همگام با بابا زمان.

بعد از ظهر2شنبه. خدایا آتیش گرفتم! باز2ساعت مونده به کلاسم من اینجام! امروز کانون جلسه ی سوم ساعت6و30و خدایا کمک کن دلواپسم. کاش همه چیز درست پیش بره!
دنبال نرم افزاری هستم که روی سیستمم تایپ صوتی انجام بده. در جریان گشتن هام خوردم به نویسا که میگن اطراف3یا4میلیونه ناقابل قیمتشه. میگم خوبه با دست بنویسم که چی اینهمه تنبلی آخه؟ ای بابا! خدایا این نرم افزاره موجود باشه من لازمش دارم!
تبلیغات نت تیکر شرکت نماد بدجوری هوش از سرم می پرونه. خدایا کاش پول داشتم1دونه24سلولیش رو می خریدم! آخ که اگر می تونستم! خدایا ثروتمندهای جهانت40میلیون پول خوردشونه خدایی همچین اشخاصی همین نزدیکی ها وجود دارن بعدش من جرأت نمی کنم حتی اسم40میلیون رو بذارم روی زبونم می ترسم زبونم رو ذوب کنه خخخ. جدی کاش می تونستم! کارش رو ندیدم ولی طبق تبلیغاتش اگر داشتمش آخ که اگر داشتمش! خدایا قربون حکمتت! پوله رو میدی به1کسی که میره فلان برج و هتل اونجا هزار نکبت رو می زنه به عمر خودش و بقیه بعدش هم نفله میشه میمیره میره! خب1خورده بده من ازینا بخرم لازم دارم خدایی به کارم میاد این! میگم حالا که پوله رو ندادی1جفت چشم که راحتتره بیا بشین1لیوان چایی زرشکی بخوریم صحبت کنیم شاید رضایت دادی و به1جاهای مثبتی رسیدیم هان؟
بیخیال. خدایا شکرت! ولی من هنوز سر حرفم هستم پول و چشم رو چه بدی چه ندی اگر اومدی من چایی زرشکیه رو میدم بهت. آدم که زیر حرفش نمی زنه! بیا2دقیقه بد بگذرون خوشحال میشم!
میگم الان من جنونم درصدش رفته بالا یا جنونه ثابته فقط هنوز شبیه گذشته خل می زنم و واضحتر شده؟ کدومش؟ خدایا به نظرم جفتش.
باید لغت ها رو بخونم امروز داخل کلاس گیج نزنم ولی, … خدایا شکرت که تابستون این تمرین ها رو نوشتم جدی الان بیچاره می شدم! فقط کاش خلاصه نویسی و طرح پرسش های متن ها رو هم می نوشتم نمی دونم واسه چی اینهمه یواش و ضعیفم درش. خدایا نرم افزار صوتی نویس! شاید باهاش سریعتر بتونم متن ها رو خلاصه کنم بفرستم واسه این استادم! کاش نرم افزاره واسه ما موجود باشه و گیرش بیارم! البته غیر از اون نویسا با اون قیمت ترسناکش!
کلاس کانونم واسم شبیه خخخ1چیزیه که به1پیکر گنده آویزونه و باید کشید بردش تا1جایی ولی حسابی دردسر میشه خخخ. حجم کلاس و درس هام و این ترم آخری با هم ترکیبشون این مدلیه. خدایا تو که اجازه نمیدی باقیش اینهمه سخت بگذره مگه نه! اجازه که نمیدی بی افتم و همه ی این گیرها از اول مگه نه! تاریخ امتحان رو نمی دونم. داخل کارت اینترنتی که گرفتم چیزی ندیدم ولی قاعدتا واسه اینکه با ترم زمستون تصادف نکنیم امتحانه باید اواخر آذر یا اوایل دیماه باشه! خدایا لطفا! آخ صفحه خوان ها در زمان امتحان رو بگو! آخه واسه چی باید اولین تجربه هام از این مزخرفات دقیقا این ترم آخری باشه؟ وووییی خدا! بیخیال الان تازه در مهر هستیم و هرچی بخواد پیش بیاد به موقعش پیش میاد و ما خواه ناخواه باهاش رو در رو میشیم. پس چه فایده داره الان درگیر آذرماه باشم. فقط این فکر افتادنه, … خدایا بهش که متمرکز میشم جدی از استرس حالم شدید بد میشه اجازه نده این به سرم بیاد من واقعا خسته شدم!
تمرین های کتاب رو که حل می کنیم نگه داشتم. خخخ گفتم زمانی که نمره ی رهاییم رو گرفتم همه رو1جا آروم بفرستم لای کاغذ های باطله. آخ چه لحظه ی عزیزی! چیه انتظار داشتی بگم همه رو پرتشون می کنم توی آتیش؟ یا تیکه پاره می کنمشون؟ یا له می کنمشون؟ باورت نمیشه ولی هیچ کدوم از اینها بهم آرامش نمیده. فقط اینکه تمامشون رو1جا بغل کنم و برم کنار اون نایلن بزرگ کاغذ باطله ها که تمرین های نوشته شده و حل شده رو می ریزم داخلش تا بدم بازیافت, بعدش هم خیلی آروم و اتفاقا خیلی دقیق که کاغذ ها خراب نشن تا در بازیافت بیشتر به کار بیان, تمام کاغذ های این ترم رو2دستی دسته کنم و یواش بفرستم داخل اون نایلونه. آخ چه عشقی می کنم فقط از توصیفش! خدایا آذرماه این رو واسم بخواه! لطفا!
از زمان اون آیلتس کزاییه به بنبست خورده ام پشت سر هم واسم نه میاد. این امتحانه کزایی. کلاس های غیر حضوری. پدری که سر گرفتن نمره ی ترم پیشم ازم در اومد. مرخصیه اجباری. کلاس سایتی. و کاش این ترم رو با همون خیز اول در برم بلکه این طلسم بشکنه! خدایا نفسم تنگ شد از دلواپسی دیگه نمی خوام بگم!
انشای کلاس فردام رو دیشب نوشتم. آخ جون. البته دستکاری می خواد ولی نوشتمش. خدا بخواد بعد از کلاس امروز1خورده درس کلاس فردا شب رو بخونم. و اون برنامه صوتیه رو گوش کنم که فردا باید در موردش حرف بزنم. کاش فردا باز انشام7بشه! خوشبین نیستم ولی, … خدایا بشه دیگه!
مدیر محله ازم1متنی خواسته بود که خیلی ازش گذشته. هنوز ننوشتمش و به خدا نمی تونم روی نوشتنش تمرکز کنم. اون بنده خدا هم خیلی صبوری کرده و بهم چیزی نگفته. آخه چه مدلی توضیح بدم؟ دست من که نیست! به خدا سرم پر جفنگیاته زمانی که میگم نوشتنم نمیاد واقعا شوخی نمی کنم نمیاد و منه در به در بلد نیستم واسه کسی توضیح بدم این نوشتنم نمیاد واقعا چه شکلیه. چند سال پیش توی محل کار هم همین گیر رو با یکی از همکارها داشتم. وایی خدا چه دوران تلخی بود! نمی خوام حرفش رو بزنم نمی خوام! خدایا بد گذشت خدایا نمی خوام بگمش نمی خوام! در می زنن.
برگشتم. برادرم بود. داخل نیومد. برام مهمات قرنطینه آورده بود خخخ. کلی میوه و نون و البته خوراکی های ترسناکی که میمیرم برم طرفشون و وووووییییی خخخخ! نمیرم. می ذارمشون کنار واسه زمانه مبادا! توی خونه که باشن آدم حسش مثبته خخخ. زمانی بود که بیخیال فرداها پشت سر هم بسته های چیپس و پفک بود که در1شب باز و خالی می شدن. از اون زمان خیلی نگذشته. کمتر از1ماه. ولی می دونی؟ دیگه اشتباه نمی کنم. من باید خودم رو پس بگیرم و اولین قدم برای این پس گرفتن سبک وزن شدنمه. شروعش کردم و شکر خدا تا حالا بد هم نبودم. تا امروز تقریبا8تا اومدم پایین. البته بگذریم که خخخ بعضی ساعت هاش چه پدری ازم در اومد ولی موفق بودم. کاش از اینجا به بعدش هم بی دردسر پیش بره! البته بدم نمیاد که می شد1خورده آسونتر و البته سریعتر باشه ولی خخخ.
باید برم وسایلی که از بیرون وارد خونه شدن رو ضد عفونی کنم. خدا بگم چیکار کنه این ویروسه شیطون رو ببین چی آورده سرمون؟ الان من باید با مایع ظرفشویی میوه بشورم آیا؟ وووییی خخخ.
امروز کلاسم ساعت6و30و الان ساعت تقریبا5و20دقیقه. خدایا واسه چی باز من استرس دارم؟ اه لعنتی! بسه بد نیست من دیگه ننویسم برم1جوری این لعنتی رو تخفیفش بدم. البته از راهی جز خوردن خخخ. جدی چیمه خوشم نمیاد میرم خودم رو جمع و جور کنم. ساعت5و25دقیقه ی عصر. من رفتم.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «همگام با بابا زمان.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    بنظر من تو بیخودی داری این همه استرس به خودت وارد میکنی و این مدلی فقط روان داغونتو داغونتر میکنی خخخ
    چای و آب زرشک!!!
    خوب کاری نداره اون جریان یادته تو نمایش گفتی نویسنده ها چند دسته هستن و خودتم جا دادی وسط اون دسته که با فکر و چه چو چه مینویسن پس جای نگرانی نیست محسن خبر داره از این ماجرا
    خخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. می دونی؟ جدا از استرس من خستم. بد خستم. کانون رو دیگه نمی تونم تحمل کنم. فقط می خوام بره. حتی با1نمره لب مرزی به شدت داغون فقط بره! نوشتن هم, … بله ایشون در جریانه ولی وظیفه وظیفه هست و زمانی که زمانش بشه کاریش نمیشه کرد. خدا کنه ین داستان هرچه سریعتر به نفع من تموم بشه تا خلاص بشم! حسابی شاد باشی!

  2. فاطمه می‌گوید:

    سلام به همه
    امیدوارم خوب باشی پریسای عزیز
    امیدوارم این ترم تموم شه همه چی راحت شی.
    کاش من دوباره بتونم همون پریسای سر حال رو ببینم
    کاش همه چی خوب شه
    انقده سخت نگیر این زندگی رو
    بگذرد این روزگار هم
    به امید اتفاقات قشنگ قشنگ برای بهترین پریسای دنیا

    • پریسا می‌گوید:

      سلام فاطمه جان. کاش این روزهای تاریک بگذرن! واسه همگیمون! فاطمه! دلم دیدنه خیلی چیزها رو می خواد. نمی دونی چه قدر. دلم1بهار شادی می خواد که ببینم از دل های عزیزهایی فوران می کنه که نمی دونن چه قدر دوستشون دارم. دلم می خواد1زمانی1چیزهایی از جنس خالص شادی بشنوم و بعدش هم بگم1دقیقه صبر کنید الان میام. بعدش سیستمم رو ببرم توی کمد و خودم هم برم اون داخل و نفس عمیقم رو بکشم داخل و با تمام زورم چنان هورایی بکشم که جیغم برسه به خوده خدا! دلم شیرینی می خواد. از اون شیرین هاش. دلم هورا می خواد. از اون دلی هاش. دلم قهقهه می خواد. از اون بلندهاش. دلم پایان می خواد. از اون خوش هاش. دلم بهار می خواد. از اون سبزهاش. فاطمه فاطمه! دلم, … خدا می دونه که دلم چه قدر, … دلم خیلی می خواد خیلی می خواد خیلی! دلت شاد دوست من!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *