من و تیمتاک و درس و قهوه و همه چی!

5شنبه صبح. طبق معمول در تیمتاک و در حال مطالعه. البته این لحظه در حال خرچنگی نویسی. در حال نت برداری های پیشاپیش از متن های کلاس اسکایپی ام که هفته ی آینده دستم بازتر باشه. استاد میگه بی دقتم. میگه تو هرچی کلاس گیرت میاد میری به جاش دقتت رو بالا ببر. خخخ هنوز از کلاس کانون رفتنم رضایت نداره. البته درست میگه ولی آخه این ترم آخره نمیشه ولش کنم. هرچند نمی دونم این ترمی که میاد چی منتظرمه ولی می دونی؟ من خدا را دیده ام. جز امتحانم در باقیه موارد هر جا گیر کردم1جوری دقیقه90راه در رو واسم از بین سنگ و سیمان باز کرده. هر جا هم که راهه باز نشد بعدا فهمیدم حکمتش چی بود. البته جز راه اصلی که اگر باز می شد من اسفند امتحان داده بودم و, … خودمونیم ولی این, … یعنی واقعا اسفند اگر من می رفتم سر امتحان الان همه چیز تموم شده بود؟ آیا من واقعا آماده بودم؟ آیا پایان اون مدلی که دلم می خواست بود؟ من الان درس نداشتم؟ اوضاع رو به راه بود؟ همه چیز؟ از تو چه پنهون حالا دیگه تردید دارم. شاید واقعا من نباید می رفتم سر اون جلسه ی کزایی. ولی پس این درسه, … نمی دونم. این چیزها رو نمی دونم ولی حواسم هست که خدا اجازه نداده پشت بنبست های پیشروی هام در زبان خوندن هام متوقف بشم. ترم پیش هم که اون مرخصیه رو کردن داخل آستینم و عوضش من الان تمام تمرین ها رو نوشته دارم و فقط مونده که توی ترم درس بخونم و, … خدایا کمک کن این ترم دیگه در برم و تموم بشه! بعدش چی؟ نمی دونم.
این هفته وارد1مدل شبه پرهیز عجیب غریب شدم. اسمش رو من رژیم نمی ذارم چون در عین اینکه خیلی سخت نیست گاهی به خصوص این شب ها که شب های اول هستن بد فشار میاره. من بهش میگم پرهیز. شاید تلقینه ولی حس می کنم همین اولش خیلی خیلی آهسته و نامحسوس داره شروع می کنه به جواب دادن. بدجوری سبکتر شدن لازم دارم. بدجوری از چیزی که باید سنگینترم. بدجوری باید این پرهیزجات شدید باشن. شدید نیستن ولی به نظرم بدک نیست. واسه شروع بد پیش نبردم.
خیلی چیزها هست که دلم می خواد در موردشون جفنگ بنویسم ولی حسش نیست. اگر شروع کنم نمی تونم خلاصه بگم هی باید توضیح بدم و هی توضیح بدم و واااییی نه ولش کن درس دارم حسش هم نیست و تازه احتمالش میره که آخر کار مجبور بشم روش رمز بزنم و من همیشه رمزهام یادم میره هر دفعه می خوام1چیز رمزدار از اینجا باز کنم بخونم باید برم کلیدش رو پیدا کنم خوشم نمیاد پس بیخیالش.
به نظرم بد نیست در مورد کلاس های ترجمه1نوکی بزنم, نزنم, بزنم, نزنم, وایی خدایا اون کلاسه بدجوری سخته ولی آخه ترجمه, اگر دستم قوی بشه, ولی آخه کلاس, تکلیف, وظیفه ی مضاعف, ولی ترجمه, ولی کلاس, ولی, … آااااآاااااآااااآااااآااااآاااااآااااآااااآااااآاااآااااا بسه سرم تررررررکییییییییدددددددد!
داخل محله1چیزی در مورد اون نرم افزار بی ریخته که این روزها شده مایه ی دق من اومده. باید برم ببینم چیزی ازش سرم میشه یا نه. این2شنبه که میاد اگر تایم عوض نشه کلاس اینترنتی کانونه و من از این نرم افزار نکبت هیچ چی, … اه گندش بزنن!
این موزیکه چه قشنگه! عاشق این کانال بی صدا داخل تیمتاکم. دیگه تقریبا کامل از جمع بچه های اینجا بریدم. گاهی سرکی می زنم به جمعشون ولی زود میرم بیرون و زنده باد اینجا!
دیروز لا به لای گفتن ها کسی بهم گفت اجازه نده از چیزی که رویات بود جدا بی افتی. تو رویات اخلاق بوده. گفتم مگه تو ازم بی اخلاقی دیدی؟ کسی رو اذیت کردم؟ ضربه ای زدم؟ آزاری رسوندم؟ از خط قرمزی تجاوز کردم؟ گفت نه نکردی. ولی رشدی نداری. گفتم من بلد نیستم. من از عید96به این طرف هرچی واسه نزدیکتر شدن به انسان بودن بلدم رو تمرین می کنم. سعی می کنم آزار نرسونم. دل نشکنم. ضربه ازم به کسی نرسه. اگر ازم بر میاد کمک باشم و اگر نمی خوام یا نمی تونم خراش نباشم. زخمی نکنم. نخراشم. اگر درمون نیستم درد نشم. دیگه چی باید بشم؟ من تا همینجا بلدم. باقیش رو بلد نیستم. واقعا نیستم. بعدش خخخ به نظرم این سریع از جا در رفتنم به سگ رفته و انسان ها می تونن صبورتر باشن این رو هم باید درستش کنم خخخ.
لپتاب یکی از بچه ها رفت به فنا. حدود9سال بود این رو داشت عجیب نیست که داغون بشه. ولی این بنده خدا وسط این توفان قیمت گیر کرد. کاش این مدلی نمی شد!
داخل کلاس1بچه ی جدید اومده. آمادگی. و خدایا من چه قدر دلم می خواست کار این بچه نمی افتاد بهم! جدی چی می شد اگر من در نوجوونی خر نبودم و زبانه رو خونده بودم و الان شغلم ترجمه بود نه سر و کله زدن با بچه های ملت؟ اه بسه! خدایا شکرت!
اخبار وحشتناک از آمار کرونا و ناپرهیزی های مردم حسابی خونواده و البته خودم رو دلواپس کرده و برادرم از هر مهلتی واسه زدن مخ مادرم در جهت زدن مخ من به منظور گرفتن مرخصی و انصراف از کار این ماه ها و موندن در خونه استفاده می کنه که البته موفق نیست. من مرخصی بدون حقوق تقاضا نمی کنم حتی اگر لازم بشه به خود کروناویروس درس بدم. من درآمدم رو لازم دارم. من منتظر نمیشم برادرم یا هر کس دیگه سر هر ماه بیاد بهم جیبی بده و لازم بشه خرجم رو با جیبیِ ماهیانه ای که می گیرم تنظیم کنم و دلواپس باشم که نکنه طرف ماه آینده در روز مشخص جیبی دادن بهم رو یادش بره! هی! از تصورش هم از حرص دست هام مشت میشن. من این رو انجامش نمیدم. تمام!
داخل کلاس زبان اینترنتی تیمتاک1قصه قاطی تکالیفمونه که باید بخونیم و خلاصه ازش بنویسیم و پرسش ازش طرح کنیم. فصل به فصل. قصه بد نیست ولی خخخ باهاش حال نمی کنیم. امروز صبح واسه بچه ها که به رابطه ی خودشون و این داستانه معترض بودن کلی منبر رفتم و خخخ به امید روزی که همگی بتونیم متن های گنده تر از این رو شبیه آب خوردن پیش ببریم و البته من یکی که اون زمان هم نق خواهم زد و یوهو!
ویرایش اول بابا برفی دیشب تموم شد. چه قدر تلخ بود واسم پایانش! نگاه استاد با بینش خودم متفاوته. من دلم وحشتناک گرفته بود و البته نظر استاد محترمه و باهاش وارد بحث نشدم. فقط گوش کردم و سکوت. حالا باید برگردم به اول قصه واسه ویرایش دوم. کاش زمان و حسش باشه سریعتر اقدام کنم و سریعتر پیش ببرم و سریعتر تموم بشه این ماجرا! از تو چه پنهون, خسته شدم. استاد ازم می خواد شخصیت ها و رفتارشون رو تحلیل کنم و من نمی دونم چی باید بگم. می خواد توضیح بدم چی در حسم بود که بابا برفی رو نوشتم. دیشب می گفت بگو به نظرت اعتراض های گاه و بی گاه پروانه به خاطر کدوم بخش از شخصیتشه. گفتم از بخش بی معرفتش. استاد گفت واسه چی معترضه گفتم واسه اینکه نفهمه. استاد خندید. نباید این مدلی می گفتم ولی آخه چی باید بگم؟ خب این پروانه بی معرفت و نفهمه من تحلیلم اینه دست خودم نیست که!
این روزها بدجوری کرخت شدم. نسبت به داستان های اینترنتی دیگه تقریبا هیچ و هیچ حسی ندارم. اگر به خاطر1سری تارها که هنوز پاره نشدن نبود, … نه از اینترنت نمی رفتم این حرف خیلی مسخره هست زندگی این روزها بدون اینترنت شدنی نیست من هم از حرف مفت بدم میاد پس نمی زنم. داشتم می گفتم که اگر به خاطر چندتا از این تارها که هنوز پاره نشدن نبود از اینترنت نمی رفتم ولی, … می شدم1اینترنتیه عقب تر از معمولی و, … حوصله ندارم تماشا کنم این بازی های مسخره ی, … کاش, … بیخیال.
بد شدم. سرد شدم. سخت شدم. بیشتر از گذشته ها. گاهی دلواپس میشم. یعنی دیگه هیچ چی جذبم نمی کنه؟ هیچ چی از بین جمع جلبم نمی کنه به طرف خودش؟ هیچ چی انگیزه های بی حسم رو تحریک نمی کنه؟ ولی باید1چیزی باشه. هست. بله هست. ولی با عرض معذرت نه در جمع های اطرافم. نه واقعی و نه اینترنتی. این هوا ها واسه من زیادی جریانشون یواشه. دلم محرک های جالبتر می خواد که اینجا نیست. فعلا جالبترین اشتراکم با جمع اطرافم کلاس زبان اینترنتیه و جدیترین و البته اعصاب خوردکن ترین اشتراکم با جمع محل کارمه. خدایا چه قدر دلتنگ هنرم.! یهنی میشه بعد از تموم شدن کانون برگردم به کلاس های هنر؟ به بهانه مدرک هم شده؟ خدایا اسمش که میاد نفس کشیدنم صدادار میشه. من هنر رو دوست داشتم. من داشتم به ثبات می رسیدم. آخه واسه چی کسی نمی فهمه؟ واسه چی کسی, … مادرم رو می پرستم ولی به شدت معتقدم اون چیزی که نخواد ببینه رو نمی بینه. شاید براش ارزش نداره نمی دونم واسه همین خیس شدن مژه هام زمانی که دستم به گل هایی که پیش از شروع این کابوس می بافتم جدی نیست. شاید تقصیر خودم هم باشه چون این ها که اینجا می نویسم رو هرگز به خودش نمیگم. چند دفعه خواستم بگم ولی خخخ با همون سلام اول منصرف شدم. من1عمر اذیتش کردم طوری نیست بذار حالا داستان این طرفی پیش بره. ولی خدایا مادرم صبورتر از خودم بوده من واقعا خسته شدم لطفا کمک کن بتونم دوباره ببافم. بسازم. نتیجهش رو لمس کنم و لذت ببرم. خدایا لطفا! البته بارها حال و هوام رو دید. یک بار گفت یعنی تو هنر رو با اینکه الان در حال انجامشی مقایسه می کنی؟ گفتم نه مادری. هنر آرامش اعصابمه. علاقه امه. عشقمه. ولی این که الان دارم انجامش میدم1وظیفه ی بی انتهای خسته کننده هست که من هیچ عشقی بهش حس نمی کنم فقط انجامش میدم چون وظیفه هست. وظیفه ای که2سال تمام امتیازهای کوچیک ولی عزیز زندگیم رو ازم گرفت و الان کلی از زنده بودنم به خاطرش عقبم و ظاهرا انتهایی هم نداره. مادرم نصیحتم کرد که این ارزشش از تمام هنرها بیشتره واست و1جایی به دردت می خوره و تو الان حسش نمی کنی. بهش نگفتم چیزی که من الان حس می کنم فقط1درد تلخ و1مدل ناکامی وحشتناکه. نگفتم. نمیگم. از بحث خستم. از همه چی خستم. عمیق, تلخ, دردناک, خستم. خدایا کاش دیگه تمومش کنی من واقعا خستم. واقعا خستم!
هی بسه دیگه چه تلخم من این روزها یعنی که چی؟ ای بابا! ولی جدی هیچ راهی نداره ما رو تعطیل کنن؟ به خدا از ترس سکته زدیم آخه این پدر آمرزیده ها همه جا رو دارن تعطیل می کنن ملت سرازیر میشن این طرفی بعدش ما باید از خونه بزنیم بیرون بریم سر کار وسط توفان کرونا. خب ما رو هم تعطیل کنن دسته کم بمونیم خونه نریم بیرون آخه! خدایا من جدی می ترسم لطفا به سرشون بنداز فعلا مدرسه ها رو ببندن. خدایا داری از اسفند منو می بینی زیر آبی نمیرم واقعا با وجود
نق هایی که می زنم به شدت مراعات کردم هنوز هم در حال مراعاتم و بیرون نمیرم و مواظبم پس حقه بی حقه. من واقعا می ترسم خدایا لطفا کمک کن لطفا!
مادرم زنگ زد. حرف زدیم. بعد از ظهر میاد اینجا. قهوه دلم می خواد. داره10میشه بد نیست بلند شم1دونه درست کنم بعدش هم بچسبم به درسم.
ساعت9و54دقیقه صبح5شنبه و من و تیمتاک و4دیواری دوست داشتنی و درس و قهوه!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «من و تیمتاک و درس و قهوه و همه چی!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام با چند تا از بچه ها داخل تیمتاک بودیم همینطوری آدرس سایتو وارد کردم روزی ۴ ۵ بار چکش میکنم ذوق کردم که پست گذاشتین بلند گفتم ِِِِ پریسا پست گذاشت. خلاصه فاطمه هم اومد که پستو بخونه.
    وای منم دارم به این کاناله علاقه پیدا میکنم. قشنگ نیست بگم ولی خیلی روحیاتم با بچه ها سازگار نیست. قبلا اینایی که میرفتن تو کانال بیصدارو نمیفهمیدم با خودم میگفتم آدم آهنگ میخواد گوش بده خب بره تو خونش گوش بده چه کاریه بیاد اینجا ولی جدیدا دوست دارم رفت و آمد هارو ببینم فقط پنهان باشم هیچکس باهام حرف نزنه فقط نگاه کنم.
    این استقلال مالیرو بچسبین که هیچچی مثلش نیست. آدم بی منت کار میکنه و مزدشو میگیره.
    وای این قضیه کرخ شدنو منم دارم. جدیدا واقعا میترسم از خودم واقعا دیگه چیزی برام مهم نیست. لذتهایی که داشتم جذبم نمیکنه من عاشق غذا خوردنم ولی جدیدا حتی از خوردنم لذتی نمیبرم. دوستای نزدیکمم میفهمن و مشخصه اونا هم از عواقب این بیتفاوتی میترسن. چون فقط خودم و خودشون میدونیم عاقبت این بیتفاوتی چیه
    ایشالا که کرونا هم تموم میشه و ترسهای بقیه هم کمرنگ میشه البته من که ترسی ندارم اتفاقات بعدش برام چندان مهم نیست ولی خب کل جهان امیدشون به رفتن کروناست و منم نمیتونم چیزی جز این بخوام

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. خوشحالم که ذوق کردی. امیدوارم دفعات ذوق کردن هات در زندگی بیشتر باشن البته نه به خاطر اباطیل نوشتن های من! از خدا واست دلیل های بهتری برای شادی می خوام.
      این کاناله رو بدجوری دوست دارم. زمانی فقط خودم طرفدارش بودم و یکی2تا دیگه ولی الان ظاهرا خواهنده هاش دارن زیاد میشن و خخخ من باید داخل تیمتاک دنبال1گوشه ی دیگه واسه خلوت کردنم باشم که البته شکر خدا هنوز گوشه ها فراوونن و نشده که داخل تیمتاک من جا کم بیارم. ولی این کاناله رو دوستش دارم. جای خوبیه واقعا دوستش دارم.
      استقلال مالی رو به شدت لازمش دارم. تا جایی که از دستم بربیاد از دستش نمیدم. من روحیاتم به هیچ عنوان با تکیه کردن به جیبی های داداشانه فیکس نیست. تا جایی که مشکل عجیب و ناگذری پیش نیاد هرگز انجامش نمیدم. مشکل ناگذر هم اینه که مثلا دیگه حقوق بهمون داده نشه. اون زمان هم1تدبیر دیگه می زنم. خلاصه اینکه من با جیبی زندگی کن نیستم!
      من نمی دونم به بی حس شدن هام چه حسی باید داشته باشم. من ازش نمی ترسم. شاید واسه اینکه من بعدش ها رو دیدم. من به دل جهنم سفر کردم و برگشتم. من از قلب افسردگی و از قعر وحشت دیدن کردم و الان دوباره اینجام. منظره هایی که در گذر از اون جاده های جهنمی تماشا کردم و از وسطشون گذشتم به شهادت خیلی ها از خیلی نادیدنی های مرسوم نادیدنی تر بودن. پس دیگه چندان ترسی از بعدش ها به سرم نمیاد. فقط دلم محرک هایی می خواد که ازشون لذت ببرم. خوشم نمیاد این جوری. سخت نیست. پیدا می کنم. اگر منم که باز پیدا می کنم. باز لذت می برم و همچنان میگم زندگی واسم می ارزه که به خاطرش بجنگم.
      من از کرونا می ترسم. هم واسه خودم, هم واسه اطرافم. اتفاق های بعدش واسم خیلی خیلی مهمن. می خوام تا جایی که ازم برمیاد تلاش کنم تا بعد از این توفان هم خودم و هم افراد خونوادم و باقی عزیزهام سلامت اون طرف خط پایان وایستیم و به چیزی که پشت سر گذاشتیم نگاه کنیم. بچرخیم و جاش بذاریم و پیش بریم. زندگی به من شبیه خیلی های دیگه گاهی بد سخت گرفت خیلی خیلی سخت. ولی هنوز ازش سیر نشدم. هنوز به شدت می خوامش و هنوز هر ثانیه اش رو حسابی دوست دارم.
      وایی خدا دیرم شد درسم انشام اسپیکینگ و اون متن درازه و وووااایییی خدا جا موندم!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام مجدد
    نکنه با یا کریما پریدی نوک میزنی الآن!!! به حق چیزای نشنیده!! خخخ
    پریسا این شخصیت گویی و تحلیل رفتارشون همییییشه ی خدا باهش مشکل دارم نمیدونم چکارش کنم
    میگن چرا فلانی رو فلان شکل نوشتی می مونم چی جواب بدم
    کرونا و مردم خدایا این مردم نمیدونم چرا این مدلی هستن
    یارو برگشته میگه اینقده بدبختی داریم که کرونا پیشش هیچه بزارید ما بریم سفر چند روز خوش باشیم و خداااا

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. آخ جون پرواز دوست دارم کاش می شد! یاکریم های فسقلیِ عزیز! خیلی معصومن. کاش هیچ زمانی هیچ بلایی سرشون نیاد! کرونا به جان خودم کرونا بریده از دست ما مردم. یعنی کلا رعایت در هیچ کجای منطق1سری ها نیست. طرف خودش ماسک نمی زنه به وضعیت من هم می خنده و1مدلی با تعجب باهام حرف می زنه انگار1پدیده ی عجیب دیده. موافقم خوش قیافه نمیشیم با این ترکیب میریم بیرون ولی همه می دونن دلیلش چیه دیگه اینهمه تعجب از پدیده ی نوظهورت چیه فرهنگیه عزیز؟ چی بگم! خدایی روانم از1طرفش هنوز سلامت مونده که از87تا99قاطی جمع محل کار نشدم! خدایا این کرونا نصفمون کرد1چیزی بهش بگو دیگه!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من اینجام.
    حالا مگه چه کسی پرسید کجا هستم که نوشتم اینجام ولی نمی دونم چرا حس کردم باید بنویسم که من اینجام.
    شیراز که ما در حال حاضر اون جا هستیم جزء شهرهای هشدار حساب شده که البته خیلی عجیبه چون فقط چهار استان هشداری هستند و بقیه همه فکر کنم قرمز باشند ولی من واقعاً می ترسم از پایانی که معلوم نیست کی میاد و چه کسانی در پایان هم رو ملاقات خواهند کرد
    آیا من هم جزءشون خواهم بود یا نه؟
    دوستام چی؟
    عزیزا؟
    خونواده؟
    وای وحشتناکه.
    فعلاً بهتره امیدمون رو حفظ کنیم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بله من پرسیدم. هر روز و هر شب یواشکی از خدا می پرسم خدایا آشناهام همه باشن! خدایا صدام رو برسون بهشون که بپرسم همگی هستید؟ همه حاضرید؟ آخه من که دستم به تمامشون نمی رسه کاش فاصله ها1مدلی بود که همه در صدارس هم بودیم تا هر زمان دلم خواست تمام آشناها رو صدا می زدم و می پرسیدم کوشید؟ همه هستید؟ ترس های شما از جنس وحشت های خودمه. حس می کنم همگی داخل1جور مه تاریک داریم پیش میریم. مهی که بعد از تموم شدنش خیلی ها دیگه باهامون نیستن. دلم نمی خواد نزدیک هام جزو غایب ها باشن و همچنین خودم. خیلی می ترسم. کاری جز حفظ روحیه ازمون برنمیاد. و اینکه تا جایی که دست هامون می رسه دست های هم رو سفت بچسبیم تا کسی از بینمون جا نمونه و اگر دست هامون نرسید, از هر فاصله ای که صداهامون می رسه به هم حس ادامه دادن و تلاش کردن بدیم تا بعد از مه همگی باشیم. و اگر فاصله ها اونقدر زیاد بودن که صداها هم نرسید, با ضربان نبض دل ها هم رو صدا بزنیم و بخواییم که باشیم. دیگه دارم جفنگ میگم بیشتر از همیشه ولی, … خدایا کمکمون کن من واقعا واسه آشناها واسه نزدیک ها واسه عزیزهامون دلواپسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *