دیشب و امروز و فردا از هر کدوم1قاشق چایخوری!

صبح جمعه. شبی بود دیشب! دلواپسیه شنبه و1سری, … از داخل تیمتاک صداهای شب جنگل رو پیدا کردم و زدم و مستر رو بردم بالای بالا. آرامش می داد ولی شب, سرماش, دردش, غربتش, …
خیلی دیر وقت بود. به خودم که اومدم گوشیم توی دستم بود و دستم روی گوشم بود و این لرزش های کزایی و اون سرگیجه ی لعنتی و خدایا نفسم بالا نمی اومد و داخل گوشیم صدا بود و صدا بود و صداها بودن و بودن و, … صدای شب جنگل هنوز از داخل اسپیکر سیستمم می اومد و من گوشم به گوشی و گوشم به صدا و دست های منجمدم هر لحظه بیشتر و بیشتر از پاک کردن سیلی که تمومی نداشت خیس می شدن ولی نه صدایی داشتم که آخ بگم نه هقهقی که آزادش کنم. به نظرم بد نیست من تا1سال دیگه طرف بخش های نبایده اینجا پیدام نشه. کرونا هم شده مزید بر علت ولی اینترنت و نرم افزارهاش نعمت های بزرگی هستن که امیدوارم موفق نشن ازمون بگیرنشون!
دیروز از کلاس تدوین به واقع هیچ چیزی نفهمیدم. باید ببینم چی از کلیدها یادم میاد.
فردا صبح باید برم بین اشخاصی که با خنده میگن من کرونا داشتم. پدرم گرفته توی بیمارستان زیر اکسیژن. شوهرم از خوده من گرفت. وایی شهید میشیم خخخ. من که از جلسه ی مدرسه که رفتم حالم خراب شد هنوز هم کامل رو به راه نیستم. خدایا خودم رو دربست سپردم به خودت دارم سکته می کنم. از دیروز دارم به بازنشستگی زیر20سال فکر می کنم. اصلا شدنیه؟ حقوقم از نصف کمتر میشه؟ به جهنم. اصلا مایل نیستم جونم رو مفت به بی تدبیریه1مشت آدم بیخیال ببازم. خدایا من باید چه جوری از این کابوس خلاص بشم؟ من نمی خوام سر این مسخره بازی ها لای نایلن پرت بشم وسط1قبر6متری لای آهک. این مدل رفتن خیلی جفنگه. اون هم سر حماقت اشخاصی که نمی فهمن ارزش جون رو ولی جونت توی دستشونه. خدایا داری باهامون چیکار می کنی؟ شهید یا هرچی اون همکار خوشم به شوخی گرفته و داره میگه من نمی خوام. شهیدها با دلشون رفتن و دلشون خواسته من دلم نمی خواد. خدایا دلم نمی خواد. نجاتم بده!
دیشب توی گوشیم خیلی چیزها گفته شد. من بیشتر می شنیدم چون نمی تونستم بگم. صدام رو داخل بخش آخر جا گذاشته بودم انگار و جاش1آسمون اشک بی صدا گرفته بودم. چندتا فحش جدید هم بلد شدم که از اون طرف خط به تیر کرونا پرتاب شد و ملتی رو ترکوند و دایره ی لغات فحشناک منو قویتر کرد و یادم آورد که هنوز میشه خندید. به نظرم1صحبت نیمه اضطراری در پیشه. کرونا که فعلا رفتنی نیست قرار شده عقل ها بره روی هم برای یافتن تمهیداتی در جهت باز کردن راه به سوی زندگی بهتر در امتداد محدودیت های کرونایی. اون مدلی نگاه نکن قرار نبود تو سر در بیاری من گفتم که خاطرم جمع باشه1جایی گفتم که جای دیگه زبونم بی خودی نجنبه نگفتم تو بگیری چی شد که! ای بابا! نمی دونم در اون صحبت های نیمه اضطراری حضور دارم یا نه ولی کاش به نتیجه برسه من واقعا دلم این, …
1جفت دستکش پارچه ای گیر آوردم. همیشه از دست های دستکش پارچه ای پوش حرصی می شدم. حالا خودم حاضر شدم بپوشم. کرونا رو بهانه نمی کنم. برای پرهیز از کرونا نیست. واسه کرونا دستکش پلاستیکی کافیه یا حتی فقط1قوطی الکل. این مال بعد از کروناست. زمانی که میرم بیرون. زمانی که دست میدم. زمانی که دستم, دست هامون, دست های هم رو لمس می کنن. تغییراتم زیادن اونقدر زیاد که ترجیح میدم بهش دقیق نشم وگرنه سرم گیج میره. چی شدم؟ احتمالا دایمی نباشه ولی در لحظه مدلم اینه. احتمالا عامل تغییر که از دیدرس توی این جاده خارج بشه برگردم به اصل نکبتم ولی الان این مدلی شدم.
به شدت حس کسر انگیزه می کنم. چندتا لازم دارم. من واقعا لازمه به زندگیم1نظمی بدم و از این حالت مضحک دربیام. به نظرم نه کاملا ولی1خورده شدنی باشه اگر, … انگیزه ها شبیه باطری عمل می کنن. اگر نباشه فرقی نمی کنه من چه قدر بخوام. نمی تونم بجنبم. فعلا اطرافم تا دیدم کار می کنه هیچ چی نیست. نه منظره ای, نه رودخونه ای, نه حتی پیچی. تا چشم میره جاده ی بی منظره و بی تغییر غبار گرفته و بس. کاش این مدلی نمونه!
باید امروز درس بخونم. فردا اوه عجب فردایی! صبح تا ظهر مدرسه. عصر ساعت6کانال ترجمه واسه هماهنگی. ساعت7کلاس زبان با بچه ها. ساعت9کلاس زبان اسکایپ. بعدش هم آمادگی واسه1شنبه و خدایا!
دلم می خواد بنویسم ولی, … بسه حسش نیست. حس بردن این داخل وورد و ویرایش هم نیست. کلا حس هیچ چی نیست. من رفتم بعد باز میام نق می زنم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «دیشب و امروز و فردا از هر کدوم1قاشق چایخوری!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام این همه میل به زندگی برام عجیبه. نه تنها شما کلا مادرمم همیشه میگه که دوست داره دویست سال بلکه بیشتر زندگی کنه و من با خودم که فکر میکنم احساس میکنم مین الانشم که برم غنیمته در واقع هرچی زودتر بمیرم غنیمته هر شب با این فکر که یعنی میشه این شب آ]ر باشه آروم میشم. به نظرم وقتی بمیری چندان فرق نمیکنه که قبرت چند متر باشه و تو آهک باشی یا نباشی و کسی دیدنت بیاد یا نیاد. خخخ میدونم الان شبیه یه دیوونه که از تیمارستان فرار کرده نگاهم میکنین. میگما کاش میشد عمر رو هم میشد مثل یه کیک خوشمزه قسمت کرد وای که اگه میشد یه ثانیه از این عمرو هدر نمیدادم و به کسایی که به نظرم ارزش زنده موندنشون از من بیشتر بود هدیشون میکردم. بیخیال زیاد دارم چرت و پرت میگم بهترینهارو براتون میخوام

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. ما در مقام قضاوت و ارزشیابی نیستیم. خدایی که حساب عمر دستشه خودش تشخیص میده کی ارزش زنده موندن داره و چه قدر باید بمونه. عمر هر کسی مال خودشه. به جای اینکه آرزو کنی عمرت رو ببخشی با خودت بگو من زنده هستم و نمی دونم عمرم تا کجا امتداد داره. بذار تا می تونم مثبت تر زندگی کنم تا عمرم کمتر تلف بشه! این نظر منه و نسخه ایه که خودم واسه خودم پیچیدمش. از من بپذیر. آرزوی مردن فقط آرزوهه. من نه بیشتر از همه ی دنیا ولی بیشتر از خیلی ها در این جهان بی در و پیکر مردنم رو خواهان بودم. عصرهایی که هیچ آرزویی نداشتم جز اینکه همون لحظه درست همون لحظه تموم بشم و تموم بشه. تموم نشد و عوضش من در1مرحله از زندگیم حس کردم در امتداد مرگ دارم آهسته قدم می زنم. خدا واسم جاده ی منتهی به پایانم رو صحنه سازی کرد و ازم باور کن مینا که واقعا لحظه های سختی بود. نه درد داشتم نه زجری کشیدم فقط احتمالش رو می دیدم که شاید خیلی آهسته به انتها برسم. هرچی روزها و لحظه ها و ساعت ها بیشتر پیش می رفت التهابم بیشتر می شد و ترسم بیشتر. مینا لحظه های آخر آهسته ولی خیلی واضح به زبون می گفتم خدایا غلط کردم. خدایا بذار بمونم. خدایا به فرشته ات بگو غلط کردم اجازه نده ببردم. خدایا توان حرکت نصف جسمم رو بگیر. اصلا توان حرکت تمام جسمم رو بگیر ولی بذار زنده بمونم. شاید بعدا دلت به مروت بیاد و توانم رو پس بدی ولی اگر حالا ببریم بعدا زندم نمی کنی. خدایا مهلت بده دیگه روی جونم ناشکری نمی کنم. خدا دلش نیومد. چرت گفتن هام رو بهم بخشید. بهم مهلت داد. و من هرگز تا هر زمانی که زنده باشم برای مردن دعا نمی کنم. می خوام زنده بمونم و تا زمانی که هستم سعی کنم. سعی کنم که جادم هموارتر و خودم سبکبالتر باشم و هرچی آماده تر واسه زمانی که مهلتم تموم میشه و باید بپرم. هنوز خیلی راه دارم. هنوز خیلی مونده تا به جاده ی مستقیم و راه انسان شدن برسم. هنوز آماده نیستم. ولی الان می دونم که دارم سعیم رو می کنم. شاگرد ضعیف این کلاسم ولی دارم سعی می کنم. خدا این رو حتما در نظر می گیره و موقع نمره دادن مثبتش رو میده بهم. بله من می خوام زنده باشم چون زندگی امانت با ارزشیه که خدا داده بهم و گفته این رو نگهش دار ولی بدون که این مال منه. دستت باشه و استفاده کن ولی هر زمان خواستم پسش میدی. مواظبش هم باش چون مال منه. زندگی رو می خوام مینا. دوستش دارم. هرچند گاهی بدجوری باهام بد تا می کنه. من زنده بودن رو دوست دارم و دلم همچنان می خواد که بمونم و واسه رسیدن به صبحی که هنوز به اومدنش امیدوارم منتظر به قلب شب خیره بشم و برای رسیدن قدم هایی هرچند کوتاه بردارم. چه قدر گفتم و گفتم. وایی خدا! دیگه بسه. من رفتم.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    هی پریسا زیاده از حد داری به خودت سخت میگیری و دلواپسی هاتو میرسونی اوج
    بسه تمومش کن دیگه
    با این کارا فقط بیشتر خودتو آماده بغل کردن اون ویروس کزایی میکنی
    مگه نشنیدی میگن بیشتر کسایی که مریض میشن یا بلای دیگه ای سرشون میاد از ترسه زیاده
    من گرفتم ردش کردم رفت چیزیم هم نشد
    فقط دو هفته دهنم سرویس شد و خلاص خخخخ
    بهتره وسط این همه گرفتاری یه فکر هم واسه تکبال بکنی
    آخ من چی گفتم آیاااااااا
    من رفتم یه جای دیگه تا بعد پیدام شه خخخ

    • پریسا می‌گوید:

      هی ابراهیم! از این چیزها بگی1جنگل پرنده جنگلی می فرستم بریزن سرت اونقدر بزننت که شبیه آناناس ورم ورم بشی@ آخیش! هی دشمن عزیز! ایمیلت رو بگیر بپر اون شماره داخل اون پست رو درست کن!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    این ها رو که نوشتید حسابی به فکر چند وقت دیگه که قرار شده برم سر کار می افتم.
    این همه سال کار جور نمی شد گذاشته وسط کرونا آزمون قبول شدم
    البته پارسال قبول شدم ها ولی تا امسال مراحل اداریش طی شده البته هنوز هم کاملِ کامل تموم نشده و از سد مصاحبه عقیدتی سیاسی نمی دونم گذشتم یا نه فکر کنم گذشته باشم
    به هر صورت موظف هستند اگر تمام مراحل رو رد کنیم تا آخر سال یک روز هم که از نود و نه مونده باشه ما رو بفرستند سر کار و حس می کنم با وجود این کرونای مسخره این چیز مثبتی نباشه شاید هم باشه شاید تا وقتی که رفتیم واکسن اومده باشه ولی نمی دونم کلی از الآن استرس گرفتم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. هرچی بخواد پیش بیاد سر زمانش پیش میاد و ما خواه ناخواه باهاش رو در رو میشیم. پس خودتون رو به خاطرش اذیت نکنید. زمانش که برسه میاد. ولی اگر از من می شنوید شاغل شدن در هر حالتی که باشه مثبته. این از نظر من که به هیچ عنوان به کتم نمیره دیگه از لحاظ مادی به خونواده تکیه کنم درسته شاید کسی باشه که بگه من موافق نیستم. کرونا یا هر چیز دیگه ای من حاضر نیستم به خاطرش استقلال مالیم رو از دست بدم هرچند این استقلال محدود به1حقوق کوچولو باشه. بهش فکر کنید. مثبت هاش رو دقیقتر بسنجید و احتمالا باهام موافق خواهید بود. و مورد اصلی! ایول! کار! شما دارید شاغل میشید! این حرف نداره. بعد از اون قبولی عالی حالا این شاغل شدنه! به خدا راست میگم این بی نهایت عالیه. دوباره تبریک میگم و امیدوارم این سیر هرچه سریعتر طی بشه تا از شنیدن شروع اولین روز کاری دوباره تبریک بگم. بعدش به خاطر گرفتن حقوق اول و همچنان بعد و بعد و همچنان بعد.

پاسخ دادن به مینا لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *