آخ پام!

صبح2شنبه. الان باید کلاس باشم ولی رفته واسه4شنبه. آخ پام آخ پام پام! نصف شدم. نه بابا پیچ مهره های روحم در نرفته خنده گریه های عصبی هم ندارم بغض هم نکردم حرصی هم نیستم. معمولی ام. خب یعنی تقریبا معمولی فقط آخ داغون شدم. واقعیتش دیشب رفتم1خورده در جهت تخفیفات هیجانات بی توصیف بکوشم ولی از اونجایی که فکرم آروم نبود کوششم کجکی زد و کمونه کرد و برگشت چنان خورد بهم که کم مونده بود نصفم کنه. الان هم خدا رو شکر مادرم اینجا نیست وگرنه باید واسش توضیح میدادم واسه چی شبیه خرچنگی که سنگ به1ورش خورده بغل بغل و کجکی لنگ میزنم. البته تا1جاییش رو میشه جمعش کنم. من پام درد میکنه و خیلی مدته که نق میزنم آخ پام آخ پام ولی اولا این خیلی از داستانهای همیشگی مشهودتره و نمیشه انداختش تقصیر1درد معمولی و دوما من پام درد میکنه باقی موارد رو چی باید میکردم؟ خخخ امروز عصر مادرم میاد خدایا الان چه مدلی درستش کنم؟ اصلا واسه چی خخخخ این مدلی شد؟ قرار نبود خسارت ببینم نفهمیدم چی شد1لحظه از دستم در رفت و آخ آخ به جانه خودم پام! بیخیال بذار حلش میکنم. هنوز کار میبرم. آخ آخ پام آخ پام پام!
مادرم امروز پشت خط هی میگفت استرس نگیر استرس واسه چی؟ عاقبت تحملم برید گفتم عزیز جان اگر هنوز یادته اینکه داریم یا داری صحبتش رو میکنی زندگی منه در به دره. میگه الان که نشستیم اینجا! اصلا1درصد در هوای هوای من نیست. خدایا آخه من به این عزیزها چی بگم! گفتم ببینم عاقبت مدرکهای من سریعتر جور میشن یا موفقیتم در پاک کردن حافظه ی تو از این مدل آرزوها. میگه، … ولش کن نمیخوام بگم حرفش رو که میزنم هم خسته میشم هم حرصی. آخ پام! نخند! بی معرفت! درد میکنه!
دیگه طرح جدید رومیزی یادم نمیاد به بهانه ی آزمایش ببافم. یکیشون رو یادم رفته بود مدلش چیه که دیروز عصر اتفاقی یادم اومد. بعدش هم خخخ قبل از اینکه پام رو نفله کنم کامل از ته تیرگیهای ذهنم کشیده شد بالا و الان چروکهاش صاف شده و این بالا لای باقی طرحهای توی کله بنده چیده شده و خلاصه حل شد. دلم میخواد ببافم. به نظرم بهتره منصرف بشم. بذار وسایلم واسه زمانی که واقعا لازم میشن باقی بمونن! اه کاش این درس بدلسازیم سریعتر پیش بره!
یا خدا1چیزی واسه ترجمه دستمه باید تا20اسفند تحویلش بدم هنوز دستش نزدم! آخه این، … خدایا واسه چی این بنده های خدا باورشون نمیشه من از این جدیجات بلدم مگه! اوه خدا20اسفند داره میاد باید درستش کنم! وووییی! الان گریه میکنم.
داخل تیمتاکم بدون موزیک. در کانال سکوت. بچه ها نیستن ولی یکی یکی دارن پیدا میشن. با من کاری ندارن من هم با اونها کاری ندارم فقط هستیم. همگی به1زندگی مسالمتآمیز در کنار هم رسیدیم خخخ. اونها منو اینجا میبینن و دیگه واسشون عادی شده که در گوشه های خلوت تیمتاک بپلکم و هرچند وارد جمعهاشون نمیشم ولی باشم و فقط باشم. این هم1مدلشه خخخ.
باید واسه فردا درس بخونم. آخ پام! جدی پام درد میکنه دیشب خیال کردم یا شکست یا در رفت فاتحه ی خودم رو خوندم که آخ بیچاره شدم وسط این کرونابازار حالا باید بیمارستان بخوابم و گچ و چه و چه. باورت نمیشه داشتم از درد میمردم ولی دلواپس این چیزها بودم. مطمین که شدم در نرفته رفتم سراغ تست شکستگی خخخ خدا رو شکر به خیر گذشت ولی الان واقعا درد میکنه. آخه پس من کی درست میشم! خخخخ هرگز خخخخ!
دلم میخواست میشد1راهی گیر میآوردم به بچه هایی که دلشون میخواد ازینا که خودم میبافم رو یاد میدادم. چندتایی هستن که دوست دارن بلد بشن. به خدا نمیدونم چه مدلی باید انجامش بدم وگرنه میدادم. داخل تیمتاک میشه کلاسهای مدل به مدل گذاشت ولی این آخه چشم یا لمس میخواد گیریم که من بگم چیکار باید کنن چه مدلی بهشون نشون بدم و گیریم اونقدر توضیح بدم که متوجه بشن حالا اونها چه مدلی به من نشون بدن که چیکار کردن تا مطمین بشیم درست انجامش دادن یا نه. خدایا چه مدلی میشه که بشه؟ کاش میشد! به خدا میکردم راست میگم. نیایی بگی از1بینا بخواه عکس بگیره اونها هم عکس بگیرن بفرستن بیناهه بهت بگه چیکار کردنها! به جانه خودم با بطری میزنمت! این هم شد کار؟
خدایا جدی پام خیلی درد میکنه کاش میشد1مدلی بهتر بشه دارم اذیت میشم!
حس خوندن اخبار بد نیست. هر طرف میرم یا خبر کروناست یا میگن کجا چه اتفاق بدی افتاده. مادرم همه رو میخونه و خخخ1سری رو منتقل میکنه به من و واسه انتقال باقیش من زمان نمیدم و میگم ببین بیشتر از این نمیخوام بدونم اصلا هیچ چی رو نمیخوام بدونم. من میگم و خخخ نمیشه ولی چی میشه گفت آدمها باید در مورد دیده ها و شنیده ها و خونده هاشون با هم حرف بزنن چون این مدلی حس بهتری دارن. خدایا خدایاااا واسه چی من؟
چیزی نیست فقط واقعیتش من هم گاهی دلم میخواد در مورد1چیزهایی با1کسی حرف بزنم بلکه اون1کسی جوابهای بهتری از اونهایی که توی کله ی خودم چرخ میزنن داشته باشه. من حرف نمیزنم. فایده نداره. کسی که بفهمه چی میگم در دسترسم نیست. اونها چیزهایی رو میبینن که لازم میدونن. بیخیال.
بذار1کتاب تبدیل کنم واسه زمانهای استراحت. چندتا دارم ولی بذار ببینم. دیروز موکل جان گریشام تموم شد. موفق باشی مارک! هی به کسی نگیها ولی آخرش که مارک داشت با رگی خداحافظی میکرد گریه ام گرفت. بایبایها همیشه اذیتم میکنن. حالا چیچی بخونم؟ هومممم!
ایول این آهنگه! خدایا چه قدر اینو دوستش دارم! میگم، الان میام.
اوه خدایا! رفتم1چیزی رو دوباره تست زدم نتیجه وحشتناک بود. خدایا نمیدونم باید اعتماد کنم یا، … آخه واسه چی نمیشه با مثلا1دوربین مخصوص5سال جلوتر رو دید؟ خخخ مثلا میشد تنظیمش کنی روی اگر من فلان کار رو کنم5سال دیگه خخخ. آقا باشه5سال زیاده3سال دیگه. باشه2سال. خب بابا1سال دیگه به جانه خودم پایینتر نمیصرفه. میگم من دیشب از پا ضربه خوردم واسه چی مغزم پیچ خورده؟
بسه خسته شدم از چرت گفتن میخوام برم. داره11میشه. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *