یواشکیهای یواشکی تاریک.

عصر1شنبه. دیروز کلاسم حسابی مثبت بود. استاد اسکایپی رضایت داشت. میگه صحبت کردنت به حد استاندارد نزدیک و تقریبا در حد استاندارده. فقط گاهی اشتباهات ریز گرامری داری و گاهی1دفعه1لغت مهم رو یادت میره و کلا متوقف میشی باید با این لغتها بیشتر صحبت کنی و ازت بپرسم و حرف بزنم باهات که لازمت بشه ازشون استفاده کنی تا یادت بمونه. ولی خودم میدونم که باید قویتر باشم و درضمن لیسنینگ و ریدینگم باید بهتر باشه و رایتینگم, … هی! نیمفاصله به جهنم. حسش نیست. غلطه که باشه. سایت خودمه.
نورهای چشمک زن کم مونده بفرستنم بیابون. نمیفهمم واسه چی نمیتونم به توصیه های درست عمل کنم و فقط تماشا کنم و بیخیال منتظر بشم. اذیتم میکنه این رقص نورها. خدایا کمک کن این, …
این شبها گاهی چنان بد فشار, … خدایا اینو دیگه اینجا هم نمیشه بنویسم میشه1دستی بالا کنی؟
گفتم یا نه؟ یادم نیست حسش هم نیست برگردم ببینم نوشتم یا نه. که مادرم تمام مرواریدیهام رو جمع کرد برد عکس بگیره ازشون. گلهام اینجان. نمیشه بردشون جایی. زیادن و بزرگن و سخته. مرواریدیهام داخل کیف فشرده و داغون شدن. بیشتر از2سال اون بالا زیر فشار توی هم بودن. خیلیهاشون له و نفله شدن. به نظرم بشه درستشون کرد. مادرم بردشون. گفتم از هر کدوم1دونه واسم پس بیار باقیش مال خودت. حس میکنم بافت خیلیها رو فراموش کردم. مادرم میگه اگر درست درمون لازم بشه سرش بشینی یادت میاد فراموش نکردی. امکانات این تفریحم حسابی گرون شده. به نظرم دیگه نشه خیلی تفریحی ازینا ببافم. چه بد! باید نگهش دارم واسه زمانهای لازم.
به شدت در کار تهیه مدرکم. اه شماره فنی حرفه ای استان چنده؟ و مدرک کانون. من اینها رو میخوامشون.
گاهی به شدتی وحشتناک, دردناک, تلخ, دلم, … میخواد که, … هیچ زمانی اینهمه سنگین و اینهمه تلخ نبود. نمیفهمم حالا چی شده. بدجوری سخته. داره سختتر هم میشه. باورم نمیشه تصورش رو نداشتم. هیچ زمانی اینهمه سنگین و اینهمه سخت نبود!
این شبها همیشه خواب سفر میبینم. سفرهایی پریشون به مقصدهای نامشخص. سفرهایی که سختن و سریع و بیپایان.
از اون آشنای پیر قدیمی, پدرم, مدتهاست که بی اطلاعم. آخرین بار بهم زنگ زد و گفت کرونا گرفته و چه قدر مریضه و چه قدر بد حاله و چه قدر خخخ. گفتم بیخیال مواظب خودت باش. چی باید میگفتم؟ دیگه نمیدونم چی شد. چیزی نشد چون اگر میشد خبرش میترکید و بهم میرسید. بی عاطفه شدم. سنگ شدم. خیالم نیست. برای اونهایی که در زمان گرفتاریم خیالشون بهم نبود ابدا خیالم نیست. کینه ندارم. فقط خیالم نیست. حرصی نیستم از دست کسی. فقط خیالم نیست. در تصور تلافی نیستم. فقط خیالم به خیالشون نیست. به دردشون نیست. بهشون نیست.
این شبها یواشکی غربت خاک خدا رو خیلی خیلی بهتر و بیشتر روی شونه هام حس میکنم. پیش از این من کسی بودم که درست یا نادرست توی حس و هوا و مدل خودم میگشتم و میگذشتم و میگذشت. الان دیگه خودم نیستم. اونهایی که گذشته هام رو دیدن حیرت میکنن. حرص میخورن و بهم میخندن. اونهایی که نمیدونستن و ندیدن هم که دیگه اصلا چندان نمیبیننم از بس دیگه حس ندارم بینشون باشم. رفیقهای دیروزی هر کدوم, … گاهی دلم میگیره از تمسخرهاشون. ازشون دلگیر نمیشم. فقط دلم میگیره. خیلی میگیره. خیلی زیاد.
این شبها عمدا بریدم از همه. حرف نمیزنم با کسی مگر اینکه لازم بشه. نمیرم بین جمعها مگر خیلی کم. جواب نمیدم به دستهای محبت که میان طرفم مگر اینکه لازمم داشته باشن. دلم یواشکی گرفته از اینهمه دلتنگی یواشکی این شبها. خیلی حرف دارم خیلی خیلی زیاد این شبها. کجاست دیوارِ آشنای من که سرم رو بذارم روی شونه هاش و تا قیامت سبک بشم از همه این انجمادی که انگار خیال نداره به انتها برسه! کاش اینجا بودی!
کسی, کسانی, میخوان سر در بیارن که چی شدم. گفتم میخوام برم بهشت. میگن بهشت دوست داری؟ گفتم آره. و بعد شنیدم که کسی به بقیه جوینده ها میگفت هرچی که هست زیر سرامیکهای این بهشتشه. باید سر از ساختار این بهشتش دربیاریم.
-بفهمیم که چی؟ باید از سرش بکشیم بیرون.
-احمق تا نفهمیم با چی طرف شدیم که نمیتونیم حذفش کنیم! باید اول بفهمیم جنسش از چیه بعد از راهش بریم و از مغز این دوبل خل جداش کنیم.
-نمیشه جداش کنیم. باهامون به راه نمیاد.
-غلط کرده نمیاد. مگه دست خودشه! به راهش میبریم. این خرِ این بهشتش شده نمیفهمه. درستش میکنیم. فعلا بیایید بفهمیم آجرهای این بهشتش رو از چی ساختن.
اوایل به حیرت و تمسخر و حتی اصرارشون میخندیدم. بعدش سکوت میکردم. این دفعه ولی, … آخه من چی بگم بهشون؟ چی بگم براشون؟ چه توضیحی بدم به اونهایی که بعد از شنیده های من مستقیم و غیر مستقیم در مورد بهشت ازم میپرسن و میخوان ازم توضیحات بکشن بیرون؟ خدایا چه قدر گاهی حس غربت میکنم روی خاکت! به کسی نمیتونم بگم این غربت رو. حتی به نیلوفرهای بهشت. خدایا تو که میدونی. بدجوری سرده این غربت. خدایا کمکم کن!
مادرم اینجاست. داره از گلهام عکس میگیره. خیلی زیادن. حتی زیر میزها هم هستن. همه رو پیدا میکنه تکی تکی. بلند نمیشم به لمس کردن و کمک کردن. خدایا میشه دوباره بتونم همه اینها رو ببافم؟ آه میکشم و میگم همه رو یا بیشترش رو یادم نیست. مادرم بهم اطمینان میده که هست. بشینی سرش و از روی مدل لمس کنی یادت میاد. کاش درست بگه!
باید1راهی واسه خروج از حصار و ورود به کلاس بدلسازی پیدا کنم. خدایا خدایا کمکم کن!
مادرم اینجاست. نمیخوام ببارم. بد نیست دیگه ننویسم. ساعت6و49دقیقه عصر. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *