عاقبت یک شب پر ستاره برای من! برای پریسا!

عصر جمعه. درس میخونم. حواسم خسته شده هرچی میکنم بند نمیشه سر درس. باید چند لحظه ولش کنم بره. موکل جان گریشام رو زدم تبدیل بشه اینترنت ضعیفه جون میکنه هنوز نشده. من هم اومدم اینجا خودم1چرخی بزنم تا حواسم هم بره1گشتی هر جا میخواد بزنه بعدش جفتی برگردیم سر درس. سپردم دور نره که طول نکشه.
داشتم درس میخوندم که مادرم زنگ زد و چیزی رو از1کسی نقل قول کرد که به شدت عصبانی شدم. میگم پس ما کی یاد میگیریم قبل از اینکه این دهن رو باز کنیم بسنجیم ببینیم از داخلش چه آشغالی میپاشیم بیرون؟ واقعا بعد از چندینتا دهه که از عمرمون میگذره نباید این رو بلد شده باشیم؟ اینها رو به مادرم نگفتم. فقط خندیدم و بهش گفتم پاشو مادری پاشو بیا اینجا منتظرتم. گفت میاد و شب هم میمونه. گفتم روی سرم. آخ مادری اگر رضایت میدادی همینجا میموندی همینجا پیش خودم! به خدا خیلی بهش میگم. میگه اینجا کوچیکه جا نمیشیم. بهش میگم مادری من1گوشه واسم بسه میشینم درس میخونم کارم رو هم میکنم باقی جا همه مال تو خخخ. میگه نه اینجا1خورده بزرگتر بود میشد الان کوچیکه سخته. کاش رضایت میداد! کاش اون زمان رضایت میداد این خونه بغلی رو میگرفتیم! میشدها نکردن این2تا. مادرم و برادرم. اه! به خدا دلم میخواد یقه ام رو جر بدم. گاهی دلم میخواد میشد مادرم رو برمیداشتم از این شب میزدم بیرون میرفتیم1جایی که فقط خودم بودم و خودش و خدا و باغ و چشمه و درخت و1سقف امن و1طبیعت دسترس ناپذیر برای هر کسی جز خودمون2تا و1ابدیت آرامش بدون خط و بدون انتها. کاش میشد! من بدجوری نمیتونم. دستهام بدجوری کوچیکن و بدجوری ضعیف واسه به دست آوردن دنیایی که فقط توی خیال میتونه موجود باشه. تحقق این ای کاشها در توان دستهای خاکی من نیستن. من فقط میتونم سعی کنم زمانهایی که مادرم اینجاست بچه ی بهتری واسش باشم. بیشتر بهش گوش کنم تا سبکتر بشه. بلندتر همراهش بخندم تا لحظه هاش بهتر سپری بشن و خاطرش ازم جمعتر باشه. و سعی کنم هرچی بیشتر و باز هم بیشتر با خودم نگهش دارم. جز این چی از دستم برمیاد؟ خدایا کاش میرفتم و با خودم میبردمش! هرچند مطمین نیستم اگر این شدنی میشد در اون شرایط مادرم میتونست شاد باشه یا دلتنگ بود. کاش از دستم چیزی برمی اومد! اه لعنتی!
خب کاریش نمیشه کرد. بد نیست این مشکی ها رو از قیافه ام پاک کنم. مثبت نیست اینهمه حرصی دیده بشم. هر لحظه امکان داره مادرم برسه.
هی! من میخ میخوام. امروز باز مهره های گردنبندم رو دید زدم از حلقه هاشون در رفته بودن. دوباره سفتشون کردم. اینقدر تکرار میکنم که دستم روون بشه و دیگه حلقه هام باز نشن. پدرش رو درمیارم. من این رو هم شبیه اون رومیزیها ضربه میکنم. من از پس این هم شبیه درست کنار هم چیدن اون گلبرگهای رنگی برمیام. من این میخهای فسقلی و حلقه های ریز و لعنتی رو رامشون میکنم! خیلی هم زود! ولی الان میخ لازم دارم. واسه درست کردن هرچی بیشتر مهره برای ستهای خوشه انگوری. اه خب این چه وضعشه من هیچ چی میخ ندارم الان! هی بیخیال امشب که درس دارم ولی فردا شب چی؟ ووووییییی خداجونم! واسه درست کردن1رز4برگ هنوز وسیله دارم ولی نمیخوام درست کنم. الان که واسش جا ندارم وسیله هام حیفه حروم بشه بذار بمونه واسه1زمان بهتر که لازم نشه دوباره بخرم. اگر بخوام گلدون چند گل بزنم1گل هم جلو باشم مثبته. اندازه قیمت امکانات1گل صرفه جویی میشه خخخ. چه خسیس شدم! شاید شده باشم ولی به نظر خودم لازمه.
امروز یادم به1جفت گوشواره افتاد که مهره نداشت. فقط میخ بود و گیره و حلقه. به نظرم الان دیگه بدونم چه مدلی درست میشه. البته تئوری بهتر بلدم و اگر عملی درستش کنم1خورده تمیز درنمیاد ولی این با تمرین حل میشه. گوشواره هیچ چی نداشت ولی من دوستش داشتم. هنوز هم1جفتش رو دارم. ترجیح میدم همونجایی که هست بمونه ولی جاش امن باشه. یادآور لحظه های پیش از شروع یکی از توفانهای خیلی بزرگ عاطفی عمرمه. ای خاک بر سرم خخخ! جدی اون زمان هم میتونستم اینهمه ساده بگم خ خ خ؟ دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنم. واقعیت اینه که بعد از اونهمه سال اونهمه ماه اونهمه شب اونهمه لحظه اونهمه تب اونهمه ثانیه و اونهمه درد هنوز نوشتنش واسم خیلی از گفتنش ساده تره. خیلی ساده تر از چیزی که وانمود میکنم. ولی اینجا وانمود نمیکنم. اینجا امنه. یعنی خب خخخ نسبتا امنه. امن هم نباشه به جهنم. بیخیالش من اینجا خودمم. ولش کن بیخیال. گوشواره. هی چند وقت بعد من میتونم عینش رو درست کنم. ولی من گوشم به گوشواره درست جواب نمیده خخخ. زخم میشه نمیدونم واسه چی. اگر واسه مجلسی گردشی چیزی بزنم خیلی اذیت نمیکنه ولی اگر مدتش طولانی باشه تا چند روز گوشم میخاره و فقط زمانی آروم میشه که لاله گوشم رو بگیرم محکم فشارش بدم بعدش هم چند روز بعد سوراخش زخم میشه و خخخ باید اونقدر این زخمه رو بخارونم تا خوب بشه و دیگه نخاره و الی آخر. از باقی طلاجات و بدلجات هم خیلی لذت نمیبرم. زمانی بدجوری باهاشون راحت بودم. الان اگر بزنم سنگین میشم انگار. شاید با النگو رابطه ام بهتر باشه. نمیدونم. آخه مدتهاست دیگه النگو نداشتم. آخرین دفعه که النگو داشتم شاید بیشتر از10-12سال پیش شاید هم عقبتر بود. اون زمان7تا داشتم. خخخ ازشون خوشم میومد. ترتیبشون رو خودم چیده بودم و هر کدوم رو در زمانی خریده بودم که این شکلی چیده بشن. 2با هم متفاوت بودن و همیشه مواظب میشدم که ترتیبشون درست باشه خخخ. حالا دیگه النگو ندارم و موارد دیگه رو هم جز در موارد لازم نمیزنم. الان هم که موقعیتی در کار نیست. نه میشه مجلسی رفت نه جمعی هست که بخوام لباس مجلسی با طلا و بدل ست کنم. مگر اینکه بخوام توی بغل جناب ویروس کرونا برقصم خخخ که ابدا دلم نمیخواد خخخ وووییی خدا نه نه دلم نمیخواد خداجونم دلم نمیخواد اصلا دلم نمیخواد.
خلاصه اگر خدا بخواد پیش از عید میتونم از اون گوشواره میخی ها درست کنم و آخجون! یکی نیست بهم بگه تو که گوشواره بزن نیستی به چه دردت میخوره که میگی آخجون؟ به هیچ دردیم هم نخوره باز هم آخجون! هی! آخجون! تا بترکد هر آنکه نتواند شنید خخخ. آخجون. آخجون. آخجوووووووووون. و همچنان آخجون. آخ جون!
میبینی؟ من اونقدر بوقم که از این بوقیتم این مدلی عشق میکنم. زندگی من تا جایی که شدنیه بگم آخجون روی مدار این آخجون میره جلو. گاهی هم که نمیشه میشینم نق میزنم. اینجا یا هیچ کجا. فقط میزنم تا سبک بشم و باز بشه که بگم آخجون. بعد دوباره میگردم دنبال ستاره های هرچند خیلی کوچیک اما روشنی که وسط این شب هنوز درخشش دارن تا به خاطرشون بگم آخجون. حتی به خاطر کسب مهارت درست کردن گوشواره هایی که به گوشهام نمیزنم. به خاطر توانایی دوختن رومیزی رنگی که رنگهاش رو خودم نمیبینم. به خاطر درست کردن دسته گلی که هیچ چی از ترکیب رنگهاش سرم نمیشه چون نمیبینمشون. ولی من میگم آخجون. با صدای بلند. از ته دل. اونقدر میگم آخجون که شب از رو بره و ستاره هام رو که تکی تکی و پشت سر هم از هوای دلم کش رفته دوباره آزاد کنه تا دوباره روشن بشن و بدرخشن. من با همین جنونم، با همین آخجونهام، عاقبت1صبحی ستاره هام رو ازش پس میگیرم. حتی اگر اون زمان1پیرزن90ساله مچاله شده باشم. هر چند سالم که باشه تا زمانی که میشه بگم آخجون، تا زمانی که رویاهام رو داشته باشم، میتونم احساس جوونی و خوشبختی کنم و حالش رو ببرم. حتی اگر دیگه اینجا نباشم. جایی باشم اون طرف مرز. جدا از خاک. در اون یکی جهان. من عاقبت ستاره هام رو از شب پس میگیرم. اگر این طرف نشد اون طرف. من اونجا هم همین پریسای بوق باقی میمونم که تا شدنی باشه میگه آخجون. من معتقدم که پایان جاده ی من روی خاک انتهای من نیست. پس قصه ی من، قصه ی پریسا اون بالا هم ادامه داره. و اگر اینجا پیروز نباشم این جنگ همچنان اون بالا برقراره. اونقدر که من برنده باشم. من عاقبت در حالی که حتی یکی از ستاره هام هم از آمار کم نیست با بلندترین صدایی که میشه1جاده نورد سر بده شادترین آخجونهای2تا دنیا رو آواز میکنم! حالا ببین کی بهت گفتم!
خیلی چیز شد. خخخ. درسم موند. بسه دیگه. باید برم. هی! راستی! آخ جون! من زنده ام. بدون کرونا. من2تا ست بدلی یاد گرفتم. استادم به عکس گلدون پر از گلم20داد. راستی گلهام8تا بودن اون بالا اشتباهی گفتم6تا. من کلی طرح رومیزی بلد شدم. من کلی بوقم! آخ جون! وایی دیرم شد. من رفتم!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «عاقبت یک شب پر ستاره برای من! برای پریسا!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    واسه مادرت همین کافیه
    اون فکر نمیکنم چیزایی که گفتی بخواد مگه اینکه این آرزوی خودت باشه و به اسم مادرت میخوای بنویسیش خخخ
    بدلیجات و اینا رو بساز به امید خدا یه روز ویروس میره و شاید رفتی همایشای که میدونم چقد دوست داری و بهتون گفتن باید حسابی تو این همایشا مجلسی شرکت کنید خخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. نه مادرم نمیدونم اینها رو میخواد یا نه ولی من خیلی دلم میخواست میشد که بشه. کاش میشد! ویروس! آخ از دست این ویروس! تو رو خدا تماشا کن1الف ویروس زده کل جهان رو سر و ته کرده داره میچرخونه. واقعا که! همایش؟ ووووووووووووووووووویییوووویییووووییییووووییییووووییییووووییییوووووووووووووووووویییییییییییی! ببین ابراهیم ایشالا1زمانی ویروس بره من دستم به تو1نفر برسه اونقدر از فاصله نیم متری با بطری بزنمت بزنمت بزنمت که شبیه آناناس بشی و اسم همایش که میاد بری زیر پتو جیغ بکشی! آخیش چه تصور با حالی از خیالش جریان خونم سریع شد گرم شدم. هی دشمن عزیز! اطراف من ملتی میخوان که تشویقم کنن بیخیال درس و مشقم بشم و بیخیال کرونا بشم و از خونه بزنم بیرون جهت تفریحات. قطعا اطراف تو هم ازینا زیاد پیدا میشه. من گوش نمیکنم. تو هم نکن. خیلی مواظب خودت باش. این روزها عاقبت تموم میشن و ما هم میریم تفریحات. ولی الان مواظب خودت باش. فقط مواظب باش. دلت شاد و روحت آروم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *