عصر آخر.

عصر جمعه. کلی درس دارم ولی ولو شدم اینجا و1کتاب تکراری مسخره رو واسه نمی دونم چندمین دفعه می خونم. فردا مدرسه. فردا امتحان کلاس اینترنتیم با بچه ها. بیسیک3. فردا کلاس اسکایپی. فردا تولد من.
امروز آخرین روز از این سال عمرمه و من, … هرگز به خاطر ندارم در هیچ آخرین روزی از هیچ سالی از عمرم اینهمه احساس غربت روی خاک خدا کرده باشم. حتی تابستون اون سال کزایی که مردادش, … شاید چون اون زمان هنوز راه نرفته ای بود که آخرش یا می باختیم و من تموم می شدم, یا می بردیم و من دلم خنک می شد. نباختیم. من تموم نشدم. ولی دلم خنک نشد. آتیش گرفت و رفت زیر1کوه خاکستر. ولی اون سال هم در آخرین عصر اون سال از عمرم این مدلی نشدم. امروز چه مرگم شده؟ یعنی تأثیر هوای عصر جمعه هست؟ یا شاید اثرات قرنطینه یا لباسی که از بس بی قواره شدم دیگه فیکسم نشد یا, …داخل تیمتاک نشستم. داخل یکی از کانال هاش که صدا درش بسته هست. روی اسمم زدم در حال مطالعه. حس صحبت با هیچ کسی نیست. هیچ کسی. بعد از ظهری رفتم و سعی کردم بخندم. خندیدم ولی زمانی که شلوغ شد زدم بیرون و الان دوباره رفتم. من چم شده؟ توی وجودم دنبال دلیل اینهمه رخوت سرد می گردم. سال سختی بود41سالگیه من. سعی می کنم سرچشمه ی اینهمه شب رو توی روحم پیدا کنم.
از بنبست های امسال دلگیر نیستم. ازشون خوشم نیومده ولی الان دیگه دلگیریم اینهمه نیست که امروزم رو این رنگی کنه. از اتفاق ها هم همین طور. فشارهای گذشته و الان هم که1جورهایی دیگه همه گیر شده. و1بخشیش هم مخصوص خودمه که خب توی هر زندگی1سری از این ها هست. از1سال کهنه تر شدن شناسنامه ام هم حالم این مدلی نیست. چیزی نیست که ازش لذت ببرم ولی هنوز اذیتم نمی کنه. چه فرقی می کنه روی اون کاغذ چه سالی نوشته باشه من در هر حال خل درونم بیدار و فعاله و همین رو عشقه. هرچند سال های پیش حتی به خاطر عوض شدن سنم هیجانزده هم می شدم ولی امسال, … خدایا هیچ کدوم از این ها نیست پس من واسه چی اینهمه تلخ و تلخ غمگینم؟ چه دردمه؟ چی می خوام؟ امسال برای ورود به فردا اصلا حس ندارم. شبیه مسافر قطاری هستم که باید واگن عوض کنه ولی حس بلند شدن و گذشتن از اون در وسط2تا واگن در هیچ کجای وجودش نیست. چی میشه اگر من از جام نجنبم و واگنه خود به خود واسه خودش عوض بشه؟ چی میشه اگر مثل جنازه اینجا بیفتم و بابا زمان خودش بغلم کنه از مرز بین2تا سال عمرم ببردم اون طرف؟ پس حس و حال سال های پیشم کجان؟ من امسال چی شدم؟ چی این هوا رو تسکین میده؟ خدایا من چمه؟
به شدتی بسیار شدید کسی رو می خوام که بشه بهش بگم. که بشه ازش بپرسم. که بشه ازش بخوام. کسی که از جنس خودم به زبون خاک باهاش حرف بزنم و باهام حرف بزنه. نشونه نمی خوام این لحظه تمام درکم از هر نشونه ای خواب رفته من جواب می خوام صدا می خوام لمس می خوام. می خوام کسی بدون هیچ نشونه ای صاف و واضح بهم جواب بده. کسی که بتونم لمسش کنم. صداش رو بشنوم. تکونش بدم و بدون اینکه درک لازم داشته باشم مخاطبش باشم و بدون اینکه زور بزنم بفهمم چی میگه. خدایا تو خدایی خاکی نیستی حضورت جوابت زبونت رو باید درک کنم. من الان درکم رفته جهنم. خدایا من امروز چی شدم؟ باورم نمیشه! آخه من واسه چی این طوری شدم؟
ابدا موافق نیستم فردا این مدلی وارد سال جدیدم بشم ولی نه حس عوض کردنش رو دارم نه بلدم چه مدلی عوضش کنم. اینجا نوشتن در این لحظه تنها چیزیه که از دستم برمیاد. واقعیتش نمی دونم واسه چی اینجام و چی باید بگم. فقط1لحظه به خودم اومدم و دیدم اگر همین طوری در سکوتم باقی بمونم فردا رو با نگاه سلامت نمی بینم.
1نفر وارد کانالی شد که من هستم. هیچ صدایی و هیچ موزیکی نبود. خوشبختانه رفت. دلم حرف زدن با بچه های تیمتاک رو نمی خواد. دلم حرف زدن با هیچ کسی که می شناسم رو نمی خواد. دلم حرف زدن با خونوادم رو نمی خواد. دلم حرف زدن با آشناهام رو نمی خواد. دلم حرف زدن اینجا رو نمی خواد. دلم حرف زدن با هیچ کسی از اون هایی که اسمشون توی سرم چرخ می زنه و خودشون نمی دونم حس و حال دارن در این لحظه منو بشنون یا نه رو نمی خواد. دلم این ها رو نمی خواد. اصلا نمی خواد. ابدا نمی خواد! کاش اینجا بودی! آخ که ای کاش تو اینجا بودی!
اون سال خاطرت هست؟ کادو تولده رو. داستان های بعدش رو. ترکیب خشم ها و خنده ها رو. عواقب مضحکش رو. نتیجه ی اون شبی رو. خستگی ها رو. دردسرها رو. به خیر گذشت ها رو. عبرت های نگرفته رو. خاطره شدن ها رو. یادت هست؟ یادش به خیر!
هرگز تصورم نمی شد به اون زمان ها بگم یادش به خیر. حتی به روزهای بهترش. که خوب هاش هم رنگ تندی از استرس ها و دلواپسی ها رو توی خودشون قاطی داشتن. یادش به خیر!
ماه ها و سال ها هر لحظه و هر ثانیه این فکر رو پس زدم و زدم و زدم که بخش من توی جهان زنده ها کجا بود؟ که زمان خلقتم خدا بخشم رو به جای من به کی بخشید؟ که اون آشنای پیر قدیمی, پدرم, که الان بخش منو از هرچی که ازش نگرفتم داره میده به اون دختر جوون, میگن خواهرم, زمان من فکرش به چی بود؟ که تو زمانی که شبیه قهرمان ها خودت رو سپردی به پریدن تا1باغ شکفتن رو از خزان نجات بدی واسه چی سهم من از خاطرت رفت؟ مگه میشه1کسی اینهمه بی سهم آفریده شده باشه؟ مگه میشه این مدلی فرستاده باشنم روی خاک؟ اگر نمیشه, که همه میگن نمیشه, پس واسه چی الان من هیچ خاطره ی درست درمون و دلچسبی از اون آشنای پیر قدیمی ندارم؟ واسه چی اون هایی که اونهمه واسم عزیز بودن حالا هر جایی هستن جز در دسترس قلم تقدیر من؟ واسه چی الان تو اینجا نیستی که تماشام کنی و چندتا فحش به قواره ی داغون و مدل خرکیم بدی و واسه فردا تولدم رو تبریک بگی بهم؟ هی! واسه چی بی توجه به سهم من رفتی ستاره بارون؟ واسه چی1لحظه به خاطرت نرسید پس من چی؟ من می خوام تو الان اینجا باشی. من تبریک فحش نشونم رو می خوام. فردا تولدمه. فردا من42ساله میشم. این عدد یاد چیزی نمیندازدت؟ اون شبی رو خاطرت هست که به اون کشف مزخرفمون کلی یواشکی خندیدیم؟ شب آسانسور بازی رو میگم ها! عددهای برعکس تاریخ تولده رو میگم ها! گفتی سالی که تو هم42سالت بشه باز شبیه امشب میریم نره خر بازی. حالا من دارم42ساله میشم. بیا بخندیم. جایی نریم فقط باشی. بیا بهم زنگ بزن. من دم اذان صبح فردا42سالم میشه. بیا بهم تبریک بگو! اصلا تبریک هم نمی خوام فقط بیا بگو هی عوضی من همین اطرافم که بزنم واسه خاطر این مدل جفنگت لهت کنم. اصلا بیا بزن لهم کن. فقط بیا باش. ظاهرا خودم رو به دردسر کثیفی انداختم. نمی فهمم این چه مدل جفنگیه که گیرش کردم. از اون داستان های نکبتی که هم ازش می خندیدی هم1فصل می زدیم بعدش می گفتی اگر زنده ای بیا ببینم چه غلطی باید کنیم. بیا منو بزن بعدش بگو من چه غلطی کنم. اصلا هیچ غلطی نمی کنم تو هم نکن فقط باش. تو رو به خدا من هنوز اون دفتر واسم بازه بیا1کاری کن اون پایان توی سرم بره خلاص بشم این خلاصی بشه کادوی تولدم. به کادو بودن نمی خوره ولی تو بیا بهم بده. فقط بیا فقط بیا فقط باش به خدا خیلی خیلی لازم دارم این حضور رو فقط باش! الان می بینی؟ منو می بینی؟ این مدلی می پسندی؟ توی این حال حال می کنی از دیدنم؟ نمی کنی؟ به جهنم! بیا بگو نمی پسندی. بیا بگو حال نمی کنی. بیا فحشم بده. خدا دیگه نمی تونم!
خب این هم از عصر آخر. مادرم داره میاد از ییلاق. اگر همین لحظه برسه قیافه ام بدجوری دیدنیه. خدایا1خورده دیر کنن این مدلی نبیننم!
تلفن.
برادرم. جیگیلکم پرسش درسی داشت. ادبیات. این ها واسه چی کتاب های دبیرستان ما رو می خونن؟ جیگیلک من چه خانمی شده! جفت چشم های تاریکم کف پاهاش عشقی شده عشقم واسه خودش. خدا چه قدر دوستش دارم! خدایا کمکم کن اگر این عشق باز هم چیز واسه پرسیدن ازم داشت شرمنده اش نشم بلد باشم جواب بدم! همون طنین صدای بچگی هاش که حالا رنگ صدای نوجوونی گرفته داشت از پشت خط باهام حرف می زد. خدایا من به مفهوم واقعی میمیرم واسه این بچه! وایی که چه دوستت دارم بهشت کوچولوی عزیزه خیلی خیلی خیلی عزیزه من!
باید برم درس بخونم. زمان و زندگی منتظر من نمیشن. باید برم بهشون برسم بیخیال حالم و بخشم و هر زهرماری که کشیدم اینجا به چرت نوشتن. این رو نه رمز نمیدم بهش. به جهنم من روانم درد می کنه اینجا هم هرچی دلم بخواد میگم نظرات حضرات هم بیخیالش.
هنوز داخل تیمتاکم. هنوز به طرز بی سابقه ای با تیمتاک, با بچه ها, حتی با اون هایی که پیش از امروز عصر خیلی حس صمیمیت بیشتری داشتم, با تمام جهان, احساس غربت می کنم. غربتی که خاطرم نیست هرگز حتی وسط1جمع غریب تجربه اش کرده باشم. شاید بعد از این نوشتن ها برم وسطشون1چرخی بزنم. شاید هم نه. اگر برم فقط واسه تعدیل ظاهر ماجراست که مادرم توی هوای الانم نبیندم. هیچ دلم نمی خواد این مدلی ظاهر بشم. خب بسه دیگه. درسم دیر شد. ابدا حس ندارم برگردم اون بالاها رو بخونم و ویرایشش کنم. خدایی هیچ مدلی در خودم نمی بینم این رو. نمی خوام بذار همین مدلی بمونه. دیگه نمی خوام بنویسم. ساعت6و20دقیقه ی عصر جمعه28شهریور1399. من رفتم.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «عصر آخر.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    ایشالا که از فرط شادی بترکی چون نزاشتی من تبریک بگم یهو پریدی وسط
    پریسا تولدت مبارک دشمن بزرگ من
    حالا بریم سر اصل مطلب
    تولد سالگرد و چه و چه از نظرم بیمعناست
    تولد فقط سن خاکی رو جا به جا میکنه ولی بجز این هیچ تاثیری نمیتونه داشته باشه
    چون خیلی خاکی ها هستن که سن شناسنامه ای شون چنان بالاست ولی سن ظاهرشون به حدی پایینتر نشون میده که آدم حیرت میکنه و برعکسش
    تو دنیای ما هم بکل سن خاکی و شناسنامه اینا بی معنیه خخخخ
    پریسا امیدوارم سالی که از امروز شروع شده تا آخرین ثانیه هاش برات به زیبایی رقم بخوره و جهانت حسابی متحول و فقط شادی ازت بشنوم و بخونم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن حسابی عزیز من. من که عقلم به جای بزرگتر شدن عقبکی میره و اصلا به من چه تقصیر عقل نداشته امه همینه که هست آخیش! ابراهیم! دلم خیلی چیزها می خواد که بهشون مهر ای کاش خورده. ای کاش می شد دسته کم به نصفشون می رسیدم و می رسیدیم! چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟ کاش راهی واسه در رفتن از این تنگنا باز بشه! واسه همه و واسه من! این لحظه عجیب مرض دارم که بدونم سال دیگه امروز من در چه وضعیتی هستم. کاش می شد1کوچولو ببینم بلکه خوشم بیاد و1خورده سرگرم بشم ولی بیخیال اگر از حالا بدتر باشه چی؟ ووویییی خدا نه نظرم عوض شد نمی خوام ببینم خخخ. ممنونم ازت دشمن عزیز واسه تبریکت و واسه آرزوهای قشنگت. از خدا می خوام به همین زودی شادی واسه همه ما برسه و خدایی ما زیادی کشیدیم واسه باقی عمرمون بسه کاش خدا باقی رو سبک بگیره!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    در مورد تولد مثل همیشه دیر رسیدم.
    ولی دقیقاً ها به هر شکلی که بگم دقیقاً کمه که اون بخش از نوشته که در مورد تولد هست و در مورد احساس غربت و حس نداشتن شده حس این روز های من
    مثلاً باید خیلی خوشحال باشم ها دارم میرم کم کم سر کار ارشدی که دوست داشتم چی دارم میگم عاشقش بودم قبول شدم و کلی باید خوشحال باشم ولی نیستم
    به هیچ وجه نیستم
    اوضاع خرابه
    جاهای زیادی گفتم که تا حالا به خودکشی فکر نکردم و هنوز هم نمی کنم ولی این روز ها دارم به روز آخر فکر می کنم دارم به این فکر می کنم که چی میشه اگر امشب که می خوابم دیگه صبحی نباشه و همه چیز تموم بشه بره
    خیلی هم به خودم درس های روان شناسانه میدم و کلی سر خودم غر می زنم که چته آدم باش و از این حرفا ولی واقعاً موج های منفی دور و اطرافمون خیلی خیلی زیادن فقط کرونا هست که جهان رو درگیر کرده ولی بقیه منفی ها مختص خودِ خودمون هستند مختص ما ایرانی ها
    گرونی افسار گسیخته
    نداشتن امید به آینده
    نداشتن انگیزه برای ادامه
    و وااااااااای دارم چرند میگم
    کاش روزای خوب بیان و یا اگر قرار نیست بیان دیگه تموم بشه بره که این روز ها هیچ فرقی با شب تاریک ندارند.
    تولدتون به هر صورت مبارک
    شاید سخت باشه ولی خیلی تلاش کنید که من رو ببخشید که این قدر تلخ بودم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. تبریک ها در هر حال قشنگن. زمان رو بیخیال تبریک ها عطر شادی و خبر خوش و هوای قاصدک بازی و مژده و لبخند دارن. ممنونم خیلی زیاد! من به خودم درس های روانشناسانه نمیدم. بلد نیستم. بهشون هم ابدا معتقد نیستم. باورشون ندارم این ها رو. من فقط می دونم که هر کسی باید بتونه به قواعد روان خودش مسلط بشه. که البته این روزها وسط این قیامتی که ما درش گرفتاریم این تسلط خیلی سخته. از هر جایی صدای آه میاد. یعنی دقیقا با هر کسی که اتفاقی هم کلام میشم, که دیگه حس و حال همکلامی واسه کسی نمونده, طرف میگه حس زندگی نیست. انگیزه نیست. حال نیست. امید نیست. توان واسه ادامه نیست. داریم له میشیم. هیچ مثبتی نیست. و من سکوت می کنم. دردهای گوینده ها واقعی هستن چی میشه بگم بهشون؟ من هم به خودکشی فکر نمی کنم. واقعیتش بعد از عید96دیگه حتی1لحظه هم به خاطر نمیارم که بهش فکر کرده باشم. حتی به مردن هم جرأت نکردم فکر کنم. من هنوز ترجیح میدم منتظر صبحی بمونم که نمی دونم در زمان ما می رسه یا نه ولی می دونم که هنوز دلم نمی خواد به قعر خاک برسم. من هنوز روی این خاک کار دارم. هنوز مونده من جاده اصلی رو پیدا کنم. هنوز به نقطه پروازم نرسیدم. راهی که مستقیم از خاک بره آسمون و ببردم خونم. پیش ستاره خودم. پیش بچه پرستوم. باز زده به سرم. بیخیال دیگه اینجا همه می دونن من عاقل نیستم. از شاغل شدنتون خوشحال باشید. کی می دونه؟ بلکه این1قدم بلند به طرف صبح شما باشه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *