اندر احوالات قرنطینه زده ی خوده خودم!

جمعه شب.
چه هوا اتفاق! خدایا انگار یک عمر شده که اینجا نبودم. حس سلام و ما آمدیم نیست. دلم می خواد بی صدا بیام. انگار که اصلا نرفتم. اتفاق های زیادی افتاد. توی سال99ما شاهد رفتن های زیادی بودیم. چندتاشون دوست بودن. خیلی هاشون برای من فقط دوست ها و آشناهای معمولی بودن ولی رفتنشون تلخ بود. ولی همه اینهمه دور نبودن. یکی از این رفتنها, …
3رفت!
1صبح2شنبه ساعت5و چند دقیقه؟ بهم گفتن ولی خاطرم نیست. چندتا2شنبه ی پیش بود؟ 6تا؟ 8تا؟ چندتا؟ خاطرم نیست. نتونستم برم سر دفنش. نشد برم سر خاکش. چند وقت پیش چهلش بود. من اونجا نبودم. کرونا بیداد می کنه. من حسابی ترسو و خودخواهم. اونقدر خودخواه و اونقدر ترسو که نتونستم میل به زنده و سلامت موندنم رو در رویارویی با مهر رفاقت و اونهمه خاطره ندید بگیرم و برم وسط بقیه. توی قرنطینه ی خونگی مخفی شدم و همینجا وسط کتاب هام موندم تا دفنش کردن و تموم شد. هنوز نرفتم سر خاک. نرفتم دیدن2. نرفتم دیدن انتهای3.
شوهر خاله ام چند وقت پیش فوت شد. زنگ زدم تسلیت گفتم. نرفتم خونه ی خاله. نرفتم ختم شوهر خاله. نرفتم تشهیع جنازهش. دفنش. مجلسش. مجلسی که به خاطر کرونا بدجوری خلوت بود. شبیه همه ی بدرقه های این روزها. این خاله و شوهر خاله رو از بچگی باهاشون یک زندگی خاطره دارم. دختر همسایه شون دوست من بود و من2هفته به2هفته توی خونشون می موندم و خدایا نتونستم اونجا باشم! چند نفر دیگه رو باید از داخل قرنطینه بدرقه کنیم؟ این قصه ی سیاه هم عاقبت تموم میشه. ولی خاطره ی پایان هایی که نتونستم درشون حضور داشته باشم برای همیشه توی روحم باقی می مونه و اذیتم می کنه.
هنوز درس می خونم. اینکه دیگه نمی تونم تا اطلاع ثانوی امتحان آیلتس بدم شبیه زخمی که جاش مونده ولی دردش عادت شده داره در امتداد زندگی همراهم میاد. انگار عضوی از خودمه و وجودش جفت شده باهام. شبیه بقیه اعضای جسمم. شبیه چشم هام. چشم هام!
عاقبت اون فسقل رو گذاشتم کنار. تلخ بود واسم که سیستمی که واسه امتحانم خریده بودم رو بازش کنم ولی کردم. قهرمان ضربه کردن رنج نیستم یکی کمکم کرد وگرنه خودم مال این حرف ها نبودم. فسقل رو نگه داشتم تعمیرش کنم هر زمان شدنی بشه. فعلا نشده.
کیبورد اون فسقل هیچ کجا نیست که نیست. با نصفه کیبورد حتی داخل خونه واقعا بد پیش میره. شکر خدا این روزها سر کار در کار نیست. نمی خوام به مهر فکر کنم. از تصورش فعلا متنفرم. بله متنفر!
ترم های کانون به شدت فشرده ادامه دارن. نمره ی ترمی که گذشت واسه من ثبت نشد. ترم جدید شروع شده ولی من همچنان بلاتکلیفم. درس های کتاب جدید رو خودم دارم توی خونه پیش می برم. تمرین ها رو می نویسم و کتاب رو بعدش می خونم. منتظرم ببینم نمره ای که ثبت نکردن ثبت میشه یا نه. ترم های کانون جویده پیش میرن. کرونا نظم زمانیشون رو بدجوری به هم ریخت. اینترنت نتونست در پیشبردشون به من و چندتای دیگه کمک کنه. ترمی که هنوز نمره اش رو نگرفتم بهمون کلاس حضوری داده بودن با6تا عضو. هر هفته2روز با شیلد روی کل صورتم می رفتم کانون و زمانی که بر می گشتم از بس به جای اکسیژن کربن تنفس کردم به سرگیجه می افتادم. کلاس هامون به جای1ساعت و45دقیقه3ساعته بودن. ترم3ماهه رو باید1ماهه تمومش می کردیم. نمره ی من ثبت نشد. هنوز منتظرم. خدایا به خیر کن من نمی خوام بیفتم! اون یکی کلاسم اسکایپی در جریانه. گاهی حس می کنم وسط سنگینیه فشار درس های2تا کلاس کم مونده پرس بشم. خیلی ها بهم گفتن کانون رو دیگه ول کن. ارزشش رو نداره تو داری مطالب آیلتس رو می خونی. کرونا هم که هست و خلاصه بیخیالش بشو. یکی از اون خیلی ها برادرم بود. هنوز هم میگه. من سکوت می کنم و گاهی هم تک خنده ای می زنم و میگم درست میشه. فقط میگم درست میشه. و بعدش گوشی رو می ذارم و میرم سر درس های2تا کلاسم که قرار نیست هیچ کدوم رو ول کنم. من پریسام. اگر شروع کنم توقف در کارم نیست تا خط پایان. من از این خط پایان هم رد میشم حتی اگر فقط۱مشت خاکستر ازم اون طرف خط جا بمونه. حالا تمام جهان برعکس بچرخه. حرف آخر رو من می زنم. این من هستم که تمومش می کنم. من! پریسا! تمام!
به وضعیت مسخره ای افتادم. به شدت همه چیزم دارن عوض,… خدایا توضیحش سخته نمی خوام واسه توضیحش تلاش کنم. دو شب پیش چنان ترسیده بودم که از وحشت تب کردم. چیه نمیشه من یک شب بترسم؟ من ترسیده بودم الان چیه؟ بد هم ترسیده بودم. مادرم رو می خواستم شبیه کسی که می خوان ببرن اعدامش کنن. واقعا حالم بد بود. ترس روانیم کرده بود. تشنگی نفسم رو می گرفت می خواستم بلند شم برم آب بخورم از شدت تب ترس نمی شد پا شم. شبیه کوچولوهایی که خخخ می خوان بخوابوننشون روی تخت تزریق بی اختیار مشت مشت می باریدم و هرچی می کردم جمعش کنم اصلا نمی شد. واقعا ارادی نبود. هر لحظه تصویرهای فیلم شبی که ماه کامل شد می اومد توی نظرم. سردی تیغ چاقویی که باهاش اون جوون رو سر بریدن روی گلوم حس می کردم انگار. قلبم داشت از زدن جا می موند. هر مدلی توصیفش کنم باورت نمیشه. خدایا مگه میشه اینهمه ترسید؟ دلم خدای خودم رو می خواست که بپرم بغلش بگم خداجان به خدا بنده ی درست درمونی میشم فقط نجاتم بده اجازه نده این, …
دو روز و دو شب افتضاحی بودن. خیلی خیلی بد بود خیلی. آخر سر خدا مأمورش رو فرستاد گفت بلند شو برو از این گیری که گرفتارش شد نجاتش بده این ظرفیتش قد یک استکان بیشتر نیست به درد وظایف درست درمون نمی خوره برو خلاصش کن الان جونش زیر بار روی شونه هاش درمیاد. مأمور خدا هم اومد بالای سرم از زیر آواری که زیرش گیر کرده بودم نجاتم داد. من تا دیروز عصر تب خفیف داشتم بعدش هم1کوچولو داشتم بعدش دیشب خخخ…
الان دیگه تب رفته. ترس هم رفته. ولی خودمونیم من خیلی بی خاصیتم این, … وایی بذار یادم بره بدجوری اذیت شدم. خدایا بد بود خیلی بد بود خیلی بد!
مادرم امشب اینجاست. گوشی بازی می کنه. من هم درس می خونم. البته این لحظه دارم می نویسم. دلم می خواد باز بنویسم ولی داره دیرم میشه. نوشتنم میاد. چیز خاصی هم نیست ادامه ی چرت گفتنم میاد. ولش کن باشه بعد الان دیره باید نت برداری های کلاس اسکایپی فردام رو بنویسم. هی! من کی انگلیسیم عالی میشه؟ باید بشه! باید! باید! میگم که خدایا! ببین منو! هیچ چی هیچ چی نمی خوام فقط دلم خواست صدات کنم تو جواب بدی من باز صدات کنم هیچ چی نگم تو هی جواب بدی و بدی و بدی. این اواخر از همیشه خلتر می زنم. بیخیال بذار بزنم. این مدلی دلم می خواد. وایی بسه دیرم شد باقیش بمونه واسه بعد درسم موند! هی! زنده موندن ارزشش رو داره که6ماه توی قرنطینه بمونی و ندونی چند ماه دیگه باید بمونی. من که ادامه میدم. می دونی واسه چی؟ چون از نگاه من زندگی همچنان قشنگه. قشنگ و با ارزش و با شکوه. می خوام زنده بمونم. بیشتر از دیروز می خوام و شاید کمتر از فردا. این هفته حس می کنم کرونا ویروس واسه من یک پیغام و یک مأموریت داشته. واسه بقیه نمی دونم ولی من, … و احتمالا تا مأموریتش رو انجام نده از جاده ی عمر من کنار نمیره. شاید تمام این افکار به خاطر به قول رفیق هام فوبیای کرونا و جنون قرنطینه باشه. نمی دونم ولی هرچی که هست الان بینشم اینه. و این تغییر! به شدتی عجیب در حال تغییرم. یک چیزهایی در روحم شبیه سقفی که بیاد پایین داره می ریزه. عوض شدم. دارم عوض میشم. و به نظرم به خاطرش یک چیزهایی رو از دست بدم. چیزهایی از جنس ادامه ی خاطرات خوش با1دسته دوست. به احتمال بسیار قوی اون ها این پریسای تغییر یافته ی جدید رو نپسندن. دلم تنگ میشه واسشون ولی گریه نمی کنم. انتظارش رو دارم. ترجیح میدم این مدلی نشه ولی میشه و من حس می کنم دلم نمی خواد برای حفظ محبتشون برگردم به جلد پیش از این روزهام. خوب بود ولی من دیگه دلم نمی خوادش. دوست هام رو دوست دارم. کاش تصورم اشتباه بود ولی نیست و حس می کنم نمی خوام واسه حفظشون اصرار کنم. اون ها هنوز واسم ارزشمندن ولی من عمیقا حس می کنم یک چیزهایی رو دیگه دلم نمی خواد حتی به قیمت حفظ مهر اطرافم. بیخیال. خدایا هوام رو داشته باش باشه؟
اوخ واقعا باید برم خدایا من واسه چی نمیرم؟ ساعت11و25دقیقه ی جمعه شب. رفتم جدی رفتم تا بعد!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «اندر احوالات قرنطینه زده ی خوده خودم!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    مهم ترین چیزی که باید و باید و حتماً و حتماً و خلاصه هرچی عبارت برای تأکید کردن هست هیچ وقتِ هییییییییییییییچ وقت فراموش نکنید همینه که این شما هستید که حرف آخر رو می زنید.
    بله من خیلی این جا اومدم ولی کسی نبود.
    مطمئن بودم یک روز حسِ نوشتن میاد و بر می گردید.
    من دیگه نتونستم به فضای شلوغ اینترنتی عادت کنم و تا الآن هم تیمتاک نگرفتم برای همین هم وارد جمع بچه های گوشکُنی نشدم.
    نمی دونم آیا یک روز برم توی جمعشون یا نه ولی فعلاً حس می کنم همین طوری جهانِ خلوتِ اینترنتی ای داشته باشم برام بهتر هست.
    شاید هم بعداً نظرم عوض بشه ولی حالا نظرم اینه.
    نمی دونم نظرِ شما چیه؟
    چه این جا بگید و چه از طریقِ دیگه خوشحال میشم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. هرچی پیشتر میرم بیشتر حس می کنم قلمم یکی از نعمت های بزرگ خداست که داده دستم. گاهی حس می کنم اگر ننویسم منفجر میشم. و این مدت که نبودم هم حس می کردم اگر شروع کنم به نوشتن اونقدر درد روی کاغذ می پاشم که خون از رگ هام بخار بشه. واقعیتش حس نوشتن بود ولی می ترسیدم از شروعش. سکوت کردم ولی پریشب دیگه نتونستم. نشد. نمی تونم. نمیشه! نمی دونم کانون با ترمم چیکار می کنه. شاید بشه مدرکش رو بگیرم شاید هم نه. ولی حسش نیست خیلی احساس خرج این ماجرا کنم. حرص هم خوردم دلهره هم گرفتم سردرد هم شدم ولی خیلی طول نکشید. مدرک کانون به کار من نمیاد. در این موقعیت خود مدرک آیلتس هم چندان به کارم نمیاد. حالا دیگه فقط می خوام زبان رو ضربه کنم. حالا بدون هیچ دلیلی از بین اونهمه انتظار و تشویش و امید و خواهندگی و ابهام و تلاش فقط همین شده هدفم. انگار تمام عوامل کشیدن عقب و توی این میدون فقط من موندم و این. من باید انگلیسیم عالی بشه! بدون مدرک و بدون آیلتس و بدون هیچ الزامی. حالا این تنها الزام من در این راه خاصه. من پدرش رو درمیارم. بله حرف آخر رو من می زنم. این من هستم که اگر1روز از عمرم باقی مونده باشه روی زبانی که زبان مادریم نیست سوار خواهم بود! شلوغیه اینترنت از نظر من مثبته به شرط اینکه خودم قاطیش نباشم. این روزها میرم تیمتاک و توی یکی از کانال هاش تکی میشینم درخواست پخش موزیک آروم میدم و درس می خونم. معمولا توی یکی از کانال هایی که صدای صحبت ها داخلش بسته هست سنگر می گیرم. این مدلی حس می کنم هم با مردمم و هم تنها. و هنوز خاطرم هست که اینجا اینترنته. با تمام جاذبه هاش و شیرینی هاش و تفریحاتش و خنده هاش و همه مزیت هاش, اینجا همچنان اینترنته. خوشم میاد ازش. داخلش می پلکم. ازش استفاده می کنم و لذت می برم. ولی دیگه روحم رو قاطیش نمی کنم. دیگه اجازه نمیدم دیوار بین زندگی اینترنتی و واقعیم بشکنه. دیدار با دوست های اینترنتی رو حتی اون هایی که در فاصله ی فیزیکی بسیار نزدیک به خودم زندگی می کنن رو به شدت رد می کنم. از سفرهاشون اگر سفری باشه فقط تا خوندن و شنیدن شادی هاشون پیش میرم و نه بیشتر. و هرگز از خاطرم نمی برم که عبرت رو واسه دل و دیده های آدمیزاد ساختن. مزایای اینترنت رو دوست دارم. نشون به اون نشونی که الان1کلاس اینترنتی زبان توی تیمتاک هست که من و چندتا دیگه از بچه ها سفت بهش چسبیدیم و از قدم1شروع کردیم به پیش رفتن. اینترنت رو دوست دارم ولی بسیار متفاوت از گذشته. خدایا تا اینجای اینترنتی بودنم هرگز کامنتی به این بلندی ننوشته بودم. معذرت می خوام. اینهمه سکوت باعث شد نتونم خودم رو نگه دارم شما ببخشید. و راستی تیمتاک! ازش خوشم میاد. چیزهای خوبی داره. کلاس های مدل به مدل داره که دارن زیاد میشن. کانال های متعدد داره که می تونم داخلشون سنگر بگیرم. و بخش بی حرفش که1شاخه پخش موزیک داخلشه که میشه همراه درس خوندنم تقریبا هر موزیکی که دلم می خواد رو درخواست بدم و بشنوم بدون اینکه واسه دانلود کردنش توی گوگل سرگردون بشم. خدایا چه حرف زدم ها! دیگه هیچ جز معذرت بابت پر حرفیم و تشکر بابت حضور آشنای شما. به شدت شاد باشید.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    سال 98 تلخ شروع شد تلخ رفت و 99 تلخ اومد و کاش تلخ نره!
    منم خیلیا رفتن و پر کشیدن و من فقط آه کشیدم خدا بیامرزتش گفتم زنگ زدم ولی هیچ جا نرفتم و بازم اون مرض کوفتی اومد و یقمو گرفت
    مهم نیست دیگه خیلی چیزا خیلی دردا واسم عادی شده و فقط اوایل زخم جدید کمی درد میگیره و مهم نیست
    راستی من چرا نمیتونم کامنتا رو ببینم!!!

    • پریسا می‌گوید:

      99تا اینجا به تلخیه زهر بود ابراهیم. باز هم شکر من اطرافم از خودم بدتر خیلی دارم می بینم. طفلک آقاهه مادربزرگش بیمار شد مادرش رفت پرستاریش مادربزرگه فوت کرد مادره بیمار شد نتونستن نجاتش بدن فوت کرد بعدش نامزد این آقا هم بلافاصله بیمار شد زمانی که من خبر ازش شنیدم نامزده توی کما نفس های آخر رو می زد خودش هم تا جنون1قدم بیشتر نداشت. این یکیش بود و کلی از این دردها اطرافمه. هرچند دعای باطلیه ولی کاش از اینجا به بعدش واسه این مردم بهتر از چیزی باشه که پشت سر گذاشتن و گذاشتیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *