شنبه آنه.

صبح شنبه. باید بلند شم و بعد از یک فقره دوش برم زیر ماسک و شیلد و سر کار. چه قدر دلم می خواد بی حرکت همینجا بمونم و باز بخوابم! پیش از بیداری داشتم چی می دیدم؟ یادم رفت. ولش کن شاید خیلی مثبت نبوده بذار یادم نیاد.
مادرم دیروز عصر اومد. دیشب, … خدایا دلم می خواست مادرم اینهمه, … کاش می تونستم کمک کنم! هم به خاطر خودش, هم به خاطر خودم! ازم برنمیاد گرفتاری هاش رو رفع کنم. آخه خیلی هاشون, … وایی خدایا! من نتونستم بهش آرامش بدم ولی عوضش خودم چنان استرسی گرفتم که تمام زحمت های این چندتا شبم رو با1نصفه بسته بزرگ بیسکویت پروندم. اصلا نفهمیدم. فقط می دیدم از خشم و استرس لبریز میشم و بعدش, … کار درستی نکردم. خدایا کاش می شد من و خونوادم زندگی استانداردتری رو سپری می کردیم. ما همیشه با همه متفاوت بودیم. از خودمون تعریف نمی کنم. این الان دقیقا انتقاده. ما متفاوت بودیم و الان در این لحظه حس می کنم دیگه نمی تونم نگم که چه قدر از این متفاوت بودن خستم. کاش این مدلی نبود. گاهی با نگاه به اطرافم حس می کنم ما چند نفر با1خط شبیه سیم خواردار از جهان جداییم چون مدل زندگیمون شبیه هیچ کدوم از اون های دیگه نیست. ما متفاوت بودیم. من هم متفاوت شدم. متفاوت بزرگ شدم و متفاوت اومدم بالا. به راه متفاوت رفتم و چیزهای متفاوتی رو دیدم که امکان نداره بخوام و حتی تصور کنم کسی در موقعیت و وضعیت من دیده باشه. و حالا در کلافی از تفاوت هایی که من دلم نمی خوادشون هستیم و هستم. گاهی به شدت تردید می کنم. یعنی واقعا لازمه اینهمه سخت پیش بریم؟ مگه بقیه همین جهان رو زندگی نمی کنن؟ پس واسه چی اعصاب من همیشه منقبضه؟ دلم معمولی بودن می خواد. دلم می خواست می شد خودم و جهان کوچیک چند نفره ی اطرافم اینهمه متفاوت نبودیم. دلم دیدن موارد به سبک بقیه رو می خواد. کاش می شد! خدایا خونوادم رو واقعا دوست دارم ولی این مدل نگاه به زندگی, … این نگاه متفاوت, این همه چیز متفاوت, این حال و هوای همیشه متفاوت اذیتم کرده این لحظه. دلم می خواد ازش بزنم بیرون. حس می کنم در تمام زندگی روح ما چند نفر ماسک زده من الان دلم هوا می خواد خفه شدم از اونهمه بیسکویت لعنتی ای که دیشب, … آخ خدای من!
خب دیگه بسه. سر صبحی این حرف ها چه فایده ای داره؟ ولش کن هست دیگه.
امروز داخل مدرسه قراره چیچی بود اسمش کلاس تولید محتوا؟ خدایا این چه مسخره بازیه؟
واسه امشب باید درس بخونم. دیشب1کوچولو خوندم. هی من باید واقعا مواظب تر باشم این مدلی به دردسر می افتم. این هفته تکالیفم کمتر بود و من کمتر درس خوندم و3شنبه هیچ مثبت نبودم البته استاد طبق معمول میگه خوب بوده و من طبق معمول موافق نیستم. می ترسم نکنه با این کم درس خوندنم اسپیکینگ یادم رفته که3شنبه اون مدلی گیر می کردم؟ نکنه امشب هم همین مدلی بشم؟ اه به سرم زده ها! ای بابا!
از ساعت های امروز در محل کار تصور مثبتی ندارم. دوستش ندارم این تصور رو. کاش اشتباه کنم! هی تمامش که شد نق! صبح شنبه ای و اینهمه نق؟ چیکار کنم هرچی داخل سرم می گردم1چیز خوب گیر بیارم نمیادش که! اصلا تمامش تقصیر بیسکویته شد. هی بیخیال. طوری نیست من استاد خراب کردن و از اول شروع کردنم. گیریم که دیشب استراحت بین این شب هام بوده طوری نیست خخخ.
این روزها, … واقعیتش, …
2تا از عزیزها کمی گرفتارن. هر کدومشون جدا جدا در جهان خودشون گرفتارن ولی آخر خط گرفتاری هاشون وصله به همدیگه. خدا رو کچل کردم از بس پایان خط گیرهای این2تا رو ازش خواستم. خدایا مصلحتت رو شکر گناه دارن این2تا خب1حرکتی بزن دیگه!
جدی دلم نمی خواد امتداد گیرهای این2تا رو. از گیرهای یکیشون بیشتر آگاهم. زمان هایی که جفتمون زمان و موقعیت داریم میشینیم به گفتن و گفتن. اون میگه و من سعی می کنم شونه هاش رو سبک تر کنم. کاش دستم می رسید که بیشتر کمک باشم! نمی رسه. نمی تونم. حتی به اندازه ی1آغوش و شونه ای که سرش رو بهش تکیه بدم و بگم عزیزه من حالا اینجا واسم بگو. شونه ی واقعی نه اینترنتی. اه لعنتی! فاصله های عوضی! من بهش میگم صبور باش و توکل کن و خودم شب از خواب می پرم و گیج دعا می کنم. دعا می کنم. دعا می کنم. اما گیرهای دومی رو خیلی نمی دونم. حسش رو نمی فهمم. در موردش کمتر حرف می زنیم. این روزها کلا کمتر حرف می زنیم. اگر بزنیم در حد بگو بخند یا موارد اطراف. سکوت و توقفش در جهت حل گیرهاش رو کمتر می فهمم. پیش از این خیلی اصرارش می کردم که بجنب1حرکتی بزن یعنی که چی این مدلی؟ الان دیگه نمی کنم. حس می کنم بیشتر از این اگر بهش گیر بدم فضولیه اون هم از مدل خیلی بدش. ولی آخه این, … خب آخه واسه باز شدن این کلافِ دیوونه1کسی باید بجنبه و اون1کسی که من نیستم من فقط تماشاگرم جایی از این کلاف نیستم که بخوام حرکتی بزنم یکی دیگه باید بزنه آخه!
نمی دونم حکم خدا چیه. نمی دونم انتهای این قصه کجاست. ولی خدایا! به هرچی میشه پرستید و واسه تو حرمت داره, ببین! ببین منو! این2تا رو اجازه نده دیگه اذیت بشن. تو خدایی مروتت از جنس رحم خداییه دل نداری شبیه ما خاکی ها که بدونی اگر دل بگیره چه مدلیه. دلم گرفته از گرفتگی هوای این2نفر. اجازه نده انتهای قصه ی این2تا دلم آتیش بگیره. می دونی؟ به کسی نگی ها! من این2تا رو یواشکی دوست دارم. یواشکی خیلی زیاد دوست دارم. یک شبی خواب می دیدم, نمی دونم خواب بود یا ادامه خیال های استرسزای لعنتیم بود که خوابم برد یا بیدار بودم و گیج می زدم. در هر حال من واسه ترجمه ی این پریشونی ها زمان صرف نمی کنم و میگم خواب دیدم. این مدلی توضیحش راحتتره اگر بخوام واسه کسی توضیح بدم که معمولا نمی خوام و نمیدم. خلاصه خواب می دیدم که دارم میرم. آشناها جمع شده بودیم1جا. چیزی شبیه سفر اواخر94بود. بعدش دم خداحافظی من می دونستم که دقیقه ی آخره. این2تا رو جفتی بغل کردم و, … محکم بغلشون کرده بودم و صدام وسط1کوه بغض گم شده بود. خیلی واقعی می زد لعنتی. توی بغلم جفتشون رو فشار دادم و فقط گفتم مواظب همدیگه باشید. یک چیزی شبیه آژانس منتظرم بود. سوار که شدم صورتم خیس بود. به خودم که اومدم مثل بارون می باریدم. خدایا این2تا رو اذیتشون نکن. خدایا ببین منو! یاکریم هات اومدن باید برم دونهشون رو بدم گناه دارن ولی من اینجا دارم باهات چونه می زنم. واسه تو که سخت نیست اذیتشون نکن. خدایا ببین منو! این2تا رو اذیت نکن! راه رو باز کن به آرامش برسن. خدایا شنیدی؟ خدایا بیداری؟ میشه1لحظه, …
هی! 1تیکه از خواب دیشبم یادم اومد! ایول! خواب دیدم در کیسه ی دونه ی یاکریم ها رو باز کردم دیدم زیاد شده. گفتم اینکه کم شده بود مادری خریدی ریختی این داخل؟ جواب مادرم خاطرم نیست ولی گندم داخل کیسه تقریبا پر بود. یاکریم ها. برمی گردم.
خب این از این. ولی خوابه رو ایول! من نمی دونم تعبیری داره یا نه ولی از یادآوریش حسم مثبت شد.
مادرم الان زنگ زد و به نظرم ساپورت مثبتی واسش نبودم. امشب مهمون از فامیل. می ترسم از کرونا. خودش هم می ترسه و من, … بیخیال حسش نیست دوباره مرور کنم حرصیم می کنه. گاهی تصور می کنم کاش می شد از تمام این موارد می بریدم و می رفتم! بعدش به خاطرم میاد که تقدیرم به رفتن نبود ولی نمی تونم از خستگی نق نزنم. بیخیال. گندم های خوابه رو عشقه.
یاکریم ها رو نمی شنوم. کاش اومده باشن! کاش بیان! اون ها دیرشون نمیشه. ولی من اگر نجنبم دیرم میشه. باید برم آماده بشم واسه سر کار. پیش از این جفنگ نوشت هام رو ووردش می کردم تنظیمش می کردم ولی الان ها حسش نیست. همین طوری داخل نت می نویسم و بی تنظیم شوت روی آنتن. بیخیال ایسپیک جان که می خونه باقی رو بیخیال. دیرم شد. هی شنبه اینهمه اخمو شروع نشو حالا من1چیز گفتم تو اصلا بد نیستی خیلی هم دوستت دارم وایستا با هم بریم! من رفتم از دل شنبه دربیارم که این مدلی شروع نشه وگرنه تمام هفته ی خودم جهنم میشه و دوست ندارم. تا بعد. یوهو!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 دیدگاه دربارهٔ «شنبه آنه.»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    چه شنبه ای!
    امیدوارم خوب شروع شده باشه
    از مهمون ها هم نترسید
    میان و میرن
    دیگه باید کنار بیاییم
    وقتی یا مهمون ها متوجه نیستند که نباید در این ایام بیان و یا این که مجبور شدند و راهی نداشتند جز این که بیان دیگه حرص خوردن کاری رو درست که نمی کنه هیچی بدتر هم می کنه
    مخصوصاً این که دکترای رسانه میگن استرس و حرص خوردن سیستم ایمنی رو ضعیف می کنه.
    راستی توجه کردید هیچکی نمیگه چه جوری باید سیستم ایمنی رو قوی کنیم؟
    همه فقط میگن فلان کار ضعیفش می کنه
    حالا چه جوری باید قوی بشه من که درست و حسابی نفهمیدم
    حتی کسی نمیگه از کجا بفهمیم که سیستم ایمنیمون قوی هست یا ضعیف؟
    این ها فقط حرف می زنند.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. مهمون دوست ندارم. در زمان های عادی هم دوست ندارم چه برسه به الان که تایم وحشته. مدت هاست که صاف به همه میگم که دلم نمی خواد مهمون4دیواریم بشید و خودم هم به خونه ی کسی نمیرم مهمونی. رفیق مال بیرونه و فامیل هم کلا به من چه. مهمون قرار نیست اینجا بیاد و من فقط نگران مادرم هستم که میزبانه و خدایا به خیر کن!
      شنبه هم بدک نبود فقط1بچه ی جدید اومده که از2شنبه قراره بیاد و تازه اول راهه و خدایا کمکش کن! خدایا وسط این ویروس بازار به ما هم کمک کن!
      مهمون و شنبه و درس و کلاس و آخجون فردا مدرسه بی مدرسه!

  2. مینا می‌گوید:

    سلام اون بخش نگرانیتون برای اون دو تا دوست ذهنمو مشغول کرد منم که فضول خخخ خواستم بیام تیمتاک ازتون دربارش بیشتر بپرسم که یادم افتاد شما الان مدرسه این.
    این روزا انگار داخل یه ماسک گنده شبیه بالنم یه گروه جدید زدیم و توش با چند تا از بچه های قابل اعتماد چرت و پرت میگیم. حس میکنم هر چه قدر بیشتر غمگین میشم تظاهر به شادیم بیشتر میشه. گاهی میترسم از خودم.
    توی تیمتاک بچه ها چند بار میگفتن که وقتی مینا میخنده انقدر از ته دله که ما دوست داریم جای مینا باشیم این همه رها این همه خوشبخت اینطور وقتا تلخ میخندم کاش کسی دلش نخواد شبیه من باشه یا اگرم خواست خدا کلا دعاشو نشنیده بگیره.
    سه چهار روز پیش رفتم دکتر علاوه بر دو تا قرصی که میخوردم یکی دیگه هم اضافه کرد و گفت که احتمالا ماههای بعد هم دارومو بیشتر میکنه. واقعا بعد از یک سال و نیم دارم شک میکنم که قرصها توی حالات روانی تاثیرگذار باشن گچم میخوردم باید یه تاثیری میداشت تا حالا.
    چشمم حسابی درد میکنه مادرمم این روزا حالش خوب نیست مادربزرگم همین الان زنگ زد و خواهش کرد که بریم خونشون امروز کلا چشمام که درد میگیره بی اعصاب میشم و حرفهایی که نباید از دهنم بیرون بیاد بیرون میاد گفتم شما تا حالا چه کمکی تو مشکلات به ما کردین که الانم فکر میکنین میتونین کمک کنین؟ نباید میگفتم ولی خب راست میگم از ادعای کمک الکی بدم میاد
    چه قدر حرف زدم حرفام قشنگ یه پست حسابی میشه خخخ براتون بهترینهارو آرزو میکنم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. در مورد اون2نفر نه در تیمتاک نه در هیچ کجای دیگه ازم هیچ چیزی نخواهی شنید. نه خودت و نه هیچ کسی ازم چیزی نخواهد شنید و اگر دیدی اینجا نوشتمشون چون بدجوری حس و هوام گیرشونه.
      رفیق از نوع قابل اعتمادش چیز با ارزشیه البته اگر پیدا بشه. از مدت ها پیش هر زمان که با کسی می پرم بیخیال اینکه طرف کیه1مواظب باش خیلی سفت به خودم میگم و درضمن, کارنامه ی دیروزهای طرف رو هم در مقابل نگاهم باز نگه می دارم که خاطرم باشه1عبرت رو2دفعه تکرار نکنم که درد ضربه ی دوباره روی زخم های قدیمی ابدا خوشآیند نیست. بهت نصیحت نمی کنم چون اهلش نیستم فقط تمهیدات خودم رو واست گفتم چون عاقلان را اشارتی کافیست.
      مادرها و مادربزرگها موجودات با ارزشی هستن. دلم می خواست می شد مادربزرگم آدرس پستی داشت تا واسش می نوشتم. دلم خیلی واسه خودش, واسه بابابزرگ, واسه داییجون بزرگه و واسه سماور همیشه روشن و نون رو سماوری صبحهاش تنگ شده. خدایا چه قدر دلم تنگه واسشون!
      روانشناس و قرص. ابدا دلم نمی خوادشون. بهشون اعتقاد ندارم. من1سری قرص مزخرف داشتم که تجویز روانشناس نبودن زمانی که فشار روان جسمم رو داغون می کرد لازم می شدن واسه تخفیف دردهای جسمم نه تخفیف فشارهای روانم چون از نظر من گیرهای نامشهود با قرص های مشهود حل نمیشن. خب شاید من اشتباه می کنم ولی این نسخه ی خودم واسه خودمه پس در گیرهای من قرص های اعصاب به هر مدلش پر.
      خنده های بلند و خستگی ها و شکستگی های یواش. به من هم از این چیزها زیاد گفتن و میگن. خوش به حالت! بی غمی ها کاش جای تو بودیم! کیف می کنی از خنده هات مشخصه خوش به سعادتت! از ته دل می خندی ها کاش ما هم می تونستیم و از این چیزها. بذار بگن. من فقط می خندم.
      امیدوارم حال مادربزرگ و مادر هرچه سریعتر رو به راه بشه و امیدوارم تو هم هرچه سریعتر به آرامشی بی قرص و واقعی برسی!

  3. مینا می‌گوید:

    سلامی دوباره نه من اگه درباره اون دوتا دوست سوالی پرسیدم فقط به این دلیل بود که یه لحظه امیدوار شدم که بشناسمشون میدونم مسخرست ولی خب لا اقل تا همین الان که این کامنتو خوندم امید قشنگی بود
    درباره رفیق هم خیالتون راحت چند روزه این توصیه رو از خیلیا میگیرم خخخ ممنونم که حواستون هست این برام ارزشمنده و این که خودمم به شدت حواسم هست من وقتی به کسی یه فرصت دوباره میدم برای فرصد دوباره دور خودم یه حفاظ شیشه ای غیر قابل مشاهده میزنم. خودم میدونم هست ولی طرف مقابل نه بنا بر این خیالتون راحت.
    کامنتا و پتستای شما چرا اینطوریه خداییش کلا درباره پشمک حاج علد اللهم صحبت کنید آدمو به شدت به فکر فرو میبره. اینو دوست دارم سالهاست که از این مدل حرفها یا امروزیترش پستها نمیبینم و نمیشنوم.
    و در انتها واقعا خوشحالم که دوستی مثل شما دارم. حتی مهم نیست که این دوستی متقابل نباشه به اون معنایی که من مورد نظرمه ولی احتمالا برای اولین و آ]رین بار به شدت کیف میکنم از این ارتباط تقریبا یک طرفه به شدت براتون بهترینهارو میخوام

    • پریسا می‌گوید:

      پشمک! از اون چوبی غیر بهداشتی هاش! وایی خدا بدجوری دلم خواست کاش می شد1دونه ازش گیرم می اومد اینجا توی4دیواری قیافه ام رو باهاش آرایش می کردم به یاد بچگی ها! خدایا بد دلم از اون پشمک ها خواست ببین مینا چی می کنی الان من چه مدلی این یادم بره آخه؟

  4. فاطمه می‌گوید:

    سلااام سلااام سلااام به مهربونترین پریسای دنیا من بازم دیر رسیدم اساسی .
    ولی اومدم بگم خوندن پستات ی حال خوبی داره.
    میدونی که آدم اهل تعارف نیستم به هیچ وجه.
    امیدوارم خدا برات همیشه بهترینا رو بخواد.
    یکم آرامش این روزا برا همه تجویز کنه کاش
    بعد خودشم داروشو بده .
    این روزا به شدت دلم میخواد که کسایی که برام عزیزن آرومتر باشن.
    برات بهترینا رو آرزو میکنم
    انقده تو اینجا کامنت گذاشتن رو دوست دارم چون دقیقا میتونم خودم باشم.
    بدون حتی ی ذره استرس مینویسم.
    چون میدونی که نوشتنم ی ذره باهام قهر کرده قلمم هم لوس شده از بس زیااد آدم حسابش نکردم.
    خوشحالم که اینجایی و اینجام.

    • پریسا می‌گوید:

      سلاااآاااآاااآاااآااام فاطمه جان! فاطمه نمی دونم گفتم یا نه ولی شبیه نسیم می مونی. از اون نسیم هایی که1دفعه دری پنجره ای باز میشه و وارد میشن و تمام کاغذ باطله های نیمه نوشته رو ولو می کنن همه طرف و تو خواه ناخواه باید بلند شی بری طرف پنجره و لبخند بزنی و تکیه بدی به پنجره و باز لبخند بزنی و اجازه بدی نسیم کاغذ های لکه لکه رو پخش کنه همه جا و تو بیخیال نظم خسته کننده ای که فعلا ولش کردی به صبح دست بدی و لبخند بزنی و همچنان لبخند بزنی.
      ایول که اینجا نوشتن از نظرت مثبته. آخ جون بیا بیا بلکه تونستیم خودت و قلمت رو با هم آشتی بدیم و پست و محله و از این چیزها. شکلک سو استفاده از فرصت های ناگهانی.
      در مورد آرامش به شدت لایک. کاش خدا1خورده بفرسته این پایین بدجوری کیمیا شده این کیمیا! من از خدا1جهان شادی می خوام اونقدر که به همگیمون برسه و1عالمه دست های گرم و به هم پیوسته می خوام اونقدر که زنجیره ی پیوستگی و دوستی هامون از اینجا تا ناکجا بره و1آسمون خنده های از ته دل و دسته جمعی می خوام اونقدر که شبیه گذشته ها صدام و صدامون از شدت خندیدن های هم صدا بگیره خدایا فاطمه خیلی چیزها می خوام که اگر ادامه بدم گریه ام می گیره.
      هی فاطمه تو عزیز دلی هر مدلی عشقت کشید خودت باش اینجا من بدجوری خودمم خیالم هم به دیده شدن از پنجره ها نیست. جنونم رو عشقه. یوهو! خب تا به سرم نزده که بشینم باز اینجا خرچنگی بپاشم و بعد از ظهر2دستی بزنم توی سرم که وایی خدا درسم موند برم سر درسم. شکلک رفتن شبیه اون کارتونه میگ میگ!

  5. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پرپری هی خوب باش دیگه من نمیپرسم چطوری
    چخبر از وان؟؟؟

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. ابراهیم کوفته قلقلی توی سرت نخوره به من نگو پرپری بدم میاد! وان! آخ جون وان! خوب شد یادم انداختی دوباره باید زنگ می زدم طرف پیدا نکرده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *