بین۲نیمه

صبح۱شنبه. تعطیل. خونه سر درس. خدایا تعطیلات رو بیشترش کن.
کلاس آیلتس۲هفته گذشته تموم شد. عصر۴شنبه. بچه ها عکس گرفتن. من نرفتم. عکس اولی رو نرفتم و دومی رو گفتن باید باشی. نفهمیدم چی شد که حس کردم اگر حرف بزنم اشک هام دیگه بند نمیاد. به خونه که رسیدم واسه گروه پیام دادم که دلم تنگ میشه واسشون و دعا کردم موفق باشن. من هیچ زمانی باهاشون قاطی نشدم. صمیمی نبودم. بینشون نبودم. همیشه۱جورهایی در کنار ماجرا بودم ولی عجیب حس کردم دلتنگ میشم واسه کلاس هام. واسه ملل. من بیشتر از۱ساله که هر هفته۲دفعه می رفتم اونجا. انگار۱جورهایی اونجا۱بخش از برنامه روزانه یا هفتگی زندگیم شده بود. با منشی ها خداحافظی که می کردم صدام گرفت. یعنی فهمیدن؟ گفتم باز میام. خانمه خندید و گفت ما باز شما رو می بینیم. دیگه نتونستم بمونم. زدم بیرون و رفتم تیمتاک و…
به توصیه استاد از اول شروع کردم به خوندن جزوه هایی که دارم. قرار شد تا آخر آبان بخونم و جمعبندی کنم و ببینم کجاها گیرم بیشتره و بعدش کلاس های انفرادی واسه رفع ایراد و آمادگی های نهایی واسه امتحان اصلی و…
شروع کردم. یواشم. باید سریع تر باشم. باید مطالعه آزادم بیشتر باشه خیلی بیشتر. باید تیمتاک رو از سیستمم پاک کنم. چند شب پیش تا مرحله حذف رفتم. باید۱اینتر می زدم ولی نزدم. خدایا کمکم کن!
واقعا لازمه بیشتر درس بخونم. باید خیلی قوی تر عمل کنم خیلی. و این۱ماه… استاد گفت کف نمره ای که لازم دارم رو مشخص کنم. خدایا من چیزی لازم ندارم جز پایان این کابوس. باید۱سرکی داخل اینترنت بزنم ببینم کجاها چه مدلیه. باید چندتا زنگ بزنم. باید چندتا چیز بپرسم. خدایا کمکم کن! من نمی دونم راه درست کدوم طرفه. خدایا من نمی دونم ولی تو می دونی. من چشم هام رو می بندم و باقی رو می سپارم به خودت. اگر این راه درسته, اگر این پرش باید انجام بشه کمکم کن! و اگر به هر دلیلی آخرش تاریکه خدایا حفظم کن. اجازه نده. خدایا کمکم کن!
دیروز صبح زود۱دفعه به شدت شوکه شدم. از سرم برق رد کردن انگار. کمتر زمانی به این ضربت خواب از سرم پریده اون هم خواب صبح. خدا رو شکر که به موقع دیدم و… کاری نتونستم واسه اصلاح وضعیت انجام بدم. فقط مطلع شدم و اطلاع دادم و خدایا به خیر کن! امروز صبح هم که, … خدایا این دفعه نوبت کیه اصلا دلم نمی خواد سومی باشم.
عروسی یکی از بچه ها نزدیکه. به نظرم۲۳آبان. من نمیرم. بچه ها۵شنبه خونهش بودن. من نبودم. خیالش رو هم نداشتم. طبق معمول این ماه ها, درس.
این اواخر۱خورده… اعتراف می کنم که۱جاهایی باید باورت بشه بازنده ای. از تلاش واسه۱مواردی به جایی نمیشه رسید. باید باختت رو بپذیری تا سبک تر به باقیه مواردی که احتمال بردن درش هست بپردازی. من در یکی از این موارد دیروز صبح کاملا متقاعد شدم که برنده نبودم ولی عجیبه که نه دلم گرفت نه احساس منفی داشتم. فقط خسته بودم و بعدش کاملا شبیه۱قطعه گم شده پازل این پذیرش رفت در بخش خالی ذهنم و خیلی ساده متقاعد شدم و پذیرفتم و باور کردم که در این مورد برنده نبودم و دیگه هم نخواهم بود. دیگه تلاش نمی کنم که انجامش بدم. فایده نداره. من باید حواسم به خودم باشه. به درسم. امتحانم. من باید در امتحان آیلتس هرچی بیشتر موفق عمل کنم. کف نمره رو بیخیال مشخص می کنم ولی من باید از پس این مانع بر بیام. به طرز بسیار مسخره ای سعی کردم یکی از عزیزترین دوست هام رو با خودم همراه کنم. تصور پریدن بدون عزیزها واسم سخت بود. هنوز هم سخته ولی نه! دیگه چندان سخت نیست. ماه هاست که دارم انجامش میدم و حالا می بینم چندان هم سخت نیست. سعی کردم۲دستی اون عزیز رو تکونش بدم. از جا بکنمش و بکشمش بالا تا بال هاش باز بشن. موفق نشدم. دلش نخواست. خوب نمی خواد! زور که نیست این آدم همین مدلی که هست راحته چی میشه بگم بهش؟ چند دفعه با خودم گفتم دیگه بیخیالش میشم و نشدم. امروز صبح از ته دل سکوت کردم و من دیگه چیزی به خودم نگفتم. امروز این منطق بود که۱چیزی بهم گفت.
-اگر۱نشدی بعد از اونهمه تلاش نشد پس نمیشه. همینجا تمومش کن!
و به خدا همینجا تمومش کردم. دیگه هم شروعش نمی کنم. اون عزیز هنوز واسم با ارزشه ولی نمی تونم با خودم همراهش کنم زمانی که خودش آرام نشستن و روی شونه های زمان به خواب رفتن رو ترجیح میده. از اینجا به بعد باید بدجوری مواظب باشم. زمان و توانم باید کفایت کنه و تا هدف ببردم. باید بجنبم. زمان واسه امور متفرقه نیست. و تلاش های باطل واسه حرکت دادن کسی که آرامش رو ترجیح میده یکی از اون متفرقه های به شدت باطله. دیگه ادامهش نمیدم.
از جزوه اول۶تا درس رو خوندم. اوایلش رو دیروز داخل محل کار خوندم و کاش وسط مسخره بازی های اطرافم خوب خونده باشمشون!
فشارهای این اواخر ضعیفم کردن. این روزها گاهی از مواردی می ترسم که در حال و هوای عادی عمرا از طرفشون چیزیم نمیشه. این روزها می ترسم بتونن۱جاهایی ضربهم… خدایا کاش می شد واسه۱کسی توضیحشون بدم نمیشه! کاش بتونم!
گوشی جدید خریدم ولی هنوز گوشیم رو عوض نکردم. دلم نمیاد این رو ولش کنم. قابش داغون شده بود واسش۱قاب نو گرفتم و حالا هر کسی میگه گوشیت رو عوض کن دلم نمیاد. داخل تیمتاک به مدیر گفتم ببین حس می کنم این لباس نو پوشیده و نو نوار شده تا حس کنم هنوز آماده کاره و می خواد بمونه دل ندارم کنارش بذارم. مدیر خندید. من ولی یواشکی۱قطره کوچولو رو پاک کردم و گوشی قدیمیم رو ناز کردم و توی دستم فشار دادمش. حس مزخرفیه. من به درک اجسام… بله اصلا معتقدم میگی چی؟ جنون دارم که داشته باشم. این که وجه اول جنونم نیست این هم روی اون بقیه. من به درک اجسام معتقدم. همه بدونن همه جهان بدونن که من به درک اجسام معتقدم. دلم نمیاد گوشیم رو که با بودجه محدود من قابش عوض شده بذارم کنار. از تصورش اذیت میشم. مگر اینکه۱مورد استفاده درست درمون واسش باشه. ولی خودمونیم این نفله هم بد اذیت می کنه زمان هایی که سر اذیته. اصلا واسه همین اذیت هاش اینهمه پیاده شدم واسه خاطر۱گوشی جدید. می خواستم از این جدیده استفاده نکنم ولی ایسپیک روش نصب کردم و واسه خاطر تست و تمرین ازش استفاده کردم و رم و سیمکارت جهان اون طرف دیوار و نرم افزار و خخخ نمیشه چیزی زیر دست من بره مرخصی. ولی سخته واسم۲تاشون اطرافم باشن. باید این رو حلش کنم. ولی روی این جدیدیه واتساپ ندارم. اسکایپ هم ندارم. کاش می شد لازم نشه!
مادرم رفته گرگان. خونه خاله. امروز صبح بر می گرده. پریشب هوس ناپرهیزی از مدل پرخوری زد به سرم و نکردم. کاش می شد۱چیزی۱مدلی این رو از سرم پر می داد! من روزها پرهیز می کنم و شب ها از روی استرس سیریناپذیر می خورم. از سر گرسنگی نیست. از سر… نمی دونم چیچیه. خدایا باید این کار رو نکنم. و تردمیل. دلم تنگ شده. یعنی میشه دوباره برگردم به تردمیل و برنامه عادی زندگی و. یعنی تا اون زمان نمیشه من سفت روی پرهیزهام بمونم و شب ها این مدلی از خوردن هرچی دستم می رسه دلدرد نشم؟ خدایا کمکم کن! این هم شد کار؟
داخل محل کارم به گیر خوردم. درس خوندن اونجا سخته. خونواده ها انتظار دارن ازم. حق هم دارن من وظایفم رو رها کردم چون درس دارم. سکوت لازم دارم واسه درس خوندن و اونجا سکوت نیست. بچه ها شلوغ می کنن. خدایا من هیچ اثری از صبوری و حوصله در مورد این فرشته ها در خودم نمی بینم. چی به سرم اومده؟ واسه چی نمی تونم؟ واسه چی؟
ساعت۸تمام به ساعت این فسقل. ای بیچاره این فسقل! بعد از درسم از دستم خلاص میشه این فسقل. و خدایا من۱سیستم درست درمون می خوام اون زمان و از کجا باید تهیه کنم هزینه نکبتش رو؟ هی بیخیال زمانم تموم شد باقیش باشه واسه بعد. قهوهم هم سرد شد. من رفتم قهوه و درس و از این چیزها.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به بین۲نیمه

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    حستو میفهمم و حسابی میدرکمش
    البته من دو جا از خداحافظی حسابی شاد شدم
    یکی وقتی مدرسه تموم شد و یکی هم وقتی کارشناسی تموم شد.
    حس میکنم اگه بازم به عقب برگردم بیشتر از اینا هم شادی کنم.
    مدرسه حسابی تکراری شده بود
    صبح بلند شو صبحانه بخور برو بشین سر کلاس درس بخون وسطشم چرت بزن زنگ خورد برگرد نهار بخور و برو تو خوابگاه بخواب و حرف مزخرف بزن تا شام و بعدشم بازم چرت گویی تا وقت خواب و این ماجرا ادامه داشت.
    کارشناسی هم سر و کله زدن با استادای به اصطلاح دکتر و گفتن و نفهمیدن و درک نکردن شرایط من و دانشجوهایی که حیرت میکردن از کوچیکترین حرکت من.
    وای خدایا شکرت که تموم شد
    اونا رو پشت سر گذاشتیم
    زندگی همینه پریسا
    بازم جز اینکه بگم تو میتونی و من شک ندارم و دعا برای صبوریت کاری ازم برنمیاد
    کاش کار دیگه ای هم بود و میتونستم کمکت کنم.
    دلت آروم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز من. آخ که در مورد مدرسه و دانشگاه چه درست گفتی! از خوشیه تموم شدنشون می خواستم گریه کنم. مخصوصا با عزیزهای همیشه متعجب اطرافمون. ابراهیم این ملت واسه چی از تعجب کردن خسته نمیشن؟ چه قدر باید نابینا ببینن تا حس تعجب کردنشون بخشکه؟ خخخ خدا ببخشدم این روزها همون بهتر که در قرنتینه بمونم. ابراهیم! روز بعد از امتحان خودم و خودت رو تصور می کنم و باورم نمیشه. یعنی میاد؟ وایی که چه حالی میده اون زمان اینجا۱دست اینترنتی به هم بدیم و بگیم شکلک۲دستی دست دادن و۱جیغ از جنس هورا و… زیادی هوایی شدم برم سر گرفتاری هام خخخ.
      همیشه شاد باشی دشمن عزیز!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    رفتم خونه برای تعطیلاتی خودخواسته
    باید باز برگردم شیراز
    باید مبارزه کنم.
    آذر سرشاره از امتحانای مختلف که همه شون کاری هستند
    سه تا آزمون کاری و شغلی در آذرماه دارم و دکتری رو هم در اسفند.
    امیدوارم به همه ی کار هایی که نوشتید برسید
    می دونم که می تونید
    چه شباهت عجیبی!
    من هم دارم گوشی می خرم
    البته شما خریدید ولی من باید بخرم
    در این که چی بخرم هنوز مطمئن نشدم ولی گوشی قبلیم دیگه نمی تونه با من ادامه بده
    نود و سه خریده بودمش
    اندرویدش پنج هست و توان بروزرسانی رو در هیچ کاری دیگه نداره.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. آخ از این اسفند که امسال کلا ماه امتحانه انگار! خدایا به خیر ببرش!
      گوشیه قدیمیم رو دلم گرفت واسش و خدایی نمی خواستم حالا بذارمش کنار ولی هفته آخر واقعا اذیتم کرد و هنوز داخل کمده و باید۱مورد استفاده واسش گیر بیارم وگرنه خاطر جمع نمیشم. من۱دونه آ۷۰خریدم. گوشیه خوبیه ولی من هنوز به شدت درش نابلدم و هر روز۱قابلیت عجیب دیگه ازش رو پیدا می کنم و کلی می چرخوندم و خخخ.
      امتحانات ماه آینده میان و میرن. و حسابی امیدوارم نتیجه همونی باشه که شما می خوایید. واقعا امیدوارم. از ته دل.
      ایام تا همیشه به کام!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *