تاریک.

صبح3شنبه. باز امشب کلاس و باز درس و باز من اینجام. شب وحشتناکی بود. داخل کلاس کانون حضور موفقی نداشتم. مشکل درسی نبود خوده حضورم. صفحه ی من1چیزیش بود که نمی تونستم میکش رو پیدا کنم. فقط می شنیدم. فشار روانیش ضربه ام کرده بود دیشب. گیر با1صفحه ی اینترنتی سر1کلاس واقعا چیزی نیست ولی من بی اندازه خستم. دیشب داخل واتساپ از استاد تقاضای کلاس خصوصی با هزینه ی اضافی کردم. بنده خدا بعد از کلاس هاش پیامم رو دید و خدایی معرفت کرد جواب داد. صداش بدجوری خسته بود. خدا خیرش بده. می گفت دقیقا الان تو مشکلت چیه؟ درسم رو متوجه نمیشی که کلاس جدا می خوایی یا مشکل دیگه داری؟ واسش توضیح دادم که درس رو کامل گرفتم فقط این صفحه خوان و این سایت با هم جور نشدن و نتونستم گیرهام رو رفع کنم و نمی تونم داخل کلاس فعال باشم و فقط می شنوم. استاد گفت خب اگر مشکل شنیدن نداری و درس واست مفهومه نهایتش فعالیت رو داخل واتساپ ارایه میدی. خخخ حالا احتمالا دفعه ی بعد دیگه کلاس رو نمی شنوم. جدی اگر این مدلی بشه واقعا؟ اه این مدلی نمیشه بابا. جدی نمی فهمم بچه های دیگه با این کوفتی کار می کنن واسه چی من این مدلی گیرم؟ البته اون ها قبل و بعد از کلاسشون اون اتاقه کوفتی واسشون باز میشه می تونن مشکلات رو حل کنن من نمی تونم. حس ندارم بپرسم واسه چی همیشه گیرهای من این مدلی کوره؟ دیشب بعد از5سال1دفعه ی دیگه از خدا پایان رو خواستم. 5سال تمام بود که این رو هیچ گوشه ی ذهنم نمی دیدم. دیشب گفتم خدایا ظاهرا این قصه تمومی نداره تو هم که خیالت نیست کاش دیگه ببریم من واقعا خستم! تو خدایی نمی فهمی خستگی1خاکی زمانی که هرچی تونست کرد و نشد و حالا حس می کنه تمام باقی عمرش باید زور بزنه و با این قصه ی تکراری بجنگه چه شکلیه ولی من می فهمم. لطفا تمومش کن. منو از این جهنم خاکیت که خیالت به تخفیفش نیست ببر. گفتم و خوابیدم و تا صبح کابوس دیدم. بیدار که شدم هنوز زنده بودم. ظاهرا هنوز باید ادامه بدم. لطفا نگی این مدلی حرف نزن و تو می تونی و دور ازت و از این چیزها. خدایی اگر بگی چیزی بهت نمیگم حتی توی دلم ولی حسش نیست از این چیزها بشنوم. به خدا حسش نیست. از این شنیدن ها حسش نیست. الان هم حسش نیست بیشتر از خودم و حس نکبتم توضیح بدم. خیلی خستم خیلی خستم خیلی!
این دیوونه واسه چی ازم جا می مونه؟ تایپم از خوندنش سریع تره من می رسم آخر خط این تازه داره حروف اول خط رو میگه خخخ. زدم صدای پرنده از این رفیق سفیدم پخش بشه زیر صدای صفحهخوان. خاک به گوره هنوز نداشته ام باید درس بخونم امشب استاد اسکایپ لهم می کنه اگر بدونه سر کلاس های کانون داغون بودم و درسش رو واسه این کلاسه نخوندم. همیشه میگه ادامه دادنش واسه تو دیگه فایده نداره کانون رو واسه چی ول نمی کنی؟
جدی اگر من سر این قصه خلاص بشم بعدش چی میشه؟ به هر مدلی خلاص بشم. سکته کنم یا بزنه به سرم و در1لحظه ی جنون و خریت1چیزیم, … بعدش مادرم, … بعدش برادرم, … بعدش اون هایی که منو می شناختن, … بعدش الان کروناست ختم نمیشه گرفت. آخ جون. حوصله ندارم عزیزهایی که توی زنده بودنم یا نبودن یا چرت به ناف مخم می بستن حالا بیان ختمم آژیر بکشن که ای وایی کاش الان زنده بود واسه چی این مدلی رفت چه ناگهانی چه زود وایی خدا1دفعه دیگه زنده ببینیمش تا بیشتر اعصابش رو بچلونیم و و و و و… بعدش1گوشه خاکم می کنن. بعدش ملت میگن اصلا چی شد که این مدلی تموم شد؟ بعدش مادرم میگه خدا واسه چی این طوری کرد باهام؟ وایی خدا بچه ام! بعدش برادرم رو همسرش و بچه اش رو به راه می کنن. بعدش بقیه میشینن دور هم هرهر می خندن و میگن کدوم خری هنوز لفظ خدا بیامرز رو بلده ما که دیگه خیلی اسم این پریسا خله رو یادمون نیست. چندتاشون هم میشینن در موردم قصارهای همیشگیه خودشون رو میگن که ای بابا این اواخر زندگیش خرکی بود تازه آخرش درست درمون هم حال نکرد و به نظر شما سکس داشته یا ناکام رفته اون دنیا و از این کثافتکاری های زبونی که دیدم اطرافیانم بعد از فوت1کسی, و به طوری که من دیدم خیلی فرقی نمی کنه طرف کی باشه در موردش میگن. قیافه ات رو اون شکلی نکن دیدم که میگم. چند وقت پیش1کسی از آشناها جوون بود بنده خدا در1حادثه ی لعنتی فوت شد. طرف جریان رو واسم می گفت و من هم متأثر بودم و هم مات و غافلگیر این اتفاق و طرف رو می شنیدم. اون گفت و گفت و1دفعه آخرش خیلی معمولی گفت آره دیگه همین طور بسته رفت اون دنیا نمی دونیم پلمپ مونده بود یا نه ولی می دونی احتمالا سکس داشته نمیشه این آدم ناکام رفته باشه نه؟ گفتم شاید داشته شاید نه من طرف مقابلش نبودم شاهدش هم نبودم نمی دونم. چیه به جهنم که اینجا رو می خونن. به جهنم که نباید اینجا از این چیزها بگم. به جهنم همه چیز. به جهنم! خلاصه فردا روز بعد از خودم هم تعجب نمی کنم اگر این مزخرفات رو از عزیزان بشنوم. هرچند اون زمان دیگه من نیستم که بشنوم. خیلی پیش1دفعه حرف گیرهای من شد خندیدم گفتم آخرش یا خر میشم با1چیزی می زنم خودم رو افقی می کنم یا دق می کنم و میرم اون طرف از بس سر این داستان ها خسته میشم. اون زمان هنوز می تونستم بخندم. یادش به خیر! اون وسط1بنده خدایی گفت ببین اولا خدا نکنه. دوما اگر خدای نکرده1درصد همچین چیزی پیش بیاد من میام توی مجلست بهشون میگم شما قاتل دخترتون هستید. داخل ماشین بودیم. داشتیم می رفتیم رستوران. الان دارم مجسم می کنم همچین چیزی پیش بیاد. خخخ کاش اون بنده خدا یادش نباشه چی گفته خخخ. قطعا اتفاقی که بعد از این جمله ی اون بنده خدا وسط ملت حاضر پیش میاد قشنگ نیست خخخ. مادرم خخخ وایی خدا هی دختره اگر اومدی این رو گفتی فقط در رو یعنی در روهاااا خخخخخ فقط در رو!
خدایا ساعت8شد این مزخرفات چیچیه می نویسم؟ هی! بسه! درسم موند. اما پیش از خاتمه, من می دونم اینجا رو افرادی می خونن که زمانی هر کاری کردم که دستشون به اینجا نرسه. دستشون رسیده و حالا هم قدم به قدم دارن می خوننم. هی تو! بله من خستم خیلی زیاد. اونقدر خستم که دلم بعد از5سال دوباره پایان رو خواست. و تو تمام این سیر کند و لعنتی رو تماشا کردی. عمدا تماشا کردی تا بگی دیدی بهت گفتم؟ هرچیزی رو بیخیال بشم, این تماشاهات رو بهت نمی بخشم! واست سخت نبود1کمکی کنی تا امنتر از این جهنم رد بشم و نکردی. نه واسه اینکه سختت بود. نه واسه اینکه نمی تونستی. نه واسه اینکه حسش رو نداشتی که باشی. فقط واسه اینکه دلت نخواست رد بشم. واسه اینکه دلت خواست تماشا کنی. اون طرف این مرز هم این تماشا رو بهت نمی بخشم! قرار نیست هر دفعه این رو بگم. دلم خواست1دفعه بگم چون می دونم فراموش نمیشه. تا اون طرف ابدیت روحم این رو نمی بخشم!
بسه دیگه برم درس بخونم امشب حسابی کلاس دارم. نمی خوام درست بنویسم همین مدلی دلم می خواد. امشب حسابی کلاس دارم. اگر این رو بزنم روی آنتن که بعدش میرم اگر هم بزنم روی دلیت باز هم بعدش میرم. به هر حال من درس دارم باید برم سر درسم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «تاریک.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    هی پریسا کجا!!!
    صبر کن بابا چه با عجله
    خوبه که من پیشبینی کردم و طی پیشبینی های من تو 38 سال دیگه جا داری نق بزنی سر ما و خدا و بقیه خاکی ها و غیر خاکی ها خخخ
    در ضمن قرار نیست که خودت افقی بری قراره شهید شی و برات بارگاه بسازن و نمیدونم از این چیزا دیگه خخخ
    بدجور شاد باشیااا و البته اگه بشه ک میدونم نمیشه بیخیال و آروم

  2. فاطمه می‌گوید:

    سلام دوست مهربون ولی خسته ی من
    حق داری اینطوری بنویسی و حق هم داری کم اورده باشی.
    من ی جاهایی ب جای تو دلم میخواد جیغ بزنم و بگم بسه تو رو خدا تمومش کن
    همه چی رو بخاطر دل بقیه داری تعطیل میکنی برا خودت
    شاید قشنگ نیست من زیر این پستت این مدلی مینویسم ولی این روزا واقعا برات نگرانم.
    کاش تموم شه زودتر برسی به همون روزای مدرک گرفتنت از مروارید بافی و این چیزایی که دوستشون داری
    نمیدونم چی بگم فقط دلم میخواست ی دیلیت بزنم به همه کلاسایی که داری میری
    خدایا حق آدمات این همه اذیت شدن نیستا
    خودم این روزا انقده سر این بندت غر میزنم حد اقل تو هواشو داشته باش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام فاطمه عزیز من! دیلیت روی کلاس هام رو می پسندم خخخ کاش می شد! نمیشه و خب کاریش نمیشه کرد ولی خدایی کاش می شد فقط روی کانون دیلیت می زدم کلی زندگی قشنگتر می شد. در جریان که هستی خخخ! وووییی! به اون روزهای مرواریدی نمی دونم می رسم یا نه ولی امید همیشه هست و من هنوز امیدوارم. شاید خوشخیالم ولی امیدوارم. هی فاطمه! عجب هفته چیزی داشتیم ما2تا اون هفته! کاش دیگه اون مدلی نبینمت! عزیز! شاد باشی به شدت!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *