حالا نمیشه اسم نداشته باشه؟

3شنبه صبح. امشب کلاس اسکایپ زبان. ساعت9شب. بعدش هم کلاس نویسندگی تیمتاک. ساعت10شب. خدایا1قطار بده من بچسبم زیرش در برم از این مدار مسخره!
هوا اینجا به شدتی بیمار کننده برای من بیرونیه. انگار از پنجره میاد داخل و می خواد دستم رو بکشه ببره بیرون. گردش. تفریح. سفره خونه. آلاچیقی با در نیمه باز و1سرویس چایی با استکان های غیر قابل اطمینان و کثیف و اون فضای دور از نظافت که هواش پر از سنگینیه. خدایا دارم دق می کنم نمی خوام معترض باشم ولی این روزها من عملا بی تفریح با اخبار عوضی و بنبست ها و قرنطینه و این درس بی پایان لعنتی اینجا زندانی شدم!
در حال خوندن درس های امشبم. دیروز مرخصی اجباریم در ترم تابستان کانون قطعی شد و حالم رو گرفت اما نه اونقدر که توی تلگرام مسخره بازی درنیارم و نخندم. به سرم زده. خدایا از تو چه پنهون گاهی حس می کنم در1سری موارد دیگه هم به سرم زده. این, … اوه! اوه خدا جان!
فردا اگر عمری باشه باید بشینم تمرین های درس6کانون رو بنویسم بعدش هم پیش به سوی تمرین های وورک. بریلش که زیر دستم باشه باقیش دردسرش کلی کم میشه من سر نوشتن این ها توی ترم بیچاره می شدم یعنی میشم حالا که حذف شدم تا مهر بذار بنویسمشون تا مهر که توی ترم گیر نوشتنه نباشم فقط درس خوندن باشه.
نگران مدارسم. من واقعا باید واسه این بینش عذابآورم1فکری کنم این حس به وظیفه ای که منبع درآمدمه داره بدجوری آزارم میده. دلم می خواست شبیه خیلی های دیگه1منبع درآمدی داشتم که لازم نبود بیرون کار کنم. کاش می شد! خدایا معذرت می خوام ولی میشه1کاری کنی باز نشه؟ می دونم متوقعم ولی, … بذار باز نشه! لطفا بذار باز نشه!
واسه کلاس داستان امشب چیزی ننوشتم. باید روی بخش های آخر آدم برفی و پروانه کار کنم. لعنت به هرچی خاکستریه آخه من نمی تونم الان!
واسه کلاس های تدوین صدا داخل محله ثبت نام کردم. کاش بهش برسم! از محروم موندن از همه چیز واسه خاطر درسی که انتها نداره خسته شدم. گذشته از اینکه این یکی صرف نظر از علایقم جزو وظایفه. از6شهریور شروع میشه.
در کلاس زبان تیمتاک با بچه های اینترنت ترم3هستیم. بیسیک3از کتاب کانون. خوشم میاد از این کلاسه. کار عملی ها رو دوست دارم. رایتینگ و گاهی طرح پرسش از داخل داستان های کوچولو. هنوز واسم سخت نشده پس بهش سوارم. کاش به کلاس اسکایپیم هم همین مدلی سوار بودم! وایی امشبه باید درس بخونم. خدایا کاش بهم مرخصی می داد!
در راهروهای نباید اینجا بخش30هستم. کاش ادامه ندم! دفعه ی آخری خاطرم نیست بخش چند متوقف شدم. واسه چی این کار رو می کنم؟ اذیتم می کنه. کاش نکنم!
بذار1خورده خیال ببافم بلکه حالم جا بیاد. تصور کنم مهر برسه و مدارس باز نشن و من نوشتنی های کانون رو نوشته باشم و اینجا خودم باشم و این کلاس اسکایپیه و درس های سختش و کانون با ترم آخرش و1کلاس کوچولوی حضوری چون با اینترنت نتونستم توی کلاسش باشم و کتابی که تمام لغت هاش رو درآوردم و تمام بریل نویسی هاش تموم شدن و همه آماده زیر دستم هستن و فقط می مونه درسش رو بخونم و آخ خدا بشه که بشه! واسه امتحان آخر ترم آخر هم2تا راه به نظرم میاد. یکی اینکه در مورد همراهی صفحه خوان با سایت دعا کنم که شدنی باشه و دومی اینکه بچرخم1مورد از اون مواردی که همکلاسی هام دارن پیدا کنم تا به جای من وارد بشه و اندازه ی60امتحان بده تا در برم ازش. اوه خدا واقعا که شرمآوره من این کار رو نمی کنم! اه لعنت!
امروز بود یا دیشب داشتم دنبال1چیزی می گشتم دستم خورد به بسته ی کوچیکی که مرواریدهای3داخلش بود. بهم داده بود1چیزی به نظرم1جاشمعی ببافم واسش. رنگ هاش قاطی شدن و هرگز مهلت نشد جداشون کنم. الان من با این ها چیکار کنم؟ یعنی باید بدمشون به2یا بذارم همین مدلی باشه یا بردارم ازشون استفاده کنم یا, … اه خل شدم. 3دیگه رفته و توی اون جاده پشت دری که پشت سرش بسته شد دیگه مروارید لازم نداره. توی نظرم این جاده واسش تموم شد. از1در گذشت و وارد1جاده دیگه شد. جاده ای که ما نمی بینیم. در پشت سرش بسته شد و 3رفت. جاده ی پشت در رو کسی نمی بینه مگر اینکه از در رد بشه و واردش بشه. این راه برگشت نداره که طرف برگرده بیاد به کسی بگه. فقط میرن. فقط میریم. الان3رفته اون طرف در. راستی جاده ی3الان چه مدلیه؟ منظره داره؟ صافه؟ قشنگه؟ روشنه؟ جاده ی من چه مدلی خواهد بود؟ راستی از در گذشتن سخته؟ هر کسی1جور می بیندش. من ازش می ترسم ولی مطمینم اگر بعد از رد شدنم کسی ازم بپرسه میگم اونهمه که من تصور می کردم ترس نداشت. کاش جاده ی من قشنگ و صاف باشه! خیلی از دستانداز و زمین خوردن هام خستم خیلی! خدایا خیلی زیاد!
به شدت چیزی لازم دارم که منتظرش باشم. از اون چیز کوچولوهای گذشته. چیزی به نظرم نمیاد. درست درمونترینش رویای لحظه ی بعد از پایان کانونه اون هم بعد از این بلای آخری که سرم درآوردن. اون هم خیلی دور و خیلی, … خدایا اون تایم تایم مدرسه نباشه! خدایا تو رو به دینت! این ویروسه با اون جو مسخره رو دلم نمی خواد! خدایا1چیزی بگم؟ من نمی دونم تو در تقدیرم چی نوشتی. توی این ماجرا انتها کجاست. و آخر این داستان که2ساله شروع شده با اینهمه غافلگیری و اینهمه دردسر و اینهمه مانع و اینهمه بالا پایین چی می تونه باشه. ولی قربون حکمتت میشه1لطفی به من کنی و رجز خونی های خودت و مادرم رو از روی باقی عمر من برداری؟ خدایا به هر مرامی که تو باهاش موافقی, دین یا اخلاق یا هرچی, له شدم آخه. مادرم می خواد بشه تو نمی دونم می خوایی یا نمی خوایی به نظرم نمی خوایی بعدش اون اصرار می کنه تو مانع می فرستی. خدایا حواس شما2تا هست دارید منو پرس می کنید این وسط؟ نمی خوایید بس کنید؟ یعنی واقعا قد1دونه شن ساحلت هم نمی ارزه من دیده بشم؟ خدایا باور کن خسته شدم. خدایا من خیلی خستم. گاهی حس می کنم به شدتی بی توصیف دلم می خواد سرم رو تکیه بدم به1دیوار و, … گاهی حس می کنم از خستگی دارم میمیرم. مردن جسمی نه واقعا میمیرم. خدایا به کی بگم این ها رو؟ نمیشه وسط این جهان به این بزرگی1کسی نباشه بفهمه این خسته شدم که من میگم چه مدلیه! نمیشه هیچ دستی نتونه از این گیر بکشدم بیرون. نمیشه وسط اینهمه اینهمه خدایا اینهمه دست هیچ دستی نباشه که کمک کنه از این وضعیت در بیام! من باورم نمیشه که نباشه. به شدت حیرتزده میشم زمانی که بهش فکر می کنم. یعنی من اینهمه نادیدنی هستم؟ تمام عمرم این مدلی بودم یا الان این مدلی شدم؟ خدایا بیدار میشی1دقیقه؟ خدایا لطفا! وایی اه!
داره دیر میشه. از درس های امشب فقط نوشتنی هاش رو نوشتم. رایتینگم هم بازبینی می خواد و خوندنی هام رو باید بخونم. بد نیست برم سر درسم. وایی خداجان!
بیخیال ویرایش. بذار همین مدلی باشه چی میشه مگه؟ من رفتم. اگر عمری باشه باز میام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «حالا نمیشه اسم نداشته باشه؟»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    پریسا تصوراتت قشنگنااا خخخخ
    با این شرایط که پیش میره احتمالا امسالم خواب یا نیمه خواب تشریف داری البته از جنس مدرسه ایش
    پریسا منم سر جریانی که میدونی بکل هیچی اون جور که باید نیست و دلم خیلی چیزا میخواد ولی نمیشه که بشه
    کاریشم نمیشه کرد تا بوده همین بوده
    استرس امتحان امسال با ماجرای سال قبل و کرونای امسال وای خدایا صبر ایوب
    جدی صبر ایوب که میگن چقدر بوده!!!

    • پریسا می‌گوید:

      صبر ایوب می خوام! می فهمم چی رو داری تحمل می کنی. و برات از ته دل دعا می کنم. من که معاف شدم. آخه بهم پرسشنامه ی بریل از اون طرف نمیدن. به خاطر تحریم. کرونا هم که اومد و کلا خاک اره پاشید به هر برنامه ای که می شد واسه امتحان دادنم بریزم. الان هم که بیناهای کلاسمون می تونن امتحان بدن و شاید راه واسه امتحان دادن من در1کشور دیگه هم باز باشه وضعیت دلار و قیمت این آزمون و اوضاع اقتصادی تمام جهان چنان پیچید که کلا بد نیست من فعلا بشینم تا زمان نامشخص درسم رو بخونم بلکه نمی دونم چی. ولی تو! هی می فهمم سخته ولی سعی کن. ارزشش رو داره. زمانی که موفق از این مانع پریدی احساسش می کنی.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    یادمه توی پست قبلی یهویی رفتم سراغ کامنت نوشتن و سلام نکردم.
    من هم دارم به این فکر می کنم که پشت دری که قراره برای من یک زمانی باز بشه چه شکلی خواهد بود
    آیا ارزشش رو خواهد داشت یا نه؟
    جاده ای بی انتها چه مدلی می تونه باشه
    من به تازگی دارم به این فکر می کنم که اگر همه این گرفتاری هایی که شما دارید این جا ازش حرف می زنید رفع و رجوع بشن میخواید چه کار کنید؟
    چون شبیه این وضعیت رو تجربه کردم
    کلی کار سرم ریخته بود دو سال درگیر بودم و بعد که تموم شد حس کردم خوشبختی همون روز های دویدن و گاهی رسیدن و گاهی نرسیدن بود
    حس کردم که خالی شدم و تا گرفتاری برای خودم درست نکردم آروم نشدم
    شما هم مطمئن باشید بعد این ها احساس خلأ خواهید داشت پس سعی کنید هر قدر سخت هر قدر دشوار از مسیر لذت ببرید.
    من امیدوارم پایان راه مسیر زبان شما کرونا رفته باشه که بتونید جشن حسابی و به یاد موندنی ای بگیرید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. دلم1جاده ی صاف می خواد که از بس صافه بشه حتی با وجود ندیدنم داخلش بی ترس و سریع قدم بزنم. سبک و بدون دلواپسی چاله ها. جاده ای صاف با گلکاری های2طرفش. هر طرف هم نیمکت های پیوسته شبیه دیوار باشه که هم خسته ها بشینن و خستگی در کنن هم من کجکی ولو نشم توی جنگل. دلم1جاده می خواد پر از عطر بهار نارنج و گل و صدای شاد پرنده ها و نسیم بهاری و مسیری سرشار از هوای صبح. خدایا کاش می شد این ها رو بهم می دادی! کاش!
      گرفتاری های من که انتها نداره. مدرسه که تا بازنشستگی باهامه و خیلی مونده, زبان هم که از اونجایی که آیلتسی در کار نیست پس انتهایی واسش نیست چون این اینجا کاربرد نداره و اگر تمرین و مطالعه رو ول کنم این رشته پاره میشه و تمام زحمت هام پر و این واسم شبیه اینه که مرده باشم از بس سنگینه. کرونا هم حس می کنم عاقبت پیش از اینکه واسش واکسن درست درمون پیدا بشه واسه بشریت شکلک درمیاره و شبیه اون آنفلوآنزای اسپانیایی خودش در میره و بشر رو در خماری زدنش و گیجی اینهمه بلا که سرش آورد جا می ذاره. خدایا درس درس درس درس درس درس درس درس درس!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *