محض خاطر سبکی خاطر.

شنبه شب. ساعت۸و۴۰دقیقه شب به ساعت این فسقل.
داخل تیمتاک. باز هم۱گوشه از گوشه های آرومش. انشای فردام رو ننوشتم. تمرین های کانون هم این دفعه بدجوری تخس بودن. کلی غلط داخلشون داشتم و بذار باشه دیگه نفسم درنمیاد برگردم بهشون.
از اینجا پرت شدم بیرون و کپی پیست کردن این رمزه واسه چی اینهمه واسم سخته!
دفعه پیش مدت ها از پرت شدنم گذشته بود و زدن رمز و ورود مجدد نمی فهمم واسه چی اینهمه به نظرم…
این روزها تمامش… خدایا باورم نمیشه من خودم همیشه می گفتم حواسم هست که سخته و سخت تر میشه ولی این, … این این اصلا در تصورم جا نمیشه من واسه پریدن از هیچ مانعی اینهمه وحشتناک, … گیر در عمرم خیلی داشتم. همه داشتن. هر کسی اندازه پر و بالش۱جاهایی لازم شده با فشار بپره. ولی این, … خدایا این, … حس می کنم از چندین طرف بهم حمله شده و با هرچی زور موجوده دارم از همه این طرف ها فشرده میشم. جسم و روان و ذهن و, … دل, … و این, … خدایا! خدایاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااا!
گاهی، به خصوص شب ها، حس می کنم صدای جرق جرق استخون های روانم رو می شنوم. تجربهش کردی؟ کاش نکرده باشی! افتضاحه. کاش فقط فشار درس خوندن بود و با همین۱مورد طرف می شدم! این, … خلاصه اینکه داره سخت می گذره. ناشکر نباشم. بد نیست فقط سخته. خیلی خیلی خیلی خیلی سخت! کاش ندونی! گاهی دیوار هم داغ می کنه از دستم. دیواره سرده سرد. بدجوری سنگین سپری میشه. شونه هام معترضن. خیلی خستم. کاش پیشم بودی! راستی اگر حالا اینجا بودی چی می گفتی؟ فحشم می دادی؟ همدلی می کردی؟ کمک می دادی؟ چه جوری؟ کسی نمی تونه کمک کنه. از اینجاهاش به بعد رو فقط خودم باید برم. هیچ کسی نمی تونه. فقط خودم. به معنای واقعی. هرچی پیش تر رفتم تنگ تر شد و ناهموارتر و ناآشناتر برای همه. حتی خودم. و حالا دیگه هیچ کسی باقیه راه رو بلد نیست. گیر که می کنم کسی نمی دونه جواب هام رو. باید خودم تجربه کنم. باید خودم پیدا کنم راه خروج از بنبست ها رو. از بد یا خوب حادثه ظاهرا۱جاهایی۱جورهایی در۱سری موارد پیشگامم. کسی این راه ها رو نرفته انگار. اگر هم رفته اینقدر دور و اینقدر پیش تر از من بوده که خود طرف هم خاطرش نیست. دارم تنها میرم. داخل این جاده تنگ و خاکی سنگی. زمین هم می خورم. اگر به کسی نگی زخمی هم میشم. بدجوری خستم. کاش پیشم بودی!
چند شب پیش وسط پریشونی های خواب هام انگار می دیدم که به شدت در حال تمرینم. نمی دونم جنس این تمرینه چی بود و فقط خاطرم هست که به شدت سریع و سنگین بود و به شدت به شدت بالاتر از نفسگیر. و نمی دونم چی داشت می شد که باید تا حد مرگ ضربتی پیش می رفتم و پیش می رفتیم. چیزی شبیه اون غافلگیری های عوضی که روی سرمون آوار می شد و رضایت داشتیم از اینکه چند قدم کوتاه مونده به سر بزنگاه فهمیدیم. نمی دونم چی بود داخل خوابم که زمان کوتاه بود و من شبیه کسی که باید در۱مهلت خیلی کوتاه از۱ارتفاع ناهموار وحشتناک بره بالا داشتم روی زمان کشیده می شدم. حس توضیح نیست بلد هم نیستم خودت می دونی چه جوریه. تو هم بودی و نبودی. وسط اون قیامت پیدا نبودی ولی می دونستم اونی که روی زمان داره جونم رو می کشه تویی. خاطرم هست که نفسم تنگ شده بود. می خواستم بگم به خاطر خدا۱لحظه توقف. نمی شد بگم. نه مهلتش بود نه نفسش. فقط روی زمان به شدت کشیده می شدم و به خدا روحم درد می کرد.
از خواب که پریدم قفسه سینم از شدت نفس زدن های سریع تنگی می کرد و هوا انگار کم بود. هوا بود ولی مهلت نفس زدن نبود. هنوز داشتم ادامه خوابم رو زندگی می کردم. هنوز داشتم روی زمان کشیده می شدم. هنوز خواب می دیدم در بیداری. کسی نبود. نه اثری از حادثه بود و نه اثری از تو. هیچ صدایی نبود. شب بود. یکی از شب های آروم و عادی و کاملا معمولیه خدا. شبی آروم از شب های بعد از قصه. اونقدر نفس های عمیق کشیدم تا ضرب آهنگ قلبم و نبضم و نفس هام آروم تر شدن و بعدش یواش یواش هماهنگ شدن و بعدش سکوت. بعدش, … گریه نمی کردم. به خدا نمی کردم. فقط نمی فهمیدم چه مدلی تمام صورتم خیس خیس می شد و هرچی پاکش می کردم بیشتر و بیشتر خیس می شد و باز خیس می شد و باز و باز و باز. گریه نمی کردم. فقط سیل بود. می بارید و تموم نمی شد. نفس هام آروم شده بودن. همه چیز آروم شده بود. شب آروم بود. آروم و عادی. فقط سیل بود که بی صدا, بی هقهق, بی هیچ لرزشی, بی توقف از لای مژه هام می بارید و می بارید و می بارید. و دلم که با تمام ذرات موجودیتش می خواست برگرده به اون خواب های پریشون. به اون کشیده شدن های بی توقف و فوق نفسگیر روی زمان. به اون شب های ملتهب. به تکرار حضورهای تو. تو و همه اون هایی که برای همیشه همراهت۱گوشه از بهشت رو به نامشون زدن و زدید. به خدا دلم تنگ شده واست. به خدا دل هامون تنگ شده واستون. کاش اینجا بودی! کاش اینجا بودید!
عمل اول۳انجام شد. سنگین بود ولی میگن خوب بود. حالا۲و۳منتظر نوبت عمل دوم هستن. نمی دونم عمل اولی بود یا این دومیه که میگن۱۴ساعت طول کشیده یا قراره طول بکشه. عملش صرف نظر از زمانش بدجوری سنگینه. من این مدلی شنیدم. پریروز۱می گفت عمل اولش از سرش گذشت و به خیر گذشت. وضعیت۳لب تیغه. واسش دعا کن. می خواست با۲عروسی کنه و بره ماه عسل. حالش خوش نیست. واسش خیلی دعا کن!
۱خودش رو۱خورده بیشتر از۱خورده داده به کام دردسر. هیچ دلم این رو نمی خواد ولی کاری جز حرف زدن و حرف زدن اون هم در زمان هایی که خودش آمادگی واسه گفتن و شنیدن داشته باشه از دستم بر نمیاد. کاش بر می اومد! فقط زمان هایی شبیه امشب میشه که حرف بزنم. کاش تونسته باشم۱خورده آرامش به روانش بفرستم! دروغ نگفتم بهش. هرچی گفتم رو خودم باور دارم. کاش بی اثر نباشن گفتن هام!
اتفاق های اینجا پشت سر هم میان و رد میشن. انگار۱زمان هایی میریم روی دور تند. گاهی اتفاق ها ملتهبن. البته نه از جنس التهاب های قصه. متفاوتن و بی تغییر و گاهی به شدت تلخ. خبر منفی اینکه به شدت کند شدم و سست و ولو. بعد از این ماجراهای کاغذی باید دوباره از قدم۱شروع کنم اگر می خوام برگردم به اوجم. خطا زیاد می زنم این روزها. نشون به اون نشون که مادرم تا زمانی که خاطرش بود فکرش درگیر ماجرای دوش بود که پیدا کنه چی شد و خودم همچنان مواظب کتاب هامم بعد از بلایی که سر کتاب ترم پیشم اومد. بیچاره کتابم! به خدا کتابه هم زیاد شل بود و… خوب باشه تقصیر خودم بود ولی… البته کاملا تعمیر نشد اما کتاب شد و خوشبختانه از دست نرفت و بله می دونم اتفاق مسخره ای بود و نباید پیش بیاد و از این چیزها. خلاصه که حسابی پس رفتم. اگر خدا بخواد و عمری باشه از شب بعد از این امتحان کزایی دوباره بلند میشم و همه چیز از اول. بدجوری سخته. آخه این دفعه بی راهنما پیش میرم. هم سخته و هم تلخه. از هر جفتش خیلی. کاش می شد گریه کنم!
خبر مثبت اینکه عاقبت موفق شدم۲تا جهان رو تقریبا کامل از هم جدا کنم. همه چیزش رو. عاقبت تونستم در۱زمان۲جا و۲تا باشم. این توضیح رو خاطرت هست؟ راستی توضیح بود یا توصیف بود یا تشبیه؟ مطمئنم که دیگه واسه خاطر پراکنده پریدن های توجهم منفجر نمیشی. پراکنده ها رو بیخیال. عاقبت تونستم. اصرارم رو پس می گیرم. شدنیه. شرط رو باختم. بیا باختم رو ازم بگیر. فقط بیا تا بپردازم. آدرس بدم؟ من هر شب می خوابم. سر راسته. حاضرم تمام شرطهای جهان رو تا آخر عمرم بهت ببازم و چه عشقی میشن شب های بعد از باخت هام! چه بهشتی میشن خواب های اون شب هام! باور کن که سخت نیست واست. سخت هاش با من. تا قدم آخرم روی خاک شرطهای بسته و نبسته رو بهت می بازم. باختن هاش با من. تو فقط بیا برد هات رو بگیر. اه لعنتی! کاش می شد گریه کنم! آخ لعنتی!
داشتم می گفتم. عاقبت تونستم. حالا دیگه تنها نقطه ضعیف اتصال بین۲تا جهان شاید اینجاست. زمان هایی که با نوشته های پرتی شبیه این، بر اثر برخورد هرچند ضعیف و در بسیاری مواقع نامحسوس بین۲تا دیوار جرقه های فوق ضعیف ایجاد می کنم بلکه انفجارهای وجود ملتهبم تخفیف بگیره. این خرچنگی هام هم که به حساب نمیاد. گاهی رمز دارن شبیه اون قبلیه. و گاهی زیادی پرتن شبیه این الانیه. دلم نمی خواد روی این رمز بذارم. به جهنم بذار باز باشه. اینجا هنوز امنه. کسی این اطراف رو با نگاه متمرکز نمی خونه. اگر هم بخونه چیزی نمیشه. من قصه بازه خیال پردازی هستم که گاهی از شدت فشار موارد بی توصیف داخل۱سایت شخصیه در پیتی واسه خودش جنون می بافه. واسه عاقل هایی که گذرشون به این اطراف بی افته، که البته صاف و صریح بگم اصلا دلم نمی خواد که بی افته، به جهنم که دور از ادبه من از مهمون مخصوصا از مدل عاقلش در حریم های شخصیم از جمله خونه حقیقی و خونه مجازیم خوشم نمیاد، به جهنم اگر کسی بدش اومد، همین توضیح کافیه که جواب تمام معماهای آن سوی شبانهشون باشه. شونه بالا می پرونن و میگن طرف روانیه و خلاص. تعیید نظرشون هم با خوده خودم. این ها رو ول کن. خودم رو عشقه. عاقبت تونستم. دیر تونستم خیلی دیر. ببخش اینهمه دیرآموزم ولی عاقبت تونستم. عاقبت تونستم هم زمان با باریدن از فشار حیرت تلخی که به خاطر اون توفان آخری روی سر همگیمون آوار شد, در جهان این طرف راه برم و حرف بزنم و بگم و حتی بخندم و خوب باشه۱جاهایی هم از دستم در رفت که نوشته شد به حساب امتحان آیلتس و استرس حاصله که البته چندان بی راه هم نبود و خوب حالا۱کوچولو جزئیات هم داشت که کسی از این طرف نمی بینه و قرار هم نیست ببینه چون من تونستم جمعش کنم. من تونستم و, … تشویق نمی خوام. همون۱ضربه روی شونه هام رو, … کاش می شد که بودی و می زدی! نمی دونی چه قدر دلم می خوادش! نمی دونی!
راستی توفان آخری بد بود. خیلی ناگهانی اومد و زد و داغون کرد و رفت. همه مات بودن. من مات نبودم ولی, … واسه چی گریهم نمی گرفت؟ واسه چی خشک بودن نفس هام؟ زیادی آروم گذشت از سرم انگار. از سر همه انگار. حتی از سر عزیزی که دلواپس آتیش گرفتنش بودیم. چیزی نگفت. کاری نکرد. فقط اون لحظه ای که من وسط شلوغی های ساکت و تلخ۱لحظه نمی دونم چه شکلی شدم که لازم شد به۱چیزی تکیه بدم, لحظه ای که تکیه هم جواب نداد و لازم شد بشینم, لحظه ای که نشستن هم جواب نداد و لازم شد که نفس های بلند و عمیق بزنم, چیزی گفت. دستم رو گرفت و گفت چیزی شدی پری؟ و زمانی که سکوتم نشکست شونه هام رو۲دستی گرفت و آهسته فشار داد و می شنیدم که باهام حرف می زد. دلداریم می داد انگار. و واسه چی من سکوت کرده بودم؟ این من بودم که باید دلداری می دادم. باید دستش رو می گرفتم. باید شونه هاش رو فشار می دادم. باید حرف می زدم. باید شونه هام پناه می شدن تا خودش رو سبک کنه. گریه کنه. داد بزنه. عربده بزنه. اونقدر که خلاص بشه از این سکوت سیمانی. پس واسه چی من ساکت بودم؟ اون حرف زد و شونه هام رو حس کردم که زیر دست هاش آهسته لرزیدن. بعدش گریه بود؟ نه! بعدش شرم بود. گریه ای هم اگر بود از جنس شرم خالص بود. از جنس تلخ و سنگینه شرم. بدجوری تیز بود این شرم. از دست آشنایی که لیوان آب توی دست هام گذاشت, از صدایی که تشویقم کرد به خوردنش, از شونه هایی که تکیه گاهم شدن که نیفتم اندازه تمام جهان خجالت می کشیدم اون لحظه ها. این من بودم که باید لیوان آب رو می دادم به اون دست هایی که, … راستی اون دست ها لرزش نداشتن! و من بودم که تحملم برید. که لرزیدم. که ترکیدم. که تا شدم. که گریه, … کردم یا نکردم؟ چندان خاطرم نیست. سریع گذشت و کابوس وار. مثل برق رفت و تموم شد. سایه محو و چرخون غبارش رو خاطرم هست. عربده توفان و آتیشش رو. و انتهای خاکیش رو. و اون صدای بی لرزش که همچنان بی لرزش باقی موند و فقط در انتها۱پرسش که مطمئنم تلخیه آرامش سیاهش خاک رو هم تکون داد.
-دیگه چیزی وسط این جهنم نیست واسه موندنم. حالا من چیکار کنم؟
و جوابی که چه بلافاصله, چه قاطع, چه به موقع, چه مطمئن و چه آرامشبخش پرده های سکوت رو نیفتاده پاره کرد.
-ما هستیم. من هنوز اینجام. من و بقیه. وسط این جهنم ما هنوز هستیم. کار رو هم زمانش که برسه همه با هم می کنیم. بلند شو. بلند شو بریم. داره شب میشه. شب و خاک ترکیب دلچسبی واسه زنده ها نیستن. بلند شو از اینجا بریم. هی شماها! پاشید. بلند شید تا شب نشده از اینجا بریم. پاشید!
و صداها بود که به تعیید زمزمه شدن. و دست ها بود که به کمک دراز شدن. و قامت ها بودن که آهسته برپا شدن. و قامتی بود که برپا شدنش اندازه نشسته موندنش بغضم رو ترکوند. خدایا واسه چی نمی شد که من فقط۱داد بزنم بلکه این راه باز می شد! نشد! اون شب بود یا فرداش؟ که در جهان این طرف پشت خط می خندیدم و۱خورده هم واسه امتحانی که به شدت داره نزدیک تر میشه نق می زدم. و درست در همون زمان توی سرم می چرخید حالا باید۱دونه فاتحه بفرستم یا۲تا؟ در مورد اولیش که تکلیف مشخصه ولی آیا دومی هم داره یا نداره؟ آدم از چه زمانی و از چه سن و سالی فاتحه لازم میشه؟ از چه زمانی بعد از موجود شدن۱وجود میشه پشت سرش فاتحه خوند؟ واسه وجودی که این هوای خاکی رو نفس نکشیده باشه به صرف دمیده شدن روح در جسمش میشه فاتحه فرستاد یا لازم نیست؟ روح دقیقا از کی به جسم وارد میشه؟ کی۱وجود۱وجود به حساب میاد؟ وجودی که باید زنده حسابش کرد و اگر رفت پشت سرش فاتحه فرستاد؟ اصلا مگه وجودی که هنوز نیومده میشه که رفته باشه؟ این تکلیف چه مدلیه؟ باید از۱مرجع مطمئن بپرسم. و همچنان نق های جهان این طرف بود و خنده و گریه های من و امتحان آیلتس و جزوه و درس و آیلتس و آیلتس و این خط سیر بی توقف. و روزهای بعد, … راستی روزهای بعد چه جوری گذشتن؟ چه سریع غبارها پاک شدن و خاطره ها جمع شدن و عکس ها غیب شدن و منظره اتاق ها عوض شدن و کمدها رو به راه شدن و برای حسن ختام این دردنامه تغییر آدرس اون هم چه تمیز! مگه میشه اینهمه سریع۱توفان غبار اومده و رفته باشه؟ باورم, … میشه. حالا دیگه باورم میشه. دیگه در این جهان کمتر چیزی هست که من باورش نکنم. این دنیا خیلی بزرگه. هر چیزی داخلش میشه که باشه. از قصه هایی که تا نبینیشون, تا لمسشون نکنی, تا قهرمانشون نباشی باورت نمیشه که واقعی باشن, تا مدرسه هری پاتر و چوب جادو و جاروهای پرنده. توی دل این دنیا هر واقعیتی جا میشه. بذار بقیه بخندن ولی من باور می کنم. پیچ های جاده من یادم دادن که این دنیا هنوز خیلی ندیده ها داره که به عقل هیچ عاقلی قد نمیدن. بهتر که قد نمیدن. عاقل ها رو بیخیال. این بنده های خدا در جهان خودشون کلی گره دارن که سرگرمشون کرده. بذار به هوای خودشون باشن.
نمی دونم این رو چیکارش می کنم. منتشرش می کنم؟ حذفش می کنم؟ ولش می کنم داخل بایگانی بمونه تا۱ماه و۲ماه و۶ماه دیگه اتفاقی ببینمش و اون زمان حذفش می کنم؟ واقعا نمی دونم. چیزی که ازش مطمئنم اینه که الان در این لحظه اصلا دلم کپی پیست اون رمز رو نمی خواد. راستی این رمزه رو من واسه چی حفظ نمیشم؟ خدایا با این کله می خوام لغت زبان هام به خاطرم بمونه! وایی خدایا باز یادم افتاد زبان خداجونم قربونت برم۱طوری رو به راهم کن دیگه! ببین گناه دارم هوام رو داشته باش لطفا. خدایا لطفا! خدایا لطفا!
ساعت۹و۲۱دقیقه شنبه شب به ساعت این فسقل. دیگه نمی خوام بنویسم. درس هام موند. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به محض خاطر سبکی خاطر.

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من هیچی برای گفتن ندارم
    اگر می اومدم و هیچی نمی گفتم و می رفتم شاید متوجه نمی شدید
    برای همین هم اومدم که بگم:
    واقعاً هیچ حرفی ندارم که بگم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. کسی می گفت گاهی۱حضور اندازه تمام حرف های جهان می ارزه. درست می گفت. به نظرم هرچی باید می گفتم رو گفتم. ممنونم که اومدید. ممنونم که اعلام حضور کردید. ممنونم که هستید. ممنونم!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا حال این روزای ما مثل جمع کردن انتیاز تو بازی قارچ آتاری های قدیمیه تا اینقده بشه که بتونیم جایزش یه جون بگیریم.
    حسابی این رو حس میکنم و میدونم تو هم همینجور هستی
    کاش بالاخره همه مراحل رو پشت سر بزاریم و تموم شه
    امیدوارم تو هم امیدوار باش
    دلت شاد

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. یادش به خیر اون بازیه. خسته که می شدیم دستگاه رو خاموش می کردیم و بازی باشه واسه بعد. ولی این لعنتی تا به انتها نرسه دکمه خاموش نداره. بدجوری زیر پرس استرس هستم ابراهیم. کاش تموم بشه! دلم می خواد پلک بزنم ببینم امتحانه تموم شده و برگشتم خونه یا در راه بازگشتم. خدایا یعنی من اون زمان رو می بینمش؟
      تحمل داشته باش دشمن عزیز. عاقبت تموم میشه. عاقبت میشه.
      ایام به کامت.

  3. سپنتا می‌گوید:

    سلام دوست قدیمی ؛ بعد از مدتها اومدم وبلاگت . ۲ تا از پستهات رو خوندم , گفتم یه اعلام حضوری هم بکنم ( شکلک گل )

    • پریسا می‌گوید:

      خدایا ببین کی اینجاست! سلااااام آشنای قدیمی! وایی چه عالی که باز اینجایید! بابا شما کجایید آخه؟ شکلک حسابی ذوقزدگی از دیدار۱دوست قدیمی و شکلک ذوق و شکلک ذوق و همچنان شکلک ذوق.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *