خدایا می شنوی؟

صبح شنبه. دیشب1خروار خواب های عوضی دیدم. چنان بد بودن که صبح که بلند شدم از اطرافم می ترسیدم. البته چندتا از عوامل سازنده ی این مزخرفاتی که دیدم رو می شناسم. بد خوردن, موضوع انشایی که نصفه شب رسید دستم و حسابی بهم استرس داد, تصور1فوج درس همراه1انشای ننوشته برای امروز صبح, یک سری فشارهای مسخره از داستان های معمولی خانواده که من نمی دونم چه مدلی واسشون و واسه خودم حلشون کنم؟ از دست آدم ها و اشتباه کردن هاشون خدا, استرس هفته ی آینده و مدرسه و داستان های عجیبش که از همین حالا توی گروه واتساپی شروع شدن و خدا می دونه امسال امتدادش چه شکلی باشه, کاش خدا حواسش بهم باشه و حفظم کنه, و شاید1سری مطالعات غیر مجاز که به1کسی گفتم چشم انجامش نمیدم ولی دیشب باز انجامش دادم و ادامه هاش رو رفتم و, … جنگل گردی دلم نخواست. دلم تنگ شد. خیلی خیلی تنگ شد خیلی! این ها همه با هم1جا شدن و دیشب توی خواب بد گذشت. واقعا بد! بیخیال. حتی حس ندارم امروز دعا کنم. و این به خواب دیدن هام مربوط نیست. خستم. کار درستی نمی کنم اینجا این روزها. زیاد تلخم و زیاد خاکستری این روزها اینجا. ولی اینجا من خودمم. اینجا که نباید ماسک بزنم! اینجا اگر نگم تحملش بدجوری سخت میشه.
دیشب حس کردم دلم گفتن می خواد از مدل آتیشی. زنگ زدم به مادرم. به گفتن های من نرسید. باید می شنیدم. خیلی زیاد. دفعه ی اولی نبود که دلم گفتن می خواست و به تیر گفتن تماس گرفتم و به سرعت جا عوض شد و شنیدم و شنیدم. دفعه ی اول نبود ولی دیشب بدجوری دلم گفتن می خواست. دردسرت ندم. نگفتم. شنیدم. بعدش سنگینتر از10دقیقه پیشش قطع کردم و چسبیدم به مطالعات غیر مجازم. آخرهاشم. اذیتم کرد. شدید. خیلی شدید.
این ریپر مسخره روانیم کرده. نمی تونم باهاش درست درمون فیکس بشم. آخر هفته جلسه ی دومه من هنوز گیر این کلیدهام. خدایا نمی فهممش واسه چی؟
باید احوال بابا برفی رو بپرسم. دیر کردم. خدایا نمی تونم نه زمانش رو دارم نه روانش رو. حس می کنم امروز به شدت حرصی, … نه حرصی نیستم. دلگیرم. حس می کنم امروز به شدت دلگیرم از همه ی جهان. من چیز دسته بالا نمی خوام فقط اینکه جهان بفهمه من هم میشه بریده باشم از خستگی. نمی خوام درک بشم. کمک هم نمی خوام. این لوسبازی ها مدت هاست از سر من پریده. ولی به نظرم این توقع بالایی نیست که بخواییم با فولاد اشتباه گرفته نشیم. همه میگن تو می تونی. بله دارم می تونم ولی کسی نمی خواد1کوچولو سرش رو1وری کنه ببینه به چه قیمتی دارم می تونم! بعدش هم که ولو میشی همه حیرت می کنن که آخی طفلک قسمتش این بود. تقدیرش تا اینجا بود. آره خودش هم ناشکر بود چه قدر بهش گفتیم خودت رو زیر فشار نذار چه قدر گفتیم مواظب خودت باش مواظب نشد این هم عاقبتش. حس بحث نیست که بگم آخه لعنتی ها من چه مدلی میشه مواظب خودم باشم زمانی که واسه درمون این فشارها قرصی نیست و پشت سر هم گونی گچه که روی هم میاد روی کت و کولم؟ مواظب باش گفتن آسونه میشه گفت. ولی شماها دیگه نگید. خسته شدم نگید. بابا نگید! اصلا هیچ چی دیگه نگید این گفتنه از اون ندیدنه غیر موجهتره دیگه نمی خوام بگید من مواظب خودم باشم دیگه نگید محض خاطر خدا بسه دیگه نگید!
شاید من امروز از ور چپ بلند شدم. کسی اطرافم نیست و چه خوب! بد می شد اگر این آتیش رو می پاشیدم به ملت. بد نیست من امروز تیمتاک هم آفتابی نشم. هم خودم خستم هم درست نیست با آدم ها این مدلی رو به رو بشم. هی! من چمه؟ اینجا دیگه لازم نیست بشنوم اینجا فقط میشه که بگم. خدایا می دونی چیه؟ امروز به خودت هم دلم نمی خواد بگم. حسم مثبت نیست. حس می کنم تو این روزها واسه اون هایی که با ناخنهای خونی دارن ذره ذره ازمون جدا می کنن و می خورن خداتری. خدایا آخه این درسته؟ تو ما رو آفریدی. تو دیدی چی داره میشه. تو تماشاگر اینهمه ویرانی از پشت اینهمه دود شدی. دست بالا نکردی دست های ویرانگر رو کوتاه کنی که هیچ, میدون هم بهشون دادی که بیشتر ویران کنن و هنوز داری بیشتر بهشون میدون میدی که زنده زندگی رو خاک کنن. درصد افسردگی اینجا رو دیدی؟ اشک جوون ها رو دیدی؟ خودکشی اون جوون کنکوری رو دیدی؟ مردن مردم رو دیدی؟ پروازهای بی فرود تا ابدیت رو دیدی؟ جا مونده های این ها رو دیدی؟ صدای دردشون زمانی که صدات زدن رو شنیدی؟ این ها آه نداشتن؟ اون ها جوون نبودن؟ خدایا تو1جهان رو با زمین و آسمونش آفریدی. همه قواعد رو بلدی. می دونی اگر1جای کار اشتباه باشه چی پیش میاد. می دونی اگر خشتی کج باشه دیوار تا آسمون کج میره. تو می دونی اگر1سیلی به ناحق فرود بیاد اثرش در هستی پخش میشه و موجش چه بسا که نسلی رو درگیر کنه. تو اینهمه خشت اشتباه رو دیدی. تو اینهمه سیاهی و سرخی رو روی دست ها دیدی. تو اجازه دادی. خدایا واسه چی؟ این گوشه ی دنیا جزو آفرینشت آیا نبود؟ مادرهاش دل نداشتن؟ پدرهاش شرم از روی زن و بچه حس نمی کردن؟ بچه هاش آرزو نمی کردن؟ واسه چی اجازه دادی این ها تمامش بشه خاک؟ واسه چی هنوز داری اجازه میدی؟ این گوشه ی جهانت رو نمی خوایی؟ خاطر وجودهای زجرکشیده اش خیالت نیست؟ دل های شکسته ی اینجا دل نیستن؟ آه های خیس اینجا به حساب نمیان؟ به جای اینکه زیر بال های شکسته رو بگیری رفتی اون طرف ایستادی و زیر پتک ها رو گرفتی که قویتر بره بالا و شدیدتر بیاد پایین؟ خدایا مگه ما در حق تو چیکار کردیم؟ هان نگم؟ گناهه؟ به جهنم! ما در حال سپری کردن جهنم هستیم. از استرس اینکه1لحظه ی دیگه امنیتی هست یا نیست, شغلی هست یا نیست, فردایی هست یا نیست, عمری هست یا نیست, هر لحظه در حال پرپر زدنیم. خدایا تو که از این دلواپسی ها نداری ما داریم. به بنده هات که می تونی بگی بیخودی با جهنمت تهدیدم نکنن نمی تونی؟ جهنم همینجاست. درست همین گوشه ی جهانت که تو دلت خواسته گرفتارهاش رو نبینی. خدایا آخه واسه چی اجازه دادی؟ خدایا این درست نیست دارم آتیش می گیرم آخه تو خدایی تو می تونستی جلوی این شب رو بگیری. نگرفتی. نگرفتی و زیر بازوهای سیاه رو هم چسبیدی که بالاتر برن و بیشتر کثافت بپاشن به جهانت و به باورهای من! آخه واسه چی؟ چه تقصیری دیدی که مجازات به این تلخی جوابش بود؟ واسه چی این کشتی رو ول کردی زیر مهار جنون و مالیخولیا و کفری که با برند دینت خورد توی سرمون؟ خدایا بیداری؟ خدایا واسه چی؟ واسه چی اجازه دادی واسه چی اجازه میدی واسه چی؟ دلم داره می ترکه. هر کسی فقط1عمر داره. مال ما تباه شد و رفت. تموم شدیم و کسی خیالش نبود. هر دفعه گفتیم خدا هست. بله هست ولی دیشب و امروز صبح حس کردم واسه طرف مقابل بیشتر هست تا این طرف. عمری که از ما تلف شد هدیه ی تو بود. اجازه دادی داغونش کنن. و داری اجازه میدی که بیشتر داغونش کنن. آرامش روح و سکون دل حق هر جنبنده ایه که نمی خواست وارد این چرخه ی تاریک بشه و تو خلقش کردی. واسه چی اجازه دادی از ما دریغش کنن؟ خدایا دلگیرم. از همه چیز. از اطرافم. از ترس هام. از چیزهایی که دارن پیش میان و از به ندیدن زدن های تو. به جهنم که درست نیست بذار بگم. خدا از بنده هاش دلگیر میشه و میگه. اگر بنده دلش بگیره چی؟ من می خوام بگم. خدایا دلگیرم از به ندیدن زدن هات. مهربونی های تو از بس بی انتها هستن توصیف ندارن پس چه جوری دلت اومد اینهمه رو تماشا کنی و بعدش اجازه ی ادامه اش رو هم تمدید کنی و هنوز هم پشتیبان این امتداد تلخ باشی؟ دلم گرفته خدایا! دلم گرفته از این صبوریت. دلم بدجوری گرفته دیشب. امروز. امشب. به کی بگم؟ از هر کسی دلم گرفت اومدم گفتم خدا! از صبر خودت دلم گرفته. بگو به کی بگم؟
این کاغذ سیاه کردن ها درمون درد ما نیست. تو که خیالت نیست بقیه هم اگر بفهمن نهایتش بیان1ضربه بزنن توی سر من که خفه شم البته اگر از طرفم حس خطر کنن که امیدوارم نکنن! شاید این رو منتشر نکنم. شاید شبیه تا دیروزم سکوت کنم و بگم من این چیزها توی مخم جا نمیشن. شاید به هیچ کسی نگم. هیچ کجا نگم. شاید بیام در حضور همه هرچی گفتم رو پس بگیرم که دردسرم نشه. شاید هر چیزی بشه و بشم. ولی در هر حالتی که باشم, هرچیزی که پیش بیاد, تو بدون, خدایا بد دلم گرفته از این صبوریت! خیلی خیلی دلم گرفته. اندازه ی تمام اشک های این گوشه از جهانت, که تو زدی به ندیدنش دلم گرفته! اندازه ی وسعت آرزوهایی که خاک شدن, آرامشی که افسانه شد, خنده هایی که رفتن و تموم شدن, دلخوشی های کوچیکی که تاریک شدن, امیدهایی که روی دست های زخمی صاحب هاشون مردن و تموم شدن, دلم از صبر و سکوتت گرفته! خدایا دلم اندازه ی1شب بی صبح درد بی انتهای تاریک گرفته! کاش می خواستی و می دیدی و می فهمیدی!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «خدایا می شنوی؟»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام پر از حرفم منم خیلی وقته مثل شما دلگیرم انگاری خدا مارو به حال خودمون ول کرده مدتهای زیادیه که خدا یادش رفته دستهامونو بگیره یا شایدم فکر میکنه اونقدری بزرگ شدیم که دردهامونو تحمل کنیم کاش میتونستیم هممون یکصدا بگیم که نشدیم این روزها انگار شیر عمرمون باز مونده و بیخودی هدر میره

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. شیری که باز مونده؟ تشبیه جالبی بود. تونست کاری کنه لبخند بزنم. هرچند از اون تلخ هاش ولی زدم. گاهی از شدت درد به سکوت می رسیم. من نمی دونم بعد از این به کجا می رسم ولی کاش از مسیری که الان درش هستم و هستیم سختتر نباشه!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    آخ که چی بگم
    نمیدونم واقعا تو این روزها این لحظات و هرچی هست موندم و
    چی میشد حکمتش میبود و سکوتشو میشکست خدا و میگفت چرا و تا کجا حد اقل اون موقع میفهمیدیم که چقدر دیگه این عذاب مونده و
    پووف
    پریسا اینجا رو دوستش دارم چون واقعا میشه بیخیال عاقلها هرچی تو دلته بگی و نگران تاسفها و و دیگران نبود
    اینجا میشه حس کرد یه محله ممنوعه هستش و فقط ماهایی که این مدلی هستیم و این مدلی فکر میکنیم حرف میزنیم و اینا این اطراف پرسه میزنیم و خداییش حس خوبیه خخ
    بدجور شاد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. خدا این روزها انگار, … بد نیست من در این حال و هوایی که هستم کمتر حرف بزنم خخخ. با توصیفت از جو
      اینجا موافقم شدید. واسه همینه که با وجود دردسرها و بالا رفتن هزینه ها باز دلم نمی خواد و نمیاد اینجا رو بیخیال بشم. بهم پیشنهاد شد ولش کنم و واسه نوشتن به1کانال تلگرامی رضایت بدم هم دردسرش کمتره هم هزینه هاش ولی, … من اینجا رو دوست دارم. کاش فعلا واسم و واسمون بمونه! عاقل ها رو بیخیال. واقعیتش با عرض معذرت از رهگذرهای اتفاقی این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای حوصله ی خودشون و فلسفه ها و کلیشه هاشون رو ندارم. خدا خاطرشون رو بخواد این روزها هیچ کدومشون توی فکر اصلاح وضعیت من و نصیحت کردنم نیفتن که حسابی گناهی میشن. آخریشون که خواست کار خیر کنه خخخ وایی خخخ وایی خخخ به خدا دست خودم نبود شب بود شبیه این روزها نبودم شاید خیلی بدتر بودم تازه سر داستان آیلتس خورده بودم به بنبست و حالم به مفهوم واقعی فاجعه بود و این وسط1بنده خدایی خخخ واااآاااآاااآاااآااایی ابراهیم واااآاااآاااآاااآاااییی خخخ! خلاصه که عاقل بی عاقل! حسش نیست. هی ابراهیم! نمی دونم واسه چی دلم می خواد باز بگم که زندگی با تمام این کثافتکاری های این روزهاش که داره حالم رو به هم می زنه باز ارزش حفظ شدن و زنده موندن داره. یعنی1همچین زنده ی پررویی هستم خخخ. از رو نمیرم که! دلت شاد!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    زندگی بله ارزشش رو داره خیلی هم داره ولی چیزی که ما رو باهاش درگیر کردند مُردِگیِه نه زندگی
    با تک تک کلماتی که نوشتید موافقم
    مگه ما چه قدر فرصت زندگی داریم من دارم به سی سالگی می رسم و نتونستم به چیز هایی که باید تا این مرحله می رسیدم برسم
    گیریم که از همین الآن معجزه بشه و من برم سر کار و ازدواج کنم و زندگیم از این حالت خارج بشه من در سی سالگی این چیز ها به چه دردم می خورند؟
    فقط ادامه میدیم که له نشیم
    راستی یک خبر فوق خوب هم بهتون این وسط انرژی های منفی بدم
    من از وقتی کرونا اومد و دیدم دیگه واقعاً هیچ فردای تضمین شده ای وجود نداره که من بتونم فراغت پیدا کنم و بیفتم دنبال علاقه هام بی خیال فردای نیومده شدم و با وجود همه سختی هایی که درس خوندن می تونه داشته باشه در کنکور ارشد ادبیات فارسی شرکت کردم و رتبه ام هجده شد.
    خیلی عجیب بود واقعاً هنوز هم برام عجیبه
    با اون که گرایش درسی من حقوق بوده ولی رتبه ادبیاتم از تمام رتبه هایی که تا حالا در کنکور های مختلف به دست آوردم بهتر شده
    فقط عشق می تونه نتیجه اش این باشه
    اینه که به جای به فکر ازدواج بودن و تشکیل خانواده دادن تصمیم دارم فعلاً رشته ای که قلباً عاشقش هستم رو بخونم تا ببینم چی قراره بر سرم فرود بیارن
    امیدوارم الآن حالتون با وقتی که این مطلبو این جا نوشتید فرق کرده باشه و مثبت تر شده باشید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. موافقم این جهنمی که ما در حال طی کردنش هستیم واقعا در خیال هیچ کابوسی جا نمیشه. ولی با اینهمه من تا جایی که از دستم بربیاد هنوز باختن و وا دادن توی سرم نرفته و اگر اوضاع بدتر از این نشه توی سرم نمیره. امید آخرین چیزیه که میمیره. من هنوز به فردایی که پشت این کوه دود و شب میاد امیدوارم. شاید هرگز نبینمش. شاید زمانی صبح بیاد که من دیگه نباشم. ولی من هنوز منتظرشم. هنوز منتظرشم و بعد رو نمی دونم.
      اوه خدا! واااآاااآااایییی خدا این عالیه! ایول! ووواااآاااآاااایییی آخ جوووونننن خدای من این واقعا محشره! تبریک میگم از اون مدل جیغی های94که ازم می شنیدید. این خیلی مثبته خیلی! اینکه کاری رو کنیم که بهش عشق داریم, اینکه راهی رو بریم که بهش عشق داریم, خدایا این محشره! حسابی خوشحالم و حسابی تبریک میگم. راه درستی رو پیش گرفتید. این مدلی زندگی قشنگتره. ممنونم از اشتراک این شادی قشنگ وسط اینهمه گرد و خاک! واقعا خوشحال شدم. از ته دل! من رفتم اتاق عقبی1جیغ غیر اینترنتی بزنم این مدلی نمیشه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *