۵شنبه سواری.

عصر۵شنبه. داخل گروه آیلتس۲بچه ها صحبت می کنن. می خونمشون. تمرین های کانونم رو می نویسم. متوقف شدم. واسه خاطر چندتا فعل باید۲تا صفحه و بیشتر رو بنویسم. با این دستم. این روزها۱جورهایی انگار بیشتر از خیلی زمان های دیگه کسری های حاصل از ندیدنم رو حس می کنم. احساسم گاهی شبیه اوایل ورودم به تاریکیه. هنوز به اون شدت نیست و دائمی هم نیست ولی گاهی بدجوری شدید میشه. گاهی شبیه امروز. شبیه۲۰دقیقه پیش. حس مزخرفیه. به کی میشه از این چیزها بگم؟ به هیچ کسی. جز اینجا. خدایا من معترض نیستم ها فقط میگم. باید۱خورده اینجا بگم دیگه خخخ. ولش کن درست میشم.
حرصم درمیاد. نظرت در مورد قول هایی که میره توی آستینت چیه؟ از اون هایی که به ناخواه میدی و به خودت که میایی نمیشه کاریش کنی. من موارد عجیبی در منطقم دارم. از نظر خیلی ها اشتباهه ولی این جزو موجودیتم شده و نمیشه عوضش کنم. یکی از این موارد اینه که قولم و تعهدم واسم حکمه. حکم محکمی هم هست. قولی که میدی تضمینیه از خودت که میدیش به کسی. میدیش دست کسی. اگر بشکنیش بخشی از خودت رو زدی نفله کردی. حالا بیا توجیه کن که مثلا من در شرایط خاص بودم و۱چیزی گفتم. بی خود گفتی. دیگه گفتی و تموم شده. نمیشه کاریش کنی. نمیشه! من۱دونه از این ها رو چند روز پیش سپردم به۱کسی. هرچند الان شبیه مار زخمی می پیچم به خودم ولی کاریش نمیشه کنم. واقعیتش موقعیت مسخره ای بود. من از خودم خارج بودم. باید سریع محل رو ترک می کردم ولی به حواس جمعیه خودم زیادی مطمئن بودم و نکردم. طرف اونجا بود و… حرف زدیم. من خاطرم نیست چی ها گفتم فقط اولش رو یادمه ولی باقیش رو خاطرم نیست. ظاهرا اون بنده خدا موافق وضعیتی که داخلش رفته بودم نبود و خوب به نظرش درست نمی رسید و… من واقعا خاطرم نیست ولی دیروز که طرف فهمید باز هواییه پروازم بهم گفت من توصیهش رو پذیرفتم و بهش گفتم کمتر می پرم. من زیر بار نرفتم و گفتم چیزی خاطرم نیست. واقعا هم خاطرم نبود. هنوز هم نیست. ولی اون بنده خدا مطمئن می گفت ببین تو واقعا این رو گفتی و بعد عین کلمات رو گفت بهم. اصرار فایده نداشت. طرف شفاف تر از اونه که بخواد به این سادگی دروغ بگه. و من با اصرار کردنم فقط خودم رو فریب می دادم. چیکار باید می کردم؟ گفتم من خاطرم نیست میشه تو هم یادت بره؟ طرف گفت باشه من یادم رفت ولی کاش تو خودت یادت بیاد چی گفتی! واقعا بی فایده بود. زیر دررویی هیچ فایده ای نداشت. دیگه هیچ حرفی از طرفم هیچ فایده ای نداشت. من خاطرم نبود و خاطرم نیست ولی ظاهرا حرف رو زدم و قوله رو دادم و… به شدت کفرم در اومده بود. به طرف گفتم ببین به خاطر این حرف تو و این شهادت تو من دسترسپذیرترین تفریح این روزهام رو از دست دادم. دلم می خواد دستم بهت برسه تا یواش بزنمت. خخخ دل نداشتم یعنی ندارم محکم بزنم. ولی داشتم از حرص خفه می شدم. کاری از دستم بر نمی اومد. هنوز هم بر نمیاد. دیگه حرفش نشد. الان هم طرف پیشم نیست که ببینه سر حرفم موندم یا نه. واقعیت اینه که اگر سر حرفم نمونم طرف نمی فهمه. ولی۱داور سفت و سخت می فهمه و اجازه نمیده فراموشم بشه که من۱چیزهایی رو نگه نداشتم. خدایا بدجوری الان لازم دارم اون پریدنه رو آخه من الان چی بگم؟ خیلی مسخره هست ولی من نمی تونم منطقم رو عوض کنم. اون از خدا خیر دیده عمرا اگر بدونه چه بلایی سرم آورد. آخ خدای من!
داخل گروه تلگرامی آیلتس۲داره پیام میاد. کاش این ترم بره. واقعا هیچ کجای زبان خوندنم اندازه این۲ترم که در حال سپری کردنشم اذیت نشدم. بار روانیش واقعا داره آزارم میده. چی میشه بگم؟ اینجا سیاره بیناهاست. کلاس بیناها. شهر بیناها. دنیای بیناها. این ها حرف های هم رو می فهمن. با هم سر به سر می ذارن. استاد هم جوابشون رو میده. باهاشون حرف می زنه. پیام هاشون رو می بینه و جواب هم میده. من این وسط حرفی واسه گفتن دارم ولی نه به زبون این ها. تقصیر این ها نیست. تقصیر استاد و بقیهشون نیست. من متفاوتم. کاش می شد متفاوت نباشم! کاش می شد! بیخیال. شد دیگه. خدایا شکرت!
خدایا من تشنمه. عجب غلطی سر خودم آوردم! این… ول کن بیخیال. چه فایده داره نق زدن هام؟
داخل تیمتاکم. بچه ها آهنگ درخواستی گوش می کنن و حرف می زنن و واسه خودشون خوشن. بد نیست از اینجا بزنم بیرون و تمرین هام رو حل کنم. ولی آخه اونهمه رو باید الکی بنویسم واسه چندتا فعل؟ جدی نق نمی زنم ولی هیچ راهی واسه حل کردنش نیست که من اینهمه اضافی ننویسم؟ به خدا دستم داغون شد به خدا نق نمی زنم دستم درد می کنه به خدا این درست نیست آخه!
هی بیخیال. میشه که بدتر از این ها باشه. مثلا۱شنبه. وایی ترم آخر. خدایا این ترمه و این کلاسه و این… باید واسه بعدش۱فکری کنم. جایی یا کسی که بتونه واسه اون۲-۳ماه آخر کمکم کنه.
ایول میلاد و این آهنگش! آخ جون! داخل تیمتاک بچه ها از زیاد خندیدن هام حیرت می کنن. میلاد میگه این۱روزی از شادی زیاد سکته می کنه. بقیه هم میگن نمی دونم هر کسی۱چیزی میگه. و من همچنان می خندم. فقط می خندم و می خندم.
بین یاکریم هایی که میان روی بالکنم دونه می خورن۱جوجه هم هست. تازگی ها میاد. جیک جیک کنان با به نظرم مادرش میاد و میره. شبیه خودم نق می زنه. سر دونه خوردن با هم درگیر میشن. اینهمه دونه اونجاست و این ها هم رو می زنن. موجودات دیوونه. فسقلی های پرپروی شیرین دیوونه. خخخ. ساعت۵شد. تمرین هام موند. دلم می خواد برم بیرون. بچه ها و خونواده هر کدوم رفتن۱طرفی. من گیر کردم اینجا به خوندن پیام های گروه تلگرامی آیلتس۲… اه ولش کن دیگه!
احمد داشت پادکست ضبط می کرد میلاد و من شیطنت کردیم گند زدیم به تمرکزش. حالا باید ادیت کنه. میلاد میگه واسش بگم به چیچیه اون مدل بله گفتنش همیشه می خندم. جواب رو می چرخونم. میلاد باور نمی کنه و من بیشتر می خندم. من نق می زنم که می خوام بنویسم میلاد هی می خندونتم نمیشه. بچه ها میان و میرن و خخخ نمیشه من بنویسم. احمد هم رفت پادکستش رو بیرون از تیمتاک ضبط کنه.
ساعت۵و۳۰دقیقه. کی نیم ساعت گذشت؟ آخجون این ها سرگرم اذیت کردن همدیگه شدن من می تونم بنویسم. دلم خوردنی غیر مجاز می خواد. سیرم آخه. این تمرینه رو دستم نمیره به نوشتنش. آخه اینهمه اضافی نوشتن واسه خاطر چندتا فعل؟ به جهنم بابا اگر تا الان نوشته بودم تا حالا تموم شده بود. آخه گیر اینجاست که زیاد نفهمیدم چیچی می خواد. اه گندش بزنن.
اینترنتم فردا مهلتش تموم میشه. باید تمدیدش کنم. نمیشه خودم داخل این سایته نچرخم منتظر بشم۱بیادش نق بزنم بره درستش کنه؟
کتاب هری پاتر رو به صورت پیدی اف و آدیو گرفتم. هر۷تاش رو. انگلیسی. ولی نمی دونم خوندنش فایده داره یا نه. آخه داستانش رو حفظم از بس خوندمش. وایی اینگلیش. لعنتی!
پیام در تلگرام. آیلتس۲و فایده ای واسم نداره ولی بذار ببینم کیه. نگفتم؟ مانیا هم اومد تیمتاک. حالا شلوغ تر میشه و این ها سر به سر همدیگه می ذارن. ایول! تیمتاک۱دفعه شلوغ میشه. بچه ها میان و میرن. جدی این نرم افزاره عجیبه. انگار همه با هم۱جورهاییی۱جاییم. با۲تا کلید وارد۱مکان میشیم که همه میشه۱جا باشیم و با همون۲تا کلید میشه که بزنیم بیرون و دوباره خودمون باشیم و دنیای واقعی و… تمرین های حل نشده من. ای خدا.
این بچه ها هر کدوم جهانی دارن واسه خودشون. گاهی دلم۱جهان شبیه مال بعضی از این ها می خواد. کاش می شد! گاهی از جهان خودم با گیرهاش و تمرین هاش و درس هاش و وظایف این روزهاش خسته میشم. گاهی دلم می خواد می شد جهانم با جهان۱دونه از این بچه ها عوض می شد یا شبیهشون می شد. گاهی حس می کنم داخل جهان خودم گیر کردم. نه همیشه. فقط گاهی.
تیمتاک دیگه زیاد شلوغه. خسته شدم. آلت و اف۴و تمام. چه سکوتی! ساعت۵و۴۶دقیقه. برم تا۷درس بنویسم که واسه برنامه ساعتی با کتاب برگردم تیمتاک. این هم۱کوچولو واسه منتظر شدن و چیزی شبیه انگیزه شاید. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به ۵شنبه سواری.

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا وااااااااییییی خدا رو شکر من نیم ساعت رو گذاشته بودم که اینجا بمونم
    آفرین آفرین که زیاد پر حرفی نکردی خخخخخ خخ خخخخخ خخخخخ
    دنیای آدما عجیبه پریسا همیشه ما دلمون میخواد تو جهان دیگران باشیم و اونا هم بر عکس.
    این پیام یه مدت قبل به دستم رسید خیلی با حال بود.
    کاش وقتی خواستیم راجب کسی قضاوت کنیم مدتی با کفشهایش راه برویم.
    از کجا معلوم جهان اونا اون چیزایی که دنبالشیم داشته باشه.
    دلت شاد

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. موافقم هر کسی سیاه و سفیدهای خودش رو داخل جهانش داره. سیاه هاش رو معمولا ما نمی بینیم. امیدوارم همه در جهان خودشون و در جهان بیرون از خودشون بدجوری خوشبخت باشن. و اگر خدا صلاح دونست من هم جز این همه باشم. تو هم باشی. جناب آگاهی هم که داره از اون پست های پایینی میاد هم باشه. همه باشیم و سبک و سبک و سبک بپریم و از شب رد بشیم.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    عنوانش خیلی جالبه پنجشنبه سواری
    من رو یاد دوچرخه سواری یا اسب سواری می اندازه
    جهان های متفاوت اتفاقاً به تازگی توی سایت یک مطلب در مورد جهان های متفاوت نوشتم و من هم قبول دارم که هر کس برای خودش یک جهان متفاوت با بقیه داره و این آرزو رو هم که می شد کاش ما مثل بقیه بودیم و این قدر متفاوت نبودیم درک می کنم با تک تک سلول های وجودم می فهمم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. دارم به کایت سواری فکر می کنم. و به اینکه واجبه۱سرکی به خونه اینترنتیه شما بزنم به نظرم اونجا خیلی خبر هاست که من سر این گرفتاری هام ازشون جا موندم. اما جهان های متفاوت رو امروز صبحی داخل کانال زندگی مهآلود خوندم. ایول به این کاناله کمک می کنه خیلی بی خبر نباشم. و جهان های متفاوت. دلم می خواد در مورد۱سری افراد می شد یواشکی از پنجره جهانشون دید بزنمشون ببینم چیکار می کنن و خخخ خدا ببخشدم جون به جونم کنن ذاتم خرابه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *