مهتاب می بارید!

در امتداد شبانگاهی که محراب عشق قربانگاه خورشید شد,
آسمان, تکه تکه,
بر خاک سرخ می شکست.
و من غرق تماشا بودم.
آه! چه تماشایی!
من دیدم که شب بود.
دیدم که مهتاب می بارید.
دیدم که قامت خدنگ تقدیر, ترک برداشت! خم شد! شکست!
دیدم که آسمان فرو می ریخت.
دیدم که زمین شعله ور می شد.
دیدم که خدا بر آفرینش, پرده ای سیاه از جنس تاریک عزا برمی کشید.
شب بود!
مهتاب می بارید!
و من,
بیجان, بی صدا, بی نفس,
مسخ تماشا بودم! چه تماشایی!
آه! چه تماشایی!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «مهتاب می بارید!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    در یک چنین شب غمگینی که سالگرد خورشیده همچنان در گذر زمان من رو هم از همراهان بدونید.
    اون قدر خوب با خورشید آشنا شدم که فکر می کنم سال ها می شناختمش.
    من نمی تونم رفتنش رو باور کنم.
    اصلاً نمی تونم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بعد از اینهمه سکوت اصلا تصور نمی کردم جز خودم کسی اینجا باشه. و بعد از اینهمه شب که گذشت خیال نمی کردم هنوز جوهری باشه که این چندتا خط بالا رو بنویسم. ولی دیدم که هست. شاید به اندازه ی تمام مردادهای عمرم. غافلگیری ارزشمندی بود حضور شما برام. ممنونم از همراهیِ شفافتون دوست من! ممنونم! آسمون دلتون خورشید باران!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    طفلک آسمون
    پریسا دلم برای زمین و آسمون بدجور میسوزه
    بیچاره زمین که این همه اتفاق رو خاکش میافته
    و بیچاره آسمون که ساکت مجبوره فقط نگاه کنه و گاهی بباره
    کاش بباره دلم باریدنشو میخواد
    کاش یه روز فقظ نوشته های شاد ازت بخونم
    کاش اون روز سریعتر برسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *