صبح جمعه با خودم!

صبح جمعه. کیبورد این فسقل و خود این فسقل دیشب مرخص شدن. یعنی نیمه مرخص. امروز۱کلمه درس نخوندم. تا الان داشتم تمام اطلاعاتم رو از اینجا منتقل می کردم به۱هارد که شبیه سال گذشته رودست نخورم و لازم نشه۱شب تا صبح بیدار بمونم و با سی دی یدک اطلاعاتم رو بکشم بیرون. الان باید درس بخونم. چه زمان بدی این طوری شد! حالا من چیکار باید کنم؟ این۲تا سیستم جفتشون نصفه نفس هستن و تازه بدون کیبورد یدک فردا چه مدلی این فسقل رو ببرم سر کار این کیبوردش درست کار نمی کنه! خدایا چند ماه دیگه تاب می آوردن چی میشد مگه؟ کاش پول داشتم۱درست درمونش رو می خریدم! هی بیخیال فعلا که پول ندارم شرایط هم همینه که هست باید۱فکری کنم واسش. ولی چی؟ چه فکری؟
دیشب, … خخخ۱خورده زدم به جاده تفریحات ولی اونقدر سنگین رفتم که مه سفید زیادی متراکم شد و۲۰دقیقه ای کامل بردم آسمون و الان هرچی ذهنم رو می چلونم هیچ چی از خاطرات اون حدود۲۰دقیقه خاطرم نیست. فرود که اومدم فضای اتاق پر از صدای خنده بود. کسی اینجا نبود. تیمتاک و سریال شوخی کردم و بچه هایی که نمی فهمیدم به چی می خندیدن. چه فرقی می کنه به چی؟ اون ها با هم می خندیدن و این عالی بود. بعدش دیدم این فسقل کار دستم داده و بعدش با کمک عباس سعی کردیم درستش کنیم که نشد و بعدش۱دفعه حواسم جمع شد و دیدم حالم خیلی بده و دیگه نتونستم تحمل کنم. جوون مثبتیه این عباس. هر دفعه۱کسی گیر داره این بنده خدا تا جایی که بتونه در حال کمکه. از نگاه من۱جورهایی انگار به نیروی امداد نامحسوس تیمتاک تبدیل شده این بنده خدا. دیشب هم خیلی سعی کرد به من کمک کنه ولی این گیر بزرگتر از اونه که با امداد حل بشه این فقط با پول حل میشه خخخ. و الان کیبورد یدک و خدایا!
هنوز از فشار پرواز دیشبی گیج می زنم ولی خوشبختانه شدید نیست شاید چون خخخ باند پروازم اون باند کوچیکه بود و به خاطر آسیب دیدن باند بزرگه و البته واقعیتش رو بگم به خواست خودم که از سردردهای بعدش هیچ خاطره مثبتی نداشتم کوچیکه رو ترجیح دادم و خدا رو شکر خر نشدم و دوباره تجدیدش نکردم و خلاصه وووییی کاش می شد ولو بشم و بخوابم!
دیروز۲تا از بچه های هم کلاسم امتحانشون رو دادن. نتیجه ها۱۳روز دیگه میاد. گفتیم واسمون داخل گروه بذارن ببینیم چه کردن. یکیشون می گفت می خواد تمام شب فیلم ببینه. یکی دیگه هم خاطرم نیست چی می گفت ولی دقایق بعد از امتحان رو واسه همه ما آرزو داشت. خدایا حس می کنم این۲نفر از اون پل معروف قیامت گذشتن کاش می شد من هم گذشته بودم! وایی امتحان! میشه۱کسی بگه من با این سیستم کوفتی چه مدلی باید امتحان بدم؟ خدایا پول بده برم سیستم بخرم! نه نمی خواد مخ بده درس بلد بشم ترکیدم از بس کردم توی سرم و نرفت آخه!
اون بیرون۱پرنده ایه نمی دونم گنجشکه شاید مطمئن نیستم ولی اومده داره شلوغ می کنه. احتمال میدم به تیر دونه های روی بالکن اومده و سعی می کنم هرچی کمتر حرکت هام از اونجا دیده بشه که اگر می خواد بمونه بتونه.
امروز صبحی کم مونده بود یاکریم تکی روی بالکن رو له کنم. این موجود روی بالکن بود و من رفتم دونه بپاشم و این نپرید و من که نمی دیدم رفتم و رفتم و بی ترمز رفتم و درست۱قدم مونده به۴چوب و۲قدم مونده به ملاجش این پرید و من تازه متوجه شدم چی داشت جفتمون رو تهدید می کرد. اگر اتفاقی واسش می افتاد خدا شاهده امروز می رفتم بیمارستان. تصورش رو کن! بری۱دفعه محکم و سفت قدم بذاری روی۱موجود زنده اندازه۱یاکریم. از تصورش حالت تهوعم تشدید میشه. خدایا منه احمق باید یواش برم طرف بالکن. تصور نمی کردم آخه. این ها همیشه تا من می رفتم طرفشون می پریدن آخه. از کجا می دونستم این۱دونه ممکنه این دفعه نخواد بپره؟ دیگه مواظب میشم. خیلی خیلی مواظب. خدایا شکرت که به خیر گذشت. لطفا این مدلی آزمایش نکن اگر چیزی می شد واقعا دیگه از کنترل خودم در می رفتم راست میگم. حالا می فهمم واسه چی این ها با من رفیق نمیشن. چه مدلی باید رفیق بشن من واسشون شبیه تانکم که بی هوا میاد و میاد و اگر نجنبن و در نرن پرس می کندشون. خودم هم جاشون بودم از همچین چیزی در می رفتم. عزیزهای پردار کوچولوی من! بذار بپرن من دوستشون دارم.
می دونی؟ این حرف ها تمامش بهانه ان. می دونی؟ پر از حرف های نگفته ام. می دونی؟ پر از قصه های ناتمامم. می دونی؟ دلم می خواست می شد من و اون یاکریم تکی زبون هم رو می فهمیدیم. دلم می خواست می شد بهش بگم بیاد روی شونه هام بشینه. اصلا بیاد روی میز کنار دستم بشینه. من درس بخونم و گاهی پرهاش رو ناز کنم. نه اون اینهمه تک بمونه نه من. می دونی؟ دیشب بعد از فرود حس کردم۱مدل تلخی سردم شد. اونقدر سردم شد که هرچی لباس پوشیدم این سرما نرفت. بین خنده های بچه های تیمتاک غرق شدم ولی باز سردم بود. زیر پتو مچاله شدم ولی باز سردم بود. باز سردم بود! هنوز هم سردمه. دلم۱لیوان سرد و پر و حسابی سنگین می خواد که خاطرم نباشه این سرما رو ولی, … تجربهش کردم. بعد از اون لیوان ها هم شبیه بعد از پرواز دیشبی خاطرم هست که چه قدر سردمه. خدایا زمان های عادی کمتر خیالم هست ولی این واقعیت موجوده که من گاهی بد سردمه. شبیه دیشب. این فسقل نفله شد و لازم شد توجهم رو بدم بهش ولی باز سردم بود. امروز هم سردمه. خیلی سردمه. خدای مهربونم! من عجیب سردمه! میگم نکنه فوت کردم خودم بی اطلاعم؟ مگه میشه اشک سرد باشه؟ اشک ها همیشه داغن. پس واسه چی این ها سردن؟ یخ زدم ای بابا!
بیخیال. خدایا حکمتت رو شکر! چیکارش میشه کرد! این مدلیه دیگه. بیخیالش. بیخیالش!
کپی اطلاعاتم تقریبا تموم شد. باید ادامه تمرین های کانون رو بنویسم. بدجوری سخت بودن نمی فهمم واسه چی با اینکه درس رو بلد بودم تمرین ها رو اصلا نفهمیدم. خدایی تمرین هاش به نظرم خیلی تخس رسیدن. باید گرامر این ترم کانون رو دقیق تر بخونم. شاید لازم باشه این ترم رو۱دفعه دیگه بخونم. یعنی بی افتم؟ خدایا میشه۱کاری کنی بفهممش نیفتم؟ واقعا این رو دلم نمی خواد.
کاش این سنگینی بعد از فرود بره! داره اذیتم می کنه. خوشم نمیاد شبیه۱وزنه سراسری تمام جسمم رو می کشه پایین به طرف ولو شدن و من درس دارم.
یعنی اون۲تا همکلاسیمون الان دارن چیکار می کنن؟ من اگر بودم به زور هم شده می خوابیدم. بدون استرس امتحان فقط ولو می موندم و از اینکه دورم کتاب و کاغذ نیست لذت می بردم. به قول یکیشون نتیجه هرچی شد شد این بنده های خدا تا۱۳روز دیگه نمی دونن چه کردن پس فعلا خلاص. خدایا یعنی نوبت من هم میشه؟ الان به هر کسی بگم میگه بله که میشه. تو می تونی. عالی پیش میری و و و و و و نمی دونن واقعا شدت این فشار رو. تصور اینکه چه مدلی باید ازش رد بشم از همین الان روانم رو دچار زلزله می کنه. به نظرم میاد شنا می کنم. جریان تندتر و شدیدتر شد و شد و شد و رسیدم به گردابی که می دونستم بهش می رسم. اینجا جریان چنان شدیده که اگر۱لحظه نجنبم لهم می کنه. و از اون رو به رو, درست آخر این راه, صدای غرش آبشاری میاد که تمام دنیای من کاملا توی حلقش جا میشه که ببلعدش و همراه موجودیت له و لورده خودم بفرستدش به عدم. به نظرم شبیه۱راه تونلیه تنگ وحشتناک میاد که پر شده از جریان خشمگین که می غره و می پیچه و کف می کنه و خدا به داد هر چیزی برسه که واردش میشه. و من باید ازش رد بشم و برسم به اون طرفش. خدایا بچه های تیمتاک به تصوراتم می خندن ولی همهشون یا اکثرشون موافقن که من تصوراتم زیادی برام قوی و واضح میشن. این ها که توضیح میدم رو انگار واقعا می بینم و می شنوم. غرش مقابلم رو و تیرگی اون تونله رو واقعا حس می کنم. اونقدر دقیق که۱شبی داخل این هفته خوابش رو می دیدم. وحشتناک بود ولی بهش نرسیده پریدم. خوب معلومه که می پرم هنوز که بهش نرسیدم. خدایا من واقعا می ترسم نجاتم بده!
پیام واتساپ! احتمالا از گروه محله. ببینم کیه!
چیزی نبود. عوضش رفتم تلگرام جوک خوندم اومدم. این پرنده بیرونیه سردش نیست آیا؟ همین طور۱بند داره شلوغ می کنه و به صدای جیک جیکش میاد از جنس کیف و حال باشه. تا بهار که خیلی مونده. زمستون توی راهه. این از چی اینهمه ذوق می کنه؟ آفرین به امیدواریش! بد نیست من۱خورده ازش یاد بگیرم. آخه اون که فسقل نداره نفله بشه درس و مشقش بره هوا. جدی حالا من, … اه اینهمه نق باورم نمی شد۱زمانی خودم از نق زدن های خودم خسته بشم. الان که می تونم با کیبورد یدک بخونم و بنویسم واسه چی اینجام؟ نق زدن آسونه. و در این موقعیت برای من خجالت آور. کاش درصدش رو بیارم پایین!
بسه دیگه باید برم سر درسم. ساعت۱۰و۳۷دقیقه صبح جمعه. من رفتم.

۱ نفر این پست را پسندید.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به صبح جمعه با خودم!

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    حسابی بیشتر مراقب خودت باش
    یا کریم روانی
    ولی خوش به حالشون هر وقت هرجا عشقشون بکشه ویژژژژژ میپرن و پرواز وای خدایا

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. به خاطر تاخیرم فراتر از معذرت می خوام کلمه چیه که بگم؟ اینجا نبودم. نمی اومدم ابراهیم. روحم درد می کرد می ترسیدم اگر بیام اعتراف کنم به چیزی که اصلا نبود و خخخ. یاکریم. این یاکریم جهانش عجیبه واسه من. به بالهاش حسودیم شد خخخ.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *