من و شب و تب.

عصر شنبه. کمتر از2ساعت دیگه کلاس دارم. بد نیست باز درس بخونم ولی بستم گذاشتم کنار. دیگه نمی تونم. به نظرم بسه هرچی خوندم. به کسی نگی ولی1خورده داغم. 1خورده هم نفسم متفاوت میاد. چشم هام هم1خورده حرارتشون بالاست شبیه زمانی که فشارشون بالا بود. خلاصه چیزی هستم که نباید باشم. من فقط امروز1لحظه رفتم بیرون آشغال بذارم دم در. دم آسانسور یادم اومد که ماسک یادم رفته. گفتم راهی نیست برنگشتم داخل بزنم. به این سرعت که مشخص نمیشه میشه؟ خخخ. شاید هم سر این پرهیزه باشه که با حس و حال روانم دست به یکی کردن و امروز داستان شدن واسم. واسه چی نمی ترسم؟ یعنی اونقدر که باید نمی ترسم. دلواپس درس هامم. راستی واسه چی امروز وزن کم نکردم؟ خوشم نیومد. خخخ این سالاده قد1انباره تموم نمیشه. به نظرم بد نیست فردا مسیر رو عوض کنم و بدون شکستنش از1جاده دیگه بزنم به پیش. جسمم داره جوابم می کنه انگار خخخ چیزی جز این سالاده می خواد. الان که چیزی نمی خواد جز, … جز چی؟ واقعا الان چی درستم می کنه؟ قرص؟ خواب؟ یک خوردنیه غیر مجازه آخ جون؟ یا یک اتفاق بسیار قشنگ از جنس انبساط؟ انبساط کامل. انبساط خاطر. انبساط اعصاب. انبساط عضله های جسم که مشخص نیست واسه چی هر دفعه به خودم میام می بینم منقبض گرفتمشون. انبساطی از جنس خلاصی. از جنس رهایی. از جنس پایانه تمامه استرس ها و دردسرها و دلواپسی ها. انبساطی از جنس ناب آرامش. آخ آرامش! چه کیمیاست این آرامش! خدایا آرامش!
سستم انگار. دلم بچگی هام رو می خواد. دلم تب کردن های بچگی هام رو می خواد. زمان هایی که اگر شبیه امشب داغ بودم, اگر چشم هام می سوختن, اگر کوفته بودم, اگر تب داشتم شبیه الان, مادرم و پدرم تب رو پیدا می کردن و من لازم نبود دلواپس چیزی باشم.
-تب داره. بخواب فردا هم نمی خواد بری مدرسه.
بعدش فقط لازم بود خودم رو توی بغل اون تب کزایی ول کنم و تماشاچی باشم تا بقیه درجه اش رو بسنجن. بهش فکر کنن. درمونش کنن. چه قدر دلم تب های بچگی هام رو می خواد! تب های بزرگی هام رو دلم نمی خواد. تب امشب رو دلم نمی خواد. خدایا چه قدر داغم امشب. آخه واسه چی من که جایی نرفتم. ناپرهیزی هم که نکردم. جز اینکه نشستم اینجا و چند روزی میشه که روانم1جورهایی گفته موقتا انصراف میده.
امیدوار بودم خیال باشه ولی نیست. داره داغتر میشه. دارم واضحتر حسش می کنم. خیال نیست. تلقین هم نیست. تب کردم! جای اشتباه و تردید نیست. واقعا تب دارم.
سلام تب! تو اومدی منو پیدا کردی؟ تو از جنس تب های بچگی های منی؟ کاش باشی! ولی من از جنس زمخت و جفنگ آدم بزرگ ها شدم. دیگه هزیون های تب هام هم شبیه مال بچگی هام نیست. راستی زمخت و هذیون این مدلیه یا دیکته اش متفاوته؟ ولش کن بیخیال. دو نمره از املای کلاسم کسر چیزی نیست که. هی تب! به نظرت تو بتونی دسته کم کابوس هایی از اون جنس رو بهم بدی جای کابوس های بزرگی هام؟ اون هذیون ها هم معصوم بودن. ترس ازشون1جورهایی معصوم و در مقایسه با واقعیت های ترسناک این شب های بی صبح قشنگ بود. بچگی هام رو می خوام. زمانی که حتی دردهاش هم قشنگ بود. می شد دردت که میاد سرت رو توی1بغلی قایم کنی و زار زار بهانه رو گریه کنی. هی تب! منو ببر به اون زمان ها! دیگه نمی خوام وسط این جاده ی بی منظره ی بیابونی ادامه بدم. خیلی خیلی خستم خیلی. تکراریه ولی من واقعا بدجوری خستم. روی جونه چندتا بیمار که میشینی بهت میگن خستن؟ خستگیِ چندتاشون اینهمه دلیه؟ خستم تب! بد خستم! کاش تو بفهمی! خیلی خیلی خستم خیلی!
چیم شده؟ چه دلنازک شدم امشب خخخ! واسه چی آخه؟ عجب! خخخ قیافه ام رو! واقعا که! خدا رو شکر کسی اینجا نیست ببیندم! یعنی یک نره خر قد من تب کنه باید این شکلی بشه؟ وایی خجالت داره! هی پریسا جمع کن خودت رو این فوق زشته به خدا خخخ! ول کن بیخیال کسی که نیست بذار ول و ولو1جا باشم دیگه چی میشه مگه؟ اینجا کسی نیست. آزادیه کامل. همه چیز آزاد خخخ! خدا هم که قربونش برم از خوده. به هر دلیل و حکمتی هم که من ازش سرم نمیشه خیالش نیست میگه من چشمم رو می بندم تو راحت باش. حله دیگه خخخ.
ساعت9باید باشم سر کلاس. کاش این دفعه خیلی خیتی نکارم! کاش زورم برسه1خورده دیگه بخونم! ول کن دیگه زورم نمی رسه. این وسط مخِ بیمار و بیکارم باز گیر داده به خخخ بهشت! هی میگم توی بهشت هم تب هست؟ میشه شبیه تب های بچگی ها باشه؟ بچه که بودم یک شب خواب دیدم رفتم بهشت. خیلی با حال بود. با بچه فرشته ها داشتیم بازی می کردیم1دفعه نمی دونم چه خرابکاری ای کردیم که عاقلترها گفتن وایی دیدی چی شد خرابکاری شد در بریم الان خدا میاد! همه شبیه تیر در رفتیم داخل1اتاقی که بهش می گفتن, … اسمش چی بود؟ نمی دونم ولی جایی بود که در بهشت و چاه جهنم جفتی اونجا بودن و هر کسی هر جا جاش بود رو باید از اونجا می بردن. آدم ها اونجا حسابرسی می شدن. خلاصه بچه فرشته ها کوچیک شدن همگی رفتن توی1چیزی شبیه نمی دونم1جعبه بود روی زمین ولی من هرچی کردم کوچیک نشدم و جا نگرفتم اونجا. بعدش خدا اومد ببینه کی خرابکاری کرده. بیچاره من خخخ! خدا بچه فرشته ها رو از اونجا درآورد و داشت به حسابمون رسیدگی می کرد که کار کی بود و چی شد و کی چه بخشی از خرابکاری رو کرد و هر کسی چه قدر تقصیر داشت و ما واسه چی بعدش در رفتیم و واسه چی واینستادیم درستش کنیم یا راست بگیم و, … خدا خیلی مهربون بود. دعوامون نمی کرد فقط می پرسید تا همگی با هم به واقعیت برسیم. خیلی مهربون بود خدای خوابِ من! اون خدا رو می خوام! امشب شبیه بچه ی تبداری که نق بزنه و بابای در مأموریتش رو بخواد, یا مادره سر کارش رو, من اون خدا رو می خوام. بدجوری می خوام. خیلی مهربون بود خدای خوابِ من! بدجوری دلم می خوادش. بدجوری حرف دارم باهاش. بدجوری سوال دارم ازش. می خوام سرم رو مخفی کنم توی بغلش و بگم خداجونم سلام. منو یادته؟ من همونم که1روزی از روزهای بهشتت با بچه فرشته ها خرابکاری کردیم و در رفتیم. یادته بچه بودم؟ می بینی بزرگ شدم؟ یادته چه مهربون داشتی می پرسیدی؟ یادته اعتراف می گرفتی ازمون؟ یادته لو رفتیم پیشت و گفتیم تمام چیزی رو که تو خودت می دونستی؟ خداجان حالا میشه این دفعه من بپرسم؟ به نظرت از اون روز بهشتت تا امروز مگه من چه قدر بد شدم که تو اینهمه مجازات رو سنگین و بی انتها بهم روا دیدی؟ خداجان اون زمان که داشتی ازمون می پرسیدی, از من و بچه فرشته ها, که بگیم کی توی بهشت خرابکاری کرده, اون زمان تقدیرم رو نوشته بودی؟ ادامه هام مشخص بود یا هنوز برگه های دفترم سفید بودن؟ اون زمان می دونستی قراره شبم ابدی بشه؟ نوشته بودی که منی که اونهمه عاشق نور و رنگ بودم قراره تاریک بشم؟ نوشته بودی چی ها قراره سرم بیاد؟ نوشته بودی چی ها قراره ببینم؟ از کجاها قراره رد بشم؟ چی ها قراره از دست بدم؟ نوشته بودی قراره جاده ام هی تنگتر و تنگتر بشه؟ اون زمان این ها توی دفترم بود یا هنوز ننوشته بودی واسم؟ خداجان اون زمان نوشته بودی قراره تمام زندگیم رو بزنم به نام یک امتحان ناکام که زد داغونم کرد و عاقبت ندادمش؟ اون زمان نوشته بودی که وارد این تونل میشم که نه انتهاش مشخصه نه از ادامه اش معاف میشم؟ خداجان اون زمان این ها رو نوشته بودی توی دفترم؟ اگر نوشته بودی تو با اونهمه مهربونیت چه جوری دلت می اومد خندیدن های بیخیالم رو ببینی و بدونی فرداهام روی خاکت قراره چه رنگی باشن؟ خدایا چه تحملی داری!
ای بابا خل شدم امشب ها! یعنی چی؟ چیمه آخه؟ عجب گیری کردم! ساعت از8گذشت بلند شم1لیوان آب سر بکشم آماده بشم برم کلاس بابا این فیلم هندی ها چیه امشب درمیارم؟
سرم رسما سنگین شده. این تبِ داستانش چیه؟ مادرم گفت بعد از کلاس زنگ بزن بهم. کاش نفهمه! دلم نمی خواد. خدایا دردسر اضافی لازم ندارم لطفا! وایی خدایا لطفا! خدایا قربونت برم بذار امشب دسته کم در مورد احوالات خودم دیگه دلداری ندم باور کن خستم!
داخل تیمتاک توی کاناله بی صدا نشستم صدای پرنده زدم بخونه و دارم جفنگ می نویسم. این صدا رو دانلود کردم توی سیستمم دارمش واسه چی میام اینجا گوش میدمش؟ از بس سریع نوشتم ایسپیک ازم جا مونده خخخ ایول خودم!
صدای این پرنده ها رو دوست دارم. دلم می خواد برم اون داخل. به نظرم توی هوای بهشت هم پرنده ها همین مدلی می خونن. شاد و شنگول و رها! خدایا میشه؟ میشه بعد از پریدنم منو ببری بهشت؟ خدایا ببین اینجا روی خاکت حسابی خاکی شدم دیگه گناه دارم بذار اونجا برم بهشت! خدایا اجازه بده دیگه! تو رو خدا! سعی می کنم با بچه فرشته ها کمتر شیطونی کنیم.
اون تنها دفعه ای نبود که خواب بهشت رو دیدم. باز هم دیدم. همیشه روز بود. یکی از دفعه ها داخلش پرواز هم می کردم ولی هرچی بالا می پریدم خخخ از شاخه های درخت ها نمی تونستم بالاتر بپرم نمی دونم واسه چی. یکی از دفعه ها هم یک مار اونجا بود که من ازش ترسیدم ولی بچه فرشته ها می گفتن نترس اینجا هیچ چی ترسناک نیست. ماره نازک بود. دوست شدیم. خواب های بهشت من قشنگ بودن. کاش می شد دستم بهشون می رسید! به واقعیتشون! به بهشت! کاش می شد باقیه جهانه خدا رو تا قیامت خوابید و بهشت رو خواب دید و نه! خواب ندید! واقعا رفت و زندگی کردش! خدایا امشب خیلی بد غربت داره این خاکت واسم! خودت بیا دیگه!
جدی از این وضعیت مسخره ای که این زمان پیدا کردم هیچ خوشم نمیاد. چه مرگم شده؟ خب دیگه بسه. آخ و واخ و نق و ناله هم اندازه داره. کردم دیگه تموم. از8و نیم گذشت بلند شم1دستی به نکبتی که به شمایلم زدم بکشم برم سر کلاس. تا ابد هم این مدلی پیش برم به جایی نمی رسم. اوخ الانه که دیرم بشه. ساعت8و37دقیقه. من رفتم!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «من و شب و تب.»

  1. فاطمه می‌گوید:

    سلاام سلاام سلام.
    امیدوارم دوست گلی من خوب شده باشه حالش نمیدونم دلم نمیخواد هوای دل کسی این روزا ابری باشه.
    خداایاا حق با این پریسا هست نمیشهه واقعا ی تخفیف بدی اونجا حد اقل پیش تو راحت باشیم.
    یچی یواشکی بگم اینجا دلم از اون مریض شدنا که گفتی میخواد, ولی با اون شرطایی که بازم تو میدونی.
    اما پر پروازم فعلا انگار شکست نمیدونم شایدم قیچی شد.
    فکر کنم یکی میخواست منو نزاره بپرم که بمونم کنارش اومد بال پروازمو چید که نپرم .
    یکم دارم چرت و پرت مینویسم که میدونم ولی میخوام پااکش نکنم.
    ی ذره تو شُک هستم که خب نمیدونم کی از این حال در بیااام, خخخ باز کودک درونم خل شدهه.
    مرسی برا پستهای قشنگت.
    مرسی که هستی.
    مرسییییی ی دنیا از تو. بر خلاف چیزی که گفتم کلی از این نوشته رو پاکیدم ولی فقط تهش میگم دوستت دارم دوست خوبم که همیشه آرامشی.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام فاطمه جان. از خدا واست یک آرامش می خوام از جنس ناب و خالصی که هیچ دستی نتونه بشکندش عزیزه من. بذار ببینم چی ها خاطرم مونده اول اون ها رو بگم. در مورد چیدنه مطمین نیستم. به نظرم این داستانه پرهای تو مال جریان همون گچه باشه. حالا برو خدا رو بیار پایین ذره بین بذاره بگه کو؟ کو؟ گچ کو؟ بابا گچی در کار نیست الان دیگه میشه قهرمان پرش بشی ول کن! گوش شنوا سیری چند؟ ولی فاطمه! شاید الان موافقم نباشی اما من هنوز همون جمله ی کلیدیم رو میگم. عزیزه من! توکل به خدا. هرچی اون بخواد همونه. من حکمتش رو نمی فهمم. سرم نمیشه سر چی رضایت داد تو این مدلی امروزت رنگ بشه و من از تماشای رنگ امروزت یواشکی مژه هام رو پاک کنم. ولی می دونم که هیچ حسابی از نگاهش در نمیره. باز هم توکل کن. باز هم توکل کنیم. تا خدا چی بخواد!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریساا
    وای تب و بکل بچه گیا
    چه زود گذشتن پریسا
    من بیشتر از اینا عاشق تب های قلابی برای فرار از مدرسه و درس و همه چیزش بودن
    وای که وقتی میگفتن مریضه نمیخواد بره مدرسه چه کیفی میکردم من خخخ
    بهشت و پرواز بنظرم پرنده ها با پرواز واقعا در بهشت کامل به سر میبرن
    بیخیال و آزاد بی اینکه به لحظه بعدشون فکر کنن که چی در انتظارشونه میپرن و پرواز میکنن و …
    امیدوارم الآن رو به راه شده باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. ای بدجنس خودت رو می زدی به مرض که مدرسه نری؟ خخخ. خب می گفتی. رو کن ببینم دیگه چه ها می کردی زمانی که بچه بودی؟ ابراهیم بد بچگی هام رو می خوام. یعنی بدها! کاش می شد! و پرواز. به یاکریم های روی بالکنم حسودیم میشه گاهی. من واقعا هیچ کجای عمرم در کنار1خرمن ایرادهام حسود نبودم ولی این ها بدجوری خوش به حالشون. حتی اگر خطر هم باشه ترس از خطر رو نمی شناسن. هرچی هم بخوان بشن همون لحظه میشن و تمام. کاش می شد! … نباید این رو بگم. نکنه ناشکری باشه. ولی ابراهیم گاهی آدم بودن بارش زیادی سنگین به نظرم میاد. خسته میشم از تلاش واسه انسان شدن و راه درازی که هنوز واسه من در پیشه. کاش می شد دل هامون آرومتر و ذهن هامون سبک تر می شدن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *