3شنبه نوشت های سر کاری!

3شنبه صبح. محل کار. وسط درس. تمرکزم1دفعه رم کرد و باید دوباره جمع و جورش کنم. بذار1خورده چرت بنویسم بلکه برگرده سر جاش. داخل فلشم پر شده از جفنگ نوشت های منتشر نشده که نمی دونم چیکارشون می کنم. حس نق هم نیست. امشب کلاس دارم. باید درس بخونم. خسته شدم از بس رایتینگ هام رو6و6و نیم شدم. استادم میگه خوبم ولی من از خودم رضایت ندارم. باید بهتر باشم. دستم در درک مطلب و خوندن و شنیدن کنده و ترجمه هم ضعیفم و کند. لعنتی! باید بیشتر مطالعه کنم ولی تکلیف هام زمان بهم نمیدن. مطالعات زبانم خلاصه شدن به تکالیفم که اصلا خوشم نمیاد.
پروژه ی ریپر رو دیشب فرستادم. 20نبودم ولی به نظرم خیلی هم بد نشد.
این روزها اطرافم, … شبیه همه جای این خاک سیاهه و هواش سنگینه و آسمونش شب و زمینش سرخ و خبرهاش منفی و, … خدایا صدا کردن های من و ما به صبرت خط نمیندازه از تو چه پنهون دیگه نفس ندارم صدات کنم که بیدار بشی و ببینی. پس کی صبرت تموم میشه؟ آخه بگو پس کی ما همون زمان بیاییم!
یکی2هفته پیش1کسی اومده بود و ازم سهمی رو می خواست که نپرداختم. اومده بود از1سفر دور. جاده های مارپیچ تجربه ها رو رفته و برگشته بود. تقصیر اون نبود. تقصیر اون نیست. من دیگه نفس تحمل کردن نداشتم. بریدم و تموم شد. چند هفته پیش چیزی نگفتم. فقط به زبون سکوت و بیخیالی توضیح دادم که من چیزی نمی پردازم. به هیچ کسی هیچ چیزی نمی پردازم. سهمی که به من بخشیده شد رو دیگه نمیشه بپردازم. من واسه تحمل ضربه های این مدلی که هنوز آتیش جای زخمشون رو یواشکی حس می کنم دیگه زیادی خستم. در خودم نمی بینم دوباره پرداختن و دوباره باختن رو. چنان نفرت انگیز کشیدم عقب که خخخ طرف اگر بدهکار هم بودم ترجیح داد بهم ببخشه و چیزی ازم نگیره که خودش رو کثیف نکنه. دقیقا همین رو می خواستم. حل شد و تمام.
نباید این رو بگم ولی از همه چیز خودم به شدت, … خدایا من از خودم رضایت ندارم و این خیلی اذیتم می کنه. باید1مدلی درستش کنم ولی حس می کنم ویرانی بالاتر از توان منه. به نظرم میاد باید اول1حجمیش از1جایی اصلاح بشه تا زورم به باقیش برسه. از کجا؟ از کجا اصلاح بشه؟ خدایا نمیشه! اه لعنت! به توصیه های روانشناسانه1درصد اعتقاد ندارم. مسخره هستن. مال عاقل ها هستن و روی من جواب نمیده. بدم میاد از تصورش. ولی این, … خدایا خوشم نمیاد در مواردی که دلم نمی خوادشون ولی جزئی از خودم هستن خفه میشم کاش می شد درست می شدن!
دلم نوشتن1متن یا شعر یا هر چیزی می خواد که سنگینی درد ناگفته ی این روزهای سیاه روی شونه های خودم و اطرافیانم رو کم کنه. نتونستم واسش گریه کنم. حجم دردش بدجوری زیاده. مادرم تونست من نتونستم. دلداری دادن فایده نداره. نتونستم. فقط درد کشیدم شبیه تمام اون هایی که این روزها هوای دردی که توی این هوا موج می زنه رو نفس کشیدن و نفس می کشن و با هر نفس شبیه خودم آه دردشون رو قورتش میدن که صدایی از سینه هامون درنیاد و بلایی رو بیدار نکنه که خودمون هم بخشی از درد بشیم. من اونهمه شجاع نیستم که درد مادرم رو تصور کنم در حالی که چیزهایی رو در موردم تماشا کنه که این شب ها از تصورش گریه می کنه و اون زمان دیگه نمیشه عوضش کنه و فقط باید ببینه و ببینه و, … دعا کنه؟ مگه دعا نکردن؟ جواب نداد. می دونی چند نفر دعا کردن؟ اندازه ی1جهان. همه جور دل بینشون بود. دل های محکم. دل های نازک. دل های خسته. دل های زخمی. دل های شکسته. دل های گرفته. دل های پاک. دل های شفاف. دل های صمیمی. دل های تحت مالکیت مطلق خدا. حتی دل های تاریک هم بود. می دونم که بود. این دعا اونقدر موجش بزرگ بود که حتی دل های تاریک شبیه مال من هم لرزیدن و خدا رو صدا زدن که دعاشون رو بشنوه و بیدار بشه1دستی توی داستان ببره و اجازه نده پایانش اینهمه تلخ باشه ولی نشد. ضربان قلبم تیر می کشن این روزها. این شب ها. این نصفه شب ها. خدایا باورم نمیشه اون ساعت های سیاه رو تماشا کرده باشی. با اونهمه مهربونیت فقط تماشا کرده باشی. فقط تماشا کرده باشی!
بسه دیگه. سر کارم. نباید. درسم موند. به نظرم این رو منتشرش, … نمی دونم. شاید کردم. شاید هم فرستادمش بین باقی باطله های این روزهام. ولی خدایا! ولی خدایا! ولی خدایا! آخ خدایا! آخ خدایا! آخ خدایا!
ساعت11صبح3شنبه. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «3شنبه نوشت های سر کاری!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    متأسفانه خدا خیلی چیز ها رو دیده که اگر ما بهشون فکر هم بکنیم مخمون سوت می کشه نمی دونم چه جور دیده و چه جور می بینه و چه جوریه که هیچ کاری هم نمی کنه.
    همه رو دید
    همه جور اتفاق رو دید

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. کاش دسته کم می شد آزادانه ازش حرف بزنم! نه فراموشم میشه نه گریه میاد کمکم نه میشه آخ بگم و بگیم! واقعا ما مجازات چی رو پس میدیم؟ واقعا لازمه این شهود تلخ و سیاه ادامه داشته باشه؟ میشه دیگه متوقف بشه؟ دیگه نمی تونم تحملش کنم! خدایا کمکمون کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *