کمی قدمرو در امتداد ظهر تعطیل.

۴شنبه. به طرف گذشتن از مرز ظهر پیش میریم. امروز خیلی درس نخوندم. اینجا شلوغ بود. هنوز هم هست. کتاب هام هم, … خوب۱خورده خراب شد یعنی برگه ها, … این ها۳تا کتاب بودن روی هم بعدش من برداشتمشون واسه مطالعه و حل تمرین و بعدش کتابه۱خورده داغون, … اصلا به من چه این کاغذها و شیرازه های نفله داغون, … تا همین حالا داشتم درستشون می کردم تمام برگه هاشون قاطی شده بود و, … اوه خدا! آخ خدا! ای خدای من!
باید۱بک آپ از اینجا بردارم. این روزها فضای اینترنت نابینایان امن نیست. ویروس هایی از جنس خود بچه های نابینا. بیرون از این دنیای تاریک و بسته به هر کسی میگم حیرت می کنه و تا توجیهش نکنم باورش نمیشه که ما خودمون از بین خودمون و از جنس خودمون به خودمون ضربه می زنیم و از درون خودمون رو می جویم. حق دارن باور نکنن. خدایا اون ها حق دارن ما رو متفاوت ببینن. آخه واقعا متفاوتیم. از اون متفاوت های بد. زمانی که خودمون به خودمون مروت نداریم بقیه با چه اطمینانی می تونن ما رو شبیه خودشون در بین خودشون و از جنس خودشون ببینن و بپذیرن؟ بهشون حق میدم. هرچی پیشتر می ریم بیشتر. از نابینا بودنم دلگیرم ولی نه متأسف. ولی از تعلقم به این بدنه امروز و این لحظه عمیقا متأسفم. تلخ و دردناک و تلخ و تلخ و تلخ متأسفم. اذیتم می کنه این حس تأسف. دلم نمی خواد احساسش کنم. اذیتم می کنه!
تمرین های درس۶کانون عجیب زیاد و سختن. نکته های درسش رو بلدم ولی نمی فهمم این کتابه چه مدلی چرخونده که با خوندن توضیحاتش همون که بلدم رو یادم میره. باید بشینم درست درمون بخونمش. الان نمیشه. اینجا شلوغه. تلویزیون و آدم ها و زندگی.
جزوه پری۲امروز تموم شد. باید برم۳رو شروع کنم. درس ها به نظرم حسابی آشناست. با خوندن هر درس کلاس ها رو یادم میاد. اینهمه خاطره کی ساخته شد؟ این ها کی خاطره شدن؟ چه عجیب اصلا نفهمیدم! باید سریعتر باشم. خیلی سریعتر. آبان داره میره و, … خدایا امتحان رسید!
باید روی داستان آدم برفی و پروانه کار کنم. آهایی موارد رنگی رنگیه داخل سرم جا بدید این بابا برفی با پروانه اش هم جا بشن. عجب داستانیه این روزهای من!
خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه حسش هم نیست برگردم ببینم بیخیال بذار تکراری باشه. چند وقت پیش داخل تیمتاک۱خورده بی صدا بودم. بگذریم از این روزهام که تقریبا همیشه داخل تیمتاک بی صدام. خلاصه اون عصر بی صدا بودم. همون زمان۱کسی واسم نوشت چته؟ گفتم چیزیم نیست. اون بنده خدا اصرار کرد و من نفهمیدم روی چه حسابی هوس کردم اذیت کنم. نوشتم تصور کن به ناروا خاطرخواه شدم. طرف بلافاصله واسم نوشت برو آمو. ترکیدم از خنده. گفتم یعنی چی واسه چی باورت نمیشه؟ مگه چیه من گیر عشقی داشته باشم بخوام درددل کنم؟ به من نمیاد خاطرخواه شده باشم؟ گفت باورم میشه ولی این مدل درددل ها رو این مدلی نمیگن. گفتم خوب چه مدلی بگم صاف اولش رو گفتم دیگه. گفت نه این مدلی نه. باید اولش بگی مثلا حس می کنم دلم می خواد با۱کسی حرف بزنم و از این چیزها و بعد از کلی حرف یواش یواش بگی. این طوری میشه طرفت رو بذاری سر کار نه این مدلی که تو شروع کردی. دیگه از خنده اشک پاک می کردم. نوشتم یعنی ضایع کردم آیا؟ طرف گفت بله. بعدش صدام داخل کانال در اومد و خواستم یلدا و فاطمه رو با این داستان خاطرخواه شدنم اذیت کنم. احمد هم اومد. مدیر هم رسید. یلدا و فاطمه داشتن می گفتن تو واسه چی بی صدایی پریسا؟ احمد هم شیطونی می کرد و مدیر خاطرم نیست سر چیچی نمی شد صحبت کنه می نوشت. این وسط گفتم بچه ها اگر بگم عاشق شدم چیچی میگید؟ باورتون میشه؟ یلدا و فاطمه کلی مهربون گفتن آره عزیز که باورمون میشه و از این چیزها ولی احمد شبیه خودم پقی زد زیر خنده و اونقدر خندید که مجبور شدم وسط قهقهه های خودم فحشش بدم. اون وسط پشت سر هم نوشته می اومد که فرض کنید این عاشق بشه. فقط فرض کنید. فاطمه و یلدا خوددارانه باهام همدلی می کردن که یعنی چی مگه چیه اصلا هم بعید نیست. من خنده هام رو قورت می دادم و احمد می گفت خدایا اگر۱روزی بشنوم این پریسا خاطرخواه شده اونقدر می خندم که, … که چی؟ خاطرم نیست گفت که چی بشم. بعدش من سعی کردم شروع کنم به حرف زدن و تا اومدم شروع کنم که آههه بچه ها حس می کنم دلم می خواد با۱کسی حرف بزنم حالم خیلی بده, نفهمیدم چی شد چنان بد خندم گرفت که نفسم بند اومد. من قاه قاه می خندیدم, احمد قاه قاه می خندید, فاطمه و یلدا اعتراض می کردن که یعنی چی بذار حرف بزنه, مدیر هم که صداش نبود فقط می نوشت, از اون طرف هم نوشته می اومد که فقط فرض کنید این عاشق شده باشه و بخواد بگه که من خاطرخواه شدم. خلاصه من آخر کار نتونستم جمعش کنم و بیخیال اذیت کردن ملت خنده رو ول کردم بره آسمون. نمی دونم چه قدر ازش گذشته ولی حالا دارم سعی می کنم با نگاهی مدل نگاه احمد خودم رو ببینم. هی! این بنده خدا حق داره. خودم هم از این زاویه که تماشا می کنم از تصور همچین چیز مسخره ای تا حد مرگ می خندم. جدی این, … خخخ! من دوست هام رو اونهمه شدید دوست دارم. بی توجه به جنسیتشون بی پروا و راحت دوست داشتنم رو ابراز می کنم. تا جایی که حریمشون اجازه بده و اذیت نشن محبتم رو بهشون نشون میدم. اگر از ظرفیت اون ها و اطرافمون مطمئن باشم صاف و راحت بیخیال اینکه طرف همجنسم هست یا نیست جلوی۱لشکر آدم میگم من فلانی رو دوستش دارم. بارها به خاطرش مورد انتقاد واقع شدم ولی اصلاح نشدم. در نتیجه پشت سر گذاشتن۱سری تجربیات منفی که کم هم نبودن, به شدت از اینکه رفیقی توی دلم جا بشه پرهیز می کنم چون محبتش عمیق فرو میره توی خاک دلم و درنمیاد و آزارم میده. واسه اینکه با۱سری دوست موقتی خاطره نسازم و اذیت نشم حاضر نیستم ببینمشون. تا اینجا اومدن و نرفتم دیدنشون. حتی۱بفرمای تعارفی هم بهشون نگفتم با اینکه واقعا دلم دیدنشون رو می خواست. از محبت آشناهای نادیده لبریز میشم. از درد عزیزهایی که حتی۱دست۱دستی و رسمی به همدیگه ندادیم می بارم. از ته دل. واسه افرادی دلتنگ میشم که جز۱سری خاطره که فقط واسه خودم می ارزیدن هیچ اشتراکی با هم نداشتیم. خاطراتی که یقین دارم اون ها دیگه خاطرشون نیست. از تصور زمانی که باید این۴دیواریه آشنا رو رها کنم و بزنم بیرون بغض می کنم. حس می کنم این در و دیوارها هم شبیه خودم دلشون واسم تنگ میشه. حس می کنم تا مدتها از دلتنگیه یاکریم های روی بالکنم شب ها ببارم. من اینم. ولی تصور عاشق شدنم واسه بقیه و حتی واسه خودم اونقدر خنده داره که اون روز داشتم از خنده خفه می شدم. من چه مدل موجودی هستم؟ یعنی کسی هست که مدل جنونش شبیه من باشه؟
به محض خلوت شدن اینجا باید برم سر درسم. این ها۱بحث تکراری رو گرفتن رها نمی کنن. نه به نتیجه می رسن نه سکوت می کنن. آدمیزاد موجود جالبیه. یا من به خاطر این انزوای۱سال و نیمه متفاوت شدم و قواعد معمولی زندگی رو نمی فهمم. اینجا اخبار سیاسی گوش میدن و چه قدر براشون جالبه. تلویزیون می خونه و اینجا حرف می زنن و بحث می کنن و خخخ.
چند شب پیش خواب می دیدم دیگه اینجا نیستم. رفته بودم از اینجا. جای عجیبی بود. کلی هم داخل خوابه ماجرا بود ولی خخخ ساختمونش خیلی با مزه بود. ازش خوشم می اومد. بعدش هم البته لازم شد شبیه تیر دور راهروهای ساختمونه در بریم ولی ساختمونه با حال بود خخخ.
ساعت۱و۴دقیقه بعد از ظهر. هی من به اخبار سیاسی علاقه ندارم چیزی هم ازش سرم نمیشه! هیچ زمانی سیاست رو نشناختم. تمایلی هم به شناختنش نداشتم. سیاست زیادی کثیفه. خوشم نمیاد ازش. دنیای من خیلی کوچیکه. اندازه مشکلات و تمایلات شخصیه خودم. اندازه دلواپسی هام و امتحان آیلتس و رویاهای زندگی بعد از امتحان آیلتس و کلاس های هنر و بازار و خرید۱سری زلمزیمبو و۱سری تفریح و۱سری موارد برند خودم و بعد, … خدایا از دست این بعد! بعدش چی میشه؟ جدی اگر, … اون طرف دیوار واسه من چه مدلیه؟ مثلا روز اول. مثلا۵دقیقه اول. مثلا۲۰دقیقه اول. مثلا۱ساعت اول. غروب اول. شب اول. سر شب. دل شب. نیمه شب. اه این چیزها چیه میاد داخل سرم؟ خیلی مزخرفه. چیکارش کنم فکره دیگه میاد و میره. بذار بیاد و بره. حالا رو عشقه. من اینجام. الان آبانه. درس و استرس و۱سری موارد نکبت در حال پرس کردنم هستن و آخ خدا له شدم این ها رو از روی موجودیتم بردار لطفا!
میگم این آدم ها چه مدلی شلوغی های اطرافشون رو تحمل می کنن؟ تلویزیون و بحث های متفرقه که هیچ مدلی هم درش به توافق نمی رسن و این دور باطل که همین طور می چرخه و می چرخه و خدایا تمومش نمی کنن! من دیگه از غیر اجتماعی گذشتم کلا به موارد اسمش رو نبر پیوستم با این اخلاقم. این هم شد کار؟ یعنی درست نیست؟ به جهنم که نیست. من اینم فعلا هم لازم نمی بینم عوض بشم و چیزی رو عوضش کنم. پس بذار همین مدلی باشه و باشم.
ساعت۱و۱۸دقیقه بعد از ظهر۴شنبه. دیگه نمی خوام بنویسم. بک آپ. از اینجا بک آپ می خوام. همین الان هم می خوام. من رفتم بک آپ و فعلا نمی دونم بعدش چیچی.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به کمی قدمرو در امتداد ظهر تعطیل.

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پرپری هی خیلی وقت بود اینجوری نگفته بودم
    الآنم بعده چند روز اومدم اینجا حس کردم باید مدت زیادی اینجا چرخ بخورم ولی ظاهرا اینجور نیست آفرین
    بیخیال تا بوده همین بوده همیشه خودیا ضربه رو میزنن وگرنه غیر خودی چکار داره اینجور آدما رو باید به عاقل شدن نفرین کرد. البته در حق اونا این دعاست هرچند دیوونگیشون خدا رو شکر از جنس ما نیست وگرنه من ترجیح میدادم تا عاقل باشم تا با اونا هم اسم نباشم بیخیال نمیشه اینجور آدما رو کاریشون کرد.
    منم امروز زدم کل کتابام پرید هوا و تا دوباره از هاردم استخراج کردم دو ساعتی وقتمو گرفت و جد و عابادشو به فحش کشیدم
    براستی بحثهای سیاسی و اینا که بقیه راه میاندازن و هیچوقت هم سر و ته نداره و حتی خودشونم نمیفهمن چی میگن و هدفشون چیه و آخرش بکجا میرسن از این بحث خستم میکنه
    همینا بود دیگه
    برو شاد باش منم گشنمه برم یه چی بخورم بشینم سر درسم
    شاد باشی
    آها واقعا یه کوچولو منم خندیدم به عاشق شدنت آخه تو کجا این بحثا کجا
    بشین سر درست ببینم
    نبینم بری دنبال اینا تو هدف روشنی برات پیشبینی کردم اگه بری دنبال این چیزا هدفتو از دست میدی
    ببین بنفعته اسمت تو تاریخ بمونه تا این چیزا خخخخخخ
    دیگه جدی شاد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز که اگر دستم بهت برسه می زنم نصفت می کنم. بابا این پرپری رو نگو حس می کنم از این مرغ یخی هام میگم نگو مورمورم میشه ازش نگو نگوووووووووووو! خدایا۱بطری خالی بدید من بزنم بهش این مدلی نمیشه.
      این روزها نمی تونم خیلی اینجا بنویسم. درس و دردسرهای جانبی. خدا بخواد برسه روزهایی که اونقدر زمان داشته باشم هر روز جفنگ بپرانم.
      این موجودات رو خودی به حساب نمیارم ابراهیم. این ها رو اصلا هیچ چی به حساب نمیارم. ارزشش رو ندارن. و جنون. دنیای جنون مقدسه این مدلی ها لیاقتش رو ندارن. نه کاریش نمیشه کرد چون هرچی بخوایی بگی و هرچی بخوایی کنی می بینی ارزشش بالاتره از موجودی که اسم آدم روی خودش می ذاره و به درختی که خودش هم روی شاخه هاش میشینه تبر می زنه. حتی تنفر هم خرج این ها نمی کنم.
      درضمن خیالم نیست اینجا بپره یا نپره. از واو به واوش با هر پست و هر کامنتش بک آپ گرفتم و می گیرم و اگر اینجا چیزیش بشه من چیزی از دست نمیدم و همین اندازه واسم بسه.
      امیدوارم کتاب هات برگشته باشن دشمن عزیز
      وووییی سیاست وووییی بدم میاد از بحث هاش وووییی خیلی بدم میاد خخخ.
      باز یادم انداختی به اون روز و دوباره ترکیدم از خنده. ابراهیم! مطمئن باش! این چوب توی آستین من نمیره. من گرفتارتر از اونم که سرم زمان پیدا کنه گرم این چیزها بشه. عشق چیز خطرناکیه ابراهیم. دچار شدن بهش دل می خواد. من ندارم. من مردش نیستم. من نمی تونم. گفتی خوردنی دلم خوردنی خواست. الان میرم۱چیزی گیر میارم می خورم. وایی خدا درسم موند من رفتم تو هم بدجوری شاد باشی دشمن عزیز!.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خوندمتون
    هنوز گوشی رو نگرفتم
    البته سفارش دادم یک دونه شیائومی مدل mi9t pro قراره برسه
    مسعود ملایی بهم مشورت داد که این می تونه به دردت بخوره
    حالا منتظرم برسه
    بین خوندن برای آزمون های مختلف سر و صدای یک کار ناخواسته پیدا شد که من خیلی دلم این کار رو میخواد
    فکر نمی کردم بغل گوشم باشه
    بهانه شون فعلاً برای جذب نکردن من تعدیل نیرو هست و این حرفا که من گوشم به این چیز ها بدهکار نیست و حس می کنم می تونم به دستش بیارم
    کار توی کتابخونه بین کلی کتاب بینایی و نابینایی قرار شده من اون جا کار های فنی رو انجام بدم و کتاب هایی که برای نابینا ها آماده میشن رو ویرایش کنم
    در نگاه اول کار جان فرسایی به نظر میرسه ولی من چون عاشق مطالعه هستم دوستش دارم و قرار هم نیست به مدت سی سال روش حساب کنم من میخوام از این کار پلی بسازم برای دکترا گرفتن و استاد دانشگاه شدن
    ولی خیلی یکدفعه ای پیش اومد
    اصلاً انتظارش رو نداشتم
    غافلگیرم کرد
    تمام برنامه هام رو داره به هم میریزه
    داشتم حسابی برای آزمون ها می خوندم البته هنوز هم می خونم ولی تمرکز لازم رو ندارم
    می دونم چون این جا ایران هست نباید به چیزی که به هر حال به دستش نیاوردم دلخوش بشم و باید تا می تونم همون آزمون ها رو ادامه بدم و در کنارش دنبال این کار هم باشم ولی فکر کار کردن در کتابخونه بین اون همه کتاب من رو دیوونه می کنه
    خیلی از خودم نوشتم
    در مورد ویروس هم بله ما مستثنی نیستیم همون طور که در جامعه همه جور آدم پیدا میشه بین ما هم همه نوعش هست خوب و بد
    شما این مدرک رو می گیرید و حسابی زندگیتون تغییر می کنه
    مطمئنم که میگم
    در مورد تغییر زندگی هر نتیجه ای که در آزمون به دست بیارید به هر حال از زماین که شما این راه رو شروع کردید دیگه اون آدم قبلی نیستید و کلی عوض شدید و این تغییرات با هر نتیجه ای باقی می مونند فکر نکنید بر می گردید به روز های قبل از به فکر این آزمون افتادن
    برای همین هم زندگی بازی های عجیب و غریبی برای ما داره که واقعاً قابل حدس زدن نیستند.
    فکر کنم خیلی زیاد نوشتم برم که دیگه پست های بعدی هم مطلب داشته باشم بنویسم خب.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. معذرت به خاطر اینهمه تاخیرم. دست خودم نبود. نمی شد.
      الان احتمالا هم گوشیه رسیده و بهش مسلط شدید هم کاره تکلیفش مشخص شده و آزمون ها تاریخشون کی هست؟ نکنه شما هم اسفندی هستید؟ امیدوارم جاده زندگی درست به همون مسیری بپیچه که شما می خوایید! واقعا امیدوارم. بله اینجا ایرانه. سرزمین معجزات برعکس. خدایا کمکمون کن!
      مدرک. امتحان. خدایا باورم نمیشه اینهمه… پایانش در تصورم جا نمیشه. حس می کنم تا ابد طول می کشه. حس می کنم… ولی از۱چیزی مطمئنم. که درسته دیگه هرگز آدم قبلی پیش از این شروع نمیشم. الان فقط دلم می خواد شب بعد از امتحان رو تصور کنم ولی… خدایا بدجوری می ترسم کمکم کن!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *