همچنان وسط جاده ی زندگی, مستقیم به پیش!

صبح جمعه. داخل تیمتاکم ولی اون بالا. حسش نیست توضیح بدم اون بالا رو. دیشب انشام رو نصفه نوشتم. بدجوری خسته بودم. این پرهیز عجیب غریبه داره جواب میده. فقط گیرش اینه که شب عجیب بی حس میشم و گیج می زنم و خخخ گاهی هم مورمورم میشه. هر شبی این شکلی میشم فرداش وزنم1تکونی خورده به طرف پایین. در می زنن. مادرم.
خب این از این. از تیمتاک زدم بیرون. صبحانه با مادرم و الان من سر نوشتن و مادرم اون طرف به گوشی بازی. اینجا خلوته برعکس روزهای هفته. با مادرم مواد تشکیل دهنده ی اون صبحانه عجیب غریبه واسه منو نصفش کردیم و خخخ مادرم1خورده2دل بود ولی من تشویقش کردم که نصفش واسم بسه چون روز کوتاهه و من الان میشینم سر درس و تحرک بی تحرک و چشم روی هم بذاریم ظهر شده و من جسمم اضافاتش زیاده باید از پس اندازش بیشتر مایه بذاره و خلاصه با نصف کردن این چیز خطرناکی پیش نمیاد و مادرم هم برعکس انتظار من و عکس همیشه این دفعه باهام موافقه و گفت آره درست میگی اگر بتونی تحملش کنی خیلی هم خوبه. تا اینجا که تونستم. با روحیه ای که این خانمه داخل ترازو امروز صبح بهم داد توانم بالاتر هم رفته ولی خودمونیم این تجربه خاطرم باشه زمانی که برگشتم به وضعیت متعادل دیگه1000دفعه غلط کنم اجازه بدم به این مرحله از فاجعه برسم. هی! من بعد از این قرنطینه, بعد از تموم شدن کلاس کانونه لعنتی, باید بزنم بیرون. کانون که تموم بشه من باید برم دنبال گرفتن مدرک فنی حرفه ای از کلاس های هنرم. مروارید بافی. گل بافی. جواهر سازی رو هم باید بلد بشم و مدرکش رو بگیرم. ترم آخر کانون نهایتش دیماه تموم میشه و اگر نیفتم که ایشالا نمی افتم, بهمنماه کلاس زبان اصلیم میشه فقط یکی. قطعا تا اون زمان کرونا نمیره ولی من مدرک فنی هام رو می خوام. هی! من اون ها رو می خوام. می خوام! اگر مشکل جدیدی پیش نیاد و چیزی اوضاع رو به طرف منفی یا مثبت تغییر نده و روال روی همین خط راه بره و عوض نشه, من از بهمنماه باید خیز بردارم واسه قاپیدن دیپلم فنی حرفه ای از کلاس های هنر. لازمه به خاطرش بزنم از خونه بیرون. گیریم با ماسک و شیلد ولی باید بزنم بیرون. من می خوام اون زمان شبیه آدمیزاد از خونه برم بیرون نه شبیه مترسک. شاید تا اون زمان کامل به تعادل نرسم ولی باید رو به راهتر از الانم باشم. خیلی خیلی رو به راهتر. با این مدل سماجتم خدا رو چه دیدی شاید هم تا اون زمان فاصله چندانی با تعادل نداشتم نمی دونم. این حرف ها تمامش اضافیه. من از بین این دیوارها با قواره ی1زن میرم بیرون نه به هیأت1گونی کاه. من پریسام! این رو هم شبیه خیلی چیزهای دیگه انجامش میدم. من خودم رو از این ویرانی پس می گیرم! خیلی هم سریع پسش می گیرم. خیلی سریع, خیلی سفت, خیلی قطعی!
نمی فهمم واسه چی1جور بی حسی عجیب و بی توصیف توی تمام جسمم پخشه. خوابم نمیاد. افسرده هم نیستم. فقط انگار جسمم حس کافی واسه فرمون گرفتن نداره. انگار حوصله نداره. مثلا زمانی که بلند میشم انگار پاهام حوصله ندارن قدم بردارن و حس می کنم میگن1نیم ثانیه ای دیرتر چیزی که نمیشه. خخخ بلد نیستم توضیحش بدم ولی هست. مادرم میگه جسمت درگیر وضعیت جدیده. گفتم پس واسه چی من حس گرسنگی نمی کنم؟ مادرم به تعجبم می خنده و میگه واسه اینکه معده ابزار کارش رو گرفته کاری نداره که چیه فقط مشغول کار خودشه. باقیه جسمت این ها که این روزها می خوری رو نمی خواد واسه همین تو الان همچین حسی در همه جات می کنی. به نظرم تحلیلش غلط نمیاد.
لحظه به لحظه امیدوار خبر تعطیل شدن کلاس های حضوری ام. بدجوری می ترسم. اینجا کرونا در حال اوج گرفتنه. هشدار دادن که از شنبه تا می تونید خونه بمونید. اگر جمعی زندگی می کنید ترجیحا هفتگی و هر دفعه1نفر بره بیرون و خرید. آخه من خونه بمونم؟ بابا من خرید نمیرم سر کار میرم این وامونده رو چه جوری بپیچونم نمیشه که! عجب گیری کردم!
کلاس های کانون به شرط سلامت سایت و رو به راه بودن همه چیز قراره از فردا شنبه شروع بشن. مال من2شنبه. خدایا این نرم افزاره رو بلدش نیستم رفتم محله آموزشه صوتی بود نگرفتم امشب برش می دارم خدایااااآااااآاااا! کلاس! خدایا این عوضی خورده به5شنبه. ضمن اینکه باز هم1دفعه دیگه این نکبت زد به5شنبه هام و چه قدر من از این اتفاق بدم میاد, خدایا همیشه بدترش هم هست. این ساعتش, این تایمش, خدایا6و نیم تا8عصر! ریپر5شنبه ها7و من, … دیشب قشنگ حس کردم ضربانم2ثانیه عقبکی زد. خدایا حالا چه جوری آخه؟ خدایا به خیر کن!
بد نیست من برم درس بخونم. تصور تک کلاسی شدنم و متعادل شدنم و تلاش برای گرفتن مدرک فنی و تصور1سری موارد متفرقه ی دیگه که حس توضیح و رمزگذاری نیست1کوچولو این مورمور ناخوشآیند کزایی رو می فرستن عقب. آخ خدا یعنی شدنیه؟ یعنی میشه دیگه عقب نیفته؟ یعنی من اون روزها رو می بینم؟ که سبکتر بشم؟ که به خودم نزدیکتر بشم و حتی دستم بهش برسه؟ که بتونم سبک بپرم روی تردمیل بدون اون سرگیجه بی ریخته؟ که باز مهره ببافم؟ که باز حس کنم زندم؟ چیزی جز1ماشین دفن شده که فقط درس داره و استرس؟ خدایا چه قدر تا اون زمان مونده؟ یعنی میشه؟ هی اون زمان اول باید اون ضربه ی اون روزیه این بالشته رو تلافی کنم به جانه خودم هنوز بهش که فکر می کنم2تا از4ستونم قیژ قیژ صدا میدن به جانه ابلیس که به حسابش می رسم.
خب دیگه بسه صبح جمعه ای چرت پرونی هم اندازه داره و من چوب خطم پر شده باید برم سر انشای نصفه و خوندنی های کلاس فردا شبم. ساعت9و38دقیقه ی صبح جمعه به ساعت این رفیق سفیدم. من رفتم! هی راستی! زندگی با تمام خاکستری های این روزهاش هنوز می ارزه به خاطرش بجنگم. تو رو نمی دونم ولی واسه من زندگی هم قشنگه هم با ارزش. دیگه جدی رفتم! هی بابا زمان جونم! تو رو خدا وایستا! یوهووووووو!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «همچنان وسط جاده ی زندگی, مستقیم به پیش!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام خخخخ من به اون بالا میگم پشت سرور احساس یه بچه ایرو دارم که میره پشت قفسه کتابا و از اونجا به آدم بزرگا نگاه میکنه بدون این که دیده بشه خخخ روش جالبیه برا اومدن به تیمتاک
    جواهرسازی؟ مگه نابینا میتونه جواهرسازی کنه؟ منظورم یه طوریه که یه کار ظریف و زیبا بشه؟ اگه بشه که من خیلی دوست دارم برم سراغش
    چه کیفی میکنم از روحیه مقاومی که دارین. ایشالا همیشه اینطوری باشین.
    نگران ادوبی کانکت نباشین دو سه تا از بچه های تیمتاکی باهاش کار میکنن و ظاهرا خیلیم راحته کار باهاش
    موفق باشین به شدت

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. پشت قفسه ها جای خوبیه واسه مخفی شدن. من از اون بخش تیمتاک تصور1بلندی رو دارم. انگار مثلا وسط1دسته شاخه روی1چوب کلفت مخفی شدم و رفت و آمدهای اون پایین رو یواشکی تماشا می کنم. یا اینکه اونقدر کوچیک شدم که رفتم روی سقف و داخل لوستر اون بالا نشستم و ملت رو دید می زنم. ولی خودمونیم درخت ها حالشون بیشتره. لوستر و لامپ داغن شاخه ها برگ دارن تازه خدا رو چه دیدی شاید درخت های میوه هم بینشون باشه و خلاصه شاخه سواری رو عشقه.
      جواهر سازی و بدل سازی و گل بافی و, … ببین مینا من نشد سرم نمیشه اگر من تونستم گل کریستالی های چند رنگ و رومیزی هایی با طرح گل با مروارید و کریستال ببافم پس باید بتونم1دستبند بدلی درست کنم که با نقش های رنگی که از سنگ و مهره درست شدن پوشیده شده باشه. تا جایی که به برجستگی و لمس مربوطه من با دست هام ظرافت ها رو می بینم پس باید بتونم ظرافت ها رو خلقشون هم کنم. من نمی دونم واسه نابینا این میشه یا نه. ولی می دونم که من این مهارت رو هم شبیه کریستال بافی و مروارید بافی می خوام! من می خوامش و اگر درسم اجازه می داد تا حالا ضربه کرده بودمش. طوری نیست بعد از این قیامت که درش گیر کردم میرم بالای سرش و اگر باهام راه نیاد دست بسته به راه می برمش.
      روحیه ی مقاوم رو نمی دونم ولی تا دلت بخواد سمجم. چیزی رو که می خوام یعنی می خوام! تمام. البته روی همین شناختی که از خودم دارم سعی می کنم چیز نشد رو نخوام که خیلی خطرناکه. مثلا هرگز نمیگم می خوام نقاش بشم. هرچند پیش از تاریک شدنم نقش و رنگ رو خیلی دوست داشتم. ولی حتی من هم باید مواظب باشم فعل خواستن رو چه مدلی صرف می کنم. بین هنرهای دستی هم1سری هنر هست که هنوز واسه خواستنشون راه حل پیدا نکردم. مثلا شیشه کاری و نگین کاری. فعلا اون ها گیرهای من نیستن چون بین مواردی که میشه بخوام هنوز جای جولان دادن دارم. خب زیاد حرف زدم فعلا باید بخوام که درس های امشبم رو حاضر کنم وگرنه امشب استادم اسکایپ رو روی سرم خراب می کنه و حق داره.
      موفق باشی!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    ببین پریسا بیا اینقده تعادل رو پاییییین بگیر که وقتی باد میاد خودتو بسپاری به باد و پرواز کنی اون وسط به هر مسافری رسیدی یه بطری بکوبی فرق سرش خخخخ
    (داخل پرانتز پریسا در حال پرواز) ادامه متن
    این کرونا اینجور که میگن فعلا فعلنا هستش پس ایشالا از کانون پریدی خیز بگیر طرف مدارک هنری
    تو میتوونی
    البته اون تونستن بیشتر بخاطر اون تعادله که گفتم هستا خوب دقت کن خخخخ
    بدجور شاد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      ببین دشمن عزیز اگر به اون سبکی بخوام باشم باید کل جسمم رو جا بذارم و تبدیل بشم به1فروند روح و من در حال حاضر اگر انتخاب با خودم باشه خیال پیوستن به جمع اموات رو ندارم. البته اگر مصلحت پروردگار به رفتنم باشه دیگه چاره ای نیست اما ازش می خوام امکان بطری پرت کردن رو بهم بده که از این لذت جا نمونم و اولین آدرس هم مال خود خودته. آخ جون!
      کرونا نمیره. فعلا هست و باید باهاش کنار بیاییم. ولی می دونی؟ من خسته شدم. تا انتهای کانون منتظر میشم و بعد هرچند با ماسک و شیلد و دستکش و در محافظت کامل, اما می زنم بیرون تا زندگیِ متوقف شده ام رو ادامه بدم.
      من باید بتونم ابراهیم. باید! خیلی چیزها هست که من باید بتونم و حسابی خواهانشون هستم. تا خدا چی بخواد. هی ابراهیم! مواظب خودت باش شدید. دلت خورشید بارون!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خیلی خیلی به طرز بی توصیفی این نوشته رو دوست دارم
    خیلی انرژی بخشه.
    قبلاً گفتم باز هم میگم که ادوبی کانکت هیچی نداره باز هم میگم و خواهم گفت
    راستی جمعه هجدهم برای بچه های نابینای دانشگاهمون کلاس آموزش کار با ادوبی گذاشتم ضبطش هم کردیم وقتی فایلش به دست خودم برسه اگر دوست داشتید، برای شما هم می فرستمش.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بی نهایت ممنونم به خاطر همه چیز. من اگر سایت کانون دیوونه بازی های ترم های پیش رو کنار گذاشته باشه2شنبه ای که داره میاد کلاس دارم و وایی خداجونم! البته که فایله رو می خوام! خیلی هم ممنون میشم. از پس این عوضی بر بیام کلی پیشم. خدایا قربونت1کمکی کن من این ترم رو بی دردسر پیش ببرم و این نرم افزاره هم مثبت باشه گرفتارش نباشم و تموم بشه بره دیگه! خب میرم واسه امشب درس بخونم تا ادامه ی عمرم به خطر نیفته امشب کلاس دارم کلی عقبم و شکلک پرواز به سوی درس و دردسر!

  4. فاطمه می‌گوید:

    سلااام بازم دیر رسیدم خیلی هم دیر ولی بگم پریسا این نوشتت ی حس فوق العاده داشت.
    الان تب دارم در حد بنز چشمامم باز نمیشه.
    ولی نتونستم نیام بگم که لایک داشت این نوشتت.
    خدا نکنه فعلا بخوای بری قاتی اون دنیاایی هااا.
    تو پریسایی پس میتونی به همه اون هدفایی که اون بالا گفتی برسی من که شک ندارم میخوای تو هم نداشته باش.
    ایول به بودنت

    • پریسا می‌گوید:

      سلام فاطمه ی عزیزه من. فاطمه شعار نمیدم. از حرف مفت بدم میاد. اگر خدا عمری بده نمیگم به تمامش می رسم چون تقدیر رو کسی نخونده. ولی واسه رسیدن تا جایی که از دستم بیاد تلاش می کنم. اونقدر که تقدیر از رو بره و به نشانه ی تسلیم قلمش رو بگیره بالا. به من لطف داری عزیزه من. چه تفاهمی من هم تب دارم خخخ. به امید درمون تمام تمام دردها!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *