چه خبر؟

بعد از ظهر۱شنبه. از بازی مسخره کلیدهای این فسقل خسته شدم. چندتا حالت داره که من همیشه داخلش گم میشم. خوابم میاد. این فسقل کلیدهای جهتنماش مشکل پیدا کرد و لازم شد با نرم افزار جای کلیدها رو عوض کنم تا فعلا بیمارستانی نشه. هنوز به کلیدهای جدید عادت نکردم و اذیتم می کنه. به هم ریختگی فایل هایی که هر جلسه باید حلشون کنم واقعا داره آزاردهنده میشه. بیشتر از خود تکلیف ها این فایل ها کارم رو سخت کردن و دیگه واقعا از دست این موارد جانبی خسته شدم. دیشب با۱بنده خدایی تلفنی حرف می زدم و حرص می خوردم که این مدلی اگر هم بخواد نمره هام بره بالا نمیشه. طرف می گفت پریسا مگه این درس ها که تمرینی انجامشون میدی معیار سنجش تو در آیلتس اصلی هستن؟ گفتم نه بی تاثیرن. گفت پس واسه چی شبیه بچه ابتدایی ها نمره نمره می کنی؟ تو تمرینت رو تا جایی که اون فایل ها بهت اجازه میدن حل کن. بذار بشی۲چی میشه مگه؟ اصل اینه که تو داری تمرین می کنی. این ترم ها که ردی نداره. گفتم نه نداره. طرف خواست بگه نه و درد ولی نگفت. واسم توضیح داد که من در هر حال باید تمرین کنم و بعد از تموم شدن این کلاس ها یا حتی اگر زمانش هست بین این کلاس ها دنبال متن های بیشتری باشم و از اینترنت متن بردارم بخونم و درگیر این فایل ها باقی نمونم. امروز صبحی۱زنگ زد و گفت چه خبر؟ واسش گفتم. تلفن دیشب رو هم تلگرافی واسش توضیح دادم و۱گفت اون بنده خدا احتمالا داشت تو رو خر می کرد. اون لحظه فقط گفتم نه. بعدش دیدم ابدا دلم نمی خواد این در خاطرم بمونه. بعدش به این فکر کردم که۱از اولش این مدلی بوده یا حالا گذر زمان این مدلیش کرده. بعدش دیدم فقط۱خاطره کوچیک ناخوشآینده و چیزی بیشتر از اون نیست. بعدش حس کردم این اولین دفعه نیست و آخریش هم نیست و مدت هاست که از۱هم شبیه بقیه انتظار این مدل کلمه پرونی ها رو دارم و دیگه نه غافلگیر میشم و نه متحیر. بعدش فقط۱نفس عمیق نه از جنس آه بلکه صرفا از جنس تاسف کشیدم و رفتم پی کارم. بعدش هم واسه پرسیدن۱سوال لازم شد به همون بنده خدا زنگ بزنم و طرف که پرسید چه خبر ترکیدم. بنده خدا حیرت کرد که پریسا چی شده مگه من چی گفتم؟ منفجر شدم که دلم نمی خواد ازم بپرسید چه خبر و بعدش قصار تحویلم بدید. اون طرف منو می شناخت. وضعیت این روزهام رو هم می دونست یعنی می دونه. چند ثانیه طولش داد و بعد توجیهم کرد که خیال نداره قصار تحویلم بده و بد نیست واسش بگم چی شده. نتونستم آدم بزرگ باشم. بهش گفتم تو دیشب با چیزهایی که در مورد اون فایل ها گفتی داشتی منو خر می کردی؟ بیچاره چنان تعجب کرد که کم مونده بود با گوشی توی دستش بخوره زمین. مونده بود چی بگه. اگر اینجا بود و اگر من می دیدمش مطمینم دیدنی می شد و مایه خنده. در جواب پرسشش واسش توضیح دادم. طرف۱رو هم دورادور می شناخت. اول سکوت کرد. بعدش۱نفس بلند کشید. بعدش شبیه همیشه صبورانه واسم توضیح داد که منو خر نکرده و تجربه و باورش رو بهم گفته و اگر قرار بود منو خر کنه نمی گفت کارم سخته چون نمی تونم از منابع معرفی شده استفاده کنم و باید خارج از مسیر راهنما پیش برم و گفت به نظرش من اون قدر بزرگ شدم که لازم نباشه خرم کنه و گفت بد نیست من شنیده هام رو بیخیال بشم و دیگه توقعم رو از اطرافیانم قطع کنم. گفتم من که توقعی از کسی ندارم. فقط به سوال ها جواب میدم. خبرهای من این مدلیه تقصیر من نیست که. طرف خندید و گفت باشه. خبرهای این مدلیت رو به اهلش توضیح بده. جواب چه خبرهای معمولی فقط۱عبارت معمولیه. خبر خیر. سخته؟ خندم گرفت. گفتم نه سخت نیست. طرف هنوز می خندید. گفت پس از این به بعد بگو. گفتم باشه و طرف بیشتر خندید. ولی واسه چی خندید؟
امروز کلاس آیلتس۱و خدایا این کلاسه هم شاده هم شلوغه اما من دلم می خواد این۲تا ترم سریع تر بره. شاید واسه خاطر فایل ها باشه. این کلاس بهم حس استرس و خستگی و۱سری از این زلمزیمبو منفی ها میده. وووییی. ایول کیوکاردها رو راحت می فهمم توی خونه هم نسبتا ساده می تونم حرف بزنم. یعنی خوب ساده تر از گذشته. کلا بهتر می تونم موضوع و جمله سر هم کنم. ولی داخل کلاس لکنتم زیاد میشه و استاد هم میگه همگی۲تا۲تا تمرین کنید و خودش توی کلاس می چرخه و وسط اون قیامت من اصلا نمی فهمم چی میگم و فقط می دونم که استاد۱دفعه میاد و هی میگه فستر فستر و من بیشتر گیر می کنم. هی این چه وضعشه؟ ایسپیک دیوونه! بابا فستر نه فستر. ای بابا فستر خدایا این فستره. بابا فس تِر! آهان شد. وایی فاجعه چشمی! به جهنم بیخیال بابا!
خدایا ماک! این ماک ها… کاش نداشتیمشون! یا شبیه این تکلیف ها خونگی بودن. عجب هفته ای میشه اون هفته! خدایا خودت حلش کن! هی بیخیال تا چند روز دیگه کلی چیز پیش میاد. خدا رو چه دیدی شاید۱خوبش هم واسه من پیش اومد و این نکبت از سرم۱جوری گذشت و… نمی دونم چی. بیخیال. برم۱خورده دیگه بخونم ولی نمیشه قبلش۱کوچولو ولو بشم؟ عجب خستم! آخ چه می چسبه الان۱ست کامل مه سفید با کیفیت فوق۲۰و موارد جانبیش و… آخ نه نمی خوام باز سردردهاش یادم افتاد به جان خودم هر زمان دفعه آخریش یادم میاد سرم سنگین میشه و تیر می کشه. ایول جسمم خیلی عشقی شوتش کن از موجودیتت بیرون. کاش باقیه موارد تحلیلی رو هم زورت می رسید شوت کنی بیرون! نمی خوام این تحلیل رفتن رو. اگر بتونم به تایم آزاد در عمرم برسم و دوباره پاهام روی ساحل امن بند بشه اولین کاری که می کنم یعنی خدا شاهده اولی اولی اولیش دوباره شروع کردن تردمیله. حتی نیم ساعت در روز یعنی شب. فقط۱دفعه دیگه من روی ساحل وایستم. ای خداجان فقط برسم!
ساعت از۱و نیم گذشت. من رفتم. هی زندگی! لطفا جام رو به کسی نده. من بر می گردم. اگر خدا بخواد!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به چه خبر؟

  1. ابراهیم می‌گوید:

    پریسا حق با اون طرفه نباید همه خبرا رو به هرکسی داد و باید با خبر خیر و یا سلامتی کوتاهشون کرد.
    ولی اون یکی راست گفته سعی کن متنای انگلیسی رو جور کنی اگه صوتی هم بودن بهتر بزارش و فقط گوششون بده و کلاسا رو هم سخت نگیر اون یکی ها هم سخت بودن ولی دیدی خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنی اومدن و رفتن و تموم شدن.

  2. پریسا می‌گوید:

    موافقم ابراهیم. از اون زمان جوابم به چه خبرها فقط خبر خیره خخخ. متن انگلیسی. فایل انگلیسی. آخ توی روح هرچی انگلیسی. ابراهیم یعنی این ماجرا تموم بشه دسته کم تا۱هفته نمی خوام هیچ چیز انگلیسی ببینم و بشنوم. وووییی خدا باز امروز کلاس دارم. کلا همه جای زندگیم هست و این لحظه از حس مزخرفش مورمورم شد خخخ.

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    جای شما در زندگی همین الآن رزرو خودتونه یک بار دیگه گفتم باز هم میگم این ها همه شون قسمتی از زندگی شما هستند و قرار نیست زندگی از بعد این ها شروع بشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *