درست پیش از بیداری.

3شنبه ساعت6صبح. اینترنتم قطع شده باید بلند شم مدم رو خاموش و روشن کنم تا وصل بشه. هنوز بیدار نشدم. یعنی شدم ولی بیدار شدنم کامل نیست. دلم نمی خواد الان بلند شم. صدای شب از سیستم پخش میشه و من ولو موندم اینجا با, … 1سری, … تصورات از, … بهشت. هی! من درست بشو نیستم. به جهنم که نیستم من دلم بهشت می خواد و این بهشت خواستنم واسه رضای خدا نیست خود خدا که می دونه واسه چی خاکی ها باید ازم تصوری جز این داشته باشن؟ بذار همه بدونن. من بهشت می خوام واسه اینکه میگن اونجا هرچی بخوایی خدا بهت میده. میگن! چه قدر درسته من نمی دونم ولی من روی حساب درستیه این احتمال می خوام بعد از تموم شدن مسیرم روی خاک برم بهشت. بله دقیقا1چیزهایی از خدا می خوام که روی خاک با هیچ چسبی نمی چسبه که دستم به اجابتشون برسه. گاهی حتی معجزه هم نمی تونه نشدی رو شد کنه. من یکی از این نشدها رو می خوام. اینجا نه. اون بالا. داخل بهشت. یعنی خدا بهم میده؟ کاش من برم بهشت!
سر صبحی خر شدم ها! ولش کن دیگه تقریبا بیدارم.
آخ جون امروز مدرسه نمیرم! یوهو! این شب ها از بس دلم خوردن های غیر مجاز می خواد بی حس میشم. انگار خسته میشم از جنگ با هوس های مسخره خخخ. خدایا یعنی نتیجه میده؟ دیروز خواستم1خخخ آزمایش زودتر از زمانش کنم کم مونده بود خودم رو به فنا بدم. می دونستم الان خیلی زوده ولی خخخ منو دیگه شناختی. اهل منطق و انتظار و صبوری و از این موارد درست درمون ها نیستم. خلاصه چیزی نمونده بود1گیری واسه خودم جور کنم که شکر خدا آزمایشه فقط به1خسارت مالی جزئی و1سری آخ و واخ و کشش و مالش از طرف خودم به خیر گذشت ولی آیی آیی اصلا تصور نمی کردم1بالش اگر عصبانی بشه و برگرده طرفت ازش بربیاد1همچین ضربی هم داشته باشه. از بالش جماعت انتظار مهر بیشتر و قدرت خشونت کمتری داشتم. یا کلا همه این مدلی ان یا این یکی استثنا بود به جان خودم چند سانت عقبتر پرت شده بودم الان گردنم شکسته بود! بیخیال به خیر گذشت من هم خاطرم باشه که هرگز اون روی هیچ عنصری رو ندید نگیرم حتی عنصر مهربون و دوست داشتنی ای از دسته بالشیان. یاکریم ها اومدن میرم دونه بهشون میدم و برمی گردم.
خب این از این. کوچولوهای دیوونه تا میرم طرف در فرار می کنن. نمی دونم حالا برگشتن یا نه. صدای دونه چیدنشون میاد ولی نمی دونم چندتاشون برگشتن. اگر می تونستم ببینم منظره ی حضور این ها روی بالکنم واسه تمام روزم بس بود که سرگرمم کنه.
باید درس بخونم. واقعا لازمه بجنبم. امشب کلاس دارم.
استاد کلاس ریپر میگه می شد تکلیفت بهتر باشه. مثلا سکوت هاش رو بگیری. جوابش رو نیمه شب دیدم نمی شد بپرسم سکوت کجاش رو باید پاک کنم؟ شاید امروز بپرسم. ولی امروز به انجام مجدد نمی رسم باید بمونه واسه فردا شاید هم زیر جلدی ردش کنم خخخ.
ولی از سرم بیرون نمیره اون بالش, … آخه چی شد؟ خخخ اگر منم که باز آزمایش می کنم و خدایا واسه چی منو نصفه همه چیز آفریدی آخه؟ نصفه عقل نصفه جسم نصفه آدم نصفه موجودیت و خخخ خدایا بهت بر نخوره ولی1جاهایی حق منو دادی به اون نصفه که خلق نکردی و این نصفه که روی خاک ولش کردی بلوله رو در اون1سری موارد کلا به هیچ چیه جهانت حساب نیاوردی. خیالی نیست یعنی هست ولی چون تویی چی میشه بگم؟ بیخیال فقط خواستم بگم حواسم هست و سرم میشه که بخوام و بدونم و بفهمم. بیخیال. دلت نخواست. چی بگم؟ شکرت! ولی بهشت! خدایا من بهشتت رو می خوام میشه که بشه؟ اه بسه!
داخل1گروه کوچولو کسی گفت دلش1اتفاق خوب می خواد. دومی هم گفت. من نگفتم. ولی آخ که دلم چه قدر1اتفاق خوب می خواد! وووییی عالی میشه. خیلی چیزها میشه که بشه کاش یکیش می شد دیگه! سر صبحی زمان خیال بافتن نیست1ساعت دیگه باید بلند شم بچسبم به درسم ولی قبلش باید1قهوه ی تلخ حسابی بخوام که اوخ جان کلا رگ ها باهاش زنده میشن. کاش یکی از چوب دستی های داستان هری پاتر رو داشتم تا باهاش از همینجا لیوانه رو احضار می کردم و اوه صبحانه وسط رختخواب ایول خخخ!
دلم1وان بزرگ حسابی می خواد. آخه واسه چی اینجا جا نمیشه؟ وووییی! چند هفته پیش زده بود به سرم یکی از این وان بادی بزرگ ها بخرم بذارم داخل آشپزخونه. واسه پیدا کردنش زنگ هم زدم ولی خخخ خوشبختانه پیدا نشد. زمانی داخل دیجیکالا بلد بودم بگردم الان یادم رفته. خاطرم باشه از بچه ها بپرسم اگر کسی از اطرافم بلده برم موی دماغش بشم بگم قدم به قدم دوباره یادم بده گهگاهی برم فروشگاه گردی هرچند جای بازار رفتن حقیقی رو نمی گیره ولی گاهی واسه10دقیقه تفریح بدی نیست شاید هم زد و1وان بادی به قد و قواره ی خودم اونجا پیدا کردم و, … خدایی یعنی اگر پیدا کنم می خرم می ذارم داخل آشپزخونه؟ یعنی آشپزخونه؟ آخه آشپزخونه؟ خخخ به خدا که انجامش میدم. از منه بی کله هرچی بگی برمیاد. بله انجامش میدم. اصلا حالا که این طوریه همین امروز از اون هایی که حس و حالم به پریدن باهاشون می کشه می پرسم چه مدلی میشه رفت دیجیکالا و باقی فروشگاه ها رو دید. شاید2جا زنگ هم زدم واسه تحقیق. این یکی رو مطمین نیستم امروز انجامش بدم ولی در مورد فروشگاه اینترنتی حتما می پرسم.
واسه کانون دیگه امروز زنگ نمی زنم. شاید هفته ی آینده. ولی این کلاس های اینترنتیش, … خدایا میشه من این ادوبی چیچی بود اسمش یادم رفت رو بلد بشم دیگه کلاس حضوری لازمم نشه؟ خداجونم این نباید سخت باشه بلدش بشم دیگه! خدایا ای بابا بلدش بشم دیگه خب!
می خندی خیالی نیست ولی این روزها که شب هاش خودم رو از یخچال دور نگه می دارم حس سبکی بیشتری می کنم. درصدش به شدت نامحسوسه به حدی که شاید تلقین باشه ولی من حسش می کنم. هنوز تا مرحله ی تردمیل حسابی موندم ولی, … خدایا میشه کمک کنی؟ من باید تا پایان قرنطینه به استانداردهای آدمیزاد نزدیکتر باشم. نمیگم کاملا استاندارد باشم چون من هیچ زمانی قد و قواره ی ترکه ایه باربی نداشتم. استخونبندیم بهم اجازه ی این غلطها رو نمیده. ولی رو به راهتر که میشه باشم مگه نه؟ خدایا ببین منو! من بعد از کرونا این مدلی نمی تونم بزنم بیرون. لطفا!
اون دفعه1کسی می گفت پریسا خودت رو نمی بینی زده به سرت درست میگی باید سبک تر بشی ولی به خدا این مدلی که خودت خیال می کنی نیستی. میشه خیلی بهتر باشی ولی تو میگی وحشتناک شدی اما خدا شاهده اینهمه بد نیست باور کن! و من اولش خندیدم و بعدش در جواب اصرارهای اون بنده خدا که کلافه ام کرده بود خخخ, … خدایا اونجا جواب داد واسه چی دیروز روی بالشه جواب نداد خودم رو شوت کرد عقبکی؟ یعنی قانون نارنگی با بالش متفاوته؟ وایی خدا خخخ خدایا خخخ واااییی مخاطب گناه داشت نارنگیه هم گناه داشت و من چه قدر خندیدم و چه قدر حسرت خوردم که چشم هام نمی بینن. بیچاره طرف مونده بود از کدوم طرف به خودش بپیچه. می گفت به درک عوضی حقته اونقدر حرص هیکل ایکبیریت رو بخوری که خفه بشی نکبت دیوونه اصلا آره درسته تو زشتی ایکبیری از بس زشتی نمیشه2دقیقه نگاهت کرد آدم شب کابوس می بینه برو حرص بخور بمیری اه آخه روانیه خر تو1زمانی اینهمه در معرفی خوده آشغالت دست و دلباز نبودی الان چی شد راه به راه نکبتت رو زیارت می کنیم و و و و و و و و و …
خیلی دلم می خواست به همون طریق قبلی حلش کنم ولی نمی شد. اونقدر خندیده بودم که دیگه جون نداشتم. خدایا همین الان هم که یادم میاد دارم می خندم. وایی خدایااا خخخ!
خب بسه دیگه داره7میشه و من واقعا لازمه بچسبم به موارد جدیتر مثل درس های کلاس امشبم اگر واقعا می خوام امشب کلاس کم استرستری داشته باشم. دلم باز جفنگ نوشتن می خواد ولی واقعا دیگه زمان نیست. خب روز شروع شد. بیداری و شونه و بهداشت و قهوه و درس. تو هم بلند شو از زندگی جا می مونی بعدا میندازی تقصیر من پاشو دیگه ای بابا نشسته اینجا ازینا می خونه! ساعت6و45دقیقه. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «درست پیش از بیداری.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    یعنی حسابی روحم شاد شد خدا بگم چکارت کنه اول صبحی این چه کاریه میکنی
    بهشت!!! چی دیگه نمیخوایی؟؟ تعارف نکنیا یه وقت با خدا که بعد پشیمون شی
    تو بری وسط بهشتم بشینی نق میزنی چرا آب جوشای جهنم رو اینجا هم نمیدن باهش یه چی درست کنم یا دوش بگیرم و چه و چه همه رو کلافه میکنی خخخ
    ولش آدم کاملو همونی که هستی رو بچسب مگه اونایی که ادعای کامل بودن دارن کجای این دنیا رو گرفتن که تو بگیری
    وان!!! آشپزخونه!!!
    دیگه چی خخخخخ
    من پاشم برم دیگه زیادی خوشگذشت امروز
    دلت شاد و بهشت نصیبت

    • پریسا می‌گوید:

      کلا شاد کردن روح دشمن عزیزها باعث میشه حالم جا بیاد. به من چه نوشتنم گرفت نمی شد کاریش کنم خب.
      ببین واقعیتش چیز که زیاد می خوام ولی فعلا همون بهشت رو بده باقی رو داخل همون بهشت می خوام ازش.
      وایی بگم چی نشی ابراهیم تصور کردم این رو خخخ نشستم اون وسط هی نق می زنم که واسه چی جهنم آب جوش داره من می خوام قهوه درست کنم واسه چی اینجا آب جوش نمیدن تازه دوش هم می خوام بگیرم واسه چی اینجا آبش جوش نمیاد و کلی چیز دیگه که نشستم اون وسط هی نق می زنم هی نق می زنم و1مشت فرشته هاج و واج هی این ور اون ور میرن دکمه ی خاموشم رو پیدا کنن می بینن هیچ کجام نیست.
      آدم هایی که خیال می کنن کامل هستن. بله معجزاتشون رو خیلی دیدم و این روزها بیشتر هم دارم می بینم. قربون خدا برم این ها دیگه کی ان؟ خدایی نمی دونم تا کی می تونم تحملشون کنم و درست توی روشون نگم ببین می دونستی از نظر من شما یکی از اون اشخاص به شدت نچسب غیر قابل تحملی؟ خدایا بهم تحمل بده این کار زشت رو جایی نکنم واقعا درست نیست.
      ابراهیم واسه وان زنگه رو زدم طرف گشت هنوز پیدا نکرد باید یا خودم برم بیرون که می ترسم یا از اینترنت بگردم پیدا کنم. ولی باور کن اگر دستم برسه این کار رو می کنم. می ذارم داخل آشپزخونه. دلم می خواد. بذار بقیه خوششون نیاد4دیواریه خودمه اصلا عشق می کنم وسط حالش وان بذارم. وووییی نه عشق نمی کنم این آبش راه بی افته داخل حال خونه بدبخت میشم نه نه حال نه پس گرفتم همون آشپزخونه.
      دیرم شد واسه ادامه ی نق زمان نیست من برم درسم موند.
      به شدت شاد باشی و هی تصور کن همگیمون بریم بهشت اونجا چه حالی میده همگی دسته جمعی! باز من خیال بافتم خدایاااا دیرم شد.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام مجدد خوب چکاریه وسط آشپزخونه بزار تو بالکن و خخخخ

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    وان وسط آشپزخونه محشره ها حتماً اگر یک اپسیلون هم انجام دادنش شدنی به نظر برسه انجامش بدین.
    به قول قرآن از سرزنش هیچ ملامتگری هم نترسید خخخخخخخخخخخخ
    این آیه مال کسانی که میخوان وسط آشپزخونه شون وان داشته باشند نیست می دونم ولی فعلاً چیز بهتری یادم نیومد خب.
    ولی واقعاً کاش بتونیم از سرزنش هیچ کسی نترسیم و کاری رو که فکر می کنیم درسته انجام بدیم و بریم جلو.

    • پریسا می‌گوید:

      خخخ من عقل درست درمون توی سرم نیست مطمین باشید اگر می شد برم بیرون و اگر کمتر درس داشتم سفتتر دنبالش می گشتم الان دارم شل می گردم ولی اگر پیدا کنم تردید نکنید اونقدر بوق هستم که همچین کاری کنم و آخ جون خخخ من وان می خوام اون هم وسط آشپزخونه چون حمومم جا نداره. وایی خدا وان! من وان می خوام! وایی خداجونم دیرم شد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *