نیمه مرخص

صبح۲شنبه. امروز سر کار نمیرم. خدا به خیر کنه غیبتم دیده نشه. میشه اطلاع ندم؟ بابا عجب گرفتاری شدم خوب این زنگه رو نزنم نگم دیگه! ولش کن۱طوری میشه دیگه.
ساعت این فسقل۶و۵۴دقیقه. حالا که می مونم خونه باید درس و مشق کلاس بعد از ظهر رو بهتر بخونم و بنویسم. خدایا مهر بیچارهم کرده. امسال۱مورد مشکوک به اوتیسم به کلاس اضافه شده و بچه ها۱پایه بالاتر رفتن و… میگم این اوتیسم اتیسم نبود؟ گوگولی جوابش رو بلده ولی به جان در این لحظه نصفه نیمه ی خودم که ابدا حسش نیست برم ازش بپرسم. ول کن بابا مگه می خوام مقاله بنویسم بذار هرچی می خواد باشه اصلا به من چه! خلاصه امسال مهر رسما از روی قد و قواره من رد شده. درس. شدید و پر فشار. بچه ها. شلوغی های فراتر از تحمل. خدایا این مدلی درس خوندن واقعا سخته اینجا زمان و تمرکز لازم رو پیدا نمی کنم. چی میشه بگم؟ این ساعت ها ساعت های کار هستن و من در واقع اصلا نباید در این ساعت ها سر درسم باشم. این زمان مال بچه هاست و این ها در واقع چیز اضافه ازم نمی خوان. و من۱جورهایی حقشون رو بهشون نمیدم. خدایا منو ببخش. این ها ازم قصه می خوان هم صحبتی می خوان حضور می خوان و من فقط در حد درس های کتاب هاشون همراهیشون می کنم. کاش می شد این ماه ها رو مرخصی می گرفتم. به نظرم عملی باشه ولی سعی می کنم انجامش ندم. من درآمد این ماه ها رو لازم دارم. ای کاش لازمش نداشتم و این, … بسه حس توضیحش نیست.
این روزها حس عجیبی دارم. در گذشته هم گاهی پیش می اومد ولی هم خفیف تر بود و هم قطع و وصل می شد. این روزها خیلی شدیده. اونقدر شدید که جنسش متفاوت شده. و مداوم. قطع نمیشه و هر لحظه همراهمه. این روزها به طرز بسیار مشهودی حس می کنم هیچ سنخیتی با اطرافم ندارم. پیش از این اگر این مدلی می شدم می شد که اینهمه مشهود نباشه ولی, … داخل تیمتاک که میرم خیلی کمتر از پیش ترها با بقیه قاطی میشم. گاهی باهاشون میگم و می خندم ولی فقط گاهی. معمولا اگر اونجا باشم میرم داخل آدیو باکس۲و واسه خودم داستان های انگلیسی یا حتی گاهی فیلم های فارسی می ذارم گوش میدم ولی تنها. اگر کسی به حرفم بگیره, واقعیتش بسته به اینکه کی باشه باهاش همراهی می کنم و گاهی که کم هم نیست اصلا همراهی نمی کنم. اگر حس هم صحبتی با طرف رو نداشته باشم هیچ تلاشی واسه مراعات انجام نمیدم. پیش از این متفاوت بودم. صبورتر بودم و شاید کمی مهربون تر با اطرافم. حالا نه صبورم و نه مهربون. بیرون از تیمتاک هم همین طور. ابدا با اطرافم فیکس نمیشم. حسش که نیست نیست. تموم شد رفت. این افتضاحه و من می دونم ولی تلاشی واسه عوض کردنش نمی کنم. انگار خیالم نیست. انگار این عدم تمایل چنان شدیده که دلم نمی خواد واسه کنار زدنش تلاش کنم. بدرفتار شدم. خیالم هم به اصلاحش نیست. خلاصه چیزی شدم که بقیه شاید بهش بگن مغرور ولی شخصا اثری از غرور در خودم نمی بینم. فقط همه وجودم سرشاره از بیگانگی با همه و بی حوصلگی با مراعات هر چیزی که درشرایطم تأثیری نداره. این لفظ مغرور رو واسه این گفتم که شنیدم بقیه به افرادی که پیش از من این مدلی شدن زیاد از این چیزها گفتن و میگن. حالا اون بنده های خدا رو می فهمم. طرف به جایی رسید که دیگه نتونست همراهی کنه. نتونست کنار بیاد. نتونست مدارا کنه. نتونست باشه. سکوت کرد و کشید عقب. و در نگاه بقیه شد۱آدم مغرور. در مورد بقیه نظری ندارم چون به من چه. ولی خودم غروری در خودم نمی بینم. چیزی ندارم که بهش مغرور باشم. اما خیالم هم نیست که این رو واسه کسی توضیح بدم و نظری رو عوض کنم. می دونی؟ این وسط۱چیزی کسر شده ازم انگار. حس می کنم۱چیزی از جنس روح, از جنس دل, باید با اطرافت همراه باشه. باید دلت واسه اطرافت بزنه. باید۱چیزی وسط دلت بخواد که باشی. اگر اون۱چیزی نباشه دیگه خیالت نیست. انگار بستگی های روانت شل میشن. باز میشن. قطع میشن. و تو دیگه در عین حضور باز هم اونجایی که هستی نیستی. می خوایی ول کنی بری ولی به هزار و یک دلیل گرفتاری و نمیشه. اصرار می کنی. گیرها باز نمیشن. و زمانی به جایی می رسی که دیگه اصرار هم نمی کنی. دیگه خیالت نیست حاضر به حساب بیایی یا غایب. دیگه نمی خوایی بری. نمی خوایی هم بمونی. دیگه خیالت نیست. در هر حال تو دیگه نیستی حتی اگر بقیه سایه حضورت رو ببینن که بی صدا به دیوار تکیه زده و بودن هاشون رو تماشا می کنه. اوایل سعی کردم این مدلی نباشه ولی این روزها عجیب بیخیال شدم. خیالم نیست جایی باشم. خیالم هم نیست نباشم. اگر بگن باید فلان جا باشی تا جایی که به درس هام گیر نکنه میگم خوب باشه. بعدش همون سایه تکیه زده به دیوار به نمایندگی از خودم در زمان مشخص در مکان مشخص حاضره و شکر خدا وسط این گیر و دار که واسه هر کسی۱رنگیه کسی این تفاوت رو نمی بینه و اگر هم ببینه خیالش نیست که بیاد به این سایه تکیه زده به دیوار ناخنک بزنه و حرکتش بده. چی شدم؟ چند روز پیش۱می خواست بیاد دیدنم. گفتم نه. گفتم کسی رو نمی خوام ببینم. حالم اون شب بد بود. الان حالم معمولیه. الان۱جور بی حسیه مسخره ای دارم ولی همچنان نمی خوام کسی بیاد دیدنم. کسی رو در۴دیواریم نمی خوام ببینم. حتی۱رو. اون عصر۱گفت و گفت و من واقعا دلم دیدن هیچ کسی رو نمی خواست. هنوز هم دلم نمی خواد. نه دلگیرم نه حرصی فقط به شدت خودم رو با تمام اطرافم بیگانه می بینم. بین بچه های تیمتاک و بیرون از اینترنت. از موارد اطرافم بدم نمیاد. حتی دوستشون دارم. اما چه مدلی بگم۱جورهایی خاطرم انگار جمع شده از همه چیز. به نظرم دیگه لازم نیست دلواپس اطرافم باشم. همه چیز همونجایی هستن که باید باشن و شکر خدا اوضاع اطرافم امنه. امن و مثبت و آرام. و اینکه بقیه هایی هستن که می تونن مواظب همه چیز یا تقریبا همه چیز باشن و دیگه میشه که من خیالم نباشه و تماشاگر آرامشی باشم که همیشه دلم می خواست باشه. به نظرم۱جورهایی پایان… و از آن پس همه به خوبی و خوشی زندگی کردند خخخ. ایول. و بعد از این خاطر جمعی, حس می کنم جهان اطرافم, مناسباتش, محاسباتش, موضوعاتش, موارد مورد بحثش, عوامل محرک مثبتش, حتی موارد محرک برای گلایه هاش, هیچ کدوم و هیچ کدوم محرک من نیستن. مال من نیستن. به زندگی بیخیال و بی علاقه نشدم. این مدلی نیست که مثلا هیچ چیزی دلم نخواد یا هیچ جمعی و یا هیچ موضوعی و هیچ حرفی و… فقط با تمام اطرافم عمیقا بیگانه شدم. علایقم و حتی نارضایتی هام به شدت با اطرافم ناهمگون و متفاوت شدن. دیگه چیزی هیچ چیزی از اطرافم جذبم نمی کنه. خوب یعنی تقریبا هیچ چیزی. چم شده؟ واسه چی این طوری شدم؟ واسه چی اون شب داخل همین هفته که داشتم فایل های انگلیسی داخل ادیو باکس۱گوش می کردم و اون بنده خدا اونهمه سعی کرد سر صحبت رو باهام باز کنه جواب های تلگرافی و سر بالا دادم بهش؟ واسه چی زمانی که واسه اینکه به حرف بیام اونهمه تأکید کرد که من ازت خوشم میاد و همیشه اینجا که بودی دلم می خواست باهات حرف بزنم با۱ممنون خشک تمومش کردم؟ واسه چی زمانی که سعی می کرد حس کنم به موفقیتم علاقه داره و واسه همدلی کردن باهام پشت سر هم می گفت خیلی خوب کار می کنی و حتما موفق میشی جوابش رو ندادم؟ واسه چی بعد از اصرارش به حرف زدن با همون ممنون لعنتیه کلافه کنار موندم؟ من هرگز مهربان نبودم. هرگز ادعاش رو هم نداشتم. ولی خداییش اینهمه نامهربان هم نبودم. واسه چی این طوری شدم؟ می دونی؟ با این توضیحات دارم سعی می کنم دلواپس این حال و هوا بشم. دارم سعی می کنم بدم بیاد. دارم سعی می کنم لزوم تغییر دادنش رو روی شونه هام حس کنم و این حس وظیفه حرکتم بده. فایده نداره. بدم نمیاد. خوشم هم نمیاد ولی خیالم نیست. روی شونه هام هیچ الزامی واسه ایجاد تغییر در این مورد حس نمی کنم. حس حرکت واسه عوض کردنش نیست. نمی دونم می فهمی یا نه. واقعا حسش نیست. دلم نمی خواد سعی کنم عوض بشه. دلم نمی خاد سعی کنم مدارا کنم با دل ناشناسی که میاد و دلش می خواد حرف بزنه باهام. دلم نمی خواد سعی کنم جواب بدم به همدلی کردن هاش. دلم نمی خواد سعی کنم ممنون گفتن هام شاد و مهربون باشن در جواب ابراز احساساتش. از اطرافم بدم نمیاد ولی۱جور عجیبی بیگانه ام با همه چیز این اطرافم. یعنی این ها تمامش به خاطر فشار این ماه هاست؟ یعنی بعدش درست میشم؟ حس می کنم نمیشم. حس می کنم دیگه هرگز نمیشه برگردم اون وسط. حس می کنم دیگه هرگز اون سایه تکیه زده به دیوار تکیهش رو از دیوار بر نمی داره و جز تماشای سردش کاری نمی کنه. و واسم عجیبه که دلم نگرفته از این حس. خدایا یعنی من دیگه درست نمیشم؟ یعنی ممکنه اگر در شرایطی بیفتم که با حس و حال و خواهندگی های این زمانم فیکس باشه این مدلی با تمام عناصر اطرافم سرد نباشم؟ یعنی این بیگانگی در شرایط متفاوت ناموجود میشه؟ هی! شرایط متفاوت. من می خوامش. دلم هوای متفاوت با هوای اطرافم می خواد. دلم موارد جالب تری واسه مشتاق شدن, تماشا کردن, جذب شدن, بسته شدن و حتی دفع کردن و نارضایتی می خواد. در اطرافم تقریبا هیچ محرکی که واسه من محرک باشه نیست. دلم محرک می خواد. می دونی الان که نوشتم حس می کنم اوضاعم رو به راهتره و در ماه های آینده, بعد از پشت سر گذاشتن این کابوس درسی کاغذی میشه که محرک های محرک رو در شرایط متفاوت پیدا کنم. شاید در۱جو متفاوت, کاملا متفاوت با جو حالای اطرافم. اینجا, اطرافم, سیاره محرک های بی اثره واسه من. به نظرم دیگه هرگز با این جو فیکس نمیشم. ولی احتمالا بعد از خلاصی از این وضعیت مسخره, حالا نتیجه هرچی که باشه, میشه که به سیاره محرک های موثر پرواز کنم و هوای اونجا بیشتر بهم بسازه. اوخ خدا۷و۲۴دقیقه و امروز به احتمال قوی ازم ریدینگ می پرسه و من تازه از زیر پتو جوونه زدم و ببین به جای مطالعه چه غلطی دارم می کنم! خخخ اینجا نوشتن رو هنوز دوست دارم. کاش این علاقه رو از دست ندم. حیف میشه من اینجا نق نزنم. ترجیح میدم این میل رو حفظ کنم. کاش بشه! باید بجنبم. انتشار این خرچنگی و امروز جرأت قهوه خوردن نیست سردرده داره بالای سرم چرخ می زنه و میگه۱میلی خطا برو تا فرود بیام و به جای قهوه آب جوش و عسل قاشقی شاید کار راه بندازه واسم و بعد از اون ضربتی درس. آخ خدا درس! خدایا دیرم شد من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به نیمه مرخص

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    به نظرم این حس طبیعی باشه چون آدم وقتی عمیقاً درگیر یک هدفی میشه باید هم از بقیه دل بکنه و به شدت به کارش مشغول بشه این رمز موفقیته من هنوز نتونستم اهدافم رو این قدر قوی دنبال کنم و این مثبت نیست
    من همیشه لابلای امتحان ها و آزمون های مهم کاریم رمان هم خوندم و بعضی جا ها بیشتر از درس ها رمان خوندم من دیوونه رمان خوندن بودم و خوشبختانه تونستم این عادت بد رو ترک کنم و حالا خیلی وقت میشه که کتاب نمی خونم البته می دونم که دلیلش چسبیدن به کاریه که شروعش کردم و نیاز به درآمدی که دارم من رو مجبور می کنه که دیگه وقت رمان خوندن نداشته باشم آزمون های کاری هم هستند که در کنار کار به اون ها هم مشغول میشم.
    خلاصه که دوست دارم یک چنین تمرکزی که شما این جا نوشتید پیدا کنم چون مطمئنم اون موقع موفقیتم حتمی میشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. آخجون کتاب! کو کجاست می خوام بخونم خخخ. گیر اینجاست که حس می کنم اون اندازه که باید درس بخونم نمی خونم. یعنی می خونم ولی, … وووییی بلد نیستم خودم رو توصیف کنم. طبق معمول۱جوریه. ولی کاش بشه۱خورده متمرکز تر باشم و۱خورده بلدتر بشم و۱خورده سریع تر بشم و۱خورده سبک تر پیش ببرم و۱خورده, … و من همچنان اون شرایط متفاوت رو می خوام.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    بتازگی از یه دوست چنان خنجری خوردم که ترجیح میدم تا آخر عمر مغرور و سرد باشم و برام هم بیاهمیت ترین چیز دنیا هم بقیه باشن ولی حیف که نمیشه.
    حستو حسابی میدرکم و چقدر دلم یه تمام مرخصی میخواد یه مرخصی که چند ساعت بیکابوس درس و هزار کوفت و زهر مار دیگه بخوابم و وای خدایا کی این شب سیاه و کزایی قراره صبح بشه و ما بتونیم توش یه نفس بکشیم. کاش بشه و کاش برسه
    موافقم عسل و آبجوش بهتر از اون قهوه هاي که تو میخوری
    دلت آروم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. ضربه و خنجر این روزها عادی شدن ابراهیم. تعجب نکن از زخمی شدن هات. معرفت کیمیاست ابراهیم. نیست. اگر هم باشه من دیگه باورش نمی کنم. با خیلی ها دوستم ولی رفاقت خالص از نظرم موجود نمی باشد. و مرخصی. ابراهیم گاهی حس می کنم این لعنتی انتها نداره. یعنی تموم هم میشه؟ گاهی سعی می کنم شب بعد از این نکبت رو تصور کنم. باورت نمیشه به تصورم نمیاد. اصلا نمی دونم چه مدلیه. خدایا کمک کن سریع تر به انتهای این ماجرا برسیم. تو و من و باقیه اون هایی که شبیه ما درگیرن. اون زخم رو هم یادگاری نگهش دار تا هر زمان خواستی بی هوا اعتماد کنی به خاطرت بیاد که چه دردی دارن این مدل ضربه های رفیقانه. ای کاش دیگه هرگز واست پیش نیاد.
      مواظب خودت باش دشمن عزیز.
      دلت شاد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *