رنگارنگ.

عصر جمعه. میشه الان از کلاس و درس و این ترم و تفاوت کتاب ها و شروع قریب الوقوع کلاس های انفرادی و مشکل تمرین های کتاب این ترم کانون و مطالعه ی امتحان2ماه آینده و سر کار و کسر زمان و گیر مدیریت ساعت ها و استرس و تشویق ها و اطمینان1سری از اطرافیان از جمله مادرم به موفقیتی که دارم می بینم به این سادگی نیست و بار وحشتناک روانی که این روزها زده موجودیتم رو درو کرده چیزی نگم؟ میشه از تلخی های عصر جمعه هم نگم؟ میشه از داستان مسخره ی این هفته که4ماه و نیم زور زدم آروم و محترمانه ختم به خیر بشه ولی عاقبت لازم شد با زبون سگی تمومش کنم نگم؟ میشه این که دارم می نویسم رو نبرم داخل وورد ویرایش نکنم و بعد از نوشتن داخل نت پد همین مدلی خرچنگی پرتش کنم روی آنتن هر مدلی رفت رفت؟ میشه این2ماه بره؟ میشه زمان1خورده یواش تر بره؟ میشه سریع تر تموم بشه؟ میشه وایسته من روی دقیقه هاش کشیده نشم تمام روانم زخمی شد درد می کنه؟ میشه امتحانه سریع تر بیاد بره؟ میشه امتحانه به این سرعت نزدیک نشه؟ خدایا! میشه من1دقیقه سرم رو بذارم روی شونه هات؟ به خدا خستم. خدایا به خدا خستم. آخه تو تا کجا صبوری؟ خدایا خستم دیگه نمیگم1کسی بفهمه. کسی نمی فهمه میشه تو بفهمی؟ خدایا خستم خدایا خستم. خدایااا خستم! میگم اگر من این امتحانه رو موفق نشم چی؟ میگم اگر موفق بشم چی؟ اگر نشم بعدش, اگر بشم بعدش, نکنه نشه در پرش اول ازش در برم؟ نکنه ازش در برم و بعدش همه چیز, … خدایا دارم سکته می کنم کاش می شد واسه1کسی توضیح می دادم این ها رو! کسی نمی فهمه. واسه تو توضیح بدم؟ میایی پایین بشینیم من1قهوه درست کنم واست تو گوش بدی من واست دلواپسی هام رو ترس هام رو تردیدهام رو توضیح بدم؟ میایی بشینیم گوش کنی؟ میایی منو بفهمی؟ میایی ازت بپرسم آخر این قایله کجاست و توی بغلت بلولم و نق بزنم که1کوچولو بگو به کسی نمیگم واسم گفتی؟ خدایا! میایی مهمونی داخل4دیواریه من؟ میایی حرف بزنی باهام؟ میایی حرف بزنم باهات؟ میایی دق نکنم؟ از این سکوتم منفجر نشم؟ از ترس فرداهایی که هر مدل می بینمش ترسناکه و مبهم روانم پاک نشه؟ میایی لمست کنم؟ میایی من رو در روی نگاه تو بشینم و نقش1دیوونه ی همیشه قاهقاه رو بزنم کنار خودم بشم؟ خدایا میایی بغلم کنی؟ خودم رو خوده خودم رو از گرد و خاک خاکستری عصر جمعه پس بگیری؟ خدایا میایی این عصر جمعه کسی نباشه فقط تو باشی و من باشم؟ میایی تو خدای خودم بشی من بنده ی نق نقو و نچسبت باشم که در هر حالتم می دونم دوستم داری؟ خدایا! خدایا میایی کمکم کنی؟ دارم می ترکم خدایا کمکم کن! میشه دیگه بسه؟ میشه الان دیگه از این ها نگم؟ خوب پس چی بگم؟
وضعیت3اصلا مثبت نیست. وضعیت2هم همین طور. اون طرف3حالش داغونه و2بریده و این طرف ما هستیم که هیچ کاری از دستمون برنمیاد. هفته ی گذشته2رو دیدم. تا تونستم خندیدم باهاش. حرف زدم باهاش. سکوت کردم تا حرف بزنه باهام. باهامون. جز این چیزی برنمی اومد ازم. گفت1زمانی با هم بریم بیرون. این رو دیگه خداییش نیستم. نه زمانش رو دارم نه دلش رو. 3نبود. نمی تونست. نمی تونه. خدایا این طفلک رو تا کی در حال زجر کشیدن تماشا می کنی؟ من که خدا نیستم تو می دونی ولی من خاکی ام نق که میشه بزنم. سوال که میشه کنم. ازت که میشه بخوام. که زیاد داره اذیت میشه. که زیاد دارن اذیت میشن. که تا کجا طول می کشه؟ که کمکشون کنی. که نجاتشون بدی. که این درد لعنتی رو تمومش کنی. خدایا این خیلی سخته لطفا1کاری کن! خدایا لطفا. خدایا لطفا!
اون آشنای پیر قدیمی, پدرم, چند وقت پیش خورد زمین و صدمه دید. من نمی دونستم. اگر هم می دونستم کاری نمی شد کنم. نمی رفتم دیدنش. زنگ هم, … نه. نمی زدم. بعدش فهمیدم. نزدم. چی میشه بهش بگم؟ حرفی ندارم بزنم بهش. به خدا نه انتقام می خوام نه لج کردم. واقعا حرفی ندارم بزنم. حرف رو با کسی داری که زمان گرفت و گیرها و زمان اوج گرفتن هات باهاته. کنارته. کمکته. حتی در حد1تماشاچی. حرف ها رو خاطره ها می سازن. با کسی که در تولد خاطرات تلخ و شیرینت هیچ کجای صحنه نمی دیدیش چه حرفی میشه بزنی بعد از اینهمه سال؟ اینهمه سال! چه قدر گذشته! چه هوا سال! عمری گذشت ازم. خدایا چه قدر سال! امروز, این لحظه عجیب احساس41سالگی می کنم. پشت سرم1جهان خاطره ردیف شدن به امتداد1عمر41ساله! اوه خدا41سال خاطره!
بسه دیگه. حالا1خورده کانال عوض.
میگن آدم ها زیاده خواهن. درست میگن ولی من امروز واقعا حس کردم میشه به جایی رسید که زیاد نخواست و ناکام نبود. در زندگی خونواده ی برادرم داره اتفاق از نظر من مهمی می افته. تغییر نشانی. شاید خیلی ها خیالشون نباشه ولی از نظر من این مهمه. رفتیم خونه ی جدید رو دیدیم. من نمی خواستم برم. درس داشتم. جیگیلک و مادرش اصرار کردن که به خاطر ما بیا. شادی های صداهای عزیزشون هوای گذشته های آشنای دور رو داشت. زمانی که جیگیلک عزیز من هنوز توی بغلم رو می شناخت و به عنوان1همبازی توی دنیای بچگی هاش مجوز حضور داشتم. رفتیم و دیدیم. شکر خدا خونه خوبیه. خیلی ازش خوشم اومد. امروز صبح با1دوست برون اینترنتی صحبتش بود. گوشی به دست نشسته بودم روی صندلی گهواره ای تاب می خوردم و می گفتیم و می گفتیم. طرف بعد از شنیدن مشخصات خونه ی جدید گفت پریسا راست بگو. چه قدر دلت خواست از اون خونه ها؟ سکوت کردم تا فکر کنم و بهش راست بگم. به خدا راست گفتم.
-نمی خوام. اون خونه ها می تونن جای خونواده های خوشبخت باشن نه جای نفرهای خوشبخت. به درد من نمی خوره.
طرف نخندید. از اون خنده های لعنتیه ناباور. جدی بود و هم قدم با بحث. از جنس تفکر. از جنس باور.
-یعنی واقعا, واقعا واقعا اگر مثلا همین حالا امکانش رو داشتی نمی رفتی اون مدل خونه واسه خودت بخری؟
خیلی مطمئن جواب دادم و به خدا راست بود.
-نه نمی رفتم. اون خونه رو اگر من داشتم, عصرها می شد برم روی نیمکت های حیاطش بشینم و اندازه ی1کوه دلم بگیره. اون مدل خونه ها سکوتشون صمیمی نیست. باید همیشه داخلشون صدا باشه. اون مدل خونه ها با نفرها صمیمی نمیشن. فقط با خونواده ها فیکسن فضای اون خونه ها. راست میگم. واقعا از اون خونه ها نمی خوام. اینجایی که هستم رو ترجیح میدم. البته اگر می شد1بالکن بزرگتر داشتم, از اون ها که می شد داخلش1میز صندلی جمع و جور جا داد و عصرها نشست و همراه سر و صداهای اون پایین قهوه خورد خیلی عالی می شد. همین طور هم1وان بزرگ که بشه داخل حموم جا دادش. آخ که چه قدر این2تا رو دلم می خواست. ولی هیچ زمانی نمیشه همه چیز رو با هم داشت. من1بالکن کوچولو دارم که حتی بدون میز صندلی هم خودم و فنجون قهوه عصرم داخلش جا نمیشیم. جای یاکریم هاست. حمومم هم کوچیکه و هر مدلی حساب کردم جا واسه وان نداره. حتی1وان کوچیک. ولی اینجا4دیواریه امنه منه. با فضای نه چندان بزرگ ولی آشناش. با سکوت های صمیمیش. جایی که می تونه جای1نفر خوشبخت باشه. جایی که عصرهاش نه حیاط داره نه نیمکت و قهوه در فضای آزاد اما در عوض سکوت هاش مهربونن. دیوارهاش. فضاش. آرامشش. اینجا می تونه جای1نفر باشه. اینجا سکوت عصرهاش سنگین و دلگیر نیست. حتی سکوت های عصر جمعه هاش آشناست و مهربون. تلخ اما مهربون. اما صمیمی. شبیه قهوه های تلخ من. اینجا فیت1نفره. اینجا همه چیزش, از فضاش گرفته تا هواش, با1نفر که من باشم و حال و هوای تک نفره های من فیکسه. اینجا رو دوست دارم با ای کاش های بدون حسرت واسه داشتن1بالکن بزرگتر و1وان. اینجا رو واقعا دوست دارم. واقعا دوست دارم!
رفیقم گوش کرد و گوش کرد و بعد از سکوتی شاید طولانی نفس عمیقی کشید و زمانی که سکوتش رو شکست, چیزی, شاید کمی شبیه حسرت در ته انعکاس هجاهاش بود. شاید هم من بد فهمیدم.
-پریسا! می دونی این ها که گفتی چه قدر زیاد حسرت خیلی هاست؟ حال و هوای تو, همین هوایی که الان از خودت و فضات و احساست توصیف کردی رو می دونی خیلی ها حاضرن می شد پول می دادن تا بخرن؟ خیلی ها که وسط دیوارهای خونه های بزرگ و مجهز به وان و بالکن هاشون حس و حال تو رو از ته دل آه می کشن و عصرها روی نیمکت های حیاط, از پشت پرده ی اشک خیره به فنجون قهوه ی سردشون با حسرت این حال و هوا رو در ای کاش های بارونی زمزمه می کنن؟ می دونی این خیلی ها خیلی زیادن؟ می تونی تصور کنی که تو فقط واسه همین حس و حالت میشه یکی از خوشبخت ترین ها باشی؟ می تونی تصور کنی که چه قدر عزیزی در نگاه خدایی که در این حال و هوا داره تماشات می کنه که نعمتی به این ارزش داده بهت؟ پریسا! می فهمی چی دارم میگم بهت؟
می فهمیدم؟ نمی دونم. اون لحظه نمی دونم. ولی الان دارم می فهمم. اینجا نشستم و دارم به طرف جمعه شب حرکت می کنم و دارم آهسته آهسته می فهمم. هرچی به اون دوست گفتم عین حقیقت بود. و دارم می فهمم که هرچی اون دوست به من گفت هم عین واقعیت بود و هست. بعدش هم حرف های دیگه ای زدیم. از امتحان آیلتسی که ازش اینهمه می ترسم. از اینکه بعدش چی میشه. از اینکه اگر دفعه ی اول ببازم چی؟ از اینکه اگر ببرم چی؟ کلمه هام رو که بغض برید, سکوت که حاکم شد, چه قدر حس می کردم سردمه. تا زمانی که سکوت آروم با جریان آشنای صدای پشت خط شکست و ریخت زمین.
-پریسا ببین! مگه تو همیشه نمیگی هر زمان جایی به بنبست خوردی و زورت نرسید می سپاری به خدا؟ مگه این دفعه هم بارها نگفتی خدایا توکل به خودت؟ پس واسه چی فقط حرف می زنی؟ واسه چی واقعا بهش نمی سپاری؟ ول کن پریسا! بسپار به خودش. به زبون نه. از ته دل. اصلا گیریم که نتونستی. شاید واقعا نباید بری به قول خودت اون طرف دیوار. شاید هیچ مانعی جز این نمی تونه متوقفش کنه و لازمه همین طرف بمونی. اصلا گیریم این هم درست نباشه و همین طوری بی خودی فقط به خاطر ضعف انگلیسیت دفعه اول نتونی. بذار خیالت رو راحت کنم. شاید خوشت نیاد ولی راستش رو بخوایی تو دیگه نمی تونی این دفتر رو ببندی اگر می خوایی زحمت های این1سالت باطل نشه. این امتحان رو موفق بدی یا خدای نکرده نتیجه از اونی که باید پایین تر باشه فرقی نمی کنه در هر حال تو باید از این به بعد همیشه در حال مطالعه باشی. با استرس یا بدون استرس امتحان. حالا گیریم لازم باشه چند ماه دیگه دوباره این امتحانه رو بدی. پریسا تو که در هر حال باید بعد از اسفند هم بخونی حالا1امتحان دیگه هم بده. ببین! گوش بده! اون هقهق یواشکی مسخره ات رو جمع کن دارم باهات حرف می زنم. گیریم به دفعه ی دوم بکشه. اگر خدای نکرده همچین چیزی پیش بیاد تو1بار این تجربه رو از سرت گذروندی دیگه شبیه الان واست ناشناس نیست. پریسا! عاقل باش! بدترین حالتی که میشه پیش بیاد اینه که1دفعه دیگه امتحان بدی. به خدا اونهمه که تصور می کنی بد نیست. اصلا بد نیست در مقابل اونهمه خوشبختی که همین چند دقیقه پیش داشتی می گفتی و می گفتم و می دونیم که هست و چه قدر هم بهت نزدیکه. درست در اطرافت. به وضوح واقعیت. اونقدر نزدیک و اونقدر واقعی که تو هم جزئی ازش هستی. بلند شو. بلند شو به جای یواشکی گریه کردن چندتا نفس عمیق بکش و1قهوه بخور بعدش هم از زندگیت لذت ببر.
الان چند ساعتی از اون مکالمه گذشته. دارم ریز ریز بهش فکر می کنم. به جزئیاتش و به جریان ملایمش. ساعت5و32دقیقه به ساعت این فسقل. قهوه ی عصرم رو خوردم. در و پنجره ها رو هم بستم که سرمای شب بهم ناخنک نزنه. شب داره می رسه. از صبح, از ظهر, از زمان شروع نوشتن این خط ها آرومترم. خیلی آروم تر. خدایا کی اومدی؟ لطفا بمون. همینجا با من بمون. هرگز ترکم نکن. کنارم بمون و خدای آرامش بخش و توانا و عزیز و صمیمیه من باش. همچنان دلم ویرایش و تنظیم این خط ها رو نمی خواد. بذار این دفعه همین مدلی چرکنویس بفرستمش روی آنتن. چیزی نمیشه. اصلا این مدلی خودمونی تره.
در می زنن. مادرم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «رنگارنگ.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    بابا زمان با کدوم باید و نباید یا میشه و نمیشه ی تو برقصه آخه اونم گناه داره کمی بهش فکر کن
    جز اینکه واسه مریضا دعا کنیم کاری ازمون برنمیاد
    چی بگم اگه بگم زنگ میزدی بهتر بود شاید برعکسش میشد و اینا
    منم دلم خونه بزرگ و پر دار و درخت میخواد البته فقط برای چند دقیقه یا چند ساعت پر سر و صدا ولی تنهایی اون خونه ها یه جورین
    خخخخ
    ما خودمونم نمیفهمیم از زندگی واقعا چی میخوایم واین دنیایی پر رمز و عالیه جنون هستش
    زنده باد دیوانگی و دیوانه ها

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. بابا زمان هم شاید سیاه پوشیده این روزها که اینهمه روز و شب تاریک می گذرن. بچه که بودم دلم خونه بزرگ می خواست. حالا دلم نمی خواد. حس می کنم سکوت این مدل خونه ها غریبه هست با تنهایی های من و صداهاش هم صداهای آشنای حس و حال من نیست. حالا فقط۱جا واسه آرامش می خوام. می دونی؟ کاش بشه همینجا بمونم! یعنی اگر خدا جز این بخواد اصراری ندارم ولی اگر به خودم باشه همینجا که هستم رو ترجیح میدم. و جنون. دمش گرم خداییش خوب میزبانیه با هیچ دلیل و عقلی عوضش نمی کنم. کاش زودتر کشفش می کردم ابراهیم شاید اینهمه وسط عمرم بهم سخت نمی گذشت اگر می فهمیدم این مرز عزیز رو. و این روزها، … ابراهیم! دعا کن صبح بیاد. نه واسه من. واسه تمام این آسمون دعا کن. واسه تمام چشم های خیس از انتظار دعا کن. واسه تمام شونه های خسته از شب دعا کن. دعا کن ابراهیم! واسه اینهمه دست های سرد و اینهمه دل های شکسته دعا کنیم!
      دلت شاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *