کجایی؟

سلام بی‌نشون. بله باز هم من. واقعیتش خیلی به در و دیوار زدم که نیام زیر آسمون صدات کنم که هوای آرامشت موج برنداره ولی هرچی کردم نشد که نشد. نمیدونم شاید تو اصلا در هوای من نیستی ولی من دلم میخواد تصور کنم که شاید باشی. شاید ببینی شاید بشنوی شاید بدونی.
واقعیتش اومدم نق بزنم. بذار بزنم. آخه خیلی یواشکی پرم. خیلی تلخم. خیلی خستم خیلی. زمانی مطمین بودم که در تاریخ مشخص میام و چیزهای بهتری میگم. همینجا. به خودت. ولی نگفتم. اون تاریخ مشخص اومد و گذشت و من گرفتار بودم. گرفتار گیری که هیچ کجاش به من مربوط نبود ولی سرنوشتم رو مچاله کرد مثل سرنوشت خیلیهای دیگه. هر کسی1چیزی گفت. یکی گفت ناشکر نباش. یکی گفت حکمت بوده. یکی گفت شاید بهتر شد واست. یکی گفت بیخیالش کاریش نمیشه کرد. یکی گفت شکر کن که بدتر نشد. من چیزی نگفتم. چیزی نمیگم. مدتهاست چیزی نمیگم. اولش باهاشون بحث کردم. بعدش با خودم بحث کردم. بعدش تایید کردم. بعدش سکوت کردم. الان, …
میدونی؟ خوابم میاد. خسته شدم از مهار روح ملتهبی که در42سالگی من هنوز میخواد و میخواد و میخواد و چه شدید هم میخواد. این لعنتی خیال آروم گرفتن نداره. موندم واسه چی خسته نمیشه. واسه چی شبیه خودم سنش نمیره بالا. واسه چی نوجوونیهاش تموم نمیشه. من هنوز پر از التهابم. پر از خواهندگیهای آتیشی. پر از حرکت و هیجان و نشاط. ولی گیر کردم اینجا. درست همینجا. هیچ کاریش هم تا جایی که من میدونم نمیشه کنم. جز اینکه اینجا بنویسم. باورت نمیشه حتی دیگه به نسبت گذشته نق هم به کسی نمیزنم. دیگه باورم شده فایده نداره. اونها, خاکیهای اطرافم, خیلی خوبن. راست میگم بعضیهاشون واقعا خوبن. ولی نمیدونن. نمیتونن. دست خودشون نیست. اونها جاده خودشون رو دارن و ناهمواریهای خودشون. اونها نمیتونن بدونن جنس هوای یکی شبیه منو.
میدونی؟ گاهی حیرت میکنم. مگه میشه توی دنیای خدا1کسی اینهمه تک باشه وسط اینهمه جمعیت! ببین منظورم از تک موندن این مدل تنهایی که بقیه ازش ناله میکنن نیست. جنسش متفاوته. میشه توضیحش ندم؟ تو که میدونی پس توضیحه رو بیخیالش.
جهان همچنان میچرخه. به همون جهت همیشگی. همه چیز همون مدلیه. درست همون مدلی که دیده بودی. شب داره. روز داره. فصلها میان و میرن. همه جا پر از قصه های ناتمومه. آدمها هم همون طورن. فقط حالا خسته تر و شکسته تر شدن. اونقدر خسته و شکسته که دیگه شناخته نمیشن. پر شدن از سکوت و از غبار و از شبهایی که صبح ندارن.
با قدمهای نامحسوس و کوتاه در حال فاصله گرفتنم. از جماعت اطرافم. حتی از خوبهاشون. از تمامشون. اونها در جهانه خودشون هستن. منو چیزی میبینن که نیستم. اصلا توی هواش نیستم. انجام مواردی رو ازم انتظار دارن که عوض کردن سیرشون دست من نیست. سعی میکنم. گاهی میشه گاهی هم نمیشه. باز میخوان و من دوباره و دوباره شبیه ماشینی که برنامه ریزیش رو تجدید کرده باشن باز انجام میدم و باز نمیشه و همچنان نمیشه و من باز انجام میدم و این سیر تکرار میشه. ازم نوشته های شاد میخوان. وسط خوابزدگیهام دستم رو روی کیبوردم حرکت میدم و واسشون مینویسم. ازم انجام کارهایی رو میخوان که دنیاها از دنیای من دورن. حس میکنم روی جاده این انجامها کشیده میشم. همینطور ول و همینطور ولو بیخیال و بی تفاوت اینکه قدمهای بی حسم میبرنم یا عواملی جز خودم کف جاده جنازه ام رو میکشن و پیش میبرن فقط در جهتی که به نظر خودم مسیر خودم نیست پیش برده میشم. اون مواردی که باید انجام بشن هم در نهایت انجام میشن و تمام تا شروع بعدی. دیگه چیزی نمیگم. دیگه توجیهشون نمیکنم. بحث نمیکنم. حرکتی رو به پیش نمیکنم ولی عقب هم نمیکشم. در هر حال فایده نداره. درس میخونم. داخل اینترنت دنبال مواردی که نیست یا هست و من پیداشون نمیکنم میگردم. چیز مینویسم. جاهایی که باید حاضر باشم حاضر میشم. چیزهایی که باید بگم میگم. نتیجه ها رو تحویل میدم. دیدی گفتم تو از پسش عالی برمیاییها رو میشنوم. اگر به کسی نگی این اواخر یواشکی نمیشنوم. ولی چیزی نمیگم. نمیخوام با جراحی اصرار و دلیل و منطق وادار بشم که بشنوم. همه چیز به قاعده ای که باید بره پیش میره. و من سکوت میکنم. میره به حساب رضایتم و من این خطای حساب رو تماشا میکنم. فقط سکوت میکنم. فقط سکوت میکنم! من حسابی خستم. از تمام این هوای راکد خستم. خستم بی‌نشون. خیلی خستم. خیلی.
بین چیزی که خودمم و چیزی که من نیستم ول معطلم. وسط جاده هایی که احتمال میرفت و میره به بهشت برسن گم شدم. خودی که خودمم در جلدی که من نیستم لق میزنه. دلم فرار میخواد. فرار به انعکاس نه چندان شفاف داخل لیوانی که این روزها دیگه نه پر میکنمش نه میشکنمش. دلم1جرعه1نفس و حسابی بلند میخواد تا باهاش بیفتم به خفقان و به جای پرواز دادن پرتم کنه فضا. بیخیال سقوط و درد لعنتیه بعدش هرچند موقت خلاص باشم از تمام اینها. از تمامشون! دلم میخواد از سرگیجه روانم خلاص بشم. گیجه و گیجم از بس دیوانه وار و بی هدف و بی پایان چرخیدم بین خودم و این جلد بیگانه و بهشت. کاش این جنون تموم میشد! کاش من وسط جاده ها گم نمیشدم! کاش بنبست ها اینهمه سفت نبودن! کاش این قصه امتداد و انتهای بهتری داشت! خستم بی‌نشون. به خدا خستم. بدجوری خستم. خیلی خستم خیلی!
نباید اینهمه بد باشم. به خدا بد نیستم فقط تلخم. شبیه زهر تلخم بی‌نشون. حس میکنم, … گاهی حسهای بدی میکنم که نباید اینجا بگمشون. نباید هیچ کجا بگمشون. درست نیست. من همیشه این مدلی نمیمونم بعدا اگر بخونم شرمنده این گفتن ها میشم. میگن من شبیه تو شدم. تو هم این حال و هواها رو داشتی؟ اگر داشتی چه مدلی خلاص میشدی از دستش؟ بهت نمیومد. همون طوری که بهم میگن این اواخر به من نمیاد. میدونی؟ آخه گوشهایی که نق زدنهام رو میشنون دارن محدودتر و محدودتر میشن. ایشالا به هیچ برسه تا ملت از دست نق زدنهام خلاص بشن! میشن. به همین زودی میشن. ولی واسه تو باید بتونم نق بزنم. تویی که شاید اصلا در هوای من نیستی. دسته کم اگر منو نبینی, اگر نشنوی, من اذیتت نکردم. اذیتت نکردم و نقهام رو هم زدم و کمی سبکتر شدم. کاش میشد بگم واسم دعا کن! کاش میشد بگم کاش پیشم بودی! کاش میشد بگم کاش خوابت رو ببینم! نمیگم. آخه این لحظه به نظرم میاد هیچ گفتنی هیچ ای کاشی هیچ چی ه جایی نمیرسه از طرف من. کاش این طوری نبود!
دلم زندگی کردن میخواد. دلم حضور میخواد. دلم بودن میخواد. بودنی که حسش کنم. که بخوامش. که ازش لذت ببرم. کاش دلم اینها رو نمیخواست. تکلیفم با خودم مشخص بود اون زمان. بین این سکون و این خواهندگی وحشتناک گیر کردم. حس میکنم از2طرف دارم کشیده میشم. حس میکنم دارم میپاشم وسط این کشیدگیها. کاش این قصه پایان بهتری داشت! کاش میشد! ای کاش!
به نظرم دیگه بس کنم. باید درس بخونم. بیشتر از این هم اگر بخوام بگم و بنویسم اثراتش در چهره ام, در نگاه تاریکم و در لبخندم دیده میشه و من این رو نمیخوام. تنها نیستم. مادرم. نمیخوام دلش بگیره. کاش میشد چیزی بشه که میخواد! نشد. به خدا سعی کردم. نشد! خدا نخواست! خدا که شاید خیالش نیست بنده های خدا اجازه ندادن. قرار شد بس کنم. برم سر درسم. تو هم به هوای آرامت برس. راستی1سوال که هرگز جوابی واسش نفرستادی و نبود و نیست.
کجایی؟
خدانگهدارت.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «کجایی؟»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام نمیدونم چی بگم
    کسایی که نیستن و فقط یه سوال دقیقا کجایی برامون گذاشتن نمیدونم …
    ولی هی یه چی مگه تو 42 سالته!!!
    نه خداییش خودت بگو کدوم کارات شبیه یه 42 ساله هست
    نوشتهای عجیبت؟؟
    وسط نوشته هات یهو میگی دیوونه خودتی و میخندی هات
    و نق نقهای فراوون و تموم نشدنیت؟
    و و و و
    اووو اگه بگم فراوونتاست
    دقیقا کدوم یکی از اینا به یه چهل و دوساله از نظر عاقلها میخوره آخه
    از نظر عاقلها و من و تعدادی بیصدای دیگه خیلی سن داشته باشی 42 ماهه اونم اگه باشی
    سن مهم نیست برو سراغ ملاکهای دیگه واسه سنجیدن عمر خودت خخخخ
    دلت آروم پرپری بزرگ کوچولوجات

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. یوهوووووو خخخو من میمیرم واسه این تحلیلت اوخجاااااااان خخخ. عاقل جماعت رو ولشون کن خیلی گناه دارن. یک زمانی واسه این لفظ پرپری میکشمت. من عقلم قد کف دست کودک درونمه فقط شناسنامم1خورده جفنگ میگه که خیالی نیست خخخ. هی ابراهیم! حسابی مواظب خودت باش. باید سلامت بمونی تا خودم نصفت کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *