شاید.

بعد از ظهر جمعه. مادرم خوابه. یادداشت‌های کلاس فردا رو نوشتم باید درس بخونم. بهم اگر خواستی بخند ولی, … دلواپسم. و غمگین. البته یواشکی. مادرم هم هست ولی من دلداریش میدم ولی کسی نیست بهش بگم که خودم رو دلداری بده. می‌دونی؟ یاکریم‌های اینجا نیستن. یکیشون هست ولی بقیه نیستن. مادرم همیشه داره نگرانیش رو میگه. هی میگه یکی گرفته خوردتشون. و من هر دفعه حس می‌کنم چه قدر از این تصور دردم میاد ولی سفت و سفت میگم عزیزه من ممکنه کسی خورده باشه ولی چی از دست ما برمیاد؟ این قانون طبیعته. مگه اینکه بگیری کنیشون داخل قفس تا سلامت بمونن و عمرشون طولانی بشه اما اینطوری که زندگی بهشون خوش نمی‌گذره! این‌ها تا زنده هستن حالش رو می‌برن بعدش هم نمی‌فهمن چی میشه. سخت نگیر ایشالا چیزیشون نشده. اصلا از کجا معلوم کسی خورده باشه؟ هوا سرده شاید رفتن جای بهتر نمیان این اطراف. اون قانع نمیشه و هی میاد واسه من میگه که چه قدر نگرانه. و من دلداریش میدم با چیزهایی که اون بالا نوشتم. ولی گاهی حس می‌کنم خودم دلم می‌خواد شبیه بچه‌ای که نق هیچ چی رو می‌زنه گریه کنم و به1کسی بگم که چه قدر دلواپس اون پردارهای معصومم که مشخص نیست کجا رفتن که نمیان ردیف بشن روی بالکن من. گندم‌هاشون مونده روی دیوار. وایی این لحظه نباید گریه کنم مادرم اینجاست هرچند خوابه ولی, … خدایا کاش بشه اون‌ها سالم باشن هرچند خودم هم مطمین نیستم ولی, … تو خدای همه هستی. و مروتت. و رحمتت. و مهرت. جمله‌ای که داخل سرم چرخید و گذشت رو دلم نمی‌خواد بگم. دلم نمی‌خواد برگرده. دلم نمی‌خواد. یاکریم‌ها خیلی بی‌دفاعن. خدایا منو ببخش ولی نباید, … خدایا منو ببخش!
کاش چیزیشون, … کاش می‌شد به1کسی می‌گفتم! دلم خیلی گرفته از غیبتشون. خدایا من دوستشون داشتم چه جوری دلت, …
ای بابا خر شدم باز! این اشک‌ها چیه؟ شاید واقعا هوا سرده مخفی شدن من که نمی‌دونم. ای بابا ای بابا! تماشام کن چه مسخره! اوه تلفن. گوشیه مادرم! بیدار شد الان صورت خیسم رو چیکار کنم؟ ای بابا!
خب مشغول صحبت با برادرم شد من صورته رو1خورده تمیزش کردم خخخ. این موارد خوشبختانه زیاد زیر تمرکز نمیرن. به نظر بقیه نمیاد من بتونم ببارم خخخ. بهتر. فعلا که من دارم دلداری میدم. دلم نمی‌خواد در همسرایی ماتم واسه پرنده‌ها شرکت کنیم. ولی کاش می‌شد به1کسی بگم! واقعا دلم, … اه بسه! اینجا گفتم دیگه! کاش حالا دیگه سبک بشم. می‌دونی؟ گاهی حس می‌کنم به شدت دلم گفتن می‌خواد. انگار1کوهه که اگر بگم میره ولی هر چیزی رو که نمیشه گفت. گیریم که بشه به کی باید گفت که بدونه چی میگی؟ اه امروز زده به سرم! احتمالا عادیه آخه جمعه هست الان هم داریم میریم طرف عصر. هی! بسه دیگه! باید درس بخونم. همه چی درست میشه. نمی‌دونم چه مدلی درست میشه ولی میشه. خب خخخ حتما میشه.
دیشب1عزیزی رو ترسوندمش. واقعیتش حالم داغون بود. حس توضیحش نیست که چی شد و چی شدم و واسه چی شدم ولی به مفهوم واقعی حس انجماد داشتم. خودم رو1لحظه ول کردم ولی1دفعه به خودم اومدم و حس کردم طرف رو به شدتی بی‌توضیح ترسوندمش. سریع جمعش کردم و ظاهرا درست شد ولی من فهمیدم که قدرت بشر کش میاد چون تونستم فورا با درک وخامت اوضاع بخندم. من خندیدم و حل شد ولی به خودم تعهد کردم که از اینجا به بعد مواظب باشم و فراموشم نشه که نیلوفرها میشه که دوست داشتنی و عزیز باشن ولی اگر خودت رو بهشون ول کنی میشکنن. داشتم چیکار می‌کردم! خدایا چند وقته اینطوری طرف رو اذیتش می‌کردم؟ خدایا منو ببخش! دیگه مواظبم. اونجا هم مواظبم. که ببینم. که بدونم. که خاطرم باشه نیلوفر دیوار نیست گُلِه. خدایا اذیتش نکرده باشم!
کاش فردا حسم درست‌تر باشه از این مدلی که الان هستم هیچ خوشم نمیاد. چند روز پیش کسی ازم داخل اینترنت پرسید خوبی؟ لبخند زدم گفتم شکر. اون بنده خدا گفت تو بازیگر خوبی هستی تریلی هم از روت بره باز این لبخنده هست و1دفعه نشد بگی خوب نیستم. گفتم خب واسه چی باید بگم؟ مگه چیزی عوض میشه؟ جز اینکه منفی می‌پاشم داخل هوای کسی که حالم رو پرسیده؟ خب من بد نیستم خوبم خخخ. اون بنده خدا هم خندید و من باز مسخره بازی درآوردم و گذشت. پس واسه چی من شب‌هایی شبیه دیشب, … آه لعنتی! من باید با همه همینطور باشم نه اینکه, … خدایا اذیتش نکرده باشم! اصلا نفهمیدم خدایا حلش کن باشه؟
می‌دونی؟ دیگه حسش نیست بنویسم. حس ویرایش هم نیست شاید کردم شاید هم نکردم. ولی دیگه نمی‌خوام الان بنویسم. من رفتم.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «شاید.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    پریسا از حس داخل قفس بودن پرنده ها یه جوری میشن
    هیچ جوره نمیتونم اینو باهش کنار بیام و با اینکه دلم داشتن پرنده میخواد و شنیدن صداشونو ولی تو قفس بودنشون نه
    باهت موافقم حتی اگه به فرض خورده شده باشن یا اینکه سرما یا خود خدا جونشونو گرفته باشه بازم خوش به حالشون
    شاید عمرشون از دیدگاه ما خیلی کوتاهه ولی تو این عمر کوتاهشون حسابی از زندگیشون پروازشون گندم و خوراکشون لذت میبرن
    هیچ کجای زندگیشون چیزی به اسم حصرت ناراحتی غصه و هرچی که میتونه آدمیزاد رو آزار بده ندارن
    ترس از مرگ ندارن
    هرچی قراره بشه یه لحظست و تموم میشه
    آروم و بیصدا بی عذاب و اینا
    براستی خوش به حالشون
    دلت شاد و وجودت بدور از غم و ناراحتی های زمونه

    • پریسا می‌گوید:

      قفس وحشتناکه ابراهیم. ازش متنفرم. کاش این هرگز ساخته نمی‌شد! کاش هیچ قفسی در هیچ کجای جهانِ ما نبود! دنیای بی‌قفس چه قدر قشنگ می‌شد! خدایا! چه قدر دلم از اینهمه قفس گرفته!

  2. فاطمه می‌گوید:

    سلاااام بازم مدرسم دیر شد.
    خخخ یعنی چیزه بازم دیر اومدم ولی اومدم که بگم پری ی روز دستم بهت برسههههه دیگه بقیشو نگم که جیک جیک کنااان خودت میدونی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام فاطمه جان. خخخ دقیقا در حال تصورم که دور سرم1گنجشک پرواز می‌کنه و جیکجیکش کل هستی رو برداشتهههه خخخ بدجوری از شادی جیک جیک کنی عزیزه من!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *