و همچنان زندگی در گذره.

3شنبه صبح. لازم نیست دیگه بگم امروز کلاس دارم و باز اینجام. دارم درس میخونم بابا عه! دیشب مادرم بعد از رفتنش زنگ زد و بهم یادآور شد که امروز کلاس دارم. دلواپس بود که بعد از رفتنش ولو شم روی موارد هنری. بهش اطمینان دادم که سر درسم هستم و خاطرش جمع شد. دروغ نگفتم واقعا سر درسم بودم. داشتم زبان میخوندم و تمام دیشب خوندم و الان هم دارم میخونم و سیم و مهره و حلقه باید منتظر بمونن واسه امشب. زبان اوله. اخمو و نچسب ایستاده اول صفحه های دفترم. بیخیال. فعلا که اینجوریه.
مادرم نامحسوس و در خیلی زمانها محسوس منتظر زنگیه که1کسی گفته میزنه به من. من منتظر نیستم. میدونم یا طرف زنگ نمیزنه یا کاری از دستش برنمیاد اگر هم بر بیاد نمیکنه. اگر به کسی نگی اصلا هم دلگیر نیستم ازش خخخ. گفتم دلواپس نباش مادری اگر نزد اون هفته1شبی خودم زنگ میزنم بهش. حالا که دیده باز چسبیدم به این تخته موجه لعنتی خوشحالتره. راست گفتم واقعا اون هفته زنگ میزنم. طوری نیست1خورده قبض تلفن اضافی میپردازم. اگر این مدلی خاطر مادرم جمع میشه بذار بشه خخخ. من که میدونم از این بنده خدا هیچ اهرمی نمیاد این طرف که من بهش بچسبم و بذار زنگ بزنم چیزی که نمیشه خخخ. هی! تمامش خودتی! من هیچ حقه ای نزدم هیچ اتهامی متوجهم نیست. فقط ته دلم خخخ بدم نمیاد از این این از این خخخ. این هم که گناه نیست نظر شخصیه که فعلا اصلا در ماجرا دخالتش نمیدم. زمانی که با چیزی حال نمیکنی خب نمیکنی زور که نیستش که. ای بابا!
دست راستم به شدت درد میکنه. از شونه. انگار ضربه خورده. کاش شدیدتر نشه! ورزشهاش رو بلد نیستم حسش هم نیست بپرسم.
هوا کمی ناجوانمردانه سرده. شاید هم من سردم میشه. کتاب زندگی پی رو خوندم و تموم شد. آخر ماجرا بود که فهمیدم شاید پی داستانش رو به زبون تشبیه گفته باشه و داستان دومی واقعیت ماجرا بوده. از تصورش در دل شب حس کردم1چیزی شبیه موش روحم رو چنگال کشید. حس بدی بود ولی کتابه قشنگ بود. پشیمون نیستم از خوندنش. الان روی سطرهای اول از گم شده دانیل استیل ایستادم. فعلا که نمیشه باید منتظر بشم سر مهلت بخونمش. خدایا1کاری کن من هرچی دلم میخواد کتاب دم دستم باشه بخونم و هنر دم دستم باشه بلد بشم و، … حالا زبان هم دارم میخونم دیگه! ووووویییییی!
واتس. همکارم امروز زود شروع کرد. بهتر حالا زودتر نوبت من میشه زودتر شروع میکنم زودتر هم تموم میشه. دلم میخواست1معیار واسه سنجش خودم داشتم. مثلا از مدیر یا سرپرست میپرسیدم حالا که این مدلی پیش میریم و در نتیجه شماها داخل گروه مستقیم تدریسم رو نظاره میکنید بهم بگید اگر قرار بود نمره بدید من چند میشدم؟ دلم میخواد بپرسم ولی هنوز نپرسیدم. حس میکنم این مدل پرسیدنها1خورده، … بیخیال خخخخ.
دلم میخواد باز بمونم چرت بگم ولی هم الان داخل واتس نوبتم میشه هم درسم موند. برم درس بخونم گرفتار نشم. کاش امروز سر کلاس درست درمون ظاهر بشم! کاش، … کاش چی؟ دقیقا چی؟ آخ نمیدونم. خدایا واقعا نمیدونم. توکل به خودش. هرچی اون بخواد همون میشه. خب بسه دیرم شد. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *