بفهمم و، … لعنتی!
خخخ امروز دوباره دور سینیِ گردِ چایی سینیگرد یعنی میزگرد داشتیم. من و مادرم. مادرم نارضایتیم از پرش از جوب رو حس کرده. همیشه گفتم ولی ظاهرا تازه جدی گرفتش. خب چیکار کنم این نه عملی به نظرم میاد نه درست. بیخیالش دیگه! مادرم امروز سعی میکرد قانعم کنه که اشتباه میکنم. گفتم مادری حالا انگار دنیا منتظر منه که رضایت بدم بلند شم2تا قدم رنجه کنم طرف در. عزیزه من آخه میگی من چیکار کنم! چیزی که نمیشه نمیشه. ولش کن! مادرم موافق نیست. معتقده شدنیه. خیال هم نداره ولش کنه. بحث نکردم. خخخ بیخیال. هنر و مدرک رو عشقه.
استادم گفت بعد از عید میریم سراغ هویه. باید بریم. اطرافیان که شنیدن ترسیدن و دادشون در اومد که هویه شوخی بردار نیست. گفتم من هم شوخی نمیکنم. بنده خدا خانمه دادش رفت هوا که بابا میسوزی! گفتم باید1طوری حلش کنم دیگه! طرف دلواپس بود و من بی اطلاع ولی سفت که باید1راهی واسش پیدا کنم. جدی این لعنتی حسابی ملت رو در آشکار و منو در نهان ترسونده خخخ. خدایا کمکم کن! هی نمیتونه بنبست باشه حتما راه داره. بله که داره! من پیداش میکنم!
گاهی دلتنگیم میشه. شدید هم هست. روزها بهترم. روزها شجاعترم. شبها درصد ضربه پذیریم بالاست. کاش اگر تغییری هست در روز پیش بیاد! خدایا ببینها! اه! ای بابا!
دلم میخواد باز بنویسم و هی حرف بزنم و هی حرف بزنم ولی داره دیرم میشه. فردا کلاس واتس. امشب هم تردمیل. اگر نجنبم بدجوری از درسهای کلاس اسکایپ فردا جا میمونم. باید عجله کنم. حرف، تفکر، تمرکز، نق، همه بمونه واسه بعد. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *