من و امشب و زندگی.

2شنبه شب. جلسه دوم کلاس هنرم امروز صبح حسابی سنگین بود. چنان تکلیفی بهم داد که برق از سرم پرید. استاد متوجه حیرتم شد و گفت اون جلسه اولت بود و تو هیچ چی از این مبحث نمیشناختی دلیلی نداره از این به بعد تکلیفت اونهمه سبک باشه. البته عین کلماتش این نبود عین جمله رو فراموش کردم. اینو باید میگفتم. شاید از نظرت وسواس مسخره ای باشه که گرفتارش شدم ولی ترجیح میدم امانت و راستی رو تا حد امکان نگه دارم. کلی وسیله واسه انجام تکالیفم لازمه. مادرم واسه تهیه اش رفت. خدایا دلم میخواست خودم میرفتم. یا دسته کم خودم هم همراهش میرفتم. مادرم فقط از بیانش چنان وحشت کرد که خخخ ترجیح دادم بیخیالش بشم و واسه خاطر1میل مسخره شبیه این اذیتش نکنم. گفتم ولش کن بیخیالش منتظر میشم استاد خودش بیاره ازش بخرم گفت نه بده برم خودم بخرم ولی تو رو به خدا الان جز همین کلاس که میری جایی نرو. خانم همسایه اش بیمارستان کار میکنه. چیزهایی واسش میگه که این بنده خدا رو حسابی ترسونده. البته من هم میترسم. واقعا میترسم ولی اینها در اطراف من خیلی بیشتر از من خودشون رو باختن. متوجه نیستن ولی من دارم میبینمشون. بد خودشون رو باختن خیلی بد. خدایا کمک کن! به من و به خونوادم و به همه!
خلاصه مادرم رفت وسایل بدلسازی خرید. خدا حفظش کنه هرچی بهش میگم بابا فلان مورد باید ریز باشه این دفعه درسم این مدلیه میگه نه این مدلی بهتره خخخ. باید به استاد پیام بدم که محض نارضایتیِ جناب ویروسه کرونا موارد لازم رو بیاره تا از خودش بخرم. البته مادرم میگه هر کدوم لازمه عوض بشن بده ببرم عوض کنم ولی میدونی چیه؟ اگر هیچ کجای این شهر چیزی که میخوام گیرم نیاد دیگه نمیخوام مادرم بره داخل اون مغازه های فسقلی تا اینها رو عوض کنه. از استرس زیر جلدم تب کرد تا رفت و اومد دیگه بسه نمیخوام. کرونای دیوونه. ویروسه دیوونه! خدایا کمکمون کن!
من مادرم رو خیلی دوست دارم. بخند ولی یکی از دعاهام اینه که اگر زمان رفتن رسید اول من، … هی نمیخوام حرفش رو بزنم این اشکها رو دوست ندارم کاش نیان! بذار این بحث دیگه تموم بشه دارم اذیت میشم.
استاد1سری تکلیف گلسازی هم بهم داد که قواعد گلسازی رو دوباره تمرین کنم و یادم بیاد. نتیجه اینکه فردا بعد از کلاس زبانم باید جونم بالا بیاد که همه اینها رو تا2شنبه آینده ردیف کنم و درضمن درسهای شنبه و3شنبه بعدی رو واسه کلاس زبان حاضر کنم و وایی خداجان! این وسط فقط مونده کامپیوتر و اون7مهارت کوفتی رو بخونم! وایی نهههههه خدایا حالا یاد بنده هات نیار این آخری رو لطفا! وووووییییی!
گاهی به هیجانات بی وصف عجیبی دچار میشم که نفسم رو رسما میکشه بیرون. چند لحظه پیش این طور شد و در نتیجه درسم رو ول کردم اومدم اینجا تا بنویسم بلکه تخلیه بشم و ظاهرا بی اثر نبوده. خدایا شکرت!
از استاد در مورد کلاس بافتنی پرسیدم و خبر خوشش رو به نرگسی دادم. خیلی خوشحال شد. چه قدر خوبه که شاد شدی نرگسی! و در کمال خودخواهی چه قدر خوبه که فاعل و عامل این شاد شدنه من بودم. من فقط1سوال کردم و جوابش رو برات آوردم ولی اینکه در شاد دیدنت همین اندازه نقش داشتم هم کلی حالم رو جا آورد. کاش همیشه شاد باشی! هی! من مطمینم که تو به این رؤیات میرسی. همون طوری که من به رؤیای بافتنهام رسیدم. بگذریم که حدود3سال ازش دور موندم و خدایا چه قدر تشنه بودم که دوباره دستم بهش برسه! چه قدر خوبه که رسید! هی نرگسی! تو میتونی. من میدونم.
گفتگوی جالبی داشتم با کسی که3تا پست قبلیم رو خوند. گفتگو طولانی بود و حس توضیحش نیست. میخواست بیشتر از ماهیت الانم سرش بشه و درضمن خاطرش جمعتر بشه و درضمن1طوری که خیلی سنگین نباشه توجیهم کنه که حالا که دوباره زدم به دل جنگ باید آمادگیش رو داشته باشم که باز هم برخورد کنم با1بنبست سفت و دیگه نباید غافلگیر بشم یا بلای دفعه پیش سرم بیاد. میگفت این دفعه انتظارش رو داری پس اجازه نده اگر باز به نه برخوردی اونهمه واست سخت بشه. خاطرش رو جمع کردم. این دفعه غافلگیر نمیشم. اولا با توجه به شرایط زمان و جهان بنبست دور از انتظارم نیست، دوما واسه چی باید سخت بشه؟ این دفعه دارم از این موجسواری عشق میکنم. من خخخ بدجنسی میکنم. به بهانه جمعآوری مدرک دارم حالش رو میبرم. خدایا منو ببخش ولی آخه من که گناهی مرتکب نمیشم. دروغ نمیگم واقعا مدرکها رو میخوام و واقعا واسه اون پایان ناممکن خب باشه از نظر خودم ناممکن که بقیه حسابی بهش امیدوارن تلاش میکنم ولی حتی اگر نه مدرکی باشه و نه پرشی، من این دفعه چیزیم نمیشه. با مدرک یا بی مدرک من مهارتی رو تمرین میکنم که به شدت بهش عشق دارم. خب گیریم که اون پایانی که بقیه حالش رو میبرن حاصل نشه! کاش بشه ولی اگر نشه خخخ من چیزی که میخوام دستمه. من چیزی از دست نمیدم و خب البته با دیگران همدردی میکنم ولی، … آخه چی ازم برمیاد خخخ. بیخیال دیگه بسه.
داره دیر میشه. مادرم رفت. من باید واسه کلاس فردا درس بخونم. کمی خوندم ولی باید بیشتر بخونم. خیلی بیشتر. به نظرم بتونم. اوه تردمیل. باید بزنم. خدایا کفرم درمیاد1خیز حسابی لازمه تا از دست این اضافه بار لعنتی خلاص بشم وسطش فاصله هست نمیشه. عاقبت میزنم به سیم آخر و، … بیخیال هنوز که نزدم خخخ.
دیگه حس نوشتن نیست. حس ویرایش این هم نیست بذار همین مدلی بمونه شاید بعدا بخونم گیرش رو درست کنم. من رفتم درس بخونم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «من و امشب و زندگی.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    کرونای دیوونه خخخ
    جالب بود
    کرونا وحشیه و بعضی از انسانها وحشیتر که بیخیالشن
    به مادرت سخت نگیر پریسا اینکه بخوای هرکاری کرد منم منم کنی یه جوریه
    انگار که اون پیر شده و دیگه هیچکاری ازش برنمیاد
    بزار هرکاری دوست داره خودش انجام بده
    بعضی از این کارمندای بیمارستانم خدا حفظشون کنه وضع بد هست اونا هم یه کوچولو وضعو به توان دو سه و بالاتر میرسونن و باعث وحشت و نگرانی بقیه میشن و من موندم چه لذتی داره این کار واسشون
    مراقب خودت سلامتیت و همه این چیزا باش
    مادرت و بقیه و خودت رو هم به خدا بسپار و خودش هرچی بخواد میشه و با این حرفا خودتو روان داغونتو بیشتر از این داغون نکن
    دلت شاد

    • پریسا می‌گوید:

      کرونای دیوونه ی خره لعنتی! حرصم میاد ابراهیم ببین1الف ویروس چی سرمون آورد! من کی باشم به مادرم سخت بگیرم! به خدا چیزی نمیگم ابراهیم خخخ ولی آخه ببین من میگم فلان مورد رو میخوام ایشون که میره اونی رو که از نظر خودش درست درمونتره میخره. الان خخخ من باید تکلیفهای کلاس هنرم رو از راه سختش انجام بدم آخه! طوری نیست خدا همه مادرها رو حفظشون کنه اینو هم نگهش داره واسه من. چی میشه بگم مدلش اینه خخخ. بدجوری عزیزن اینها ابراهیم. هم پیش ما هم پیش خدا. خطرناکه سر به سر این مخلوقات خدا بذاریم. پارتیشون خیلی پیش خدا کلفته. من که خیال آزمایشش رو ندارم. موافقم کاش این ملت کمتر هم رو میترسوندن. این خانمه هم خدا خیرش بده هی میاد به مادرم میگه این آمارها رو میبینی؟ همه دروغه. من بیمارستانم میبینم هر روز1عالمه جوون میارن همه کرونا دارن پشت سر هم میمیرن دور و بر18سال هستن هی دارن میمیرن اینها نمیگن و چه و چه. میگم آخه مادرم درسته کرونا هست خطرناک هم هست کشته هم داره میگیره ولی عزیزه من این مدلی که ایشون میگه اگر بود که تا حالا نصف شهر مرده بودیم ببین ایشون داخل ماجراست میاد میگه چون روحیه خودش داغون شده تو که نباید این مدلی باور کنی و بترسی. آمار هست دارن بهمون میرسونن باید مواظب باشیم نه اینکه هم رو بترسونیم. مادرم دلواپسه و ازم نمیپذیره و من چی بگم سعی میکنم بهش خاطر جمعی بدم که نگران نباش من که بیرون نمیرم تو هم که مواظبی ایشالا چیزی نمیشه. قربون حکمت خدا برم گاهی واقعا وحشت میکنم از حکمتش. میترسم ابراهیم. به خداییش اعتماد دارم ولی خدا ببخشدم به حکمتش نه. آخه میدونی؟ خیلی جاها حکمتش مثل پتک خورد توی سرم. مثل تبر خورد توی ریشه ام و مثل بمب سرنوشتم رو ترکوند. بله حکمت حق بوده ولی من نفهمیدم چرا اینجوری شد. حالا هم میترسم زمانی حکمتش1جایی، … خدایا لطفا منو با خونوادم امتحان نکن! لطفا! اوه چه نشستم اینجا به حرف زدن کلاسم دیر شد وایی خداجونم کلااااااسم دیییییییییر شد اوخ دیرم شد من رفتم کلاس!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *