سلام جمعه!

صبح جمعه. مثل اینکه آمدیم باز. خدایا هیچ کجا خونه آدم نمیشه. این روزها چنان… حس می کنم این روزهای من شبیه۱تخته نقاشی خیلی بزرگن که۱عالمه رنگ مایع و چرخون خالی کرده باشن روش. رنگ ها سرد نمیشن و هی می جوشن و هی می چرخن و میرن توی بغل هم و در میان و باز میرن و باز در میان و باز می چرخن و می جوشن و می چرخن و درهم میرن و جدا میشن و می چرخن و… الان حالم به هم می خوره.
کلی حرف و توضیح و نق دارم بزنم ولی حس شروع نیست. دلم می خواد اینجا باشم ولی حسش نیست همه موارد اتفاقیه در زمان غیبتم رو بگم.
اسپیکرم داغون شد. من هم رفتم۱دونه دیگه گیر آوردم که داغون کنم.
کیبوردهای جفت رفیق های۰و۱من هنوز نرسیدن. مال این فسقل که۱دفعه قحطی اومده و گیر نمیاد مال اون بزرگه هم که… ول کن این ها رو.
حالا دیگه به شدت مطمینم که اینجا از چیزی که خودم تصور می کردم شلوغ تره. یعنی دیگه باید مواظب باشم و با لباس رسمی اینجا بچرخم؟ عمرا خخخ. اینجا من خودمم. بذار هر کسی می خواد ببینه و تعجب کنه و خخخ…
داخل تیمتاک بچه ها سر به سرم می ذارن و گاهی در حضور من میان اینجا و این اومدنشون رو در لحظه بلند اعلام می کنن. علی عنوان پست های اینجا رو بلند می خونه و جیغ و دادم رو درمیاره و بقیه می خندن. مهتاب شماره۲هم چند روز پیش می گفت میاد این طرفها. مینا هم سر به سرم می ذاره با اون اسم نفله و آدرس اینجا و تا می رسه شبیه شیپوری که بهش فوت کنن صدام رو درمیاره. امداد نامحسوس تیمتاک هم دفعه پیش می گفت اینجا به روز نشده. ماماااآاااآاااآاااآااان! و من هر دفعه شلوغ می کنم و نق می زنم که نمی خوام برید اونجا و بچه های تیمتاک می خندن. من هم می خندم. بچه های تیمتاک از جمله خودم اگر بتونن فرصت خنده رو از دست نمیدن. اون ها جیغم رو درمیارن می خندن، من نق می زنم و می خندم، خلاصه هر زمان که بتونیم به هر چیزی که بتونیم می خندیم. هی بچه ها! وسط نق زدن هام هیچ زمانی نگفتم. بعد از این هم نخواهم گفت. ولی اینجا میشه که بنویسم. آخه اینجا خودمم. اینجا میشه که بنویسم شماها رو دوست دارم. اونقدر که نتونستم منتظر بشم اینترنت دوباره تعمیر بشه تا برگردیم خونه و پشت خط مدیر گریه ام در اومد تا آوردم جایی که شماها بودید. اونقدر که درس و مشقم رو بر می دارم میام تیمتاک۱گوشه می شینم به درس خوندن. گاهی میشه۲ساعت۱گوشه اون واقعیت مجازی می شینم و بدون اینکه۱کلمه با کسی حرف بزنم فقط درس می خونم و درس می خونم. اونقدر که عاقبت نتونستم تیمتاک رو از سیستمم حذف کنم. اونقدر که دلم می خواد من باشم و شماها باشید و ببینم میرید و میایید و من واسه خودم درس بخونم. اونقدر که نمی خوام بیرون از اینترنت ببینمتون. هیچ کدومتون رو. هیچ زمانی. بیرون از اینترنت در زندگی واقعی نمی خوام ببینم. اونقدر که چندتاتون اینهمه بهم نزدیکید و من نمی خوام حتی اتفاقی ببینمتون. من شماها رو به مدل جنون خودم به اندازه ای که۱جمعیت اینترنتی میشه عزیز باشن دوست دارم. شاید به مدل مسخره و خرکی. شاید غیر قابل درک واسه خیلی هاتون. شاید زیادی چپکی. شاید زیادی نامتعارف و متفاوت. اما من همین مدل عجیب غریب و چپکی، به روش و به مدل خودم، هرچند عجیب، هرچند نامعمول، هرچند زیادی و از مدل ناخوشآیند متفاوت، شماها رو دوست دارم. نمی دونم چندتاتون این ها که گفتم یعنی نوشتم رو می فهمید. ولی به نظرم خیلی هاتون اصل و خلاصه ماجرا رو متوجهید. که من شماها رو دوست دارم.
چند وقت پیش۱اتفاقی افتاد که فهمیدم هنوز واسه رسیدن به مرحله تکامل حسابی باید راه برم. واقعیتش۱خورده… واقعیتش۱بنده خدایی به شدتی که از توضیح خارجه از جا درم برد. واقعیتش هنوز که بهش فکر می کنم از جا در میرم. واقعیتش بد نیست ما گاهی پیش از باز کردن دروازه دهنمون فکر هم کنیم ببینیم چی داره از این دهن درمیاد بیرون. واقعیتش باز از جا در رفتم. واقعیتش بد نیست دیگه بس کنم.
خلاصه اینکه من بد منفجر شدم و حسابی در حضور چندتا شاهد عربده زدم و خخخ این بنده های خدا هنوز دارن میگن. اون آدم رو بد تهیه ای دیده بودم واسش. ولی۱شاهد عزیز متوقفم کرد. بهش گفتم چشم و تا این لحظه سرش موندم. اگر طرف پرش به پرم نگیره فقط از کنارش رد میشم ولی می دونی گیر کجاست؟ گیر اینجاست که بعد از این کثافتکاری من به خودم نگاه می کنم و می بینم که کثیف شدم. با خشم. با عربده زدن. با حرص و کینه و حس منفی نسبت به کسی که واقعیتش روی درکش هیچ زمانی حسابی باز نکرده بودم که حالا غافلگیر شده باشم. اون آدم نفهمید چی گفت. حرفش از دهنش در اومد و تموم شد. و من البته هنوز میگم توبیخش لازم بود چون این مدل موارد واقعا نباید تکرار بشن. ولی بعد از اون ماجرا و اون توبیخ و اون پایان، موندگاری این حرص در وجود من که خیال می کردم خیلی جلوتر از این رفته باشم، آخ خدای من! ظاهرا هنوز زیادی کدرم. تا شفاف شدن هنوز جهان ها راهه واسم. خدایا کمکم کن!
تاریخ امتحانم تا تغییر بعدی تعیین شد. مگر اینکه چیز عجیب غریب جدیدی پیش بیاد. اینجا ایرانه سرزمین معجزات برعکس یادت که نرفته؟
ترم کانون رو به پایانه. خدایا کاش قبول بشم برم ببینم ادونس چه مدلیه! اگر از این ترم در برم فقط۳ترم کانون دیگه می مونه. هی پس واسه چی من اینهمه حس می کنم کم بلدم؟ وووییییی!
این ایرسافام باز اسکن پاسپورت می خواد. فرستادم آخه. خدایا من تا حالا اسکن پاسپورت نگرفتم منظور این ایمیله چیه؟ فردا باید زنگ بزنم بلکه۱چیزهایی سرم بشه.
کلاس های انفرادیم هنوز شروع نشدن. کاش شروع بشن کم مونده از دلواپسی روانم بپکه.
میگن در ترم های ادونس بیشتر صحبت می کنیم و گرامر تقریبا تموم میشه. هی من هنوز۱سری گیر گرامری دارم چه مدلی رفعشون کنم؟ ولی واسه چی؟ الان دستور زبان فارسی رو ازمون امتحان بگیرن من۲۰میشم آیا؟ نه که نمیشم. زبان هم همینه خوب. یاد استاد موسوی داخل ملل به خیر و استاد هادینژاد. هی استاد هادینژاد من کلاس انفرادی های شما رو می خوام واسه چی بهم زمان نمیدید؟ بدید دیگه!
نمی تونم نگم بابا. این مدتی که نبودم خخخ. واقعیتش گاهی خخخ. شده خیال کنی۱مرض لاعلاج گرفتی از وحشت روانت قهوه ای بشه بعدش بفهمی چیزیت نیست؟ چه حس مثبتیه! من این بلا سرم اومده بود خخخ. البته بیماری بی علاجی در کار نبود منظورم۱حس خطرناک روحی یعنی چیزه… خدایا خخخ خخخ!
نه نمیگم. اینجا نه. احتمالا داخل۱پست رمزدار می نویسمش. اگر ننویسمش دلدرد میشم خخخ. فقط اینکه ترسناک بود و سخت بود و خدایا افتضاح بود و شکرت خدا که تموم شد و حل شد و فهمیدم که اشتباه می کردم و من گرفتار هیچ وضعیت خرکی از مدلی که تصور کرده بودم نیستم و همچنان خودمم و همچنان آزادم و سبکم و همچنان همه چیز رو به راهه و آخ جون خخخ وایی خدایا یوهوو خخخ آخ جون!
اوه ساعت۱۰شد درس هام موند. هی من۱قهوه دیگه دلم می خواد. بیخیالش فعلا اینجا رو عشقه. اول انتشار این برای اثبات حضور، بعدش جواب چندتا کامنت از چندتا دوست که حسابی به خاطر تاخیرم ازشون معذرت می خوام، بعدش هم وووییی خداجان درسسسسسسس! یعنی بعد از امتحانم من میام اینجا چی میگم؟ خداجان میشه چیزهای خوب بگم؟ میشه شاد باشم؟ میشه نتیجه چیزی باشه که می خوام؟ آخ خدا لطفا. خدای مهربونم! لطفا!
ساعت۱۰و۱دقیقه به سیستم این فسقل. من رفتم ویرایش و انتشار و جواب کامنت و این وسط قهوه و درس و… تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 پاسخ به سلام جمعه!

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پرپری تکبال و اینا
    من یکی هیچوقت بخاطر این تاخیرت نمیبخشمت
    اون دنیا یقتو میچسپم حالا گفتم که اون طرف نگی نگفت
    ببین اگه نوشتی و رمزدار زدی تا ابد مدیونمی اگه رمزشو بهم ندی
    خوشحالم که باز دور همیم
    دلت آروم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. الان بطری و چوب و چوب پنبه و خدایا دیگه چیچی دم دسته بزنمش وووییی۱چیزی بدید من بزنم بهش۱چیزی۱چیزی۱چیزی۱چیزی۱چیززیییییییییی…
      بابا چیزی نبود خیال کرده بودم۱چیزیم خخخ… خیال کرده بودم گرفتار۱گیر فوق مزخرف شدم از ترس داشتم می رفتم به فنا که با کمک۱آگاه تر و البته عاقل تر از خودم فهمیدم که گرفتار هیچ گیر مزخرفی نشدم و هنوز همون نکبت خلاص از گیرهای مزخرفم و خخخ آخ جون!
      من هم خوشحالم دشمن عزیز. جمعهای آشنا رو دوست دارم. اینجا رو دوست دارم. جمع فسقلی و عجیب غریبمون رو هم دوست دارم.
      ایام همیشه و همیشه به کامت.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    در این پست هم حسابی دارید تلاش می کنید
    تلاش هایی که به تمام مقدسات قسم می خورم یک ذره شون هم بی نتیجه نخواهند موند.
    آدم های اینترنتی من هنوز که هنوزه حتی رمز تیمتاک هم نگرفتم و فکر هم نکنم بگیرم
    در اینترنت من دوستان خیلی خیلی کمی دارم و همین کافیه
    عوضش در دنیای غیر اینترنتی دوستان زیادی دارم و باز اونجا از اون طرف بوم افتادم
    چی می شد من یک خورده شبیه عاقل ها می تونستم در زندگیم تعادل داشته باشم و بفهمم کجا باید با چه کسانی ارتباط بگیرم و کجا نگیرم
    واقعاً نمی دونم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *