جمعه سیاه.

بعد از ظهر جمعه. ساعت۲۰دقیقه به۴عصر. مادرم خوابه. سرماخوردگی و تب و…
درس می خونم. تمرین های کانون. ادونس۱و اسفند که داره میاد اما… حس توصیف نیست. با درخواست پرسشنامه ی بریلم موافقت نشد. با درخواست منشی هم نمی دونم. اگر هم بشه ترجیح میدم نخوامش. می گفتن شاید بشه کاری کرد که بلیت جور بشه پرواز کنی بری جای دیگه امتحانه رو بدی و البته احتمالش بی نهایت ضعیفه و واقعیتش ترجیح میدم که این شدنی نباشه. می ترسم از این پرواز. چنان می ترسم که انگار اجل رو بالای پله های هواپیما می بینمش که میگه بیا. بیا تا تضمینی ببرمت. بلیتت۱سره هست فقط اگر جرات کنی بیایی. با اینهمه اگر می شد خودم تکی می رفتم… خونواده نمی خوان تنها بفرستنم. خدایا تصورش… نمی خوام پرواز کنیم. من پیش از این پرواز داشتم ولی این دفعه چنان شدید ازش می ترسم که تمام روانم می لرزه. دلم نمی خواد به ایرسافام زنگ بزنم. این داستان بیشتر از توانم بهم استرس میده. و پرسشنامه… و امتحان… و۲۴اسفند…. خدایا من اون روز چه مدلی داخل خونه بمونم و تصور کنم این لحظه های امتحان من بود که به خاطر اینکه نمی تونم پرسشنامه بینایی بخونم داره میره؟ به نظرم تلخ بگذره خیلی تلخ. با اینهمه به نظرم الان جای این دردها نیست. جای این دردها نیست زمانی که درد از آسمون می باره روی دل های مردمم.
این هفته تکلیف کلاس استاد مبارکی رو ننوشتم. گفتم استاد نتونستم. خیلی تلخ گذشت این هفته نتونستم. گفت می فهمه. گفت سعی کنم کمتر روی درد متمرکز باشم. گفت بنویسم. خواستم بنویسم دیدم اگر بخوام بنویسم باید بیشتر متمرکز بشم و اگر بشم سد صبرم خورد میشه و اگر بشه این توفان با خودش می بردم جهنم. باید می نوشتم. نتونستم. دلم می خواد بنویسم. نمی تونم. کاش می تونستم! کاش!
دلم نوشتن می خواد. دلم می خواد قصه بنویسم. داستان۱دسته پرستو که وسط زمستون گیر کرده بودن. به چه سختی و دردی بال های یخزده و بی حسشون رو باز کردن تا بپرن خدا می دونست. دلم می خواد می شد بنویسم. قصه ی۱دسته پرستو رو بنویسم که واسه پیدا کردن بهار, از وسط قلب یکی از شب های زمستون پرواز کردن و رفتن به طرف صبح تا به بهار برسن. دلتنگ هاشون اون طرف شب, دم مرز صبح, روی نقطه ی شروع بهار منتظرشون بودن. دلم می خواد داستان پروازی رو بنویسم که به فرود نرسید. دلم می خواد می شد شرح پریدن۱دسته پرستو رو بنویسم که وسط دل شب زمستون به طرف صبح پرواز کردن ولی شب پروازشون رو بلعید. پرستوها رفتن و نرسیدن. صید شب شدن. بعدش رفتن بالا. بالا, بالا, بالاتر. اونقدر بالا که به آسمون رسیدن. پرستوهایی که رفتن و به جای رسیدن به بهار, برای همیشه آسمونی شدن. خدایا من حتی یکیشون رو ندیده بودم. پس واسه چی جاشون توی دلم اینهمه خالیه؟ یعنی بچه پرستوها لحظه های آخر چه حسی داشتن؟ ترسیده بودن؟ درد داشتن؟ می فهمیدن؟ خدایا میشه درد نکشیده باشن؟ میشه نفهمیده باشن؟ میشه نترسیده باشن؟ خدایا میشه لحظه های آخر تو تمامشون رو, به خصوص کوچولوهاشون رو بغل کرده باشی تا با دیدن روی ماهت نگاهشون به شب نیفتاده باشه؟ میشه اجازه نداده باشی بترسن؟ بفهمن؟ میشه تو کمک کرده باشی که حس نکنن؟ خدایا میشه۱تخفیف بدی من بتونم گریه کنم؟ الان دلم می ترکه آخه!
تصویر یادگاری هاشون, که از اون بالا ریخته بود زمین, تصویر۱مشت پر, تصویر۱مشت آرزوی پرپر, تصویر۱مشت یادگاری های پراکنده, خدایا واسه همین۱تصویر شکرت که من نمی بینم. از تصورش می خوام تا انتهای جهانت داد بزنم. اونقدر داد بزنم که همه ی دنیا بیدار بشن. آخه این چه خوابیه که انتها نداره؟ واسه چی بیدار نمیشن؟ خدایا تو چی؟ تو که بیداری! تا کجا می خوایی اجازه بدی؟
مدت هاست دیگه تیمتاک نمی رفتم. این روزها هم گاهی میرم۱گوشه تکی موزیک گوش میدم و درس می خونم و… شاید مدیر درست میگه. شاید عزاداری می کنم. شاید. رفتن و نرفتنم فرق چندانی نمی کنه. آخه با کسی حرف نمی زنم. حس هم صحبتی با هیچ کسی نیست. فقط گاهی با مدیر اون هم نوشتاری.
دلم بدجوری گرفته. دلم اندازه ی۱جهان پرواز ناتموم گرفته. دلم اندازه ی رویاهای معصوم ریرا, اندازه ی آرزوهای دریا و دلینا, اندازه ی فاصله ابدی میان دست های حامد و پریسا گرفته. دلم به اندازه ی وسعت شب تعبیر خواب بدفرجام سروش گرفته. خدایا دلم خیلی گرفته!
مادرم بیدار شد. چایی خوردیم. رفت. یکی۲شب به بهانه اینکه من تنهام و استرس دارم اینجا نگهش داشتم. اون هم می دونست کلک می زنم ولی ترجیح داد بمونه. کاش امشب هم می موند! البته امشب حالش شکر خدا بهتره و تنها هم نیست. امشب باز خودمم. سلام رفیق قدیمیه خودم! تنهاییه با معرفت و بدجوری عزیز! جدی اگر من لازم بود همیشه با جمع باشم عمرم خیلی کوتاه می شد. خدایا شکرت!
زمزمه هایی هرچند بسیار ضعیف در مورد تغییر نشانی… به نظرم باید موافق باشم. مادرم بهم احتیاج داره. نمیگه ولی داره. اونجا بزرگتره. میشه که مادرم باهام باشه و راحت باشه. ولی اینجا رو بد دوست دارم. خدایا بمونم دیگه! نمی دونم هرچی خدا بخواد. سپردم به خودش.
کلی تکلیف جا مونده دارم. استاد آیلتس گفته از فردا کلاس های انفرادیم. ولی واسه چی؟ من که نمی تونم۲۴اسفند امتحان بدم. این کلاس ها واسه پیش از امتحانه. خدایا۱چیزی بگو الان میمیرم!
بسه دیگه. دیگه نمی خوام بنویسم. از بس عزا اطرافم هست و از بس خودم سیاهم مدت هاست نخندیدم. خدایا کی به دادمون می رسی؟
مادرم زنگ زد. رسیده خونه. دلواپسم واسش. دلواپسم واسه همه. دلواپسم از فردای تاریک پرستوهایی که به امید بهار پرواز یاد می گیرن و توی دل شب زمستون یادگاری های سرخ ازشون از آسمون می ریزه روی خاک. خدایا چه قدر دلم گرفته!
حس ویرایش نیست. حس نوشتن نیست. حس اشکی هست که نمیاد. کاش بباره! خدایا کاش ببارم! نمی خوام ادامه بدم این خط های کج و کوله رو. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به جمعه سیاه.

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    لعنت خدا به تیر و کمونی که پرستوهای کوچولویی که دنبال بهار بودنو از آسمون کشید پایین
    کاش نبود پریسا کاش تیر و کمون نبود پریسا
    آخ چقدر درد داره
    اونا اتوبوس گنبدی
    لعنت به تیر و کمون ماشین روزگار بابا زمان و ۹۸ لعنت و لعنت و لعنت به این ۹۸
    خدایا بسه دیگه امسال زیادی تلخ بود تا اینجاش
    دیگه تلخی بسه سیل اول سال و این همه و همه و همه
    خدایا بسه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *