تلخ شبیه زهر.

یکشنبه شب. به ساعت این فسقل ساعت۷و۲۲دقیقه.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدایی که همیشه گفتیم و همیشه میگیم همیشه بود و همیشه هست هیچ کسی نبود.
یک زمین بود و یک آسمون. یک شهر بود و یک عالمه آدم. چندتا دل بود و یک عالمه آرزو. یک راه بود که شب بهش پاشید و به بیراهه بردش. یک جهان صدا بود که با دست سیاه بی عدلی ها به فریاد نرسید و ناکام و ناتموم تموم شد. یک جنگل دست های دعا بود که برای پایان اینهمه درد شبیه درخت های بی برگ خزان زده رفت بالا و از ریشه خشکید. یک آسمون دعا بود که برای رهایی از فشار شب و رسیدن صبح راهی درگاه خدا شد و به مقصد نرسید. یک زمین قلب بود که برای پایان تاریکی تپید و به جرم صبحخواهی از زدن ایستاد. یک شهر چشم های خیس به راه مونده و درد کشیده و منتظر بود که برای همیشه در نم اشک های سرخ عزای معصومیت ها نشست. یک کاروان آرزو بود که سراب شد. یک صبح بود که هرگز برای ما نرسید. یک شب بود که صبح و صبحخواه ها رو اعدام کرد. یک خاک بود که از خون خیس شد و از درد آتیش گرفت. یک شعله بود که به جرم نور پاشیدن و به حکم تیرگی زیر خاکستر سرخ دفن شد. یک ندا بود که بی گناه رفت و بی جواب موند. یک دریا بود که به دست های کثیف مرداب صید مرگ شد. یک راستین بود که برای همیشه از این خاک سیاه دروغپرور رفت و آسمونی شد. یک پونه بود که بی هیچ جرمی محکوم شد به چیده شدن و تموم شد به همین سادگی. یک بابا بود که از درد دلتنگی راستین واسه لحظه ی پرواز خودش به عزیزش وعده می داد و بین جنون و کابوس های بیداری ساکن جهنم درد شد برای همیشه. یک رایان بود که رویای معصومش شد اینکه بخوابه و پدرش بیدارش کنه و بهش بگه که رفتنش فقط یک کابوس بد بوده و رایان هنوز پدر داره. یک دلینا بود که دل کوچولوش خدا می دونه لحظه ی آخر در حسرت چی می زد. یک شهر گلی و فقیرانه بود که صید سیلاب شد و پناهنده های سقف های گلیش رو بی پناه گذاشت. یک ابراهیم بود که با تمام توانش توکل کرد و تلاش و با تمام دلش دلداری می داد و چیزی نمی خواست جز رفتن و رسیدن به فرداهای روشن تر که به سیاهی های بی تدبیری و تیر ندونستن های اطرافش خورد و زخمی شد. یک پریسا بود که عاقبت دیگه شونه های دیوار سرش رو جواب کرد و گفت معذورم سنگینیه اینهمه درد واسه سینه ی من زیاده. یک خدا هم بود که گفتم و گفتیم و میگن و میگیم اینهمه رو دیده و می بینه و همچنان بی صداست.
پیامت رو دیدم ابراهیم. من خیلی وارد نیستم با سیستم پیام محله کار کنم ولی خوندمت. به خدای دل ها قسم بیشتر از ناکامیه خودم آتیش گرفتم از پیامت. راست میگم ابراهیم. دردم اومد. چنان شدید که در حضور مادرم یک آخ خیلی بلند گفتم. بعدش یکی دیگه. بعدش یکی دیگه.
خدایا حتی نمی تونم داد بزنم. اسم این رو می ذاری صبر؟ خدایا هستی؟ بله هستی. پس واسه چی؟ خدایا واسه چی اجازه میدی؟ من هیچ چی. این بنده ات به جلسه ی امتحان رسید آخه واسه چی تماشا کردی و فقط تماشا کردی؟
این روزها انگار یک کوه آتیش فرود اومده روی شونه هام. روی دلم. روی نفس هام. در عمرم خیلی پیش اومد دلم گرفته باشه. خسته باشم. بریده باشم. ولی هیچ زمانی شبیه این روزها سیاه و سنگین سپری نشده بود. خدایا تا کجای درد ماها رو می خوایی تماشا کنی؟ بگو تکلیفمون رو بدونیم. به همین سادگی اجازه دادی؟ … به همین سادگی اجازه میدی؟ … تا کی؟ تا کجا؟ آخه بگو تا کجا؟ از درد مادرهای از مزار فرزند جدا مونده بالاتر هم هست مگه؟ از آه بغض پیچ بچه ی بی پدر به جرم هیچ دردناک تر هست مگه؟ از سوز اشک های عزایی که مجاز به جاری شدن نیستن تلخ تر هست مگه؟ خدایا تو سرچشمه ی مهر و مروتی آخه چه جوری تحمل می کنی؟
درد دارم امشب. درد دارم این شب ها. خدایا درد داریم خدایا بیداری؟ خدایا ما درد داریم. پس کی می خوایی به دادمون برسی؟
ابراهیم! عزیز! تحمل کن. نه واسه اینکه صبح میاد. واسه اینکه تنها تو نیستی. اطرافت رو ببین! این روزها هر کسی در اطرافت می بینی یک زخم بزرگ داره روی صفحه ی دلش. بعضی زخم ها سرخن. بعضی هاشون سیاه. یکی سیاه پوشیده واسه عزیزهای ناغافل رفته. یکی ماته از غیبت سقفی که هرچند گلی و سست، اما بود. یکی نگاهش مونده به راه گم شده ای که رفت و دیگه برنگشت و فقط خدا می دونه هنوز خاکیه یا آسمونی شده. تو روی ویرانه های یک سال تلاشت نشستی. من روی قبر کامیابی هایی که نمی دونم به چه جرمی ازم دریغ شدن. ابراهیم! تاب بیار. ما هنوز زنده ایم عزیز. هنوز راه باقیه. می فهممت. به خدا راست میگم. حق داری. جای هیچ حرفی نیست ولی من حرف می زنم. آخه تو دشمن عزیز منی. مگه میشه سکوت کنم در فریادت؟ ابراهیم! تحمل کنیم. راه هنوز هست و ما هنوز هستیم و هرچند ساکت و صبور، اما خدا هم هنوز هست. کاش می شد حکمتش باشه و سکوتش رو بشکنه! کاش!!!!!!! ……..
کاش بشه من این رو منتشر نکنم! حس می کنم نباید بشه ولی من هیچ زمانی عاقل نبودم. ابراهیم! تحمل کنیم. خدا هنوز هست.
خدا، هست! خدا هنوز هست! خدا هست!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «تلخ شبیه زهر.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسای عزیز دشمن خیلی مهربون و عزیز من
    داغونم و داغونی کاش نبودی پریسا کاش هیچکس نبود اووووففف از این ای کاشهایی که هیچوقت واقعیت نشد
    چاره نیست باید همزمان با بابا زمان تِلو تِلو خوران پیش بریم
    پریسا دیگه از اومدن صبح نا امید شدم دیگه واقعا منتظرش نیستم
    فقط تو همین شب سیاه پیش میرم و هر لحظه منتظرم یه سنگ یه خنجر یه هرچی از یه جا برسه و یه ضربه دیگه و یه زخم دیگه
    خوبیش اینه که جزوه مجانین هستیم
    جدی بنظرت اگه عاقل بودیم چقدر میشد تحمل کرد
    آرزو میکنم که کمتر زخمی بشی و یه کوچولو و از ته دل تا آخر شب پیش بری و بخندی نفهمیدم چی نوشتم ولی میدونم میفهمیش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز من. چی بگم ابراهیم. این روزها حس می کنم سکوت داره قورتم میده. باورت نمیشه2هفته کامل شبانه روز بیشتر از100کلمه حرف ازم شنیده نمی شد. تا1صبحی تونستم سکوت رو بشکنم و حرف بزنم. صدام انگار رفته بود ولی رفته رفته باز شد و حالا گاهی تصور می کنم من و سکوت در جنگیم. زمان هایی که می خواد دوباره ضربهم کنه و حس میکنم اگر خودم رو به خدا نسپارم باز فرو میرم در اعماق سکوتی که مشخص نیست تا کجا عمیقه و تا کی طول می کشه.
      باهات موافقم ابراهیم. وسط این قیامت خاکی جنون رو عشقه. خداییش من خودم اگر عاقل بودم1درصد از این ها که روی شونه هام آوار شدن رو نمی شد تاب بیارم. غبار شده بودم تا الان اگر عاقل بودم. جنون واسه من نعمت بزرگیه ابراهیم. اونقدر بزرگ که تضمین ادامه ی حضورم وسط این راهه.
      بله این کاش ها! چه قدر این کاش ها امروز بیگانه هستن با گفتن های من! این روزها فقط منتظر پایانم. منتظر فراموشی. منتظر پایان این به خاطر داشتن ها و شعله کشیدن ها. ابراهیم! کاش بشه فراموش کنیم! یعنی میشه؟
      ولی1چیزی! من هنوز دارم ادامه میدم. سخته ولی هنوز وسط ماجرام. هنوز دارم می خونم. اگر الان ولش کنم تا نفس آخر زندگیم خاطرم می مونه که من باختم به بن بستی که تقصیر خودم نبود. من همچنان پیش میرم تا زمانی که خوده خدا بیاد بهم بگه ببین بنده ی زبون نفهم من مصلحت نمی بینم دیگه ادامه بدی بسه متوقفش کن. یا اینکه کمک کنه و با1هل محکم پریدنم رو به پرواز برسونه و بتونم از مانع رد بشم و برسم به اون طرف بنبست. من ادامه میدم. بیا تو هم بده. امسال که جفتمون به دلیل های متفاوت باطل زدیم و تقصیر خودمون هم نبود ولی به هر حال پریدیم و نشد. من از همین حالا واسه سال آینده شروع کردم. بیا تو هم پاشو دوباره جفتی بریم. ما از نژاد جنونیم. به این سادگی به فلسفه ی عاقلانه ی لعنتیه به حکم عقل کار نشدنی نشدنیه باید ولش کرد گوش نمیدیم. جهانه جنون قاعده نداره. نشدنی ها باید بشن. بیا1خیز دیگه بگیریم و1دفعه دیگه بپریم. تصور کن1سال دیگه همینجا هوای خسته شدن های هم رو می خونیم و مواظبیم نیفتیم. خدا رو چه دیدی زد و سال دیگه این زمان جفتمون این دفعه زده بودیم به هدف! هی دشمن عزیز! می دونم به خدا می دونم هم سخته هم تلخه هم دردناکه. هرچی بگی حق داری. هرچی نگی هم حق داری. تمام دردت و دلت به حق هستن از نظر من به خدا. ولی بیا از رو نریم. توکل به خدا. سال پیش می گفتیم آخر98رسیدیم. امسال بگیم سال دیگه این زمان رسیدیم یا داریم می رسیم. دوباره قرارمون با رسیدن هامون باشه1سال دیگه همینجا. هی! بلند شو. حتی جنگ هم تکی نمی چسبه. دوتایی اگر باشیم حالش بیشتره. بهش فکر کن. اوخ درس هام موند. می بینی؟ من از رو برو نیستم.
      دلت آرام که این روزها جفتمون بد محتاج آرامشیم.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    نه بابا کم آووردن که مال ما نیست ما اگه کم بیاریم همون بوق و برگ چغندرم یه دو هفته ای وسط این همه بلاهای عجیب غریب که از هر طرف آوار میشن کتابامو دوباره از هارد خارج کردم و باز از نو همون مطالب
    دقیقا سخته ولی بازم باید بریم تا بقولت خود خدا به حرف بیاد و بگه که دست بردارید
    تو هنوز طبق پیشبینی من 39 سال دیگه وقت داری و بهتم اجازه نمیدم پیشبینی منو به هم بزنی خخخخ
    دل تو من و همه داغ دیده ها آروم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز من. ایول خدایی خوشم میاد شبیه خودمی. ما که شناسنامه هامون مال جهان جنونه از رو کم نمیاریم. اونقدر میریم تا خود خدا بگه بیا بابا بیا بگیر این جوابه رو ول کن تا می خوام زمین رو نظاره کنم تو رو می بینم که داری روی صحنه رو خط میندازی بیا بگیر جوابت رو برو پی کارت, یا اینکه دست بذاره روی شونه هامون بگه ببین! تو واسه چی مطلب رو نمی گیری؟ باباجون من مصلحت نمی بینم به این مورد برسی. این رو من می خوام نشه ول کن دیگه! من که فقط در این دو صورت بیخیال میشم.
      ابراهیم من دوباره شروع کردم به خوندن و این دفعه اتفاقا سفت تر هم دارم می خونم. کلی هم داره مطلب و منبع گیرم میاد. کاش سر کارم زودتر تعطیل بشه واسه عید کلی درس دارم. هی ابراهیم! من مطمئنم این از رو نرفتن هامون بی فایده نیست. تو هم مطمئن باش. برو بریم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *