۲درجه خلاف جهت!

صبح۱شنبه. غیبت از محل کار. هفته تاریک دیوونه. جفت سیستم هام رو دیروز بردم بیمارستان. بزرگه موند اونجا. این فسقل رو آوردمش خونه البته بدون درمون. کیبوردش باید عوض بشه و کیبورده موجود نیست. باید منتظر بشم بلکه پیدا بشه و نمی شد اونجا بمونه. با کیبورد یدک وصلم. اون بزرگه هم, … اصلا مشخص نیست چشه. دیروز از حدود۳تا بعد از۶بعد از ظهر زمانم پرید و اونجا بالای سرش بودیم و عاقبت لازم شد جاش بذارم برگردم خونه. بهم پیشنهاد شده کار۴ماه بعد رو حالا کنم. جفتشون رو بفروشم۱چیزی بذارم سرش۱جدید بخرم. واقعیتش ترجیح میدم انجامش ندم. این ها رو دوست دارم نمی خوام این مدل غافلگیر ازشون, … خودمونیم من هم کلی بوقم ها! آخه کدوم بیماری به اجسام اطرافش این مدلی دل میده؟ هوم! من! خخخ.
باید۱پیام داخل تلگرام بفرستم کاش یادم بمونه!
حالا که اینجا موندم باید استفاده کنم. درس و درس و درس و… درس.
خوب این از این. پیامه رو فرستادم کاش این قطع و وصل تلگرام بذاره پیامم بره و کاش اون طرف خط پیامه رو ببینه و کاش چیزی که می خوام رو بتونه واسم بفرسته و کاش یادش نره و کاش و کاش و کااااآااااآااااآااااش و کاش و کاش! اوه خدایا!
آبان داره تموم میشه. کاش استاد کلاس انفرادیم رو شروع کنه این بلاتکلیفی بیچاره ام کرد. خدایا من کم می خونم باید این جزوه ها تا حالا تموم شده باشن.
ایمیله رو باید آذر بفرستم. حس می کنم با فرستادن این ایمیله چیزی شبیه شمارش معکوس شروع میشه انگار ساعت۱بمب ساعتی رو کار بندازم. خدایا می ترسم. خدایا این ها نمی فهمن من می ترسم. خدایا می ترسم آخه!
خدایا کمکم کن!
هنوز با گوشی جدیدم به گیر می خورم. دستم نیومده هنوز. به نظرم زیاد فشارش میدم. جدی میگم دیروز کلافه شدم از بس قفلش باز نمی شد و عاقبت فهمیدم چش بود. دستم رو زیادی سفت می کشم بهش. ضربه هام زیادی محکم هستن. باید مهربون تر باشم وگرنه جواب نمیده بهم. هنوز کلی قابلیت هاش رو بلد نیستم. دلم می خواد با دوربینش کار کنم نمیشه. از بچه های نابینا هم کسی نیست بهم بگه چه مدلی باید انجامش بدم. بیخیال دیر نمیشه. خدایا امتحان. خدایا کمکم کن!
این هوای دیوونه! سردم میشه شومینه رو که زیاد می کنم هوا خفه میشه و حالم رو چپه می کنه. الان باید کمش کنم باز سردم میشه. گندش بزنن.
ایول خخخ کیبورد یدکه رو برداشتم اومدم روی صندلی گهواره ای نشستم دارم می نویسم این فسقل خودش اون سر اتاق روی اوپن جا مونده من اینجام. عجب با حاله خخخ آخ جون خخخ!
میگم این مدلی هم بد نیست ها اگر این فسقل درست هم شد داخل خونه همین مدلی بچرخم کیف میده این فینگیلی از هر جای خونه که باشم روی سیستم آنتن میده حالش رو ببرم آخ جون.
هی سال آینده میشه من بدون استرس از این لذت فسقلی ها ببرم واسه خودم خوش باشم؟ چیکار کنم هر مدلی بچرخم عاقبت فکرم همینجا فرود میاد دست خودم نیست. خدایا یعنی من دوباره زندگی آروم رو تجربه می کنم؟
مدیر۱پوشه نشونم داد که اگر تیمتاکم پرید و دوباره نصبش کردم با کپی پیستش باز بر می گردم به تنظیمات تیمتاک مخصوص خودم. با این حساب لازم نیست اونهمه مشخصات رو داخل۱فلش زندانی کنم. دیروز۳تا فلش خریدم. یکیشون رو اختصاصی گرفتم واسه موارد مبادا. حالا میشه فلش قدیمیم رو آزاد کنم و این جدیدیه رو پر کنم از ضروریات و, … گوشیم و سیستمم باید باشن ولی اگر۱زمانی وضعیت۱مدلی چرخید که۱کوچولو دستم بهشون نرسید این فلشه باید باشه. همراهم. نزدیکم. توی دستم. باید بتونم لمسش کنم. باید بشه نگهش دارم توی مشتم. باید حسش کنم. اگر دستم به جایی نرسید. خدایا این چیزها واسه چی میاد توی سرم یعنی چی آخه؟ من هنوز پشت دیوار گیر کردم اصلا مشخص نیست چند دفعه باید بپرم تا بشه از مانع رد بشم الان واقعا لازم نیست از این چیزها توی سرم بچرخه و اذیتم کنه و, …. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن! خدایا!!!!!!!!!!
دلم اعتقادی از جنس یقین های دیروزهام رو می خواد. که بتونم فال حافظ بگیرم. استخاره کنم. هر کاری کنم بلکه این حس وحشت و استرس تخفیف بگیره. همدلی ها, همراهی ها, همدردی ها, تشویق ها, کمک نمی کنن. دلم می خواد۱چیزی باشه که بتونه کمک کنه. خدایا کمکم کن!
ساعت داره میره طرف۹و این اصلا درست نیست که من اینجا یا هر کجا زمان از دست بدم. باید برم سر درسم. حالا که خونه موندم از این توفیق اجباری باید استفاده کنم. راستی اگر واقعا این فسقل و اون بزرگتره درست نشن من باید چیکار کنم؟ سیستم جدید رو واسه بعد از امتحان می خواستم و این, … عجب وضعیتی!
میگم۱چیزی! بعضی آدم ها از چی ساخته شدن؟ خاکشون متفاوته آیا؟ این ها عجیبن. عجیب معصومن و عجیب در میرن از لیست شیطان. از بچگی به ما گفتن مواظب باش شیطان به گناه نندازدت. کاری به بخش فلسفی ماجرا ندارم ولی باور ما اینه. من خودم همیشه حس می کنم شیطان واقعا زیر جلدم در حال انجام عملیات ضد آدمیته خخخ. از شوخی گذشته این باور همه ماست و, … خوب این شیطان مگه قرار نیست توی گوش همه بخونه؟ پس چه جوریه که بعضی ها از لیستش حذف میشن؟ یعنی یادش میره؟ فراموش می کنه این ها رو؟ چه مدلی۱کسی می تونه اینهمه آروم در بره از نگاهش؟ حالا گیریم۱دفعه شیطان یادش رفت. حالا۲دفعه. حالا اصلا۱۰دفعه. دفعه۱۱و۱۲و دفعات بعدی چی؟ بارها شده من انجام غلطی رو دلم خواسته و می خواد که می دونم خدا گناه گرفته. ولی دلم می خوادش. اونقدر شدید می خوادش که می بازم. انجامش میدم در حالی که ثانیه به ثانیه انجامش می دونم در حال ارتکاب به گناهم. گناهی که هرچند ضرری به کسی نمی زنه ولی خدایی که هر لحظه صداش می زنم گفته انجامش ندم و من نمی تونم در برابر این هوس عوضی برنده باشم. و۱سری آدم خاکی, همین اطراف می چرخن که هیچ مدلی نمیشه تصور کنم شبیه من به هوس ارتکاب به همچین غلط هایی ببازن. اصلا این ها این فازهای ممنوعه رو بلدن؟ مگه میشه بلد نباشن؟ شاید هم نباشن ولی, … امکان نداره. یعنی هیچ زمانی این رو نمی خوان؟ یعنی هیچ زمانی نظایرش رو نمی خوان؟ مگه این ها خاکی نیستن؟ میگن آدمی به ممنوعه ها حساس میشه. این در مورد من به نظرم۱۰۰۰برابره. ممنوعه ها به طرز بیمارگونه ای جذبم می کنن. تا نشکنمشون خاطرم جمع نیست. فقط۱چیزی واسم ممنوع بشه تا بیمارش بشم خخخ. نمی دونم واسه چی این مدلیه. شاید اگر ممنوعش نکنن تمام عمرم هم طرفش نرم ولی اگر اون۱چیز یا عمل یا هر چیزی در حصار ممنوع باشه هوس شکستن این حصار بیچاره ام می کنه. خیلی آزاردهنده هست ولی کاریش نمیشه کنم. و میگن آدم ها همه این حس رو البته نه به شدت من اما دارنش. و این۱سری ها که حرفش رو اون بالا زدم, این ها ندارن مگه؟ اصلا اسم ممنوعیت هوس میاره. که بشکنیش. این۱سری ها واسه شکستن ممنوعه ها هوس ندارن؟ اصلا ندارن؟ حتی۱درصد؟ مگه میشه؟ مگه شدنیه۱کسی اینهمه پاک بمونه وسط اینهمه کثافت این زمونه؟ خدایا افراد این مدلی چه جوری می تونن؟ کاش می شد یاد می گرفتم! چند شب پیش۱کسی داخل تیمتاک از بچه ها می پرسید دلتون می خواد جای کی باشید؟ از اون جمع در رفتم. ترسیدم ازم بپرسه و من, … نمی شد بگم دلم می خواد جای کی باشم. نوجوون که بودم دلم می خواست جای خیلی ها باشم. چون زندگیشون رو از مال خودم بهتر می دیدم. طرف پولش از من بیشتره. طرف زندگیش از مال من جالبتره. طرف موقعیتش از من بهتره. طرف فلان امتیازش از من بالاتره. کاش من جاش بودم!
ولی الان واقعا نمی خوام این مدلی جای کسی باشم. هر کسی گیرهای خودش رو داره و من حالا این رو می فهمم. اما این, … دلم می خواد جای۱سری ها باشم نه به این خاطر که از خودم خوشبخت تر می بینمشون. واسه اینکه دلم می خواد حس و حالشون رو زندگی کنم تا بفهمم. تا سر در بیارم. تا دستم بیاد این ها از چه مدل خاکی ساخته شدن که مدلشون اینه. تا سرم بشه این ها چه مدلی از گیر شیطان در میرن و اینهمه راحت و آروم به خشم حاصل از ناکامیش نگاه می کنن و در سکوت از تلاش های دوباره و دوباره اش رد میشن. به نظرم شیطان از دستشون خسته شده و دیگه ولشون کرده که به حال خودشون باشن. دلم می خواد جاشون باشم. نه واسه همیشه. واسه۱ماه. واسه۱هفته. واسه۱روز. واسه۱ساعت. کاش می شد من جاشون باشم!
من جای کسی نیستم. جای خودمم و الان در حال اتلاف زمان درسم هستم که حسابی این کارم منفیه. واقعا باید برم سر درسم. ساعت۹و۲دقیقه صبح به ساعت این فسقل. من رفتم. خدایا کمکم کن!

۱ نفر این پست را پسندید.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به ۲درجه خلاف جهت!

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام مجدد موجود بیمار
    ببین موجود بیمار و دل ببند دست بکش حد اقل این بارو کوتاه بیا حد اقل بخاطر درستم شده مجبوری
    بعدش صدای شیطان که تو گوشت میخونه چه شکلیه
    لرزش داره عین اون فیلما یا صداشون میپیچه عین همونا
    بعدش تو از کجا میدونی طرف معصوم و پاکه
    مردم که نمیان جار بزنن چکارا کردن و چکارا میکنن.
    پریسا حرفا میزنی تو هم
    برو شاد باش و مراقب خودتم باش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. ابراهیم من به طرز واسه خودم گاهی دلپذیری بیمارم. حالا برو این که گفتم رو ترجمه کن تا حالت جا بیاد.
      ابراهیم از پرونده عمل هر کسی فقط خود صاحب پرونده آگاهه و خدای بالای سرش. ولی۱سری چیزها رو نمیشه ندید. بعضی ها بغل گوشم نفس می کشن که بدجوری شیطان رو کفری می کنن. من نمی فهمم این بعضی ها رو. آخه چه جوری انجامش میدن؟ کاش می دونستم.
      و شاد بودن. با وجود اینهمه استرس این روزها گاهی۱کوچولو سخت میشه خخخ. خدا کنه این روزها ختم به خیر بشن. توکل به خودش. فقط خدا فقط خدا فقط خدا.
      دلت آرام.

  2. الهام می‌گوید:

    این سؤال كه دلت میخواد جای چه كسی باشی؟ فكر منو هم درگیر كرد! شاید جای اون آقای رفتگری كه شبها صدای جارو كردنشو از پنجره میشنوم؟، شاید جای اون نوازنده های دورهگرد، یا اصلا دوست داشتم یه كولی بودم! یك كولی آزاد و رها. سقفم آسمون بود و زیر اندازم زمین. راستی ببخش عزیزم كه اینجا سر زدم. قصدم فقط دوستی بود. و اینكه بگم آفرین بخاطر این همه روانی در قلم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست عزیز. دلم می خواست می شد جای یاکریم تنهای روی بالکنم بودم. این موجود با هیچ کدوم از پرنده هایی که میان روی بالکن کنار نمیاد. ساکت و بد اخلاق روی نرده میشینه و هر یاکریمی بره طرفش رو می زنه کنار. دلم می خواست می شد بفهمم چه دردی زندگیش رو اینهمه تک و تاریک کرده. کاش می تونستم!
      ممنونم از لطف لطیفت به قلم بی جوهرم عزیز! مهمون که وارد میشه عزیزه. اون هم از جنس دوست. خوش اومدی دوست من. ممنونم از محبت و از حضور عزیزت.
      ایام به کامت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *