یک جمعه‌ی معمولی.

صبح جمعه. رفتم تیمتاک2ثانیه بعد زدم بیرون. دلم نخواست اونجا باشم. این شبها کمتر خیلی خیلی کمتر از هفته گذشته دلم میخواد اونجا باشم. شاید هفته ای که میاد باز درست بشم شاید هم نشم. دنبال مواردی هستم که اونجا نیست. تغییرات. هیجانات. ماجراهایی از جنس گرفتن درسهای جدید از هنر و حفظ جایگاهی که در کلاس3شنبه گذشته داشتم و میترسم فردا از دستم در بره و خوندن کتابهای بیشتر و، … زمانی که فکر میکنم اگر همین مدلی پیش بره و برم احتمال میره که ماه آینده دیگه شبها از حضورم در اون کانال بسته و خوابیدن اونجا تا صبح هیچ لذتی نبرم دلم میگیره. گاهی ضربه هیجاناتی میشم که مدتها بود فقط واسشون شونه بالا مینداختم. حالا اونها قویتر و سازمانیافته تر برگشتن و هر دفعه موجشون از شدت استحکام غافلگیرم میکنه. اونقدر شدیده که امکان هر مدل تسلطی رو از دست میدم و فقط ولو میشم1گوشه و خودم رو رها میکنم تا، … تا هیچ چی. تا بابا زمان سر برسه و آهسته درستش کنه. دلم نمیخواد توضیحش بدم. این دفعه بلدم. حسش نیست. فقط اینکه از تصور فاصله ای که برای رسیدنم به جایی که باید باشم موجوده و از شدت خواهندگی پایان این ماجرا به سبکی که قرار بود تموم بشه و نشد کلا جسم و ذهنم فلج میشه. خخخ بیشتر از این نمیخوام بگم. واقعا حسش نیست.
4تا شاخه گل رز زرد درست کردم با2تا شاخه تمشک سبز و2تا مشکی. مادرم همه رو برداشت دسته کرد بعدش سیمچین و دمباریک منو گرفت و افتاد به جون سر1شیشه ادکلن فلزش رو کند و هر6تا شاخه گلم رو فرو کرد توش. بعد هم عکسش رو با گوشیش گرفت فرستاد واسه من که بفرستمش واسه استاد. من لمسش کردم ندیدمش ولی هم مادرم هم استاد هنرم که عکس رو واسش فرستادم گفتن خیلی قشنگ شده. آخ جون! این دفعه سرم کلاه نرفت از هر گلی با برگهاش1ست تهیه میکنم داخل1بسته کوچولو که روش اسم گل و تعداد برگ به بریل نوشته. الان2تا بسته دارم. یکی رز یکی تمشک وحشی. اوه راستی برم رنگهاشون رو تا جایی که یادمه داخل جزوه بنویسم. ولی1چیزی! دفعه پیش یعنی3سال پیش که من رز درست کردم وسطش به جای توپک پرچم3تایی نبود؟ باید بپرسم. ولی بودها! اوه! رنگها! الان میام.
خب این از این. فقط رنگ توپک یادم نیست مادرم که بیاد ازش میپرسم. در مورد پرچم هم باید از استاد بپرسم. باید واسه2شنبه کلی میخ داشتم که مهره بهش بزنم ولی ندارم. کاش استاد داشته باشه! وایی خدا میخ! هنوز میخ و حلقه زدنهام ضعیفن. خدایا بدجوری دلم میخواد زودتر دستم راه بیفته!
دومین ست بدلم رو درست کردم ولی کارم ضعیفه و حلقه ها وا میدن. کاش دستم قوی بشه! ستهام رو جدا جدا هر کدوم داخل 1بسته نگه میدارم که اگر لازم شد بدونم با چی طرفم. فقط نمیدونم روی اینها چی باید بنویسم.
مادرم داخل اینترنت بدلیجات مدل به مدل میبینه میگه ازینا درست کن. خخخ بهش میگم مادری هنوز درسم به اونجا نرسیده باید برسه. شکلها رو واسم توضیح میده و من نمیفهمم. نتیجه اینکه مادرم جذب این مدل موارد شده و گاهی میبینم که نشسته سر بافتن و ساختن. پریروز ازم مروارید6زرشکی میخواست و8یا10خاطرم نیست چه رنگی. میگه شکلش رو درست کنم نشون تو بدم. من خوشم میاد از این کارش. هنر به من آرامش میده شاید روی مادرم هم جواب بده. البته ایشون خودش گنجی از هنره. اون دفعه گفتم الان حس تکرار نیست. ولی فعلا روی مود بافتنی و این مدل مروارید بافیه. دیروز کلی مروارید قاطی داشتم که از زمانهای بسیار قدیم ریختن توی هم. گفت بیار واست جدا کنم گفتم نمیخوام بیا ببین چی از داخلشون میخوایی بردار. اصلا بردار همه اش مال تو! حسابی خوشحال شد. خدایا شکرت! کاش ادامه بده جالبه. فقط خخخ زمانی که سیمچین و قیچی و دمباریک منو میگیره جیغم درمیاد بعدش هم جفتی میزنیم زیر خنده. میگفت باید یکی بخرم. گفتم همین رو جفتی استفاده میکنیم میگه نه تو گناه داری وسایلت رو میخوایی من که برمیدارم دنبالش میگردی دوست ندارم خخخ. خلاصه اینکه داستانی هستیم ما2تا.
مهلت1هفته ای اون بنده خدا برای اون زنگ کزایی ته کشید باید هفته ای که میاد خودم زنگ بزنم. وووییی از این یکی واقعا خوشم نمیاد. منظورم این زنگه بابا. خخخ میترسم بزنم و بگیره. من خیلی موافق نیستم که بشه واسه همین ترس برم داشته. آخه واسه من همیشه عکس چیزی که میخوام و انتظار دارم پیش میاد. ببین نه که کلا موافق نباشم ولی این، … شبیه اینکه مثلا من بخوام1آپارتمان داخل1ساختمون4طبقه داشته باشم اون هم طبقه دوم ولی1کسی بیاد بهم بگه ببین به این شماره زنگ بزن آپارتمانهای خوبی داخل برج32طبقه موجوده شاید بشه1دونه با وام بگیری. بله درسته اون کوفتی ها واقعا بهترن ولی من الان در این موقعیت و اینجای جاده و این سن که هستم امکانات پنتهاوس واسم جذاب نیست من آرامشی رو میخوام که داخل آپارتمانهای معمولیتر موجوده نه اون بالاها! خخخ جالب شد الان این مدلی که بسنجیم بذار ببینم من طبق این سنجش الان کجام! هوممم. شکلک تفکر و براورد و ازینا. من الان در حدود35متری زیرزمینم خخخ. هی! ناشکر نباشم. اینهمه هم بد نیست. خدایا جدی نگیر شوخی کردم باور کن تقصیر مادرمه خخخ که سوراخهای کله داغم رو بسته تا دود و بخارات زاید از داخلش خارج نشه. خدایا اه بیا خودت با مادرم حلش کن دیگه! دیروز1دفعه دیگه نامحسوس سعی کردم توجیهش کنم ولی این خدا خیر داده به این موارد که میرسیم اصلا گوش نمیده1بند فقط میگه خخخ. دیروز هم گفت ببین دختر جان تا حالا مگه من زندگی3تامون رو به بد طرفی بردم؟ خودت و برادرت رو ببین! تو الان زیر سقف خودت نشستی که رسما مالکش هستی. برادرت الان سر زندگیشه و امکاناتش رو واسم شمرد. خدایی خودمونیم ولی درست میگفت. اگر تدبیرهاش نبود ما الان اینجا نبودیم. خدایا شکرت! البته اجازه نداد این حال و هوام خیلی طول بکشه خخخ چون ادامه داشت. مادرم گفت پس از حالا هم کارت نباشه. بذار به عهده من. گفتم مادرم از تو مطمینم ولی ببین این پرشی که تو واسش خیز برداشتی و یقه ی منه در به در رو هم واسه پرتاب کشیدی بالا الان با توجه به شرایط اطرافمون که متأسفانه فقط واسه ما هم نیست و خیلی فراگیره میتونه کل هستیمون رو بپاشه. بیا روی همین لاینی که هستیم خوش باشیم این پریدنه کمترین بلایی که میتونه سرمون بیاره اینه که الان خودمون رو از استفاده از امکاناتمون محروم میکنیم واسه خاطر هیچ چی. بعدش هم میبازیم بدون اینکه حالش رو برده باشیم. بیا این دفعه کوتاه بیا. مدیونی اگر خیال کنی ایشون اصلا شنید خخخ. آخرش گفت تو سرت به مدرک جمع کردنت باشه. باقیش با من. من میدونم چیکار میکنم. وووویییییی خخخ! دیگه چیزی نگفتم. چاییم رو برداشتم خوردم و داغ بود سوختم و دادم رفت هوا. حالا هم باید وایستم هفته بیاد تا زنگه رو بزنم. خدایا نزنم دیگه خخخ. واسه مدارک هم فعلا هیچ کاری نمیشه کنم. همه چیز تا اون طرف عید کلید شده. درسهای هنر رو دارم میگیرم و دوره هام تموم نشدن. کانون هم زنگ زدم فعلا مدرک بی مدرک تا اون طرف عید که سامانه جدیدشون راه بیفته و اطلاعاتمون ثبت بشه و نمیدونم چیچی. کامپیوتر هم باید1میلیون و200بپردازم برم1آموزشگاه دوره ببینم تا معرفیم کنن به واحد آزمون. و من خخخ نمیخوام بپردازم این رو. بابا آموزشهای بینایی که به درد من نمیخوره. عجب گیری کردم! خب فعلا بیخیالش. اینهمه هندونه توی دستهای من جا نمیشن. بذار این کوفتی بمونه واسه آخر صف. فعلا هنر. بعدش کانون. بعدش هم نمیدونم چیچی. ولی هی فعلا فقط درس. پیش از اون هم من گشنمه. زوده ها ولی من گشنمه. بدون هیچ توضیح و توجیهی من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «یک جمعه‌ی معمولی.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    پریسا یادت نره تمشکاشو بچینی بخوری حیف نشن یه وقت گناهه نعمت خدا هدر بره خخخخ
    بدم نمیاد یه بار بیایی بگی مادرم سر گوش نکردن حرفاش حسابی کتکم زده و الآن یه گوشه نشستم و ایشون دارن کاری که من باید بکنم و نکردم و سرش کتک خوردمو جمع و جور میکنن خخخخ
    دلت شاد و حسابی ایامت عالی

    • پریسا می‌گوید:

      برو بابا مگه از دندونهام سیر شدم اینها شبیه سنگ سفتن ولی ایول کاش میشد شبیه شکلات سنگی ازینا شکلاتیش هم بود با شکلات درستش میکردم بعدش مینشستم کل شاخه رو1گااااااازه گنده میزدم میجویدم و وووویییییی گشنمه! آقا1سوال. به نظرت اگر مادرم1دفعه بیاد1فصل سیر یعنی سیرها کامل با مخلفات اضافه منو کتک بزنه بعدش میشه دیگه1سری از چیزهایی که الان ازم میخواد رو یادش بره؟ به جانه خودم من موافقم کفگیر تبر نمیدونم گوشتکوب دسته هاون هرچی باشه موافقم فقط بعدش1چیزهایی خخخ دیگه از لیست موضوعات مورد مذاکره بره بیرون و فراموش بشه و دیگه هم برنگرده! وووووییییی خداجونم! مورمورم شد خدا حفظت کنه مادرم آخه این هم شد کار؟ اصلا تمامش تقصیر تو شد ابراهیم واسه چی باز یادم انداختی صبح شنبه ای عجب داستانیه ها!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *