مهر!

5شنبه بعد از ظهر. درس و درس و درس. شنبه کلاس اسکایپیم تعطیله. استاد باید بره سمینار. زمان خوبیه که خودم رو امتحان کنم ببینم اگر این کلاس رو ادامه ندم وضعیت مطالعه کردنم چه مدلیه. به نظرم تا همینجا امتحان بسه باید برم به ادامه ی درسم برسم. مطالعه رو ول نکردم ولی از دیروز تا الان درصدش به طرز وحشتناکی اومده پایین. دیروز که خسته بودم. امروز هم که یواش یواش و واسه خودم دلی دلی کنان درسکی هم می خونم. خب این نشون داد که فرضیه ی ترک کلاس و مطالعه ی خودکار عملا باطل. تمام. دیشب کلاس نویسندگیم رو با پیام واتسی پوچ کردم. بعد از کلاس زبانم با بچه های اینترنت سیستم رو ول کردم واسم1فایل از صدای شب جنگل پخش کنه و خوابیدم. از خستگی حس بیماری داشتم. حس وحشتناکی که این هفته بر اثر فشارهای از همه مدل داشت لهم می کرد عاقبت ترکوندم. حس ترس از کرونا و فشار و استرس درس و وضعیت مسخره ی کانون و ترم آخر و مدرسه و کلاس ها و بابا برفی و خستگی مداوم خودم از ماسک و از خودم و این بیماری جدید مسخره که خوردم به پستش و بر اثرش هی شبیه بیمارهای اسمش رو نبری خودم رو لمس می کنم و روی مژه هام اشک میشینه و باز خودم رو لمس می کنم و باز اشک ها میان وسط و اگر همین طوری ادامه بدم تمام صورتم خیس میشه عاقبت به انفجار رسوندنم و…
هی! جازم بسته شد. از بس تند نوشتم جازه قهر کرد و الان دارم بی صدا می نویسم. بذار بنویسم بعدا بر می گردم درستش می کنم. خلاصه دیروز و پریشب کلا در حال انفجار بودم. الان آرومترم و خخخ خیلی دلم نمی خواد توضیح بدم چی بهم گذشت تا به این حالت نیمه آرام رسیدم. یعنی می خوام توضیح بدم ولی نه الان و اینجا. شاید داخل1پست قفلدار. شاید.
تکلیف کلاس ریپرم رو ننوشتم. به خدا عمدی نبود اصلا نمی تونستم بفهمم چی باید کنم. ذهنم بسته بود. روانم بیشتر. دیگه نمی تونستم. واقعا دیشب بنبست روانی رو با تمام جونم لمس می کردم.
این2روزی که گذشت حتی برخورد سر بال مگس به هوای دردناک اطرافم اذیتم می کرد. اضافه وزنم اذیتم کرد. شبیه خیلی چیزهای دیگه. از بس خودم رو لمس کردم دیشب حس کردم بازوهام از این کار متنفر شدن. کار مسخره ایه می دونم ولی انگار این کار جای نگاه کردن داخل آینه رو واسم می گرفت و بیشتر می فهمیدم چه قدر جسمم ویران شد اون هم فقط ظرف2سال. مهر که رسید دومین سالگرد شروع تلاشم بود و دومین سالگرد رها کردن کل زندگی جز درس خوندنم به هدف آیلتس. خدایا2روز واقعا بدی بود! روی زندگیم متمرکز شدم و اذیتم کرد. روی از دست داده هام تمرکز کردم و اذیتم کرد. روی تفاوت تصوری که از مهر امسال داشتم با چیزی که الان درش هستم فیکس شدم و اذیتم کرد. خودم رو لمس کردم و تفاوت قد و قواره ام از2سال پیش تا الان رو سنجیدم و به طرز بسیار دردناکی اذیتم کرد. هنوز اذیتم می کنه ولی الان این لحظه خخخ شاید1کوچولو کمتر. شاید بشه برگردم به تعادل گذشته و دیگه لازم نباشه خودم رو لمس کنم و بزنم زیر گریه. خدایا یعنی میشه؟ از شواهد و قراین که برمیاد احتمالش از این به بعد زیاده که شروع بازگشتم به وضعیت عادیتر کلید خورده باشه. خدایا بشه لطفا! حس می کنم اگر این سیر شروع بشه و2تا قدم مثبت و نتیجه های هرچند کوچیک مثبت به نشان شروع اصلاحات ببینم اوضاع بهتر و زورم بیشتر میشه که خودم هم کمک کنم ولی این, … خدایا کمکم کن!
دلم تنگ شده واسه خودم. این خودمی که الان هست نه. خودم خوده خودم. من خودم رو می خوام. تردمیل زدن الان می تونه واسم دردسر درست کنه. باید1خورده اوضاع بره زیر کنترل تا بشه بلند شد و1حرکت تردمیلی ای زد. من که از این چیزها سر درنمیارم نمی دونم فقط الان می دونم باید بشه خخخ. و این خودمی که دلم واسش تنگ شده فقط1آدم با قواره ی1خورده قابل تحملتر نیست. خودم رو می خوام. من کارهایی بیشتر از تماشای داغون شدن دوش خونم و نفله شدن کتابم ازم برمی اومد. من اون خودم رو می خوام. و واسه برگشتن به اون بالا باید اول بتونم این پایین درست سرپا وایستم بدون اینکه تلو تلو برم توی دیوار. خدایا میشه درست بشه؟ وایی اگر بدونی چه قدر می خوام!
اه بی جاز سخته بذار بازش کنم جازه که الان ناز می کنه ان وی دی ای بیا کمک!
آخیش حالا بهتر شد. می دونم واسه درست شدن این وضعیت مسخره راه سختی در پیش دارم. کاش بتونم! به نظرم بتونم اگر, … کسی به عنوان اولین درس هایی که ازش گرفتم می گفت برای اینکه به چیزی که می خواییم برسیم باید خواستن ها از جنس متفاوتی باشن. کلمه واسش نیست جنسش درک کردنیه. اینکه تو1قیامت هم بشینی و چیزی رو بخوایی هرچی هم آتیشی بخواییش, حتی اگر عمل هم پشت این خواستنت باشه به جایی نمی رسی. یا اینکه خیلی سخت می رسی و نتیجه موقته. واسه اینکه1چیزی بشه و بشی باید1مدل متفاوتی بخوایی. باید مغزت, روانت, وجودت بخوادش. چه قدر نمی فهمیدم! حالا می فهمم. مادرم بیدار شد. میرم چایی درست کنم. برمی گردم.
برگشتم. مادرم رفت بیرون. میادش. امروز بهش گفتم. که بدجوری دارم اذیت میشم. و این از استرس درس هام که اون روزی در موردش صحبت کردیم جداست. گفتم بیمار شدم. انگار تیک گرفتم. هی خودم رو لمس می کنم و اشکم درمیاد. اینکه لباس هام دیگه فیتم نیستن آزارم میده. این خوردن بی هوا به خاطر استرس رو باید1جوری متوقفش کنم. باید برگردم بالای تردمیل ولی به نظرم حالا نشه به خاطر درسم و به خاطر, … مادرم گفت درسته دخترجان حالا نمیشه. ولی میشه از این وضعیت بیایی بیرون. چندتا توصیه ی خوراکی هم بهم داد و حاضر شد همراهیم هم کنه. چیزی نپرسید ازم و آخ جون! امروز پشت سر اون2روز که از مهر گذروندم خیلی بد شروع شد ولی الان خخخ حس و حالم سبکتره. کاش بتونم سریعتر به خودم برسم! دلم خیلی واسش تنگ شده خیلی. خدایا1دفعه دیگه فقط1دفعه دیگه بشه من شونه های اون خودم رو لمس کنم! باور کن دیگه هرگز اجازه نمیدم اینهمه ازم دور بشه. دیگه اون بالا جاش نمی ذارم و این پایین گیر نمی کنم. می خوام برگردم اون بالا. می خوام برسم به خودم. دلم واسش تنگ شده. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد.
ولش کن دیگه بسه. باقیش بمونه واسه عمل. امروز1ادکلن رسید دستم. آخ جون! ادکلن دوست دارم. راستی املاش درسته؟ مغزم هم انگار غبار گرفته. پریروز کسی ازم1نوشته خواست داخلش2تا غلط وحشتناک داشتم. من هرگز املای محکمی نداشتم و اینکه یادم بره ذخیره رو با ز ننویسم خیلی واسم عجیب نیست اما اینکه به جای نوظهور نوضحور بنویسم دیگه واقعا ننگه. به خدا نمی دونم چی توی سرم چرخ می زد که این, … فکرش رو کن؟ نوضحور! خدایا نوضحور؟ آخه نوضحور؟ وااااآااااآاااآاااآاااآاااییی خدا!
هی بیخیال. ادکلن. حسش نیست از گوگولی جان بپرسم ولش کن اینجا من قاعده ندارم بذار همین مدلی باشه. هرچند شبیه اون زمان ها خودم واسه خریدنش نبودم که وسط1دنیا بوی خوش هرچی خودم دلم می خواد رو بردارم ولی از گرفتنش کلی ذوق کردم. ذوقم رو نتونستم نشون بدم. من مدت هاست که انگار خوشحالی کردن به روش های گذشته ام فراموشم شده. نمی تونم از خوشی بیخیال و راحت داد بزنم. اگر بزنم واقعی نیست. کاش طرف که بسته رو بهم می داد این رو به حساب چیزی نذاشته باشه. ادکلنه رو دوست دارم. نمی دونم اسمش چیه. آشناست خیلی آشنا ولی اسمش رو نمی دونم. بوی ملایم خوبی داره اما نباید زیاد بزنم. بوهای ملایم این مدلی رو اگر زیاد بزنم انگار بد میشن و اذیت می کنن. نه تندن نه یواش فقط گیج می کنن. این رو باید متعادل بزنم. دوش ادکلن ممنوع خخخ. هرچند خیلی زمانه دیگه اون مدلی ادکلن نزدم. اگر در اسپری کردن چیزی زیادی برم اون چیز فقط الکله و بس. آخ الکل! آخ از دست این کرونا! خدایا کمک کن موج سومش رسید و میگن بدجوری ترسناکه. خدایا می ترسم. واسه خودم. واسه خونوادم. خدایا کمکمون کن از این گرداب سلامت رد بشیم من واقعا واسه دنیای کوچیکم و عزیزهام دلواپسم. خدایا اجازه نده چیزی بشیم. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
من1تسبیح از خیلی پیش داشتم که نمی دونم شکلش به چشم بیناها چه مدلیه. شاید زشت باشه شاید هم معمولی باشه نمی دونم. ولی به دید انگشت های من این تسبیحه خیلی خوشگله. بدجوری خوشم میاد ازش. گم شده بود وسط چند بار کوچ کشی و پیچ و خم ها و سربالایی ها و سرپایینی های مدل به مدل جاده. چند روز پیش پیداش کردم. داخل1جعبه سفالی کوچولو که1مهر کوچیک مخملپوش با این تسبیح رو بغل کرده و در حالی که زهوارش در رفته بود ته کمد از حوادث مخفی شده بود. جعبه نشکسته ولی داغونه. چون نشکسته می تونم امیدوار باشم که بشه تعمیرش کرد. باید چسب بخرم و امتحان کنم بلکه بشه درستش کنم. تسبیحش رو برداشتم داخل کیفم می برمش همه جا. گاهی هم می گیرم دستم و هی باهاش ور میرم. نمی دونم واسه چی. از لمسش خوشم میاد. نرمی دونه هاش بهم حس آرامش میدن. الان هم دلم می خوادش. برم چایی درست کنم مادرم الان میاد بعدش هم برم تسبیحم رو بردارم بیارم اینجا بذارم کنار دستم بعدش این رو ویرایش کنم و بفرستم روی آنتن. ساعت2و31دقیقه بعد از ظهر5شنبه به ساعت این رفیق سفیدم. من رفتم.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «مهر!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام وسط کلاس تدوین دارم اینو مینویسم. درباره خواستن من هم موافق هستم هم نیستم بعضی خواستنهارو هرچی هم رویایی و با شدت بخوای عملی نمیشن که نمیشن. نمیدونم چرا.
    این روزا نمیدونم چرا مشکلات دوستام از نظرم خیلی سطحی میان شما و یکی دیگه از دوستهام البته درباره خانواده هم همینطوری شدم نمیدونم من دارم دیوونه میشم یا این بیتفاوتی علت دیگه ای داره. البته منظورم از بیتفاوتی کوچیک شمردن مشکلهاست.
    دو روز پیش با مادربزرگم حسابی دعوام شد مادربزرگم فردا وقت دکتر داشت و به من اصرار داشت که من فردا برم خونشون و شب هم بمونیم چون مامانم میخواست ببردش دکتر من قبول نکردم میگفت درست نیست مادرت شب تنها برگرده گفتم مادر من ماشین داره دختر هجده ساله هم نیست که کسی بتونه کاریش داشته باشه و در نهایت هم مادربزرگم با لقابی مثل خودخواه و لجباز بدرقم کرد خخخ
    خب به نظرم دارم از کلاس عقب میمونم فعلا برم به ادامه کلاس
    با آرزوی بهترینها

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. یادش به خیر زمانی که من هم موافق نبودم. این مدل و جنسی که میگم, یعنی من نمیگم چون بلد نیستم بگم, این مدلی که من شنیدم و شاید1خورده فهمیده باشم, رویا نیست. خواستن هایی که ما می شناسیم هم نیست. اون مدل خواهندگی1مدل متفاوته که اگر پیش بیاد آدم حس می کنه تمام وجودش از شدت خواهندگی داغ میشه. مورمور میشه. تشنه شدن سلولها حس میشه. روح انگار پرت شده توی آتیش. و تمام این توصیفات1درصد از اون حال و هوا رو توضیح نمیده. کاش کلمه ی معادل واسش بود! این رو باید حس کرد. چه قدر طولش دادم تا فهمیدمش. هنوز هم نمی تونم درست کنترلش کنم. هنوز در عمل با این مدل با کنترل این خواهندگی مشکل دارم. کاش زمانی که مهلتش واسم بود بیشتر تلاش می کردم تا بهتر و بیشتر بلد بشم! بزرگ دیدن گیرهای بقیه سخته زمانی که آدم درگیر گیرهای خودشه. طبیعیه که دردسرهای اطراف دور و کوچیک به نگاه بیاد. این اصلا عجیب نیست. البته عوامل دیگه هم هست. مثلا اینکه1کسی شبیه من درست درمون نمیگه چه دردشه. مثلا الان هر کسی بیاد اینجا رو بخونه از جمله خودت هیچ عجیب نیست که بگید عجب! یعنی اینهمه شلوغی و آخ و واخ واسه خاطر اینکه نویسنده از بس خورده خیکی شده؟ خب اینکه کاری نداره دهنش رو ببنده کمتر بخوره اینکه اینهمه نق و ناله نداره که! و زمانی که میگم من خودم رو می خوام, … فقط خود من می دونم چی رو می خوام. خودمی که من می خوامش خیلی بیشتر از1قواره ی متناسبه و نمیشه انتظار داشته باشم کسی این رو از خط های نیمه و ناقصم بفهمه. واقعیتش دلم هم نمی خواد کسی بفهمه. مادربزرگها جهان جالبی هستن از گذشته ها و امروزها و حاصل ترکیب این2تا. دوستشون دارم خخخ. مال من خیلی زمانه که رفته. اگر مال خودت رو نمی خوایی بده این طرف. و گذشته از تمام این ها, کامنت بازی اون هم سر کلاس؟ هومممم! باد واسه استاد خبر نبره! خوش شانسی که ایشون این طرفها نمیاد. البته بین خودمون باشه خودم هم خوش شانسم که ایشون این طرفها نمیاد. اگر این مزخرفات رو ازم بخونه اون2زار حیثیتی که ندارم هم کلا میره به عدم. اوه چه طولانی شد! بسه من برم درس بخونم!

  2. فاطمه می‌گوید:

    سلام به همه کسایی که این مطالب خوشگل پریسا رو خوندن, حتی اگه اصلا چشمتون هم به این کامنت نیفته من بازم بهتون سلام میکنم.
    پریسا میفهمم دقیقا چی میگی این روزا خیلیامون دنبال خودمون میگردیم.
    منم از ته دلم آرزو میکنم که تو خودتو پیدا کنی, چون واقعا بدجور میبینم که لازمش داری.
    این کرونای لعنتی و بی تربیت هم که میدونی ی مدل گند زده ولی میره غصه نخور عزیز دلم هیچی موندنی نبوده که این لعنتی باشه.
    چقدر همه چی رو خراب کرده ولی آدم حسابش نکنیم مجبور میشه بره گم شه.
    نبینم پریسای درون تو با این حرفا و این فکرا خسته کنی.
    تو ی دنیا انرژی لازم داری برا خودت شدن, برا دویدن دنبال خود خودت, برا همه آرزوهایی که تو داری و من ی دنیا دوسش دارم.
    حسابی مراقب خودت باااش که با هم کلی کار داریم و کلی مونده که برسیم به اون ته تهای این زندگی.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام فاطمه جان. دوست اینترنتیه عزیز من! فاطمه شماها داخل تیمتاک می بینیدم و تو می دونی نظرم به ورود تازه واردها به اینجا چه مدلیه. ولی خدا شاهده امروز صبحی که اینجا دیدمت1دفعه به شدت پر شدم از1مدل حس قشنگ قاصدک نشان و بلند داد کشیدم. نمی فهمم چی شد فقط1جور حس قشنگ بود. شبیه حس غافلگیری لحظه ی پیدا کردن تسبیحم. شبیه حس1موج نسیم خوشبو که1دفعه بدون اینکه حواست باشه خودش پنجره رو باز می کنه میاد داخل و کاغذ های سیاه شده ات رو به هم می ریزه و1دفعه می بینی دفترچه عزیز جلد طلایی ای که گم کرده بودی و پر از خاطرات پرستوییه زیر کاغذ ها بوده و حالا1دفعه پیدا شد. نمی دونم فاطمه بلد نیستم توضیح بدم امروز صبحی که اینجا دیدمت حس من اون شکلی بود! به نظرم تو اولین تازه واردی هستی که حضورش بدون تردید و بدون مکث چنین غافلگیری خوشایند و قشنگی بهم داد. هی این عالیه!
      فاطمه بدجوری از خودم جدا موندم. باید بهش برسم. می دونی زمانی که دستش توی دستم بود قدرش رو ندونستم. نفهمیدمش فاطمه! دلم خیلی می خوادش خیلی. دعا کن1دفعه دیگه بهش برسم دیگه از دستش نمیدم.
      کرونا هم خدایی دیگه شورش رو درآورده. روی هر موردی که فیکس بشیم1ردی از خراب کردن های کرونا داخلش هست. کاش بشه هرچه سریع تر این شب ویروسی رو پشت سر بذاریم! من مدت هاست دیگه آدم اجتماعی نیستم ولی این روزها عجیب دلم واسه برداشتن ماسکم و لمس دست های آشنای عزیز تنگ شده. کاش باز اون دوران عزیز واسه ما برگرده! دلم لمس عزیزهام رو می خواد. خیلی می خوام این رو خیلی!
      قشنگ گفتی فاطمه! هیچ چی موندنی نبوده که این تیرگی موندنی باشه. درست میگی. میره. فقط ما گاهی زیاد خسته ایم. کاش بشه تا انتها تاب بیاریم. بی تحمل هایی شبیه من باید قویتر باشن. کاش بتونم!
      با این هم موافقم برای رسیدن به خودی که ازش حسابی جا موندم خیلی توان لازم دارم. یعنی بهش می رسم؟ خدایا کاش بشه! حتی خیالش هم شیرینه واسم.
      بله ما حسابی کار داریم. باید به طرف رویاهای اون شبمون شنا کنیم. نمی دونم میشه یا نه ولی ما شنا می کنیم و خدا رو چه دیدی شاید زد و شد. وایی خدا که اگر بشه چه بهشتی میشه واسمون آخجون خخخو! خیلی ممنونم فاطمه! به خاطر حس غافلگیری قشنگی که دادی بهم. به خاطر جمله های قشنگ و درستت و به خاطر حضور بهاریت.
      دلت به شدت شاد دوست من!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من اسم اون مدل خواستن عجیب و فوق رؤیایی رو انبساط کامل در جهان میذارم چیزیه که من در کنکور ارشد ادبیات حسش می کردم واقعاً شاعران و نویسندگان رو حس می کردم که دارند بهم جوابا رو میگن و هر سؤالی که منشی برام می خوند متوجه می شدم که با اطمینان کامل می دونم برای کدوم شاعر یا نویسنده و کدوم کتابه و بدون این که اکثر گزینه ها رو بخونه من جواب ها رو می گفتم.
    به خدا من خرداد ثبت نام کردم و مرداد هم امتحان دادم.
    فقط جز عشق هیچی نبود که قبول شدم.
    جواب به مینا هم خیلی باحال بود منظورم اون قسمته که در مورد مادربزرگ نوشتید:
    مال من خیلی زمانه که رفته. اگر مال خودت رو نمی خوایی بده این طرف.
    کلی خندیدم.
    در مورد خود پست هم تنها چیزی که با اطمینان کامل می تونم بگم اینه که شما می تونید به خودتون اون خودی که فقط خودتون می شناسیدش برسید حتماً می تونید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. خودشه. این خواهندگی! کسی بهم می گفت هر زمان موفق شدی مهار این خواهندگی رو چنان بگیری دستت که هر چیزی رو این طوری بخوایی نرسیدنت ناممکن میشه. حتی اگر بخوایی از زمین جدا بشی, قانون جاذبه رو بشکنی و بری بالا. خاطرم هست اون روز کلی به این گفته خندیدم و طرف رو حرصی کردم ولی کاش به جای اون خندیدن ها زمان صرف درک می کردم و می فهمیدم! سال ها گذشته و من موفق نشدم این مدل خواستن رو کنترل کنم تا هر زمان اراده می کنم در فرمانم باشه و چیزی که می خوام رو اون مدلی بخوام. فقط زمان های خاص حس می کنم می تونم و اون حال بی توصیف شروع میشه و من می تونم شبیه کسی که سوار اسب وحشی شده باشه بتازمش و برسم! تا اسبه خودش نخواد و نیاد من قادر نیستم جذبش کنم. کاش بلد بودم! کاش می تونستم!
      شاید تصور کنید بیشتر از همیشه خل شدم ولی به خدا دارم راست میگم. دسته کم این چیزیه که خودم تصور می کنم شاید اشتباه باشه.
      مادربزرگم! آخ خدا چه قدر دلتنگش شدم! واسه مادربزرگم, واسه پدربزرگم, واسه رفته های فامیل دلم تنگ شده. مادربزرگم زمانی که بود اونقدری که حالا دلم می خواد باهاش نبودم. اونقدری که الان دلم می خواد باهاش گرم ننشستم و پا نشدم. کاش نمی رفت! به خدا دلم خیلی تنگ شده واسش. کاش بود1عصری می نشستم پای صحبت هاش و شونه های ضعیفش رو می بوسیدم! عجیب حس می کنم نیاز دارم به بغل کردنش. به شنیدنش. به جبران تمام بی اعتنایی هایی که در زمان جوونی و بیخیالی به خستگی های1پیرزن آشنا کردم. خدایا کاش منو ببینه و بشنوه که امروز و اینجا چه قدر دلم واسش تنگ شده و چه قدر دوستش دارم!
      و اون خودمه فراری و شاید آزرده از پریسایی که اونهمه غافل ولش کرد و حالا اینهمه می خوادش! خدایا اگر فقط1دفعه دیگه بهش برسم! یعنی من می تونم؟ واقعا؟ این رو واسه دلداریم نمیگید؟ دفعه ی اول بدجوری سخت بود ولی, … حس می کنم این دفعه سختتره. آخه, … اون دفعه با کمک رسیدم و الان, … ای کاش, …! چه فایده داره این ای کاش ها! کاش فایده ای داشت! کاش شما درست بگید و کاش من بتونم برسم! بدجوری می خوام این رسیدن رو! کاش بتونم! خدایا کاش بتونم! برام دعا کنید. خیلی زیاد دعاخواهم و خیلی زیاد ممنونم و خوشحال که هستید. از ته دل. از ته ته دل!
      شاد باشید از حال تا بی نهایت!

  4. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا.
    امیدوارم حالت حسابی عالی باشه
    تو میتونی برای لاغر شدن صبح ها دو تا نان سنگک یا بربری با هشت تا نیمرو
    ظهر ها دو پرس غذا وسط صبح و عصر هم شیرینی و تنقلات حسابی شب هم چند پرس دیگه غذا
    تو مییییییتوووونی لاغر شی خخخخ
    پست چی بگم منم دلم خودمی که گم کردم میخوام
    آخ من برم دیرم شد
    ایام بکام

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. آخ جون من میمیرم واسه این رژیمی که گفتی! یعنی آخر ریاضته البته چون من خیلی توانام در راه رسیدن به هیکل باربی میگم خواستن توانستن است و انجام میدم دیگه چه کنم! یعنی ابراهیم برو هر روز تمام این ها که گفتی رو خودت بخور به شکرانه ی اینکه من دستم بهت نمی رسه. خدایا باید پیدا کنم ببینم تو واسه چی هر دفعه میری داخل صف! اونجا نرو دیگه! ای بابا!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *