استرس تا حوالی جنون!

صبح شنبه. کلاس امشب و درس هایی که کلی مونده تا بخونمشون. امروز به ناظم زنگ زدم. می گفت واسه چی جلسه نیومدی توی گروه زده بودن. قسم خوردم نمی دونستم. راست گفتم. این گروهشون رو چند دفعه عوض کردن بعدش هم1گروه عجیب غریب بود که فقط پیام آپدیت تلگرام داخلش می اومد اون هم الان هرچی می گردم توی گوشیم نیست من از کجا باید می دونستم؟ فردا باید برم مدرسه واسه مهر کارنامه های بچه ها و بردن تقدیرنامه های پارسال و, … خدایا جداشون کرده بودم ولی باز قاطی هستن آخه من نمی بینم الان چه مدلی جداشون کنم؟ این ها تمامش بهانه های جفنگه من به خاطر شروع مجدد ورودم به این سیستم استرس دارم. واقعیتش نمی دونم ایراد کجاست ولی حس می کنم شاید واسه مسئولیت پذیری درست آماده و تربیت نشدم که این مدلی میشم. اگر این مدلیه پس واسه چی باقیه وظایف زندگی رو که روی شونه هام میاد بی ماجرا پیش می برم؟ گیریم با ایراد که با تمرین درست میشن ولی این, … خدایا من واقعا به پذیرش منبع درآمدم نیاز دارم لطفا کمکم کن! خدایا خواهش می کنم! خدایا لطفا! این رو باید واسه کی توضیحش بدم که حل بشه؟ روانشناس؟ روانپزشک؟ مشاور؟ هیچ کسی؟ آخ خدایا!
درسم موند به شدت. نمی دونم واسه چی عقبم. استرس دارم. نمی فهمم چمه. واقعیتش1خورده اش رو می فهمم ولی نمی خوام بگم و باقیش رو نمی فهمم. خدایا من, … خدایا میشه سریعتر رفعش کنی من دلواپسم. اونقدر شدیده که نتونستم تحمل کنم و خودم رو پیش مادرم لو دادم و اون نصیحتم کرد که تو نباید این مدلی شدید در مورد1,… درست میگه ولی من, … دست خودم, … دست خودم, … نیست یعنی نمی دونم من واقعا آخه این, … خدایا منو ببین! اذیتم نکن! تو رو خدا! این رو رفعش کن! تو رو خدا! تو رو خدا!
دلم1دوش حسابی می خواد بلکه این حس ازم دست برداره بره. نمی رسم. درس. دلم به شدت چیزی می خواد که منتظرش باشم. نیست. خدایا من امروز چمه؟ استرس. شدید. حس می کنم اعصابم رو شبیه فنری که به زور جمع شده باشه فشار میدن. توی سرم دنبال1راه خلاصم که با تمرکز ذهنم بهش این فشار بره. خدایا مگه میشه هیچ چی نباشه؟ واسه چی پیدا نمی کنم؟
دلم می خواد به1کسی که می تونه این وضعیت رو متعادل کنه نق بزنم. کسی نیست. همه در این توفان گرفتارن. هر کسی به مدل خودش. خدایا تو که گرفتار نیستی! پس واسه چی1کوچولو این, … خدایا1کمکی می کنی؟ روانم درد می کنه1کمکی می کنی؟ من واقعا دلواپسم1کمکی می کنی؟ خدایا حالا1خورده تماشا بسه1کمکی می کنی؟ خدایا1کمکی می کنی؟ خدایا1کمکی می کنی؟
بچه های کلاس زبان تیمتاک جلسه ی پیش می گفتن1تایمی هم رو ببینیم. سفت گفتم من نیستم. اون ها شاید جدی نگرفتن ولی من جدی نیستم. به اون ها فقط گفتم نه ولی به خودم خیلی چیزها گفتم. خیلی زیاد. باز هم میگم. و در هر حال من نیستم.
این شب ها افکار مسخره ای توی سرم می چرخن و من در کمال وحشت حس می کنم از2ماه پیش به این طرف چه قدر قوی تر شدن و باز حس می کنم که مهارشون داره واسم سخت میشه و باز حس می کنم اگر باز هم قویتر بشن چه بسا به جایی برسن که دیگه نشه جمعشون کنم و وایی خدایا من نمی خوام این مدلی وحشتناک ضایع بشم لطفا اجازه نده!
فردا تکلیف سال کاریه جدیدم احتمالا مشخص میشه. خدایا میشه بهم سخت نگیری و فردا که میام خونه خاطر جمع باشم؟
راستی اگر واقعا آموزش اینترنتی بشه من باید از کجا کتاب بریل پیدا کنم؟ کاش پیدی اف فایل های کتاب ها باشه بریلش رو نمی خوام! کاش, … کاش چی؟ نمی دونم. کاش1چیز عجیب غریب به شدت با حالی بشه که من از حیرت مثبتش ماتم ببره! خدایا چی میشه مگه؟ اینکه توقع زیادی نیست! اصلا باشه مگه چیه واسه تو که سخت نیست بذار من متوقع باشم اتفاقی که نمی افته!
این رو دارم توی نت می نویسم. قبلی ها رو اول اینجا می نوشتم بعدش می بردم توی وورد بعدش فونتش رو درست می کردم بعدش خط هاش رو دستکاری می کردم بعدش می فرستادم روی آنتن. این یکی رو هیچ چیش نمی کنم. همین مدلی که اینجا می نویسم همین مدلی هم می فرستمش روی آنتن. خدایا استرس خوردم بیا نجاتم بده!
2دقیقه مونده به1بعد از ظهر. درسم موند. واقعا دیر کردم. باید می نوشتم چون حس کردم کم مونده ذهن و روانم کامل فلج بشن. نوشتم بلکه تخفیف بگیره. نمی دونم گرفت یا نه. به نظرم نه چندان. خدایا من رفتم ولی تو هر جا که من باشم منو می بینی. لطفا از این وضعیت لعنتی بیارم بیرون! دیگه بسه نمی خوام بنویسم من رفتم درس بخونم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «استرس تا حوالی جنون!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    اییییوللل ببین کی اینجاست
    سلام پرپری خووبی
    تو کی اومدی که من این همه جا موندم!!!
    استرس رو این روزا بجوری تحمل میکنم انگار دیگه بهش عادت کردم فقط گاهی انگار دلم یهو زیر و رو میشه و حس میکنم اون زمانا دیگه فرا استرس اومده سراغم و واااای
    امیدوارم فردا خبرای فوق مثبت بین این همه منفی با خودت بیاری
    برم ببینم دیگه چیا گفتی من جا موندم

    • پریسا می‌گوید:

      هی! سلام دشمن عزیز! ایول خخخ درست شد اینجا آخ جون! گیر کرده بود! من چند وقتی میشه از سفر به اعماق خودم اومدم البته نمی دونم باز میرم یا نه ولی خوش نگذشت. استرس این روزها بخشی جدا ناشدنی از زندگی ما شده. امیدوارم هرچی کمتر تحملش کنی! بپرم بهت برسم!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    پریسااااا من کامنتامو میخوووواااام چرا نشون نمیده آیاااا الاهی … شی که اینجا رو این مدلی کردی

    • پریسا می‌گوید:

      عه یعنی چی من نکردم من خودم گیر کرده بودم تازه کامنت های تو می رفت توی صف بررسی نمی دونم واسه چی باید می رفتم درستش می کردم اینجا اوضاعش بی ریخت بود از در که نمی شد وارد بشم می رفتم اینجا رو دور می زدم دستم رو از لای پنجره می بردم داخل پدرم در می اومد تا دستم می رسید کامنت ها رو آزاد می کردم بپرن برن بشینن جاشون!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    امیدوارم حالا دیگه تکلیف روشن شده باشه و استرس ها هم کمتر.
    چون هیچ وقت تمومی ندارند که.
    فقط کم و زیاد میشن.
    در مورد برگه های ناشناس از be my eyes استفاده کنید من خیلی استفاده کردم و می کنم و کلی جلو انداخته من رو.
    فقط کافیه نصبش کنید و تماس با اولین داوطلب رو بزنید و اون ها خودشون میگن گوشی رو چه جوری نگه داریم که بهتر کاغذ ها معلوم بشن و برامون می خونندشون و ما جداشون می کنیم.
    نه اون ها ما رو می بینند و نه ما اونا رو و فقط صدا هست و بعد از تماس هم هیچ رد پایی از هیچ کسی نمی مونه.
    این حالت کمک کردن رو خیلی خیلی دوست دارم.
    آدم حس می کنه منتی بر سرش نیست.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. از دست برگه های ناشناس و هر چیزی که میشه به سادگی داشتن2تا چشم برای ما شناس باشه ولی نیست حرصی ام. و ما همچنان در حال شنا کردن و پیش رفتن در هوای استرس های مدل به مدل هستیم و کی می دونه کی تموم میشن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *