اِمشَبانه.

5شنبه شب. امروز کشور من1عزیز رو داد به خاک! آتیش گرفتیم! جوونیهای من و ما با اسمها و قهرمانیهای این آدمها گذشت. اسمشون خون رو توی سرهامون به جوش میآورد و چه لحظه هایی که نداشتیم! امشب مادرش ساعتهای اولین شب رو چه جوری سپری میکنه! خدایا اینهمه آدم دعا کردن نجاتش بدی و ندادی. چه فایده داره که من امشب دعا کنم هوای مادرش رو1خورده بیشتر داشته باشی حالا که عزیزش رو دادی به خورد خاک؟ هرچند تو ندادی. وایستادی تماشا کردی تا, … نمیدونم شاید برگ حق توی دست, … شاید ماها از مرحله پرتیم و نمیدونیم. شاید!
داخل تیمتاکم. شاید واسه برنامه ساعت9فرود بیام. شاید. مادرم اینجاست. میکم رو میبندم اگر فرود بیام. شاید هم خیلی نمونم. این روزها حس میکنم درصد آرامشی که تیمتاک بهم میده نامحسوس داره میاد پایین. بستگیها هنوز هستن و, … انگار دارم عاقل میشم. واقعا؟ دارم عاقل میشم؟ نسبت به همه چی؟ یعنی همه چی؟ خخخ. ولی مثل اینکه آره. درصدش کمه ولی هست. شاید هم از سر خستگی باشه. و از سر خیلی چیزهای دیگه که نمیخوام در موردش بنویسم. حسش نیست. ولی پایین اومدن درصد تمایل به حضورم رو احساس میکنم. واقعیتش درست نیست ولی حس میکنم حضورم فقط به این, … بیخیال الان شاید حالم اینه هر چیزی که از داخل کله قدم میزنه رد میشه رو که نباید گفتش که!
فرود اومدم. رادیو. برنامه بچه ها جالبه. فقط من حواسم خیلی جاهاست. تلگرام. ببینم کیه.
خب رفتم دیدم. اینترنت1خورده حالش خوش نیست. شبیه همیشه. بیخیال. اینجا ایرانه. امروز1شاخه گل بافتم با ته مونده های نوار گاتریمی که واسم مونده بود. ولی بافتش رو یادم نبود1خورده خخخ متفاوت شد. باید از هر کاری1نمونه داشته باشم که اگر یادم رفت یادم بیاد. میدونی؟ دلم میخواد این هنره1کاری واسم کنه. این کار رو دوست دارم کاش میشد که بشه با این به1جایی میرسیدم و, … از دست من!
فردا باید واسه شنبه درس بخونم. نت برداریهای3شنبه رو هم انجام دادم و فقط بریل کردنش مونده. کاش شروع کلاسهای هنر بتونه چیزهایی که فراموش کردم رو یادم بیاره و بتونه آرامشی که یواشکی در رفته رو بهم پس بده!
هنوز تیمتاک. بچه ها در مورد خاطرات حاصل از تصور ملت بینا از معصومیت ما نابیناها میگن. کلی ازینا دارم خخخ. امشب تنها نیستم نمیشه بگم. خدایی تنها هم بودم نمیگفتم. اصلا حس حرف زدن ندارم. مخصوصا در این موارد و امشب و اینجا و, … وووییی خدا قشنگه ولی ترجیح میدم فقط بشنوم.
حس و حال توضیح زوری که در توضیح خودم واسه خانمی که باید آدرس و چگونگی شروع دوره کامپیوتر رو ازش میگرفتم زدم نیست. این هم بیخیال. اینجا ایرانه.
دلم نوشتن1متن درست درمون میخواد ولی نمیتونم. زیادی تلخ, …
داخل تیمتاک بحث در مورد چگونگی خواب دیدن نابیناهاست. من که خواب زیاد میبینم. بذار بیناها رو بقیه دوستان توجیه کنن که ما هم خواب میبینیم من توجیهم نمیاد.
دلم1اتفاق فوق با حال میخواد. فعلا که اطرافمون پر از خبرهای نکبته. کاش1چیزی میشد! اتفاقی تغییری دری کلیدی راهی چیزی هر چیزی هر چیز مثبتی. کاش میشد. کاش میشد!
ترجمه های داستان این ماه رو تحویل مدیر ندادم. آخه هنوز موجود بود ولی باید بجنبم نمیدونم واسه ماه آینده هنوز از ماه های گذشته موارد باقیه یا نه.
بسه خسته شدم نمیخوام بنویسم. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *