سیاه, زرد, خاکستری.

صبح۵شنبه. دیر کردم. باید۶سر درسم حاضر می شدم و الان۷و۳۰صبحه و تازه من اینجام. استاد آیلتس۲کمی, … نمی دونه باهام چیکار کنه. من با کلاس متفاوت با شرایط خودم پیش میرم. سعی می کنم جا نمونم. سخته. کسی کمک نمی کنه اگر وسط این راه مسخره بیفتم زمین. گفتار استاد بهم امیدواری نمیده و من از رو نمیرم. دیشب۱آشنا می گفت ببین پریسا واسه گرفتن آیلتس باید۴یا۵یا حتی۶سال زبان کار کنی بعدش تازه بری کلاس های آیلتس و من شونه بالا انداختم و گفتم ببین من۶سال زمان ندارم من این لعنتی رو تا آخر امسال می خوامش. طرف نق زدنم رو شنید ولی شونه هام رو ندید که پریدن بالا. چه مدلی باید می دید؟ داخل اینترنت بود. تیمتاک. برادرم میگه همین طوری این سربالایی رو به گاز برو تا دفعه دیگه توی سفر بعدی بشی مترجممون. گفتم جیگیلک زبانش از من بهتره. برادرم نشنید. مادرم میگه تو می تونی و اگر به۶و نیم می رسی امتحانه رو بده. میگه استرس نداشته باش. دلواپسیت بی خوده. بزرگش کردن سخت نیست. خخخ حالا تو بیا۱زبونی یادم بده که من واسه این عزیزها توضیح بدم با چی طرفم. جدی این ها چشونه؟ نمی بینن؟ نمی دونن؟ واقعا؟ بله واقعا. نمی بینن. نمی دونن. دیروز صبح منفجر شدم که اینقدر بی خودی بهم نگید استرس نداشته باش دلواپس نباش نباش نباش. دست بردارید شماها نمی دونید فقط همین طوری میگید و میگید. مادرم معترض شد که چرا من متوجهم. ترکیدم.
-نه نیستی. متوجه نیستی مادر من تو متوجه نیستی پس لطفا دیگه بهم از این چیزها نگو اصلا هیچ کسی هیچ چی بهم نگه.
مادرم بعدا در توجیهاتش می گفت که می دونه و متوجهه و من دیگه چیزی نگفتم. انگار دیگه نشنیدم. فایده نداشت انفجارم. واسه چی باید کاری می کردم که امروز بار وجدانم سنگین تر باشه؟ بیخیال بذار خیال کنه می دونه. ولی این, … خدایا اون ها نمی دونن تو چی؟ تو می دونی؟ حتما می دونی. میشه۱چیزی بگی توی این تاریکی من نمی بینمت می خوام خاطر جمع بشم هستی. شبیه همیشه که هستی. سر صبحی زده به سرم؟ الان دلم می ترکه. بر می گردم.
بیخیال اینجام. دیشب با۱حرف می زدیم. وضعیت۳مثبت نیست. دکتر تهران میگه۵۰-۵۰اون هم با رضایت صاحب بیمار چون خود جراحیش ریسک داره. و۲گفته من رضایت میدم چون۳هر شب داره درد می کشه. خدایا! من که درد می کشیدم این ها کنارم بودن و حالا دوست های من دردی رو می کشن که من واسه تخفیفش هیچ غلطی نمیشه کنم. خدایا! خدایااااآاااااآااااااااااآااااآاااا!
مادرم می گفت۱نباید این ها رو بهت بگه تو الان موقعیتت مناسب نیست. گفتم نکنه واسه این کاغذه آدمیتم هم باید بره به جهنم مادری؟ من هنوز آدمم. این آدمی که داره زجرکش میشه دوست منه. اون۲که از فشار درد همسرش روانش پاک شده زمانی که من درد داشتم و کسی از خونواده جنس دردم رو نمی شناخت یکی از دوست های نزدیکم بود. من حرف خودم رو می زنم و خونواده در هوای خودشونن. از نظر این عزیزها مردم رو بیخیال. فقط حواست به خودت باشه. دوست سیری چند؟ اصلا از همه این ها گذشته تو که نمی تونی کاری واسش کنی پس غصه خوردنت چه فایده ای داره؟ اصلا مگه فقط همین یکیه توی این مملکت هزارها از این ها هست. پیش از این به تمام این گفته ها جواب می دادم. هنوز هم جواب دارم ولی ترجیح میدم دیگه ندم. گفتم بله حق با شماست من که کاری نمی تونم کنم برو خاطر جمع باش. مادرم رفت و نمی دونم خاطر جمع شد یا نه. و من دیشب از سنگینی بار دلم ولو شدم روی مبل آشنای داغون و درد کشیدم و تمام شب رو خواب های تاریک دیدم. خدایا! می دونی؟ این ها۱جهان رو ایراد می کنن و خودشون سر هیچ چی آتیشی هوا کردن که واقعا لازم نیست و من گیر کردم وسطش. این چه طلسم عجیبیه که چشم هاشون رو بسته و باز نمیشه؟ واقعا من اشتباه می کنم؟ واقعا این ها متوجه نیستن چی داره میشه؟ کاش من اشتباه کنم!
تابستون رفت. مهر داره میاد. و من از۴ماه تعطیل حتی۱نصفه روز تعطیل نبودم. خدایا کمکم کن! امروز حس می کنم از شدت خستگی و فشار روانی این داستان به مفهوم واقعی با سر رفتم داخل بنبست. شکر که این لحظه تنهام. واقعا نمی خوام کسی از این دسته اطرافم باشه. این ها هزیون میگن. هی هزیونه یا هذیونه؟ برو بابا تو هم این وسط! این ها قصه باطله میگن. استادم می خنده. و بی نام ها در اطرافم بی صدا می چرخن و وسط زمزمه های بدون صداشون دلواپسی هاشون رو موج میدن. از چی اینهمه نگرانن؟ این ها واسه من دلواپسن. ولی واسه چی؟ من که, … مگه چه مدلی شدم؟ و خدا, … خدایا من نمی دونم تو این وسط در چه حالی خودت بگو. تماشا می کنی؟ می خندی؟ تفریح می کنی؟ خوابی؟ بیداری؟ به حال همه ما و حال و هواهای متفاوت و پایان های عبرت دهنده مون تأسف می خوری؟ هستی ولی در چه حالی؟ من که نمی دونم خودت بگو.
این جوجه نق نقو اومده روی بالکن. امروز دونه هاشون رو دیر دادم. کاش اذیت نشده باشن! اون پرنده بد رفتاره همچنان هست و بقیه رو از قلمرو خودش می پرونه. اخلاق نداره. اون دفعه کفرم رو درآورد گفتم بذار این دفعه بیایی این طرف شیشه گیر کنی تا بگیرم بندازمت داخل کمد همونجا بمونی. بعدش هم درت میارم می ذارمت این طرف شیشه و روی بالکن دونه می پاشم بقیه بیان بخورن و بگردن و تو اینجا گیر کنی نتونی هیچ چی بگی. مادرم خندش گرفت و می گفت۱مشت دونه بهش بیشتر که نمیدی چته؟ گفتم بقیه گناه دارن این مسخره زندگیشون رو قهوه ای کرد آخه. مادرم گفت اولا بقیه حقشونه. همین نوک رو اون ها هم دارن. تازه اون ها بیشترن و اگر بخوان بزنن حسابی پیروز میشن. کسی که زورش می رسه ولی اجازه میده بهش زور بگن حقشه بلا سرش بیاد. دوما به تو چه؟ تو آدمی این ها یاکریم. این ها زندگیشون همینه. خودشون حلش می کنن. شاید هم حلش نکنن ولی این قاعده زندگی کردنشونه. تو که نمی تونی توی زندگی این ها دخالت کنی. گفتم ولی من این دیوونه رو گیرش میارم میندازمش توی کمد. مادرم گفت برو بابا. من خندم گرفت. این موجودات بیخیال نظریات ما دارن زندگیشون رو می کنن. خوش به حالشون!
امروز قهوه کمک نمی کنه. به شدت بهم استرس و این روزها سردرد میده. بد نیست برم سر درسم. اینقدر واسه این هفته زیاده که جرأت نمی کنم برم سراغش. فایل های۱شنبه هم, … خدایا بدجوری درهمه خط هاش این رو واقعا نمیشه درست کنم آخه چه جوری تکلیف انجام بدم؟ خدایا نجاتم بده!
ساعت۸و۲۳دقیقه. چرت گفتن و نق زدن فایده نداره. واقعا باید بس کنم و برم سر خوندن هام و نوشتن هام. خدایا این, … بسه واقعا دیره من باید بجنبم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به سیاه, زرد, خاکستری.

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    میدونم و میدونی که تو داری تمام سعیتو میکنی که موفق بشی.
    پس هرچی که بشه حد اقل پیش خودت سربلندی و میگی من تمام تلاشمو کردم. بقیش با خدا.
    میگم چیزه چرا تو و حسین اینقده رسمی میحرفید بابا زشته.
    بابا کلاسا. بابا با ادبا و خلاصه از این باباها.
    ولی من چیزی رو تصور میکنم با لحن رسمی که حسین بکار میبره یه روز ناگهانی بیاد و بگه هی سلام پرپری خوبی نترکیدی و از این چیزا خخخخخخخ
    پریسا تصور کن زود باش.
    حسین تو هم همین کار رو انجام بده.
    بعد لطفا انجامش بده
    دلتون شاد

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. ابراهیم من دارم سعی می کنم ولی باید بیشتر سعی کنم. بی توصیف خسته ام. خسته و دلواپس و همه چیز. حس می کنم تا آخر دنیا طول می کشه و تموم نمیشه. خدایا نکنه تموم نشه؟ بچه شدم ابراهیم. یعنی تموم میشه؟ خداجان تموم میشه؟ امسال. اسفند. هرچی زودتر. خدایا! خدایا! خدایا!
      ابراهیم ایشالا بترکی خودت میگی اون بنده خدا رو هم می خوایی اغفال کنی؟ نه پرپری نگو حس می کنم شبیه مرغ های یخچالیه پر کنده میشم بهم که پرپری میگی وووییی می زنم بطری بارونت می کنم شبیه آناناس ورم کنی این پرپری رو نگوووووووووو! هنوز۱خورده دیگه تهش مونده. ووووووووووووووووووووو! آخیش تموم شد! من رفتم درس بخونم.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    هذیونه هذیون با ذال درسته همون دومی یعنی خخخخخ
    یکی نیست به من بگه برو بابا تو هم این وسط داری نرخ تعیین می کنی؟!
    در مورد انسان بودن هم چیزی که هیچ موقع تعطیل‌بردار نیست همین هست و ما حق نداریم به هیچ وجه به بهونه مشغولیت ها از دوستامون غافل بشیم حتی اگر نتونیم براشون هیچ کاری انجام بدیم هم باز حداقل می تونیم که به یادشون باشیم و براشون دعا کنیم و از غصه شون غصه مون بگیره.
    اگر می تونید پنج یا شش بگیرید پس امکان این هست که در آیلتس اصلی هم هفت بگیرید دیگه به نظرم معامله ی منطقی ای باشه من که نمیگم باید نه بگیرید هر چند که معتقدم گرفتن نمره ی نه هم امکان داره ولی خب از شما به هفت یا هفت و نیم هم راضی هستم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. استادم میگه اگر۷و نیم بخوایی باید۲سال دیگه بخونی. میگه حد اکثر تو واسه اسفند امسال۶و نیمه. اون تجربه داره و من رو خخخ. ببینیم کدوممون پیش میریم. احتمالا هیچ کدوم. می زنه من۳می گیرم و کلا فاتحه روانم خونده میشه خخخ. وایی خدایا نشه این مدلی! گناه دارم ها!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *