یک اقیانوس شب.

4شنبه شب. به طرف5شنبه. امروز لازم شد گردنبند تکلیفم رو از اول ببافم. مادرم سر1فروند تجربه دادش به ویرانی و جیغ منو درآورد. کلی سر این ماجرا من جیغ کشیدم و کلی جفتمون خندیدیم. خدایا1کاری کن مادرم همیشه بخنده. من واقعا دلواپسم واسش. خیلی دلم می‌خواست می‌شد جاده رو بچرخونم به همون طرفی که دلش می‌خواد ولی دست من نیست. خدایا خودت دیدی من سعی کردم ولی دست من نبود. هرچی پیشتر میریم بیشتر معتقد میشم که تو موافق نبودی. نمی‌دونم سر چی ولی حس می‌کنم تو نخواستی. شاید هرگز تا انتهای عمرم حکمت این قصه رو نفهمم. اینکه واسه چی تا اینجا راهم رو باز کردی و, … جایی داخل1کارتون شنیدم که کسی گفت حکمت واقعی هرگز به زبون نمیاد. باید فهمیدش. و من هنوز حکمت این قصه رو نفهمیدم. کاش زمانی بفهمم! خدایا هرچی خودت بخوایی ولی کاری کن مادرم دلش به رضایت و آرامش برسه! فعلا مدرک. باید اون مدرک‌ها رو گیر بیارم. خدایا کمکم کن!
یکی از همسایه ها داره خونش رو می‌فروشه. از واحدهای رو به رو. مادرم میگه اگر این طرف بود می‌گرفتش ولی واحدهای رو به رو به درد نمی‌خورن. بهش میگم تو بگیرش جات رو با من عوض کن. من میرم اون طرف تو بیا اینجا. من نور لازم ندارم فقط1جا می‌خوام واسه آرامش اون طرف منظره نداره من هم که منظره نمی‌بینم تو بیا جای من. میگه نه. کاش یکی از این طرف می‌فروخت! واقعا به نظرم لازمه که مادرم بهم نزدیکتر باشه تا بیشتر دستم بهش برسه! خدایا این از خر شیطون پایین نمیاد اگر من1زمانی خیلی دور باشم, … اه بسه من الان اینجام قرار هم نیست خیلی دور باشم هیچ چیزی این احتمال رو نشون نمیده من همینجا هستم فعلا هم همینجا می‌مونم این فکرها هم مزخرفه.
امروز نت‌برداری های3شنبه رو هم انجام دادم حالا مونده بریلش کنم. بد نیست فشرده تر انجامش بدم امروز خیلی شل کار کردم. کلاس زبان اینترنت با بچه ها رو بد نرفتم. درس گوش کردم بدون شیطونی. آخر کلاس2تا از بچه ها در مورد شروع زنده بودنم در2شنبه ای که گذشت ازم پرسیدن. جفتشون دلشون کلاس هنر می‌خواد. مروارید و بافتنی. کرونا بهشون گیر داده و قیمت‌ها هم وحشتناکن. در موردش صحبت می‌کردیم. گفتن اگر کرونا عقب بکشه دلشون می‌خواد بیان کلاس. گفتم از استاد می‌پرسم. کاش بشه بیان! نه به خاطر من! هنر مثبته. روح باهاش آروم میشه. به نظر من چیزیه شبیه قلیون واسه جسم خخخ. به نظرم به این2نفر هم حس مثبتی میده. شاید نه اندازه من شاید هم همین اندازه ولی می‌دونم حسش مثبته. کاش بشه که برن پیش این استادم! خاطرم باشه2شنبه اگر عمری بود از استاد در مورد بافتنی و شرایط کلاس واسه این2تا بپرسم. کاش بشه که برن کلاس!
این لعنتی چی بود که مادرم رو اینهمه بد ترسوند و الان من نمی‌تونم به روند کاهش وزن لعنتیم ادامه بدم؟ باید1فکری کنم که نه این بنده خدا زیاد اذیت بشه نه من چیزیم بشه نه اون برنامه خیلی عقب بیفته. ولی آخه چیکار میشه کنم زمانی که نفهمیدم چی ترسوندش؟
هی! من گشنمه خخخ. الان که نه مادرم اینجاست نه ترسی. خب الان خودم هم بلند نمیشم به چیز خوردن. ولی من دلم خوراکی می‌خواد از اون خوشمزه هاش خخخ. بیخود. بیخیال.
دلم می‌خواست می‌شد ببینم. آخه داخل اینترنت پر از مدل‌های مروارید بافیه. کاش چشم های من1کوچولو معرفت, … هی! بیخیال.
کاش2شنبه بعدی بهم درس بیشتر بده! این تکلیف ها رو2ساعت نشده انجامش دادم. گلسازیم رو هم باید دوره کنم تا یادم بیاد. باید1سری گل های نصفه که درست کردم رو ببرم اونجا کامل کنم. این دفعه دیگه سرم کلاه نمیره. باید همه رو ثبت کنم. کاش بشه قیمت ها رو هم بنویسم! حس می‌کنم درست نیست ازش بپرسم ولی باید بپرسم. شاید این دفعه شاید هم دفعه های بعد. ولی باید بپرسم.
فردا باید به مربی کامپیوتر زنگ بزنم. کاش به کلاس آنلاین رضایت بده من واقعا جرأت ندارم برم داخل اون آموزشگاه بسته‌ی ویروسی.
هفته‌ی آینده باید خیلی جدی پیگیر مدرک کانونم بشم. دیگه عقب انداختن بسه. باید شروع کنم. وایی خدا اگر دوره کامپیوتر شروع بشه زمانم واسه خوندن منابع بدجوری فشرده میشه و وووویییی خدایا!
تیمتاک. کانال بدون صدا. من و آدیو پلیر. صدای اقیانوس. ساعت11و22دقیقه شب4شنبه. خوابم میاد. من رفتم.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «یک اقیانوس شب.»

  1. فاطمه می‌گوید:

    خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی، و ما هم ذوق مرگ شیم از اتفاقات خوب خوب.
    چیه خب خودم میدونم گند زدم تو شعر و نمیدونم ضرب المثل و کلا هرچی ولی دلم خواست با خدا این مدلی حرف بزنم.
    اصلا مگه نمیگن باهاش راحت حرف بزنی خیلی خیلی خوبه.
    خب پس چرا شما کجکج نگام کردین اون بالا؟
    در نهایت خدایا یادت نره تو فقط همون بالا رو بخونی بسه دیگه نمیخواد اذیت کنی خودتو بقیشو نخون من باز اومدم اینجا که شیطنت کنم سر صدا کنم.
    ی کوچولو خواستم سر پریسا رو بقول معروف ببرم با جیغ جیغ کردنام.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام فاطمه جان. فاطمه باور کن ما به هر زبونی با خدا همصحبت بشیم اون دوست داره. اصلا تو بیا به زبون گنجشک‌ها باهاش جیک جیک کن باور کن هم می‌فهمه هم خوشش میاد. فاطمه‌ی عزیزِ من! خدا خیلی بزرگه. خیلی هم مهربونه. توکل به خودش. هرچی اون بخواد همون میشه. به امید خودش!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پرپری کوچولو خوبی؟؟
    امیدوارم عالی باشی
    بخدا این روزا به حدی درگیرم که وقتی شب میرسه حس میکنم هنوز کار نکرده از امروز دیروز و دیروزها مونده برای فردا
    کاش زمان کش میاومد
    درسته کم هستم
    ولی همچنان تو پرپری کوچولوی نقنقو ی بزرگ هستی خخخ
    فرصت شد میام نبودنامو جبران میکنم
    دلت سرشار از شادی و لبات پر خنده همیشه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن حسابی عزیز. ببین به جانه خودم من دستم بهت برسه واسه این پرپری رسما می‌کشمت. امیدوارم گرفتاری‌ها همه خیر باشن! زمان کش نمیاد. ما باید سریع‌تر بریم. خدایی این بابا زمان بدجوری سریع میره با اون عصاش من نفسم حسابی گرفته و تو بدو فقط بدو خخخ. به امید خدا همه چیز ختم به خیر بشه باقیش حله. همیشه شاد باشی دشمن بسیار عزیز!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *