حلش میکنم!

جمعه شب. دیر وقته. مادرم اینجاست. نق زدم موند. آخ جون! خخخ کلی ناپرهیزی کردم، کیک خامه ای خوردم، اصلا هم وجداندرد نشدم، تردمیل هم نزدم. این آخریش خدایی شدنی نبود از فردا شب به نظرم شدنی بشه. درس میخوندم و خخخ توی سرم پر از پرواز پروانه و میله های کوچیک رنگی بود. یک دفعه هم بلند شدم نامحسوس رفتم سراغ جعبه کارم که مادرم خخخ خیلی معصومانه و تیریپ بی اطلاع گفت فردا کلاس داری مگه نه؟ کجا رفتی چی داری میاری؟ خندم گرفت گفتم هیچ چی دارم1چیزی رو میبرم. گفت آره باشه ببر بعدش هم حرفهای معمول زد که خاطرم نیست چی بود. دیگه نتونستم تحمل کنم. پقی ترکیدم و کم مونده بود از خنده ولو بشم زمین. مادرم هی میگفت خب چته چی شد و من هی میخندیدم. عاقبت گفتم تو خیلی با حالی مادری. مادرم گفت واسه چی و من بیشتر خندیدم. خلاصه امشب نشد پروانه رو امتحانش کنم ولی بیخیال. خدایی الان خسته شدم دیگه حس درس نیست ولی عاقلانه هم نیست دست به مروارید ببرم چون دیره و اگر الان شروع کنم تا اون طرف نصفه شب گیرم و فردا کلاس دارم باید صبح باز درس بخونم. طوری نیست فردا شب مال منه. آخ جون!
کمی دلواپس هویه هستم. در درسهای بعدی لازمم میشه. هنوز بهش نرسیدم ولی میرسم و هیچ خوشم نمیاد. رفتم داخل اینترنت1سرچی زدم. انواع مختلفش موجوده. زمانی که به اسم هویه تفنگی رسیدم حسابی امیدوار شدم. اگر شبیه چسب تفنگی باشه که حسابی آخ جون. هرچند چسب تفنگی حسابی آتیشم زد و هنوز هم آتیشم خواهد زد ولی هویه. اوخ هویه. به نظرم به قابل تحمل بودن تفنگیش بشه بیشتر امیدوار باشم. خدای من بشه دیگه! مرض دارم. خوشم میاد ازینا بخرم. انبر و دمباریک و سیمچین و چسب تفنگی و حالا این هویه. ولی این هویه، … آخ آخ بد خاطره ای دارم ازش خیلی بد! خیلی بد! اون درد لعنتی هرگز فراموشم نمیشه. به خدا باز شدن پوست انگشتهام رو در فشار با اون جسم آتیشی قشنگ حس کردم. کاش هرگز تجربه نکنی! قشنگ حس کردم پوستم سوخت و از هم باز شد. لایه لایه باز شد و ورم کرد. به خدا حس کردم. هنوز یادمه. هوار زدم. از بند دل هوار زدم. گریه نکردم فقط صدام رو ول کردم و بعدش که دستم ازش جدا شد باز گریه نکردم. دیگه داد نزدم. همون1لحظه بود. فقط نفسهای سریع زدم و اجازه دادم تسلطم آهسته برگرده. اول به صدام مسلط شدم که دیگه رها نشه و در کنترل سکوت بمونه. بعد نفسهام که آروم بشن. بعد دردی بود که تسلط بهش سخت بود. خیلی سخت بود. درد داشتم. وایی خدا درد داشتم! لعنتی! آخ لعنتی!
دستم روزها و روزها از تاول سنگین بود. بعدش یواش یواش درست شد. ولی خاطره ی اون لحظه ی لعنتی شبیه1تاول دائمی روی خاطرم موند و دیگه نرفت. هی! از تکرارش متنفرم. ولی من باید این رو انجامش بدم. من واسه خاطر1خاطره ی آشغال و2تا چشم تاریک به1دونه هویه نمیبازم. من خودم رو از خاطرات پس میگیرم. از تمامشون. قطعا باز میسوزم ولی اون ماجرا اون مدل سوختن دیگه تکرار نمیشه. اوه اگر با مدل درست درمونش کارم راه بی افته که حسابی20میشه. اصلا کاش زودتر بهش برسیم میخوام ببینم چه مدلهایی ازش هست و کدومش واسه درسهای بدلسازی مناسبه و حسابی فضولیم درد میکنه. اگر هیچ راهی واسه کنار اومدن باهاش نبود، که به احتمال غریب به یقین هست، چسبهای قوی کمک میکنن. هی! من حلش میکنم. من پریسا هستم. من حلش میکنم! آهایی هویه! دارم میام تا بهت دست بدم خخخ.
خیلی خیلی دلم میخواد زودتر به بدلیجات بی مهره برسیم. باید قشنگ باشن. اوه خدا! بلدش بشم دیگه! یعنی تا پیش از عید به اون مرحله میرسم؟ ووویییی! یعنی استاد وسایلش رو داره که شبیه چسب تفنگی از خودش بخرم یا باید برم دنبالش بگردم؟ دوباره وووییی!
خوابم میاد. وایی باز باید وسایلم رو منتقل کنم اون یکی اتاق! کامپیوتر و میز و کیبورد اکسترنال و سیم و وووییی! نمیشه تختم بیاد اینجا؟ یعنی تنبل یعنی خوده من! نمیخوام بخوابم میخوام اینجا نق بزنم.
داخل تیمتاک اون بالا چرخ میزنم. نمیرم کانال بنبست. جام پره. خخخ حس میکنم زمانی که کسی اونجاست ترجیح میدم منتظر بمونم تا خالی بشه.
امروز برادرم میگفت کانال هات گوش کن رو پیدا کرده و متنها و مصاحبه هایی که داشتم رو دیده و شنیده. واسش کارهایی که ما میکنیم حسابی جالب بود. حسابی متعجب بود از حضورم به اون مدل در اونجا. آخه میدونی؟ من مدتهاست که بدجوری سرم به کار خودمه. نه حسی هست و نه هوایی که شبیه چیزی که اونجا دید باشه. خخخخ هات گوش کن و ماجراهاش واسش حسابی جالب بود. خدا کنه دنبال اینجا نگرده که حسابی جنونم رو میبینه و آبروم میره خخخ!
کتاب راز خانم مارپل رو میخونم. یعنی قاتل کیه؟ بیچاره آرتور گناه داره دلم خیلی سوخت ملت بی معرفت مسخره!
بچه ها داخل تیمتاک جمع شدن داخل اتاق مافیا. فعلا تب این بازی بین بچه ها داغه. خوشم میاد میبینم با چیزی که دوستش دارن سرگرمن. حس میکنم شادیشون از این تفریح قشنگه. ای کاش بچه های محله ی من همیشه سرگرم شادی باشن!
هی من هویه میخوام. نصفه شبی هویه در دسترس نیست اطلاعات در مورد انواع هویه میخوام! بدجوری میخوام بدونم!
عکس دومین گلدون شیشه ادکلنیم رو که پر از گلهای دستساز این روزهامه رو فرستادم واسه استادم. رضایت داشت. آخ جون! یکی از آشناها هم عکسهایی که مادرم گرفته بود رو دید و کلی تعجب کرد و کلی واسم پیامهای موج مثبتی فرستاد که مادرم بهم بده و گفت هر زمان به فکر فروش افتاد بگید من واسش مشتری دارم. ایول میمیرم واسه این کار. تصور کن از کاری که ثانیه به ثانیه اش بهت عشق میده پول هم گیرت بیاد. وووییی خخخخ دلم میخواد حسابی هم میخواد. نه اینکه هدفم این باشه. من واقعا این رو واسه خاطر دلم انجامش میدم. ولی تصور کن کسی اونقدر از حاصل کاری که میکنی رضایت داشته باشه که حاضر باشه واسش بها بپردازه تا اون کار مال خودش بشه. این خیلی قشنگه. و خیلی با ارزشه. حس میکنم اگر از این راه پولی دستم بیاد این پول با پولهای معمولی واسم فرق داره خخخ. راست میگم. ارزش این پول جدا از ارزش نفس پوله واسه من. اینکه من بدون دیدن چنان اثری از رنگ و شکل به وجود بیارم که بیناها علاوه بر تحسین بخوان برای خودشون داشته باشنش. خدایا این خیلی لذتبخشه باید1طوری که خدای نکرده حقی ضایع نشه قیمتها رو پیدا کنم و اوه خدا چه تصور خوبی خخخ!
بد خستم. حسابی دلم ولو شدن و خوابیدن میخواد. ولی قصه. یعنی امشب نخونم؟ میگم بیا نخونم. خوابم میاد. هی بسه دیگه نمیخوام بنویسم. برم1سرچکی در اینترنت بزنم بعدش هم، … خوابم میاد. راستی1چیزی! زندگی عشقه. عاشقشم. شب به خیر.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *